18

این آخرین راهی است که انتخاب می کنم. وقتی بیش از 48 ساعت ممتد و عصبی کننده اینترنت خانه قطع است ، وقتی دو شبانه روز پشت سر هم صرفا آرزوی مرگ می کنم ، وقتی حس انجام هیچ کاری را ندارم ، وقتی از قیافه کتابهای درسی عقم می گیرد ، وقتی حتی جرات نکرده ام جلو بیایم و مثل مرد باهات حرف بزنم ،خلاصه وقتی به مرگبارترین وضعیت ممکن می رسم ، تنها کاری که می توانم بکنم این است که از خانه بزنم بیرون و الکی ول بشوم توی خیابان ها ،یا مثلا کز کنم پشت یکی از میزهای کافی نت ، کنار پنجره و این مهملات را بنویسم.
می خواهم اعتراف کنم توی این حالت گاهی کارهای عجیب تری هم می کنم. مثلا زنگ می زنم به نفرت انگیزترین آدمهایی که می شناسم و پیشنهاد قرار ملاقات می دهم.
این آدمها همیشه برای من حکم مواد مخدر را دارند. یعنی اولش سرگرم کننده هستند و ذهنم را از مسئله اصلی منحرف می کنند ، اما تاثیر نهایی شان این است که حالت عصبی و تحریک پذیریم را صدبرابر می کنند.
یک اعتراف خنده دارتر هم می خواهم بکنم. این که الان دلم به شدت یک "ماجرا" می خواهد ، دلم یک چیزی را می خواهد که جدیش بگیرم ، دلم می خواهد الان دوشنبه باشد ، دلم می خواهد بتوانم یکی را دوست داشته باشم ، دلم می خواهد همه ی احساساتم را ، بی دریغ ، بی منت به یکی هدیه کنم. یکی که ارزشش را داشته باشد...یکی که...
نه ، اصلا دلم هیچ کدام از این ها را نمی خواهد -چون دستم نمی رسد- فقط دلم می خواهد این لحظه ها ، این ساعت ها زودتر تمام شوند ، به درک واصل شوند. خب این که توقع زیادی نیست ، هست؟

مجلس رقص

گفتم «آقایون محترم...چرا همچین می کنید؟ این چه معنی می ده؟»
بی اعتنا ادامه دادید به کندن، خواستم داد بزنم «به من بگید چه خبره» ، که یکی از شما دستش را تا مچ فرو برد توی حلقم ، داشتم خفه می شدم که همان مرد اولی ، همان که سبیلهایش را جور عجیبی پیچانده بود ، که صدای عجیب زنانه ای داشت گفت «دست نگه دار ، به این زودی تمومش نکن...»
عجب صدایی داشت لامصب ، مثل جیغ ترمز ماشین ، مثل سوزنی که به آرامی توی تنت فرو می کنند ، و هی دردش بیشتر می شود ، دردم ، دادم درآمده بود. گفتم «آقایون ، امشب شب عزیزیه. به افتخار عروس و داماد یه کف مرتب...»
و دست هایتان به افتخار تو هوا می رقصید. پرسیده بودم «افتخار می کنی؟»
گفته بودی «آره.»
گفتم «پرتقال هم می خوری؟»
خندیدی و بقیه اش هم نفهمیدم چطور شد. فقط دست هایت ، دست هایتان را می دیدم که تو هوا ، به افتخار می رقصد و بیلچه ها را بالا و پایین می کند. خاک تا عمق ریه هایم نفوذ کرد ، سرفه ام گرفت ، گفتم «چه خبره بابا یواش تر» ، باور کنید گفته بودم که این کار مودبانه  نیست ، که هر چیزی حد و حدودی دارد. تقصیر من نبود که... همیشه از حد می گذراندی. اول سگ مست می کردی ، بعدش تا خود صبح تو بغل زن های نیمه لخت می رقصیدی ، بی وقفه ، تا آنجا که پاهایت خشک می شد و از کار می افتاد.ده بار گفتم پدرجان ، به جوانی خودت رحم کن. آخرش...
گفتی «فلانی من خرابم» ، گفتم «خب به من چه» ، گفتی از اینجا ببرمت ، قبل از این که جلو همه بالا بیاوری ، وسط مجلس رقص...حیف نبود؟ گفتی «چرا ، ولی دیگه باید تموم شه...باید تموم شی...»
و با دسته بیل ، کوبیدی توی گردنم. گفتم «هی آقایون ، آقایون! بس کنید... میتونیم مذاکره کنیم.»
بد می گفتم؟ نه ، خداوکیلی ببین بد حرفی می زدم؟ رفاقتی ، غیرتی ، این رسمش بود؟ تک خوری تو روز روشن؟ لااله الاالله ، تو خودت نگفتی بهم زنگ می زنی؟ جرات داری قسم بخور ، حالا هی جلو این آقایون نمی شود فحش داد. خب پس چرا فحشم می دادید؟ من مگر نمرده بودم؟ انصاف است؟ مرده زبان دارد که جواب بدهد؟
حالا که فکرش را می کنم ، شاید هم شنیده بودم حرف هایتان را ، شاید هم نه. حالم از این شایدها به هم می خورد ، گفته بودی «پدرسگ ، خفه شو و دیگه هیچی...»
یادم رفته بود که پدرسگ چه معنی می دهد ، بابای خدابیامرزم می گفت حرف خوبی نیست، و ما آخرش هم نفهمیدیم که... فحش می دادی. دست هایم را سفت توی دست های داغت گرفته بودی ، و هلم می دادی پایین. آنقدر پایین که دیگر آسمان را نمی دیدم. دست هایت را ، دست هایم را فشار می دادی ، چشم تو چشم ، و من سعی می کردم چشم هایم را بدزدم. نه این که می ترسیدم ،نه...فقط خوش نداشتم قطره های اشک را روی صورتم ببینی. خوشم نمی آمد ، وقتی چشم هایت ، دست های داغت همه ی تنم را می سوزاند.
گفتم «چرا» و با چشم هایت گفتی «هیچی نگو.»
عجب خاکی به پا شده بود ، خواستم بپرسم «آقایون کثیف نشده اید؟»
می دیدم که گرد و خاک کت هایتان را می تکاندید. بعد دوباره ، بی حرف ، بی صدا بیل می زدید. خون توی پاهایم خشک شده بود. دور و برم داشت هی تنگ می شد ، بعدتر ، به چشم هایم می رسید ، و من سعی می کردم ، تا آخرین لحظه ی ممکن آبی آسمان را ببینم ، لااقل تا قبل از کور شدنم. می فهمیدی که من از کور شدن بدم نمی آید ، نه؟ نگفته بودم «کور شوم و نبینم این روز را...»؟
گفتم «آقایون ، تو این لحظه های آخر می خواهم سیگاری دود کنم ، مثل فیلم های وسترن.»
خندیدی و پاشنه ی کفشت را محکم کوبیدی تو چشم هام ، خندیدم ، و سرفه ی خشکی... خاک بود که از سر و پکالم می بارید ، خاک بود که می بارید و می ریخت ، شما بودید که... گفتم «خسته نباشید» ، گفتم «به افتخار دست بزنید» ، دسته بیل را محکم تو  سرم کوفتید ، تو گردنم کوفتید ، کبود شده بودم ، سیاه شده بودم ، روم سیاه...
عصر که شد ، صبح که شد ، نمی دانم عروسی بود یا عزا. می رقصیدید یا گریه می کردید. فقط... نمی دانم چه جوری بگویم ، راستش دم دم های صبح بود که حس کردم پاشنه ی کفشی سنگ قبرم را نوازش می کند. فکر کنم خاک پایت شده بودم.

17

برای تنوع هم که شده امشب تصمیم گرفته ام از لذت هایم بنویسم. کلا امشب حالم خوش است(!) و از این فرصت ها خیلی کم دست می دهد ،یعنی این که شب باشد و دل و دماغ داشته باشم حرفهای خوب خوب بزنم. و اما چیزهایی که این وقت شب به من شدیدا حال می دهند:
اول این که همه خوابند ، و من عاشق سکوتم. توی این ساعت ، نه کسی دیگر توی خانه سیگار می کشد ، نه کسی حرف سیاسی مفت می زند ،نه کسی الکی بهت گیر می دهد ، نه اصلا کسی زر زر الکی می کند و روی اعصابت راه می رود.
دوم این که امشب خیلی هوا خنک شده ، خیلی بهم حال می دهد.
سومین عامل لذتبخش-که نقش خیلی مهمی در عوض شدن حالم داشت- این بود که همین الان رفتم توی آشپزخانه و بدون دلیل لیموترشی را از روی میز برداشتم و قاش زدم و محکم ، با یکجور احساس خودآزارانه لای دندانهایم فشارش دادم. 
ترشی ، یک چیز به خصوصی است ، یک چیزی که اگر سر وقتش باشد تا عمق تک تک سلولت هایت رسوخ می کند ، اینجور وقت ها حس می کنی که به یک چیز خیلی تازه رسیده ای ، یکی از آن چیزهای خیلی خیلی منحصر به فرد.
و اما چهارم و آخر از همه کتاب پیامبر جبران خلیل جبران است که الان روی میز گذاشته ام و قرار است تا صبح تمامش کنم و برایم دست کمی از لیموترش ندارد.  
این کتاب دقیقا همان حس خودآزارانه را برایم دارد ، شیرین هست و آزارنده. آزارنده از این جهت که اگر نخواهی راحت از کنار کتاب بگذری ، خود به خود یک میل وسواسی در تو به وجود می آید که طعم تک تک جمله ها را شخصا بچشی ، و این خیلی سخت است. آنقدر سخت ، که از شدت فکر  و عذاب وجدان به مرز جنون می رسی. و البته در همه ی این ها لذت خاصی هست که شاید هیچوقت دوباره تو زندگی آدم تکرار نشود.
نمی خواهم این حرفها شمایل روشنفکرانه به خودش بگیرد. ولی حس می کنم که این لحظه ها باید ثبت شوند ، اینجوری  لااقل می توانم نقشی ، تصویری ازشان برای همیشه داشته باشم.
شاید فردا صبح -وقتی که دوباره به حال همیشگی ام برگشتم- داشتن همین تصویرها هم برایم کافی باشد. حداقل می توانم سینه جلو بدهم و ادعا کنم که "بله ، من هم اوقات خوبی تو زندگیم داشته ام".
مثل همه آدمهای خوشبخت...

16

می گویی هست ها نیستند و نیست ها هستند ، هستندگی بایدها و نبایدها ، نظم نوین جهانی را چنان می کند و اگر چنین می کرد... سگرمه هایت را می کشی تو هم که یعنی "می شنوی؟" 
بی خبری خب لامصب...خبر نداری که من ،این همه وقت ، فقط محو دو تا چشم سیاهت بوده ام و روی خم ابروهات تاب سواری می کرده ام...
حالا تو باز حرفهای جدی بزن ، اخم کن ، که من دیوانه ی این اخم هام. 

15

بعد از مدت ها ، امشب برگشتم و یادداشت های این چندوقته ام را مروری کردم. این یکجور عادت خاص است که هر چند وقت یک بار تکرار می شود ، بر می گردم به آرشیو و پست های قبل تر را می خوانم تا ببینم مثلا نسبت به سه ماه پیشم چقدر تغییر کرده ام ، چطور فکر می کنم و از این حرفها... 
بگذریم ، به یک نتیجه ی خیلی تلخ رسیدم ، این که خیلی وقت است هیچ حرفی برای گفتن نداشته ام ، حرف که می گویم منظورم حرف به خصوص است ، حرفی که به فکر کردنش ، به گفتنش بیارزد.
دیدم که اینجا شده رنج نامه ی من ، که دارم زیادی آدم تلخی می شوم ، که هیچ کدام از این جریانات دست خودم نبوده ، که...
اینطور اگر پیش برود ، شاید چند وقتی در اینجا را تخته کنم ، یا کامنتینگ را ببندم. خوشم نمی آید فکر و انرژی آدم ها صرف خواندن مصیبت هایی شود که توی زندگی هر کسی می تواند باشد.
نه ، این راه و رسمش نیست...

14

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت 
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
                                                      (حافظ) 

1+12  

امشب ، بعد از مدت ها دوباره رفتم سراغ پیانوهای لاچینی ، فولدر "پاییز طلایی" را باز کردم و کلی خاطره یکجا برایم زنده شد. یادم افتاد که یک زمانی با این آلبوم خیلی حال می کردم. غمگین که می شدم ، عاشق که می شدم ، خوشحال که می شدم می رفتم سراغ آلبوم پاییز طلایی ، چشم هایم را می بستم و گم می شدم توی قطعات کوتاه پیانو. آن هم با اجرای محشر آندره آرزومانیان.
این روزها ، خیلی کم سراغ موزیک لایت می روم ، مگر وقت هایی که آنقدر منگ و پکر و بی حوصله باشم که حوصله ی هیچ چیز سنگین یا قابل تامل و انرژی بری را نداشته باشم.
اینجور وقت ها حاضرم حتی پای کمدی های مزخرف آمریکایی بشینم و ساعت ها الکی بخندم.
در مورد آدم ها هم روش مشابهی را پیش می گیرم. لایت ترین آدم های دور و برم را انتخاب می کنم و حاضرم همراه آنها ساعت ها خیابان های شهر را بگردم و چرت و پرت هایشان را با حوصله گوش کنم، بدون این که راجع به هیچ مسئله ی جدی و مهمی حرف بزنیم.
الان از آن وقت هایی است که حس می کنم احتیاج به یکی از آن آدم های لایت دارم. یکی که زنگ بزند و تا خود صبح مزخرف بگوید و مزخرف تعریف کند و من هم هی الکی بخندم و بهش اعتماد به نفس بدهم. بیشتر از آن اما دلم یکی از آن خواب های سنگین و عمیق را می خواهد ، از آن خواب هایی که انگار عمری طول می کشد. 
این شب دراز لعنتی تا کی ادامه دارد؟ نمی دانم...


پ.ن: لازم به یادآوری است که هیچ کدام از این حرف ها ارزش آهنگ های لاچینی را کم نمی کند. 

1 - 13

روزی ده بار سرت داد می زنم که " احمق!الاغ! بس کن دیگه... تا کی میخوای این مغز صاب مرده رو آکبند بذاری؟" سکوت می کنی ، و این سکوت لعنتی دیوانه ترم می کند.
مظلومانه می گویم ، مظلومانه می گویی "می دونم به خدا...تو رو خدا سرم داد نزن...گناه دارم... دست خودم نیست..." و من ، یک آن دوست دارم تنگ در آغوشت بکشم ، و های های بزنم زیر گریه که چه حالی داری؟ به خودت ، به من رحم کن...
می گویی ، می گویمت "دست خودم نیست ، یک چیزی ، ته دلم را قلقلک می دهد ، می سوزاندم" ، باید ادبم ، باید ادبت کنم ، باید یک سیلی بخوابانم زیر گوشت و دهنت را ببندم. باید بگویدم ، بگویمت که روزهای حساسی است ، با عمر خودت ، با زندگی خودت بازی نکن...نساز..." 
ضعیفی ، همینطوری تخمی تخمی زندگی را می دهی به باد...
کاش... همه چیز سر جایش برمی گشت...


پ.ن: حافظ جواب داد "راهی بزن که آهی ، بر ساز آن توان زد..."

11

WOW!!!


پ.ن: گاهی بهترین واکنشی که می توانی در برابر دنیا نشان بدهی همین است.

10

هیچوقت نتوانسته ام آنجور که باید متنفر باشم. دست خودم نیست ، تو خونم نبوده . یا شاید در حدی نبوده ام که متنفر باشم ، که بتوانم کسی را نبخشم ، قدرتش را نداشته ام...
می خواهم بگویم از نفرت نوشتن را دوست ندارم ، همینطور که از روی شهوت نوشتن را. اما گاهی احساس می کنم اینجا باید کثافتخانه ی روح من باشد. جایی برای خالی شدن...
اگر ننویسمشان ، اگر این دل صاحب مرده را کمکی پاک نکنم ، آنقدر جمع می شوند و جمع می شوند و جمع ، تا راه گلویم را می بندند و آنوقت ، من دیگر من نیستم. روح مرده ای هستم توی یک جسم کج و کوله ی سرگردان.
الان که این ها را می نویسم ، حتی از این پست هم بدم می آید. از لحنش حالم به هم می خورد ، از خودم که راجع به خودم حرف می زنم ، راجع به چه خزعبلاتی. فقط می خواهم اینجا خودم باشم ، خود گناهکارم ، که دارد می سوزد و دم نمی زند. خودم که...خسته است ، خسته...

9

۱- دلم می خواهد همه ی همه ی آدمهایی را که فکر می کنند دوستشان هستم ،معتقدند وبلاگ جالبی دارم و باید بهشان سر بزنم+ همه ی آدم های بی نمکی که برای مزه ریزی سرکارم می گذارند+ همه ی پسرهایی که از پشت تلفن صد ای دختر درمی آورند+ همه ی همکلاسی هایم+ همه ی سایرین ، زنده زنده در آتش کباب کنم. نمی دانم اینجوری با چه سرعتی می میرند ، ولی ترجیح می دهم کند باشد. نباید سریع بمیرند ، باید زجرکش شان کنم ، شعله های آتش توی چشم هایم برقصد و خنده ی کثیفی سر بدهم ، از جنس همان خنده هایی که... 

۲- حالا که دستم به هیچ یک از این آدم ها نمی رسد ،ترجیح می دهم به جای آنها خودم را زجر بدهم. به چیزهای دردناک فکر می کنم ، به چیزهای کثیف ، آدم های کثیف و زشت. این کار مثل این است که عمدا برای زجر دادن خودم ، سوزنی را آرام و دردناک روی کاپوت ماشین بکشم ، رعشه بیاندازم به جان خودم ، اصلا خود زنی کنم و درد بکشم و درد بکشم و درد و.... 

۳-  اینجور وقت ها خیلی با نیچه همذات پنداری می کنم ، خیلی...

شاید هشت

بی حساب و کتابی تو. بی وقت می رسی ، و اشک حلقه می زند در چشمم و... حالا اما ، این ساعت شب ، درست وقتی که به بودنت احتیاج دارم ، وقتی که بیخوابی امانم را بریده و هر لحظه عصبی تر می شوم ، وقتی که حتی دو سه قطره اشک می تواند حالم را بهتر کند ، انگار فرسنگ ها از من دوری...از تو...

7

تو زندگیت لحظه هایی هست که بهش می گویند لحظه های حیرت(این را توی کتاب فلسفه پارسالمان نوشته بود). از این لحظه های مزخرف برای هر کسی پیش می آید. این که به یک مسئله مزخرف و پیش پاافتاده آنقدر فکر می کنی که به حالت تهوع می رسی. یکی از همین مسائل پیش پاافتاده برای من این است که چرا از هر ده تا آدمی که توی خیابان می بینم ۹ تایشان زشت و بی ریخت هستند. دماغ های بزرگ و اضافی ، چک و چیل کج و لوله و لب های درشت با دندان های زردی که از دور توی چشم می زند. چرا آدم ها باید اینقدر زشت باشند؟ بعد به این فکر می کنم که من اگر برای یک هفته ، فقط یک هفته نخواهم آدم زشت ببینم ، اصلا نخواهم چیز زشت و کثیف و بی ریخت ببینم کجا باید بروم؟ کجا باید فرار کنم؟
همین حالت مسخره ، وقتی که به موضوع عدالت هم فکر می کنم برایم پیش می آید. این که چرا مثلا بنده خدایی در ساوان های کنگو به دنیا می آید و بنده خدای دیگری (که شاید اصلا به خدایی اعتقاد هم نداشته باشد) ناف نیویورک و شیکاگو.
چرا بعضی از ما باید هم زشت باشیم ، هم بدبخت ، و این بدبختی و زشتی تسلسل وار در زندگیمان ادامه داشته باشد؟
گاهی فکر می کنم شاید خدا بدبخت ها را برای خودش آفریده (تا مثلا تنها نباشد!) و خوشبخت ها را برای این که آزادانه توی دنیا بگردند و هر گهی خواستند بخورند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد. مثل گوسفندهایی که توی دشت بزرگی ولشان می کنی تا آزادانه برای خودشان بچرند و خوشبخت باشند و بع بع کنند.
می دانم این حرفها منطقی نیست ، می دانم که ساخته ی ذهن مریض خودم است ، ولی نمی توانم بهشان اعتقاد نداشته باشم ، نمی توانم...


پ.ن: از اظهارنظرهای گنده راجع به دنیا بیزارم، و حالا خودم دارم همین کار را میکنم...

6

یا وفا کن یا جوابم کن
بعد از این کمتر عتابم کن
سرخوش و مست از شرابم کن
همچو دوران گذشته

پ.ن: فکر نمی کنم برای دوست داشتن این ترانه دلیلی لازم باشد.
+

تفاوت های ما

تو مثل ساعتی ، چرخ دنده هایت دائم فعالند ، من بی قاعده ام، گاهی تا ۵ صبح بیدارم و تمام روز را هیچ کاری نمی کنم. سیستم زندگیت مثل یک ماشین بزرگ است، هیچ وقت عوضی کار نمی کند ، همه چیزش سرجاست. از ترتیب قرار گرفتن کتاب هایت توی قفسه گرفته تا جای قایم کردن شیشه مشروب و سیگار.
من خود به خود اینطوری نیستم ، نمی توانم باشم ، پر از بی نظمی ام ، از اتاقم که همیشه خدا به هم ریخته و کتاب هایم که همینطوری کف اتاق پخش شده اند بگیر تا حتی دسک تاپ کامپیوترم و فایل ها.
تو به قاعده ای ، سالمی ، من بیشتر وقت ها مریضم. تو خیلی باهوشی ، خیلی ، من زیاد احمق بازی در می آورم ، معقولی ، احساساتی ام ، از شوپن خوشت نمی آید - بر عکس بتهوون که دیوانه اش هستی- ، دیوانه وار آهنگ های شوپن را دوست دارم ، با فیزیک خیلی حال می کنی ، نسبت بهش هیچ حسی ندارم ، خوش قیافه ای -خیلی زیاد- ، کج و کوله ام ، کج و معوج ، از شعر خوشت نمی آید ، شعر را دوست دارم ، به خدا اعتقاد نداری ، خدا را دوست دارم ، مرموزی ، ساده ام ، و مهم تر از همه تو خوشبختی ، من نه. - یا لااقل فکر نمی کنم باشم-
همه این ها را گفتم ، که اضافه کنم با این همه خراب رفاقتیم!


پ.ن:صدایت دلم را می لرزاند که "می دانم این طوفان ، زندگیم را به باد خواهد داد..."

5

گُه تو مسافرت!

پ.ن:مگر این mp3 پلیر فکستنی تو کویر به دردم بخوره...

4

من همان وجدان بیدارم که...خب چرا ازم فرار می کنید؟
.
.
.
پ.ن: جدی جدی دارم ترسناک می شوم این روزها...

بعد از ظهر در حافظ

داغ بود ، نشسته بودم بغل قبر حافظ ورد می خواندم ، عرق از گردنم سر می خورد و ول می شد پایین. دخترکی از دور می آمد ، سفیدی مانتوش توی چشم می زد. کنج دیوار،  زیر درخت نارنج ، دختر و پسری زیر گوش هم کرکر می خندیدند.
از جلوم که رد شد ، ابروهایم را تو هم بردم ، مثل آدم های خیلی مهم ، آدم های...چه می دانم ، آمد درست ور گوشم نشست ، گوشه ی آنطرفی دیوار ، می شد گوشه های سفید مانتوش را ببینی ، دنباله گیس های سرخش را که گاهی توی دست باد ، از زیر لچکش ول می شد و توی هوا تاب می خورد.
چیزی ته دلم تیر می کشید ، لب هایم چروکیده ، زبانم خشک شده بود از بس زیر لبی پچ پچیده بودی احمق! نفس هایم ، تند و داغ می زد بیرون ، می خواستی فکر کنم برایت مهم نیست ، خیال می کردی صدایت تا ته قبر می رسد. عین مریض ها پهن شده بودم کنار دیوار و صدای قاطع نفس های خشکش توی گوشم می پیچید. یا شاید خیال می کردم که دارد نفس نفس می زند ، عین آدم های مریض ، آدم های تشنه. آب سرد کن آن طرف حوض بود.
اخمی کردم ، و نفس عمیقی. پاشد ، رفت جای دیگری نشستم تا خیال نکند برای من آدم شده. حتما حوصله اش را سر برده بودم. دختره ی... حیفش ، عجب هوایی بود. می سوختم. ته حوض پر از اسکناس های پنجاه تومانی بود.هر چی گشتم ، پول خرد پیدا نکردم. سر و وضع درستی نداشتم ، عین افلیج ها کج و کوله راه می رفت. نشسته بود لب حوض ، پچ پچ می کرد و نگاهش به ته حوض بدون ماهی بود.
پشت قبر ، پشت گل های لاله عباسی مانتوی سفیدش را می دیدم و موهای سرخی را که در باد تکان تکان می خورد. پچ پچ کنان می دیدمش از دور ، که بی اعتنا نشسته بود یا شاید...
خنک تر شده بود. عده ای اطراف قبر ایستاده بودند. طرف غروب ، اینجا آنقدر شلوغ می شد که لابلای جمعیت گمش می کردم. نمی دیدمش که با مردی دست داد- مرد بود لامذهب!- نمی دیدم که دو سه کلمه ای حرف زدند و...
کز کردم گوشه ی یکی از ستون ها و بی خیال شدم. دختر و پسر گوشه ی دیوار هنوز بلند بلند می خندیدند.زبانم به سختی می چرخید ، چشمهایم دنبالش می گشت و نمی گشت، ناخواسته. سفیدیش وسط جمعیت توی چشم می زد. مرد دو سه قدمی دورتر ایستاده بود ، و آدم ماتم زده ای ، با لبهای لرزان زل زده توی چشم هام.
دوباره که نگاه کردم ، دوباره تنها بود. او همچنان مغرور ، بی اعتنا و دخترانه قدم می زدم ، تنها.
دو سه بار خواستم که جلوتر بروم و صدایم کند و بهش بگویم که از دیدنم حالی به حالی شده که یکی با انگشت کوچکش زد روی شانه ام ، برگشتم ، آدم بیکاری بود:«تنهایی؟»
سر تکان دادم.
-« الان دو ساعته که اینجا نشستی واسه خودت تته پته می کنی...»
 من و منی کردم ، نفهمیدم چی گفت. تنها چیزی که فهمیدم این بود که وقتی سر برگرداندم غیبش زده بود. نه از سفیدی مانتو خبری بود ، نه از سرخی موها. از در حافظیه که می زدم بیرون ، داشت شل و پل و بی حوصله از من فاصله می گرفت.  نمی دانم دخترک از کجا آمده بود ، نمی دانم چکاره بود. نمی دانم در تمام این مدت مرا دیده بود یا نه...

3

تا بچه ای ، کلی حرف داری برای گفتن ، در مورد هر چیزی ایده داری ، درباره چیزهای خیلی بزرگ:دنیا ، بشریت ، اخلاق ، سنت و مدرنیته ، مذهب... بچه که هستی ، برای بهتر شدن دنیا برنامه ریزی می کنی ، برای تغییر دادن جامعه و آدم ها ، برای آینده بشریت. حرفهای فلسفی گنده می زنی ، از آن حرفهایی که آدمهای عادی نمی فهمند. و چه حالی می کنی با اینجور حرف زدن ها.
بزرگتر که می شوی اما کم کم لکنت می گیری. لال می شوی انگار. نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداری. چون به چیزهایی رسیده ای که آنقدر بزرگند که کلمه نمی شوند. آنقدر بزرگ که حرف زدن راجع بهشان احمقانه به نظر می رسد.
حیف ، کاش کمی بزرگتر می شدیم ، کاش زبانمان کوتاه می شد...

2

شب را بیشتر دوست دارم. همین دو دقیقه پیش صفحه اول بلاگفا را باز کرده بودم ، به یک امید واهی. این که آدم تنها و بیکاری مثل خودم این وقت شب هنوز بیدار باشد و بشود باهاش حرف زد. تنهایی خیلی وحشتناک است.
مثل این است که وسط قطب شمال یا توی دشت های سیبری ولت کرده باشند. جایی که دور تا دورت فقط یخ و برف باشد ، حتی یک درخت هم در افق پیدا نکنی.
گاهی آنقدر تنها می شوم که حس می کنم اگر همینطور ادامه بدهم کم کم حرف زدن یادم می رود.
بگذریم ، از این گشت و گذار اینترنتی به نتیجه جالبی رسیدم. تنهاترین آدمی که پیدا کردم یک دختر دبیرستانی (شاید به سن و سال خودم) بود که  همه ی پست های وبلاگش به نوعی به دوست پسرش "محمد" مربوط می شدند. این که مثلا امروز "محمد" باهام تند حرف زد یا این که با هم رفتیم پارک خیلی چسبید ، یا مثلا الان محمد پشت تلفن فلان جوک خیلی بامزه را تعریف کرد و از این حرف ها. 
یک جوری (یا شاید یکجورهایی) از خودم بدم آمد. نمی فهمم چرا. شاید بخاطر این بود که ناخودآگاه در مقابل سادگی دخترک احساس گناه می کردم ، بدون این که هیچ نقشی توی این جریانات داشته باشم. یا شاید هم بهش حسادت می کردم.
گاهی دلم برای سادگی خودم تنگ می شود. هر چند همین الانش هم زیاد ساده بازی در می آورم. گاهی خیلی زیاد...

1

دستهای گرمش را روی شانه هایم حس می کنم ، آنقدر گرم که تمام تنم گُر می گیرد و صدای خسته اش را که می گوید "پسرکم هستی..." (شاید یک خیال بود ، شاید...)
کجای دلم بگذارم این همه را؟ گاهی به این فکر می کنم که اگر شعر گفتن بلد بودم ، همه ی وجودم ،همه ی زندگیم ، همه ی این خیالات دوست داشتنی شاید شعر می شدند ، ته دلم رسوب نمی کردند ، غمباد نمی شدند دیگر.
من ، به ظرفیت تمام دنیا دوست دارم ، به اندازه ی تمام آدمها دوست داشتن ته دلم هست ، آنقدر زیاد که گاهی نمی دانم این همه دوست داشتن را کجا باید ریخت.
تلخ تر از همه اما ، به ظرفیت همه ی دوست داشتن ها تنها هستم. کسی این را می فهمد؟....بی خیال...
.
.
.
فلسفه بافی نیست دیگر ، قطره های من است که آب می شود و اینجا می چکد.

...چه شبی دراز باشد...

امشب یک چیزی دارد قلبم را فشار می دهد. احساسی که قبلا کمتر تجربه اش کرده بودم. یک تصویر ، دائم جلو چشمهایم رژه می برد. به دلایلی دوست ندارم از ماهیت آن تصویر بنویسم. این صرفا یک حس است. این که انگار جای خاصی توی قلبت خالی است ، و فقط با یک چیز پر می شود.
من ، ساعت ها آنجا نشستم ، پرسه خوردم ، ورد خواندم ، اصلا نمی فهمم ظهر گرما آنجا چه می خواستم؟ چه کسی ، چه چیزی منتظرم بود؟ چرا خنکای داخل خانه را ول کردم و زدم بیرون ، آن هم مسیر به این دوری ، توی ساعت هایی که آنجا پرنده پر نمی زند... 
امروز عجیب روزی بود. آنقدر عجیب بود ، آنقدر عجیب بودم که فکر کردند مریضم ، شاید هم بودم. به هر حال گذشت. اما بیخوابی را چکار کنم؟ کاش تمام می شد این ساعت های لعنتی...


بعدا نوشت(!): ساعت از پنج گذشته ، و من هنوز بیدارم... 

سه راهی

امروز دوم شهریور است ، دو تا راه منطقی دارم. یکی این که همین الان اینرنت را قطع کنم. انبوه کتابهای درسی ام را از قبرستان کثیفشان گوشه ی اتاقم بیرون بکشم ، و عین بزغاله شروع کنم به نشخوار کردن درس ها.
راه دومش این است که فکر درس را دایورت کنم روی مناطق کم اهمیت تر ذهنم و تا هر وقت دلم خواست هر غلطی دلم خواست بکنم ، آخرش هم احساس درونی ام را راجع به این که چه بد غلطی کرده ام و  چه وقت مفیدی را از دست داده ام (!) خفه کنم و بخندم به ریش دنیا.
خارج از این دو تا راه یک راه سوم غیرمنطقی هم هست (که من معمولا همین را انتخاب می کنم). نه مثل بچه آدم درسم را می خوانم ، نه به عشق و حالم می رسم. تا عصر عین مجسمه می شینم همینجا و هی ماتم می خورم و هی ماتم می خورم و آنقدر ماتم می خورم تا ماتم ها راه گلویم را ببندند و نفس کشیدن برایم سخت شود.
یکجور حس مازوخیستی خیلی عجیب است ، زمان که بیشتر می گذرد ، بیشتر در دنیای مالیخولیایی خودت غرق می شوی. تاریک تر می شوی و پیچیده تر ، و البته سگ خلق تر. تا جایی که دیگر هیچ کس نمی تواند تحملت کند.
امروز دوم شهریور است ، خدا به دادم برسد!