224
223
222
پ.ن: مفهوم "مازوخيسم" شايد همين باشد. تازيانه اي كه مي پرستيش ، و به جان مي پذيري...
221
پ.ن: هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد...
220
جهان را /از پشت پرده ي بلوري چشمانم / - همان پرده ي تور توري خاك خورده ي هزار ساله-
/ لمس مي كنم و بو مي كشم / به سان / كوري در معرض تابش بي كران خورشيد /جهان را / لمس مي كنم و در نمي يابم /
و مي دانم ، عمرم رو به پايان است
219
218
پ.ن: هر نفس كه فرو مي رود ممد حيات است و چون برمي آيد مفرح ذات.
217
چقدر خوب است كه زير يك سقف باشي.
215
و ناگاه ، به خودت نگاه مي كني ، - آندم كه نفس هاي آخر را داري مي كشي- و فضايي بزرگ بزرگ بزرگ ، خالي خالي خالي در اطراف خودت مي بيني ، و دشمني كه نيست ، و دست هاي خون آلودت... باري قاتل خويش بوده اي...
پ.ن: وقتي پايين ترين سطح خودم را ، همه ي رذيلتم را يكجا برايت به نمايش مي گذارم ، مي خندي و از من لذت مي بري ، و آنگاه كه قله هاي درونم را - بي قيمت- نشانت مي دهم ، تلخ و ناخواسته مي يابي ام... پست روزگاري است.
214
و باز شعر شوم ، ستاره شوم ، ماه شوم ، خدا شوم ، زمين و آسمان، شب و روز.
و آنگاه تويي.
213
جهان از من بود ، و من از تو...
212
لرزان در اقيانوس... و ماهي ها به نوك انگشتان پايم تُك مي زدند ، بوسه بوسه بوسه... و آنگاه شاخه هايم را به دست باد مي دادم ، تا آنسوي هياهوي دريا و باد و ماهي ها ، دستي شاخه هايم را بگيرد ، و برگ هايم را نوازش كند ، و آرام بخواند زير گوشم كه "بيد عزيزم دوستت دارم!"
آنگاه من به آسمان پرواز مي كردم و دريا را زير پاهايم مي ديدم ، كه كوچك و كوچكتر مي شد ، تا آنجا كه نقطه اي آبي مي ماند در تاريكي ذهن من ، و گلوله هاي نخ قرمزي كه در هوا پخش بودند.
آري من بيدي بودم ، و شب ها ستارگان برايم قصه مي گفتند ، و خداوند گوشهايم را نوازش مي كرد. ماهيان به نوك پايم بوسه مي زدند ، و ريشه هايم اعماق اقيانوس را مي شكفتند ، آنگاه كلافهاي قرمز از دريا به آسمان ، از آسمان به دريا سرازير مي شدند و كشتي هاي كوچك و بزرگ -به سان قايق هاي كاغذي- روي آب تلو تلو مي خوردند ، مستانه در شب.
بيدي بودم
لرزان در اقيانوس
211
خوابم نمي برد. داشتم فكر مي كردم به يكسري مسائل - هر چند فكر كه زياد كار كند قلب از كار مي افتد و من اين را دوست ندارم- هزار راه نرفته هست و هزار فكر نخوانده ، هزار تصوير كلمه نشده هست و احساسات مبهمي كه مثل ماز در هم مي پيچند ، بي اين كه نهايتا به مقصد مشخصي برسند.
صرفا مي خواستم اين را براي خودم يادداشت كنم ، كه گاهي آدم ، با همه ي قلبش مي خواهد دنيا را ، هوا را ، آدم ها را در آغوش بكشد ، بي اين كه چيزي بخواهد و ...
آه چه كلمه ي مقدسي است دوست داشتن - آلوده اش نكنيم- ...
210
* برگرفته از يكي از اشعار اميررضا ناصري
209
بیا از اول شروع کنیم.
پ.ن: روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ شود با مدد غازه شود
208
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر برباد مکن
(خیام)
207
206
آنان ، همه ي عمر را به جستجوي "آزادي" گذرانده بودند.
.
.
.
و "پدر" ، هماره با خشم و شفقت فرزندان گم شده اش را مي خواند ، و فراريان ننگ "زنده بودن" را همچون داغي بر پيشاني خود دارند. باري آنان آزاد هستند.
205
فكرشم هيجان آوره نه؟
204
هواي شيراز محشر شده. يادم ميافته به شعر سعدي ، يعني همون دو بيتي كه تو مقدمه ي تصنيف گلستان ميگه - و تو كتاب درسي مون اومده بود- :
" اول ارديبهشت ماه جلالي بلبل گوينده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلي همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
اينا رو كه مي خونم هوايي تر ميشم ، آهي ميكشم از سر درد و اين كه كاش مجبور نبودم روح خودمو زنداني كنم توي... - و خودخواسته را تدبير نيست-
راستي ديشب رفتم كليات سعدي رو از اون بالا برداشتم ، تصحيح فروغي ، يه كتاب خيلي خيلي سنگين كه كلي هم خاك خورده بود ، ولي تازگي خودشو از دست نداده بود. نعت پيامبر اكرم رو خوندم ، اول بوستان. بعد رفتم سر طيبات از ب بسم الله: "اول دفتر به نام ايزد دانا"
هي خوندم و خوندم ، رسيد به "غم زمانه خورم يا فراق يار كشم" و "اي سرو بلند قامت دوست / وه وه كه شمايلت چه نيكوست"
داشتم به اين فكر مي كردم كه اگه نسل ما - يعني اول از همه خودم- با اينجور افكاري بزرگ شده بوديم ، اگه درك كرده بوديم كه داشتن اينچنين بزرگاني يعني چي ، اگه "ادب" ياد گرفته بوديم ، چقدر فاصله داشتيم با اون چيزي كه الان هستيم...
بگذريم...
پ.ن: اين بيت هم خيلي قشنگ بود:
" خود نه زبان در دهان عارف مدهوش/ حمد و ثنا مي كند كه موي بر اعضا"
203
همه گرفتن كپيدن.
تو يه حركت انتحاري ميخوام همه رو بپرونم از خواب. يه جوري كه خودم تو كفش بمونم!
ميگي نه؟ بیا و تماشا كن.
202
من عميقا "تو" رو ميخوام.
201
مامان فحش ميده و دستور ميده هر چه سريعتر كپه مرگمو بذارم . - ميترسه مث ديشب تا ۵ بيدار بمونم- بابام يه سيگار روشن ميكنه و ميره توي اتاق من ، اون بيرون - كه مث سيبري سرده- ، ميگه اونجا با آرامش بيشتري كارمو انجام ميدم.
از سر شب تا حالا سرگيجه دارم. يه چيز خيلي خالي مسخره توي مغزم گز گز مي كنه. نه اين كه چيز مهمي باشه ها ، ولي خب آزاردهنده است ديگه. در كل مثل هميشه آرومم. نشستم پشت كامپيوتر و فرمان مامانو به ت.خمم هم حساب نمي كنم. - هر چند تا ربع ساعت ديگه براي جلوگيري از متشنج تر شدن اوضاع مجبور خواهم شد مث بچه آدم برم بكپم- يه چيزي رو امشب پيدا كردم روي ساز به نظر جالب بود. اسمشو گذاشتم "باديه" ، يعني بيابون. ولي حوصله ي نوشتنشو ندارم. شايد فقط فايل صوتي شو آپلود كردم.
به طرز عجيبي احساس خشم مي كنم. نمي دونم نسبت به چي - شايد خودم- مهم هم نيست.
فكر مي كنم با خوابيدن من همه چي حل بشه.
يه شعر خيلي ت.خمي داشتم ميخوندم از شهريار. تو كتاب درسي مون اومده بود.
فردا خورشيد مياد تو آسمون. گفتم كه بدونيد.
امشبم ماه تو آسمونه. ولي من هنوز نديدمش.
از ميرزاده ي عشقي بدم نمياد. نميدونم چرا. - قاعدتا بايد بدم بياد-
دلم سيگار ميخواد - هر چند هيچوقت نميكشم- يا آدامس اوربيت ، يا يه همچين چيزي. يه چيزي كه مث سقز باشه تو دهن.
داشتم كارتون كارولين رو نگاه مي كردم. چيز جالبي بود. راجع به يه دختره كه بابا و مامانش گياه شناسن. هميشه غذاهاي گياهي ميخورن. اونوقت يه بابا و مامان خيالي پيدا مي كنه كه باباهه پيانو ميزنه و مامانه بوقلمون سرخ شده با سس قرمز و كلي غذاي خوشمزه ديگه براش درست مي كنه. بعدش دختره خيلي احساس خوشبختي مي كنه. بعد بابا و مامان جديدش تو زرد از آب در ميان. حوصله تعريف كردن بقيه شم ندارم.
دلم ميخواد ديگه به هيچي فك نكنم.
همين.
پ.ن: آرشيو وبلاگم هم خراب شده. ديگه مطالبو آرشيو نمي كنه. به درك.
199
من كيم؟ تو كي هستي؟ اينجا كجاست؟
پ.ن: يعني من ديگه عمرا همچين گهي بخورما...
پ.ن۲: يادم افتاد به اين شعر شاملو "سحر به بانگ زحمت و جنون..."
198
از آدمهايي كه رمانتيك بازي در مي آورند متنفرم.
از تحصيلكرده ها و پولدارها متنفرم.
از جاهل هاي خياباني هم متنفرم.
از آنها كه بدبختي هايشان را برايم مي آورند
و از آنها كه خوشبختي هايشان را برايم مي آورند
و همچنين ، آدمهايي كه گنده تر از دهنشان حرف مي زنند
همچنين آدمهاي جدي
و ضمنا از آدمهاي "احمق" بيشتر از همه ي اين ها.
.
حالا كه فكرش را مي كنم ، آيا كسي هم هست كه توي اين دسته ها نباشد؟
197- خودويرانگري
هاه
هاه
هاه...
196
القصه ، در فصل ربيعي كه صولت برد آرميده بود و اوان دولت ورد رسيده (!) mp3 رو گذاشتم تو گوشم و در حالي كه باله ي درياچه ي قوي چايوفسكي رو گوش مي كردم راه افتادم تو پياده رو. پسر ، مث جهنم شلوغ بود. پسراي خوش تيپ ، دختراي خوش ... خوش چي چي بگم؟ خوش لباس! خوش اخلاق! - نميدونم چرا هر وقت ميرم تو خيابون اين چيزا رو ميبينم- القصه راه افتاديم طرف چمران. خيلي چسبيد. مخصوصا كه هوا هم يه خرده نمي داشت كه بوي بارون مي داد. خلاصه همينطور همينطوري رفتيم تا احسان (!) بعدش من از اونجا سوار تاكسي شدم و نخود نخود.
خونه كه رسيدم ديدم حوصله م نميشه لباسامو درآرم - كثافت لباسام خيلي زياد بودن. در آوردنشون مناسك خيلي طولانيي دارن كه انرژي ميگيره از آدم- همينطوري نشستم پشت پيانو تا حدود ساعت 11 -كه ديگه بابام سر درد گرفت و يه كم ديگه ادامه ميدادم همه جور فحشي از دهنش خارج مي شد- بعدش يه نيم ساعتي آهنگ گوش دادم ، يه كم الكي توي نت چرخيدم ، بي هدف ، بيشتر براي اين كه بذارم ذهنم براي خودش بگرده. بعدشم ديدم خوابم نميبره نشستم دو ساعت و نيم درس خوندم.
ها ، همين. فردا صبحم دارم ميرم كلاس. بعدشم دارم ميرم ولگردي.
از زندگيم راضي ام. دليلي براي ناراضي بودن ندارم.
هيچ اصل فلسفي خاصي هم تو زندگيم ندارم.
حرفي هم كه خيلي معني دار باشه ندارم.
براي زنده بودنم هم ضمنا دنبال دليل نمي گردم.
صرفا از ساز زدن لذت مي برم. و در ضمن فكر مي كنم خورشيد چيز قشنگي باشه. بابا و مامانمو يه ريزه دوس دارم. آدم فوق العاده معمولي و متوسطي هستم ، و از متوسط بودن و حماقت بورژوامآبانه ي خودم فوق العاده احساس لذت مي كنم. الانم فك كنم ديگه بايد بگيرم بكپم ، چون خوابيدن كار آدماي عادي و متوسطه. و منم آدم زياد خاصي نيستم. همين ديگه.
من رفتم كپه مرگمو بذارم.
تمام.
195
"پوچي" ، نصف واقعيته ، و "معنا" نصف دومش. وقتي به پوچي ميرسي ، تازه نيمي از جريانو گرفتي - و اين خودش يعني يه پله از بقيه جلوتري- و وقتي معناي زندگي رو ميفهمي ، واقعيت رو مثل يه سيب سرخ درشت ، درسته بلعيدي.
جيزي كه هست ، هر دو نيمه ش دردناكه. اولي از شدت سبك بودن تو رو به مرز انفجار ميرسونه ، و دومي زير بار سنگينيش لهت مي كنه ، وقتي زيباييش رو ميبيني ، عظمتشو مي بيني و مي فهمي...
نمي دونم هيچوقت به اين نيمه ي دوم ميرسم يا نه...
پ.ن: نمي خواستم حرف گنده بزنم. همينجوري يهو به ذهنم رسيد.
194
البته در مورد من كه اينجور نيست. شايد علتش اين باشه كه من به طور طبيعي بيشتر وقتا دپرس هستم ، طبيعتا سيزده فروردين با چهارده فروردين با يك اسفند زياد فرقي ندارم برام.
حالا چرا اينا رو گفتم؟ بي هدف. فقط ميتونم اضافه كنم كه چقدر خوشحالم كه امسال ديگه مدرسه نميرم. و اين كه هيچوقت خاطراتش برام رويايي نيستن ، و دوست ندارم راجع به گذشته م فكر كنم. براي من چيزي كه از گذشته مونده فقط يه كابوسه ، و چيزي كه در آينده مي بينم واقعيتي كه خيلي زود تبديل به كابوس ميشه.
بگذريم ديگه. يادداشت روزانه بود. ضمنا ديگه هم كتابي نمي نويسم- نكته بي اهميتي بود كه به خودم يادآوري كردم- همين.
193
.
ر
.
گ
پ.ن: وصف غروب.
- ترجيح مي دهم اسم اين كار را بداهه نوازي بگذارم تا آهنگ ، توصيفي كوتاه از غروب خورشيد-
192
- همين. هيچ فعلي به ذهنم نمي رسد.-
پ.ن: fantasia in C minor
- اين كار را همين امشب ضبط كردم. توضيح اين كه كيفيت ضبط خيلي بهتر از دفعه هاي قبل شده-
191
كاش يكي از راه مي رسيد و به اين ملت حرامزاده خرفهم مي كرد. به كارگردان هاي آشغالي كه راجع به هنرمندها فيلم مي سازند مي فهماند ، كه "درد خوب نيست" ، كه دروغ گفتن به خودشان و مردم هم حدي دارد... اين كاريكاتور ديگر آنقدر تكراري شده كه حال آدم را به هم مي زند.
اين است چهره ي واقعيت: صبح - در واقع لنگ ظهر- از خواب بلند مي شوي ، حداكثر يك استكان چايي مي زني ، ول مي گردي ، ول زندگي مي كني ، بي هدف و پوچ. تا عصرت به پلك خوردن دور خودت مي گذرد. گاهي توي آينه نگاه مي كني و غريبه اي را مي بيني كه همه چيزش ، همه ي اجزاي صورتش مسخره است. حماقت ازش مي بارد. گاهي به خودت مي گويي "عجب حرامزاده اي هستم من ، سر خودم و سر بقيه را خوب دارم كلاه مي گذارم"و بلند بلند مي خندي.
...و چيزي كه مي گويند "الهام" است...بله ، اما به چه قيمتي؟ تو "مي داني" كه زندگيت عقب افتاده ، صد تا كار انجام نداده داري ، هزار تا بدبختي داري ، گره توي گره...تو درد مي كشي - نمي دانم از چي. مهم هم نيست. شايد از شدت بدبختي- ذهنت را ، انرژيت را مي گذاري براي چيزي كه كسي حتي تف هم رويش نمي اندازد.
اسم خودت را مي گذاري "هنرمند" ، اما ته قلبت هميشه اين سوال وول مي خورد كه "اگر هم مثل بقيه ي مردم بودم؟ اگر چپ و چوله به دنيا نيامده بودم. اگر طردم نمي كردند" باز هم زندگي ام را پاي اين خزعبلات تلف مي كردم؟
و نتيجه ي اين همه وقت گذاشتن...اين همه كار مهم و مثلا مفيد... خروار كاغذهاست كه روي هم انباشت مي شود. كسي تف هم رويش نمي اندازد. كسي حتي به تو و كارت نمي خندد ، ارزش مسخره شدن هم نداري. تو "هنرمند"ي چون نشده است ، نتوانسته اي اميال غريزي ات را مثل مردم عادي ارضا كني ، هميشه يك چيزي كم داشته اي ، نتوانسته اي بخندي ، آن وقت آن كارگردان احمق مي آيد درباره ي تو فيلم مي سازد و زندگيت را جوري نشان مي دهد كه همه دوست داشته باشند جاي تو باشند و مثل تو زندگي كنند...
تو هنرمندي؟ كثافت رذل...
پ.ن: ترجيح مي دادم الان آهنگ جديدم را به جاي اين خزعبلات روي صفحه بگذارم تا اگر كسي دوست داشت استفاده كند - مي دانم كه مستحق سرزنشم- توضيح اين كه الان ساعت يك و نيم نصفه شب است و نمي توانم كار را ضبط كنم. سعي مي كنم فردا پس فردا كار را بگذارم. - براي هيچ كسي كه گوش نمي كند-
190
به اينجا كه ميرسي ، ترجيح ميدهي دور "ديگران" را كلا خط بكشي ، چه خوب ، چه بد. توي خودت باشي ، توي زندگي ذهني خودت ، دنيايي كه دوست داري آنطور باشد.
گاهي به سرم مي زند كامنتينگ اينجا را ببندم ، اينطوري ، آخرين دريچه ي ارتباطي ام با دنياي خارج هم بسته مي شود. با اين وجود ، احساس مي كنم گاهي هم نياز دارم با يكي حرف بزنم. سكوت اگر طولاني باشد ، آزاردهنده مي شود.
هر چه باشد اما ، من اينجا همه چيز دارم. سازي دارم -گوشه ي هال- با كلي دفتر و كتاب نت ، مي توانم ساعت ها ساز بزنم ، بي آن كه به چيز خاصي فكر كنم. يا شايد بر عكس ، جريان سيال ذهنم را باز بگذارم. درست چسبيده به پيانو ، كامپيوتري دارم كه هر وقت دلم بكشد ، مي توانم ذهنم را از روي كلاويه ها دايورت كنم روي صفحه كليدش ، در عرض چند دقيقه كانكت شوم به اينترنت ، و هر چقدر دلم خواست - بي آن كه كسي ببيند دارم چكار مي كنم- به گوشه و كنار دنياي مجازي سرك بكشم. وقتي كسي تو را نمي بيند ، يكجور اعتماد به نفس عجيب تمام وجودت را مي گيرد. وقتي كسي نمي داند تو "زشت" هستي ، صدايت اصلا قشنگ نيست ، آدم زياد جذاب و با اعتماد به نفسي هم نيستي. فقط دراز شده اي روي صندلي پيانو ، پشت كامپيوتر ، و سعي مي كني دنيايي را بسازي كه دوست داري ، توي اين دنيا آدمي باشي كه دوست داري، جذاب ، بااتيكت ، با اعتماد به نفس ، حتي از خودراضي و ... چه مي دانم... آن وقت بعد از ساعت ها ، وقتي چشمت را از روي مانيتور برمي گرداني ، و برمي گردي به واقعيت يك چيز تلخي را حس مي كني.
مثل اين كه يك غروب تابستاني خيلي تاريك ، تازه از خواب پاشده باشي ، منگ و بي حساب و كتاب. مثل "بادام تلخ" كه ناخواسته مي رسد ، در سكوت.
نه! اگر واقعيت اين است من دنياي ذهني ام را بيشتر دوست دارم. ترجيح مي دهم آدم خيال پردازي باشم و ... بگذريم. هميني كه هست. هميني كه هستم...
P.N: ...clear the browse history...right now pleeeeeease!
189
گذشته را ، با درد به ياد مي آورم...
پ.ن: اين انصاف است ، انصاف است ، انصاف ، انصاف ، انصاف...
اين ، عين انصاف است.
188
و مرا براي خودش
تو را رساند ، به آنچه مي خواستي - كوچك يا بزرگ-
و مرا...
- بخشي از همين تفكرات بي هدف-
پ.ن: مثل تيك تاك ساعت. ذهن آدم دوست دارد يكجور توالي و نظم منطقي بين وقايع ايجاد كند. بدون اين كه اصلا رابطه عليتي در كار باشد. البته مي دانم كه در هر صورت من اشتباه مي كنم. نه اين ، نه آن ، چه اين ، چه آن... بگذريم...
187
186
185
درد درد است.
184
تو كه هستي پر مي شوم ، معنا مي گيرم ، رنگ و بو مي گيرم...
وقتي نيستي هيچ هيچم ، آنقدر هيچ كه از شدت سبكي به مرز انفجار مي رسم.
به نخي بندم من ، كه سر ديگرش تويي.
رهايم نكن.
رهايم...نكن.
پ.ن: كفرست در اين مذهب ، خودبيني و خودرايي
183
به چه چيز بي اعتقاد باشم؟
به اعتقاد معتقد باشم...به اعتقاد بي اعتقاد باشم...
پ.ن: خيلي وقت است ديگر هيچ چيز برايم فرقي نمي كند.
182
نمي دانم توي اين يك ساعت چكار كنم. از يك طرف ارزش خوابيدن را ندارد. يعني تا چشم هايت گرم شود سال نو شده و حيف است بيدار نباشي و نبيني.
حوصله ي ادامه ي كارم را هم ندارم - ضمن اين كه هنوز ريزه كاري هاي اين برنامه لعنتي را بلد نيستم- ساز هم نمي شود زد اين وقت شب. همه گرفته اند كپيده اند. حتي حوصله ي هيچ كتاب خاصي را هم ندارم. اين است كه از سر تفنن شروع به نوشتن اين يادداشت شبانه كردم.
حالا هم حس مي كنم هيچ حرف ديگري ندارم بزنم. راجع به سال قبل هيچ نظري ندارم - به جز اين كه براي من خيلي سال گُهي بود- راجع به سال جديد هم نظري ندارم. فقط مي توانم آرزو كنم همه خوشبخت باشند و به آرزوهايشان برسند.
بگذريم... بعدا اين يادداشت را بازنويسي مي كنم.
الان ترجيح مي دهم كمي توي رختخواب دراز بكشم و فكر كنم.
همين.