برای تنوع هم که شده امشب تصمیم گرفته ام از لذت هایم بنویسم. کلا امشب حالم خوش است(!) و از این فرصت ها خیلی کم دست می دهد ،یعنی این که شب باشد و دل و دماغ داشته باشم حرفهای خوب خوب بزنم. و اما چیزهایی که این وقت شب به من شدیدا حال می دهند:
اول این که همه خوابند ، و من عاشق سکوتم. توی این ساعت ، نه کسی دیگر توی خانه سیگار می کشد ، نه کسی حرف سیاسی مفت می زند ،نه کسی الکی بهت گیر می دهد ، نه اصلا کسی زر زر الکی می کند و روی اعصابت راه می رود.
دوم این که امشب خیلی هوا خنک شده ، خیلی بهم حال می دهد.
سومین عامل لذتبخش-که نقش خیلی مهمی در عوض شدن حالم داشت- این بود که همین الان رفتم توی آشپزخانه و بدون دلیل لیموترشی را از روی میز برداشتم و قاش زدم و محکم ، با یکجور احساس خودآزارانه لای دندانهایم فشارش دادم.
ترشی ، یک چیز به خصوصی است ، یک چیزی که اگر سر وقتش باشد تا عمق تک تک سلولت هایت رسوخ می کند ، اینجور وقت ها حس می کنی که به یک چیز خیلی تازه رسیده ای ، یکی از آن چیزهای خیلی خیلی منحصر به فرد.
و اما چهارم و آخر از همه کتاب پیامبر جبران خلیل جبران است که الان روی میز گذاشته ام و قرار است تا صبح تمامش کنم و برایم دست کمی از لیموترش ندارد.
این کتاب دقیقا همان حس خودآزارانه را برایم دارد ، شیرین هست و آزارنده. آزارنده از این جهت که اگر نخواهی راحت از کنار کتاب بگذری ، خود به خود یک میل وسواسی در تو به وجود می آید که طعم تک تک جمله ها را شخصا بچشی ، و این خیلی سخت است. آنقدر سخت ، که از شدت فکر و عذاب وجدان به مرز جنون می رسی. و البته در همه ی این ها لذت خاصی هست که شاید هیچوقت دوباره تو زندگی آدم تکرار نشود.
نمی خواهم این حرفها شمایل روشنفکرانه به خودش بگیرد. ولی حس می کنم که این لحظه ها باید ثبت شوند ، اینجوری لااقل می توانم نقشی ، تصویری ازشان برای همیشه داشته باشم.
شاید فردا صبح -وقتی که دوباره به حال همیشگی ام برگشتم- داشتن همین تصویرها هم برایم کافی باشد. حداقل می توانم سینه جلو بدهم و ادعا کنم که "بله ، من هم اوقات خوبی تو زندگیم داشته ام".
مثل همه آدمهای خوشبخت...