225

زندگاني مردي كه مي خواست ، تيري را كه تا نيمه در قلبش فرو رفته بود ناديده بگيرد ، و آنگاه براي شما از "نور" و "روشني" سخن بگويد...

224

دريغا!‌ هميشه يك قدم ، از آنچه كه "بايد" عقب تر بودم.

223

خانه ي من ، جايي بر بلنداي تپه اي دوردست خواهد بود. آنجا كه خورشيد ، مستقيم مي تابد ، و آتشي روشن نمي شود. دودي بر نمي خيزد ، و شهوتي. چيزي براي "رسيدن" نيست ، و چيزي براي "نرسيدن". بالاتري وجود ندارد ، و پايين تري ، و پست و بلندي. آنجا كه پنجره هاي بي شيشه ، رو به خورشيد گشوده مي شود و نور كف چوبي اتاقم پهن مي شود. درخت كاج همسايه ، صبح بخير مي گويد و من ، دستي تكان مي دهم و آنگاه بر پشت بام خانه ي كوچكم - زير نور عمود خورشيد- خواهم نشست ، تا فرودآمدنش ، وقت غروب. آندم كه جنگل در تاريكي مطلق فرو مي رود. و باز جز نور چراغ هاي نفتي و بوي روغن سوخته و شب تاب هايي كه در هوا تكان مي خورند هيچ نيست. خانه ي من جايي است كه "تغيير" در آن نيست و مردن همچنين. خانه ي من جايي است شايد...

 

222

دردي است حقير ، از سر چيزهاي حقير ، كه بر تنم مي نشيند ، و وقتي پاك شد ، دوباره منم! كه دست نخورده ام...






پ.ن: مفهوم "مازوخيسم" شايد همين باشد. تازيانه اي كه مي پرستيش ، و به جان مي پذيري...

221

شيشه ي دلم ، زشت و كثيف كه مي شود ، بيش از همه از خودم عصبي مي شوم. نه براي اين كه "من" زشت شده ام ، "من" كثيف شده ام ، كه "من"يتي در كار نيست ، از اين جهت كه "ديگري" چيزي در "من" - براي ديدن ندارد ، تكه لحمي بي نتيجه ، منظره اي زشت براي هيچ ، كه نابود مي شود و مي رود پي كارش و ... باري‌، حيف عمر.


پ.ن: هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد...

220

جهان را /از پشت پرده ي بلوري چشمانم / - همان پرده ي تور توري خاك خورده ي هزار ساله-
/ لمس مي كنم و بو مي كشم / به سان /  كوري در  معرض تابش بي كران خورشيد /جهان را / لمس مي كنم و در نمي يابم /
و مي دانم ، عمرم رو به پايان است

219

تمام آن چيزي كه مرا اسير كرد: خواستن بود ، و نخواستن.

218

تو : نفسي هستي كه از سينه ام بيرون مي آيد. من با تو "عميقا" خوشبختم.

پ.ن: هر نفس كه فرو مي رود ممد حيات است و چون برمي آيد مفرح ذات.

217

ديرگاهي است ؛ بوي برنج نم خورده مي آيد‌ ؛ و آتشي كه روي اجاق مي سوزد. ابرها در آسمان ، و هواي مرطوبي كه از كنار گوشم رد مي شود و تمام تنم را گرم مي كند.
چقدر خوب است كه زير يك سقف باشي.

215

نه! دشمني نيست! آتشي از آسمان نمي بارد! نهنگي براي بلعيدن تو دهان باز نكرده! و دريايي براي غرق كردنت ... آتش و آسمان و نهنگ و دريا اما همه هستند ، گوشه ي تاريكي از ذهن تو... دشمن كوچك كشنده ات آنجا لانه كرده ، كمين كرده براي به خون و صلابه كشيدنت - و مگر جنگي از اين سخت تر هم مي تواند باشد؟- و تو در كشاكش دريايي كه به قهقراي خويش مي خواندت ، دست و پا مي زني ، با دهان باز و چشمهاي از حدقه بيرون زده.
و ناگاه ، به خودت نگاه مي كني ، - آندم كه نفس هاي آخر را داري مي كشي- و فضايي بزرگ بزرگ بزرگ ، خالي خالي خالي در اطراف خودت مي بيني ، و دشمني كه نيست ، و دست هاي خون آلودت... باري قاتل خويش بوده اي...





پ.ن: وقتي پايين ترين سطح خودم را ، همه ي رذيلتم را يكجا برايت به نمايش مي گذارم ، مي خندي و از من لذت مي بري ، و آنگاه كه قله هاي درونم را - بي قيمت- نشانت مي دهم ، تلخ و ناخواسته مي يابي ام... پست روزگاري است.

214

مي خواهم شعر شوم ، ستاره شوم ، ماه شوم ، خدا شوم ، زمين شوم ، آسمان شوم ، ببوسم هوا را ، و جهان را ، يك پارچه در آغوش بكشم ، با همه ي كلاف هاي سردرگم سپيد و سرخ و سياهش. آنگاه تو بيايي و در من حل شوي ، و من در تو ، در من بپيچي و در من نفس بكشي.
و باز شعر شوم ، ستاره شوم ، ماه شوم ، خدا شوم ، زمين و آسمان‌، شب و روز.
و آنگاه تويي.

213

ستاره اي بودم بر بلنداي آسمان.
جهان از من بود ، و من از تو...

212

بيدي بودم
لرزان در اقيانوس... و ماهي ها به نوك انگشتان پايم تُك مي زدند ، بوسه بوسه بوسه... و آنگاه شاخه هايم را به دست باد مي دادم ، تا آنسوي هياهوي دريا و باد و ماهي ها ، دستي شاخه هايم را بگيرد ، و برگ هايم را نوازش كند ، و آرام بخواند زير گوشم كه "بيد عزيزم دوستت دارم!"
آنگاه من به آسمان پرواز مي كردم و دريا را زير پاهايم مي ديدم ، كه كوچك و كوچكتر مي شد ، تا آنجا كه نقطه اي آبي مي ماند در تاريكي ذهن من ، و گلوله هاي نخ قرمزي كه در هوا پخش بودند.
آري من بيدي بودم ، و شب ها ستارگان برايم قصه مي گفتند ، و خداوند گوشهايم را نوازش مي كرد. ماهيان به نوك پايم بوسه مي زدند ، و ريشه هايم اعماق اقيانوس را مي شكفتند ، آنگاه كلافهاي قرمز از دريا به آسمان ، از آسمان به دريا سرازير مي شدند و كشتي هاي كوچك و بزرگ -به سان قايق هاي كاغذي- روي آب تلو تلو مي خوردند ، مستانه در شب.
بيدي بودم
لرزان در اقيانوس

211

نزديك دو صفحه نوشته بودم راجع به رسيتال پيانويي كه امروز عصر رفتم ، بعد ديدم اين مزخرفات به درد هيچكس نمي خورند. هر چند همه ي اين مطالب را نه از روي ژست - كه جاي ژست هم ندارد- بلكه صرفا از روي علاقه ي قلبي مي خواستم اينجا بگذارم. وقتي آدم ذوق چيزي را مي كند ، چيزي را عاشقانه دوست دارد ، هي مي خواهد خواسته و ناخواسته آن را به ديگران انتقال دهد - يا حتي تحميل كند- يكجور علاقه ي قلبي به اين كه همه ي احساست ، ذوقت را با يك نفر تقسيم كني ، غافل از اين كه... بگذريم.
خوابم نمي برد. داشتم فكر مي كردم به يكسري مسائل - هر چند فكر كه زياد كار كند قلب از كار مي افتد و من اين را دوست ندارم- هزار راه نرفته هست و هزار فكر نخوانده ، هزار تصوير كلمه نشده هست و احساسات مبهمي كه مثل ماز در هم مي پيچند ، بي اين كه نهايتا به مقصد مشخصي برسند. 
صرفا مي خواستم اين را براي خودم يادداشت كنم ، كه گاهي آدم ، با همه ي قلبش مي خواهد دنيا را ، هوا را ، آدم ها را در آغوش بكشد ، بي اين كه چيزي بخواهد و ...
آه چه كلمه ي مقدسي است دوست داشتن - آلوده اش نكنيم- ...  

210

از اينجا به بعد ، من نيستم كه حرف مي زنم ، دستهاي من نيست كه مي نويسد ، ساز مي زند ، گوشهاي من نيست كه مي شنود ، و صدايي كه از ته گلويم در مي آيد ، "من" نيستم ، چرا كه مرا "منيتي" در كار نيست ، پرسه اي کوتاهم در جاودانگی در تو* ، تويي كه در من راه مي روي ، مي نويسي ، ساز مي زني ، و ترانه مي خواني. "من نيستم" ، من نه منم...



* برگرفته از يكي از اشعار اميررضا ناصري

209

خسته از "زشت دیدن" و "زشت شنیدن". از نو می نگرم همه چیز را. بادی که از دوردست ترین قله ی جهان جاری است و روی صورتم سر می خورد ، خورشیدی که گاه هست و گاه نیست - اما همیشه هست- و زلف هایی که آشفته در باد...
بیا از اول شروع کنیم.





پ.ن: روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
        بی تو اگر سرخ شود با مدد غازه شود

208

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن        
حالی خوش باش و عمر برباد مکن                           
                                                  (خیام)

207

پايان زندگي ، براي روحي كه سخت عذاب مي كشيد...

206

آنان - همان ارواح سرگشته و حيران را مي گويم- آزاد بودند. معلق و بي وزن ، بر قله ي كوه قاف - بلندترين كوه دنيا- و زلف هاشان ، آشفته در باد ،  رو به سوي جايي كه هيچ جا نبود.
آنان ، همه ي عمر را به جستجوي "آزادي" گذرانده بودند.
.
.
.
و "پدر" ، هماره با خشم و شفقت فرزندان گم شده اش را مي خواند ، و فراريان ننگ "زنده بودن" را همچون داغي بر پيشاني خود دارند. باري آنان آزاد هستند.

205

پسر فردا اولين روز بقيه ي زندگي منه!
فكرشم هيجان آوره نه؟

204

بيشتر غروبا هوايي ميشم. دلم ميخواد يه جوري از خونه بزنم بيرون ، به هر بهانه اي.
هواي شيراز محشر شده. يادم ميافته به شعر سعدي ، يعني همون دو بيتي كه تو مقدمه ي تصنيف گلستان ميگه - و تو كتاب درسي مون اومده بود- :
" اول ارديبهشت ماه جلالي    بلبل گوينده بر منابر قضبان 
 بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلي   همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
اينا رو كه مي خونم هوايي تر ميشم ، آهي ميكشم از سر درد و اين كه كاش مجبور نبودم روح خودمو زنداني كنم توي... - و خودخواسته را تدبير نيست-
راستي ديشب رفتم كليات سعدي رو از اون بالا برداشتم ، تصحيح فروغي ، يه كتاب خيلي خيلي سنگين كه كلي هم خاك خورده بود ، ولي تازگي خودشو از دست نداده بود. نعت پيامبر اكرم رو خوندم ، اول بوستان. بعد رفتم سر طيبات از ب بسم الله:‌ "اول دفتر به نام ايزد دانا"
هي خوندم و خوندم ، رسيد به "غم زمانه خورم يا فراق يار كشم" و "اي سرو بلند قامت دوست / وه وه كه شمايلت چه نيكوست"
داشتم به اين فكر مي كردم كه اگه نسل ما - يعني اول از همه خودم- با اينجور افكاري بزرگ شده بوديم ، اگه درك كرده بوديم كه داشتن اينچنين بزرگاني يعني چي ، اگه "ادب" ياد گرفته بوديم ، چقدر فاصله داشتيم با اون چيزي كه الان هستيم...
بگذريم...


پ.ن: اين بيت هم خيلي قشنگ بود:
" خود نه زبان در دهان عارف مدهوش/ حمد و ثنا مي كند كه موي بر اعضا"

203

ساعت چهار و نيم بعد از ظهر.
همه گرفتن كپيدن.
تو يه حركت انتحاري ميخوام همه رو بپرونم از خواب. يه جوري كه خودم تو كفش بمونم!
ميگي نه؟ بیا و تماشا كن.

202

عميقا دوس دارم آدم خوبي باشم.
من عميقا "تو" رو ميخوام.

201

ساعت ۱۱ و ربع.
مامان فحش ميده و دستور ميده هر چه سريعتر كپه مرگمو بذارم . - ميترسه مث ديشب تا ۵ بيدار بمونم- بابام يه سيگار روشن ميكنه و ميره توي اتاق من ، اون بيرون - كه مث سيبري سرده- ، ميگه اونجا با آرامش بيشتري كارمو انجام ميدم. 
از سر شب تا حالا سرگيجه دارم. يه چيز خيلي خالي مسخره توي مغزم گز گز مي كنه. نه اين كه چيز مهمي باشه ها ، ولي خب آزاردهنده است ديگه. در كل مثل هميشه آرومم. نشستم پشت كامپيوتر و فرمان مامانو به ت.خمم هم حساب نمي كنم. - هر چند تا ربع ساعت ديگه براي جلوگيري از متشنج تر شدن اوضاع مجبور خواهم شد مث بچه آدم برم بكپم- يه چيزي رو امشب پيدا كردم روي ساز به نظر جالب بود. اسمشو گذاشتم "باديه" ، يعني بيابون. ولي حوصله ي نوشتنشو ندارم. شايد فقط فايل صوتي شو آپلود كردم.
به طرز عجيبي احساس خشم مي كنم. نمي دونم نسبت به چي - شايد خودم- مهم هم نيست.
فكر مي كنم با خوابيدن من همه چي حل بشه.
يه شعر خيلي ت.خمي داشتم ميخوندم از شهريار. تو كتاب درسي مون اومده بود.
فردا خورشيد مياد تو آسمون. گفتم كه بدونيد.
امشبم ماه تو آسمونه. ولي من هنوز نديدمش.
از ميرزاده ي عشقي بدم نمياد. نميدونم چرا. - قاعدتا بايد بدم بياد-
دلم سيگار ميخواد - هر چند هيچوقت نميكشم- يا آدامس اوربيت ، يا يه همچين چيزي. يه چيزي كه مث سقز باشه تو دهن.
داشتم كارتون كارولين رو نگاه مي كردم. چيز جالبي بود. راجع به يه دختره كه بابا و مامانش گياه شناسن. هميشه غذاهاي گياهي ميخورن. اونوقت يه بابا و مامان خيالي پيدا مي كنه كه باباهه پيانو ميزنه و مامانه بوقلمون سرخ شده با سس قرمز و كلي غذاي خوشمزه ديگه براش درست مي كنه. بعدش دختره خيلي احساس خوشبختي مي كنه. بعد بابا و مامان جديدش تو زرد از آب در ميان. حوصله تعريف كردن بقيه شم ندارم.
دلم ميخواد ديگه به هيچي فك نكنم.
همين.



پ.ن: آرشيو وبلاگم هم خراب شده. ديگه مطالبو آرشيو نمي كنه. به درك.

200

سرم گيج ميره...
س...ر..م

199

ساعت ۱۱ و ربع صبح
من كيم؟ تو كي هستي؟ اينجا كجاست؟





پ.ن: يعني من ديگه عمرا همچين گهي بخورما...




پ.ن۲: يادم افتاد به اين شعر شاملو "سحر به بانگ زحمت و جنون..."

198

‌از آدمهايي كه راجع به احساساتشان دروغ مي گويند متنفرم.
از آدمهايي كه رمانتيك بازي در مي آورند متنفرم.
از تحصيلكرده ها و پولدارها متنفرم.
از جاهل هاي خياباني هم متنفرم.
از آنها كه بدبختي هايشان را برايم مي آورند
و از آنها كه خوشبختي هايشان را برايم مي آورند
و همچنين ، آدمهايي كه گنده تر از دهنشان حرف مي زنند
همچنين آدمهاي جدي
و ضمنا از آدمهاي "احمق" بيشتر از همه ي اين ها.
.
حالا كه فكرش را مي كنم ، آيا كسي هم هست كه توي اين دسته ها نباشد؟

197- خودويرانگري

هر آينه ، قدمي به مرگ نزديكتر مي شوم... صداي نفس هايش را گوش كن ، درست زير گوش من مي خواند:
هاه
هاه
هاه...

196

 روز تخ.ماتيكي بود. از اون روزايي كه يه نواخت پيش نميرن. هر لحظه يه جوري هستي. هزار مدل فكر ميان سراغت. رواني ميشي. منظورم اين نيست كه اتفاق خاصي افتاد. صبح تا عصر كه تو خونه تنها بودم (آخ جون خونه خالي- هر چند من اصولا هيچ گهي نميخورم) عصرم كه اول امير زنگ زد و طبق معمول كار جديدمو براش زدم (اين امير به طرز عجيبي به من اعتماد به نفس ميده!) ، بعدشم فراز زنگ زد و گفت ستارخانم ، راه بيافت بيا تو پياده رو عفيف آباد-ستارخان همديگه رو مي بينيم. يهويي روحم شاد شد. يعني اگه اين بهم زنگ نزده بود امروز از غصه دق مي كردم ميافتادم ميمردم.
القصه ، در فصل ربيعي كه صولت برد آرميده بود و اوان دولت ورد رسيده (!) mp3 رو گذاشتم تو گوشم و در حالي كه باله ي درياچه ي قوي چايوفسكي رو گوش مي كردم راه افتادم تو پياده رو. پسر ، مث جهنم شلوغ بود. پسراي خوش تيپ ، دختراي خوش ... خوش چي چي بگم؟ خوش لباس! خوش اخلاق! - نميدونم چرا هر وقت ميرم تو خيابون اين چيزا رو ميبينم- القصه راه افتاديم طرف چمران. خيلي چسبيد. مخصوصا كه هوا هم يه خرده نمي داشت كه بوي بارون مي داد. خلاصه همينطور همينطوري رفتيم تا احسان (!) بعدش من از اونجا سوار تاكسي شدم و نخود نخود.
خونه كه رسيدم ديدم حوصله م نميشه لباسامو درآرم - كثافت لباسام خيلي زياد بودن. در آوردنشون مناسك خيلي طولانيي دارن كه انر‍ژي ميگيره از آدم- همينطوري نشستم پشت پيانو تا حدود ساعت 11 -كه ديگه بابام سر درد گرفت و يه كم ديگه ادامه ميدادم همه جور فحشي از دهنش خارج مي شد- بعدش يه نيم ساعتي آهنگ گوش دادم ، يه كم الكي توي نت چرخيدم ، بي هدف ، بيشتر براي اين كه بذارم ذهنم براي خودش بگرده. بعدشم ديدم خوابم نميبره نشستم دو ساعت و نيم درس خوندم.
ها ، همين. فردا صبحم دارم ميرم كلاس. بعدشم دارم ميرم ولگردي.
از زندگيم راضي ام. دليلي براي ناراضي بودن ندارم.
هيچ اصل فلسفي خاصي هم تو زندگيم ندارم.
حرفي هم كه خيلي معني دار باشه ندارم.
براي زنده بودنم هم ضمنا دنبال دليل نمي گردم.
صرفا از ساز زدن لذت مي برم. و در ضمن فكر مي كنم خورشيد چيز قشنگي باشه. بابا و مامانمو يه ريزه دوس دارم. آدم فوق العاده معمولي و متوسطي هستم ، و از متوسط بودن و حماقت بورژوامآبانه ي خودم فوق العاده احساس لذت مي كنم. الانم فك كنم ديگه بايد بگيرم بكپم ، چون خوابيدن كار آدماي عادي و متوسطه. و منم آدم زياد خاصي نيستم. همين ديگه.
من رفتم كپه مرگمو بذارم.
تمام.

195

"پوچي" ، نصف واقعيته ، و "معنا" نصف دومش. وقتي به پوچي ميرسي ، تازه نيمي از جريانو گرفتي - و اين خودش يعني يه پله از بقيه جلوتري- و وقتي معناي زندگي رو ميفهمي ، واقعيت رو مثل يه سيب سرخ درشت ، درسته بلعيدي.
جيزي كه هست ، هر دو نيمه ش دردناكه. اولي از شدت سبك بودن تو رو به مرز انفجار ميرسونه ، و دومي زير بار سنگينيش لهت مي كنه ، وقتي زيباييش رو ميبيني ، عظمتشو مي بيني و مي فهمي...
نمي دونم هيچوقت به اين نيمه ي دوم ميرسم يا نه...




پ.ن: نمي خواستم حرف گنده بزنم. همينجوري يهو به ذهنم رسيد.

194

شنبه هست ، سيزدهم فروردين. غروب سومين روز متوالي كه از خونه بيرون نميرم. اولين سيزده بدري كه غصه ي "فردا مدرسه شروع ميشه" رو ندارم. نميدونم الان چه حسي داشته باشم. فراز ميگفت يه جور شرطي شدنه - اين نظريه ي يه روانشناس معروفه به اسم پاولوف- يعني اين كه امسال هر چند مدرسه اي در كار نيست ، ولي به طور طبيعي سيزده فروردين يه جور عجيبي دپرس ميشي.
البته در مورد من كه اينجور نيست. شايد علتش اين باشه كه من به طور طبيعي بيشتر وقتا دپرس هستم ، طبيعتا سيزده فروردين با چهارده فروردين با يك اسفند زياد فرقي ندارم برام.
حالا چرا اينا رو گفتم؟ بي هدف. فقط ميتونم اضافه كنم كه چقدر خوشحالم كه امسال ديگه مدرسه نميرم. و اين كه هيچوقت خاطراتش برام رويايي نيستن ، و دوست ندارم راجع به گذشته م فكر كنم. براي من چيزي كه از گذشته مونده فقط يه كابوسه ، و چيزي كه در آينده مي بينم واقعيتي كه خيلي زود تبديل به كابوس ميشه.
بگذريم ديگه. يادداشت روزانه بود. ضمنا ديگه هم كتابي نمي نويسم- نكته بي اهميتي بود كه به خودم يادآوري كردم- همين.

193

م
.
ر
.
گ







پ.ن: وصف غروب.
- ترجيح مي دهم اسم اين كار را بداهه نوازي بگذارم تا آهنگ ، توصيفي كوتاه از غروب خورشيد-

192

موش كور!


- همين. هيچ فعلي به ذهنم نمي رسد.-


پ.ن: fantasia in C minor
- اين كار را همين امشب ضبط كردم. توضيح اين كه كيفيت ضبط خيلي بهتر از دفعه هاي قبل شده-
 

191

اشتباه گرفتي آقا! اشتباه گرفتي! اين ها مال توي فيلم هاست. طرف هنرمند است - مثلا نوازنده هست يا نقاش- عاشق مي شود ، ازدواج مي كند ، رمانتيك بازي در مي آورد ، معتاد مي شود ، بهش "الهام" مي شود، زندگيش همه اش رنگارنگ است ، همه اش جالب است ، همه اش رمانتيك است ، حتي معتاد شدن و به فساد اخلاقي كشيده شدنش... كاش يكي پيدا مي شد اين جماعت را جمع كند. يكي بلندگو بگيرد دستش و توي شهر جار بزند كه همه ي اين مزخرفات دروغ محض است. كه درد اصلا چيز خوبي نيست. كه هيچ كس دلش نمي خواهد درد بكشد.
كاش يكي از راه مي رسيد و به اين ملت حرامزاده خرفهم مي كرد. به كارگردان هاي آشغالي كه راجع به هنرمندها فيلم مي سازند مي فهماند ، كه "درد خوب نيست" ، كه دروغ گفتن به خودشان و مردم هم حدي دارد... اين كاريكاتور ديگر آنقدر تكراري شده كه حال آدم را به هم مي زند.
اين است چهره ي واقعيت:‌ صبح - در واقع لنگ ظهر- از خواب بلند مي شوي ، حداكثر يك استكان چايي مي زني ، ول مي گردي ، ول زندگي مي كني ، بي هدف و پوچ. تا عصرت به پلك خوردن دور خودت مي گذرد. گاهي توي آينه نگاه مي كني و غريبه اي را مي بيني كه همه چيزش ، همه ي اجزاي صورتش مسخره است. حماقت ازش مي بارد. گاهي به خودت مي گويي "عجب حرامزاده اي هستم من ، سر خودم و سر بقيه را خوب دارم كلاه مي گذارم"‌و بلند بلند مي خندي.
...و چيزي كه مي گويند "الهام" است...بله ، اما به چه قيمتي؟ تو "مي داني" كه زندگيت عقب افتاده ، صد تا كار انجام نداده داري ، هزار تا بدبختي داري ، گره توي گره...تو درد مي كشي - نمي دانم از چي. مهم هم نيست. شايد از شدت بدبختي- ذهنت را ، انر‍ژيت را مي گذاري براي چيزي كه كسي حتي تف هم رويش نمي اندازد.
اسم خودت را مي گذاري "هنرمند" ، اما ته قلبت هميشه اين سوال وول مي خورد كه "اگر هم مثل بقيه ي مردم بودم؟ اگر چپ و چوله به دنيا نيامده بودم. اگر طردم نمي كردند"‌ باز هم زندگي ام را پاي اين خزعبلات تلف مي كردم؟‌
و نتيجه ي اين همه وقت گذاشتن...اين همه كار مهم و مثلا مفيد... خروار كاغذهاست كه روي هم انباشت مي شود. كسي تف هم رويش نمي اندازد. كسي حتي به تو و كارت نمي خندد ، ارزش مسخره شدن هم نداري. تو "هنرمند"ي چون نشده است ، نتوانسته اي اميال غريزي ات را مثل مردم عادي ارضا كني ، هميشه يك چيزي كم داشته اي ، نتوانسته اي بخندي ، آن وقت آن كارگردان احمق مي آيد درباره ي تو فيلم مي سازد و زندگيت را جوري نشان مي دهد كه همه دوست داشته باشند جاي تو باشند و مثل تو زندگي كنند...
تو هنرمندي؟ كثافت رذل...



پ.ن: ترجيح مي دادم الان آهنگ جديدم را به جاي اين خزعبلات روي صفحه بگذارم تا اگر كسي دوست داشت استفاده كند - مي دانم كه مستحق سرزنشم- توضيح اين كه الان ساعت يك و نيم نصفه شب است و نمي توانم كار را ضبط كنم. سعي مي كنم فردا پس فردا كار را بگذارم. - براي هيچ كسي كه گوش نمي كند-

190

يكجور دنياي ذهني است ديگر. دوست داري توي خودت باشي. خارج از ذهنت ، همه دشمنند ، گرگند ، به محض اين كه دستشان برسد ، مي خواهند پاره ات كنند.
به اينجا كه ميرسي ، ترجيح ميدهي دور "ديگران" را كلا خط بكشي ، چه خوب ، چه بد. توي خودت باشي ، توي زندگي ذهني خودت ، دنيايي كه دوست داري آنطور باشد.
گاهي به سرم مي زند كامنتينگ اينجا را ببندم ، اينطوري ، آخرين دريچه ي ارتباطي ام با دنياي خارج هم بسته مي شود. با اين وجود ، احساس مي كنم گاهي هم نياز دارم با يكي حرف بزنم. سكوت اگر طولاني باشد ، آزاردهنده مي شود.
هر چه باشد اما ، من اينجا همه چيز دارم. سازي دارم -گوشه ي هال- با كلي دفتر و كتاب نت ، مي توانم ساعت ها ساز بزنم ، بي آن كه به چيز خاصي فكر كنم. يا شايد بر عكس ، جريان سيال ذهنم را باز بگذارم. درست چسبيده به پيانو ، كامپيوتري دارم كه هر وقت دلم بكشد ، مي توانم ذهنم را از روي كلاويه ها دايورت كنم روي صفحه كليدش ، در عرض چند دقيقه كانكت شوم به اينترنت ، و هر چقدر دلم خواست - بي آن كه كسي ببيند دارم چكار مي كنم- به گوشه و كنار دنياي مجازي سرك بكشم. وقتي كسي تو را نمي بيند ، يكجور اعتماد به نفس عجيب تمام وجودت را مي گيرد. وقتي كسي نمي داند تو "زشت" هستي ، صدايت اصلا قشنگ نيست ، آدم زياد جذاب و با اعتماد به نفسي هم نيستي. فقط دراز شده اي روي صندلي پيانو ، پشت كامپيوتر ، و سعي مي كني دنيايي را بسازي كه دوست داري ، توي اين دنيا آدمي باشي كه دوست داري، جذاب ، بااتيكت ، با اعتماد به نفس ، حتي از خودراضي و ... چه مي دانم... آن وقت بعد از ساعت ها ، وقتي چشمت را از روي مانيتور برمي گرداني ، و برمي گردي به واقعيت يك چيز تلخي را حس مي كني.
مثل اين كه يك غروب تابستاني خيلي تاريك ، تازه از خواب پاشده باشي ، منگ و بي حساب و كتاب. مثل "بادام تلخ" كه ناخواسته مي رسد ، در سكوت.
نه! اگر واقعيت اين است من دنياي ذهني ام را بيشتر دوست دارم. ترجيح مي دهم آدم خيال پردازي باشم و ... بگذريم. هميني كه هست. هميني كه هستم...








P.N: ...clear the browse history...right now pleeeeeease!

189

گذشته را ، با يكجور احساس مازوخيستي به ياد مي آورم. وقتي همه چيز برايم تداعي مي شود ، لبم را مي گزم ، يا گوشه اي از بدنم از نيشگون مي گيرم - محكم و دردناك- تا درد خاطراتم ، گم شود در درد زودگذري كه يك لحظه ، تمام بدنم را فرا مي گيرد...
گذشته را ، با درد به ياد مي آورم...





پ.ن: اين انصاف است ، انصاف است ، انصاف ، انصاف ، انصاف...
اين ، عين انصاف است.

188

...تو را براي خودت مي خواست - آزاد ، در پهنه ي بي كران مراتع سرسبز-
و مرا براي خودش
تو را رساند ، به آنچه مي خواستي - كوچك يا بزرگ-
و مرا...


- بخشي از همين تفكرات بي هدف-

پ.ن: مثل تيك تاك ساعت. ذهن آدم دوست دارد يكجور توالي و نظم منطقي بين وقايع ايجاد كند. بدون اين كه اصلا رابطه عليتي در كار باشد. البته مي دانم كه در هر صورت من اشتباه مي كنم. نه اين ، نه آن ، چه اين ، چه آن... بگذريم...

187

از اين كه دائم خودم را تكرار كنم متنفرم. شايد مدتي به اينجا سر نزنم. تا وقتي كه چيز تازه اي را توي وجود خودم احساس كردم...

186

كي؟ من؟ نه بابا من كه دلم تنگ نشده... كي گفته؟

185

فرقي ندارد ،سال نو باشد يا كهنه...
درد درد است.

184

استوانه اي هستم توخالي ، پوچ.
تو كه هستي پر مي شوم ، معنا مي گيرم ، رنگ و بو مي گيرم...
وقتي نيستي هيچ هيچم ، آنقدر هيچ كه از شدت سبكي به مرز انفجار مي رسم. 
به نخي بندم من ، كه سر ديگرش تويي.
رهايم نكن.
رهايم...نكن.



 




پ.ن: كفرست در اين مذهب ، خودبيني و خودرايي

183

به چه چيز معتقد باشم؟
به چه چيز بي اعتقاد باشم؟
به اعتقاد معتقد باشم...به اعتقاد بي اعتقاد باشم...


 

پ.ن: خيلي وقت است ديگر هيچ چيز برايم فرقي نمي كند.

182

آنها گرفتند خوابيدند. قرار شد براي سال تحويل بلند شوند. من اما خوابم نمي برد. نه اين كه ذوق سال نو را داشته باشم. اصولا همه ي شب ها خوابم نمي برد. اين بود كه نشستم پاي اين برنامه ي final كذايي و روي آهنگ جديدم كار كردم. يك ساعتي كه پاي كار نشستم آنقدر حواسم توي آهنگ رفت كه حالت منگي عجيبي بهم دست داد. مثل اين كه يكهو زمان را گم كني ، مكان را گم كني ، خودت را گم كني. الان كه نگاه ساعت كردم ديدم يك و نيم است. يعني يك ساعت ديگر به سال تحويل مانده.
نمي دانم توي اين يك ساعت چكار كنم. از يك طرف ارزش خوابيدن را ندارد. يعني تا چشم هايت گرم شود سال نو شده و حيف است بيدار نباشي و نبيني.
حوصله ي ادامه ي كارم را هم ندارم - ضمن اين كه هنوز ريزه كاري هاي اين برنامه لعنتي را بلد نيستم- ساز هم نمي شود زد اين وقت شب. همه گرفته اند كپيده اند. حتي حوصله ي هيچ كتاب خاصي را هم ندارم. اين است كه از سر تفنن شروع به نوشتن اين يادداشت شبانه كردم.
حالا هم حس مي كنم هيچ حرف ديگري ندارم بزنم. راجع به سال قبل هيچ نظري ندارم - به جز اين كه براي من خيلي سال گُهي بود- راجع به سال جديد هم نظري ندارم. فقط مي توانم آرزو كنم همه خوشبخت باشند و به آرزوهايشان برسند.
بگذريم... بعدا اين يادداشت را بازنويسي مي كنم.
الان ترجيح مي دهم كمي توي رختخواب دراز بكشم و فكر كنم.
همين.