بدون شرح!

۱- این خبر را بخوانید:

 مديريت آموزش و پرورش شهرستان ايلام:
    دانش آموز بي انضباط به مدرسه اي خارج از محل زندگي منتقل مي شود

    مديريت آموزش و پرورش شهرستان ايلام اظهار داشت: در صورت بي انضباطي در مدرسه شخص خاطي براي تحصيل به مدرسه اي خارج از محل زندگي خود فرستاده مي شود.

به گزارش خبرگزاري پانا، "حقيقت" ضمن بيان اين مطلب نبودن قوانين سخت انضباطي با تكذيب اين موضوع  و عمل نكردن به آن را از سوي مسئولين مدارس عامل اين امر دانست .
وي همچنين افزود: براساس قانون دو نوع اساس نامه انضباطي و حجاب وجود دارد كه در صورت عمل نكردن به مقررات آن شخص بي انضباط در نخستين جلسه ي انضباطي به سه روز اخراج از مدرسه در دومين جلسه به هفت روز اخراج و در سومين جلسه شخص به مدرسه اي خارج از محل زندگي انتقال داده مي شود.
وي تأكيد كرد: دانش آموزان مي توانند در صورت مشاهده هرگونه بي انضباطي مراتب را به آموزش و پرورش محل زندگي اطلاع داده و در صورت تائيد مدير مدرسه مراتب فوق در مورد شخص به اجرا گذاشته مي شود.

خیلی جالب است! تا حالا فکر می کردیم تبعید فقط خاص آدم های سیاسیه! حواسمون باشه ، دیگر شیر نشیم شاخ تو شاخ ناظم بشیم ، برگه پاسحنامه آزمون علمی رو سفید تحویل ندیم!

۲- اخبار تلویزیون را نگاه می کنم: گوینده می گوید:

ملت ایران بار دیگر صدای خودش را به گوش جهانیان رساند.

می زنم شبکه های ماهواره ای:

گوینده با لحن داغ و پرهیجانش می گوید: صدای شما ، صدای آمریکا!

خودمان هم آخر نفهمیدیم صدایمان از کجا بلند می شود! اصلا تا حالا شده صدایمان از گلو بیرون بیاید؟ راستش هرچقدر نگاه می کنم می بینم صدایمان هیچ وقت درنیامده ، اما همیشه صدایمان را درآورده اند.

در جستجوی کودکی گمشده...

یکی از دوست هایم همیشه تاکید داشت ، آدم برای این که خلاق بماند باید همیشه کودک درونش را زنده نگه دارد...

امشب که یاد حرف هایش افتادم ، حسابی رفتم توی فکر!

میدونی توی فکر چی؟

توی فکر کودکی ام ، که خیلی راحت از دستش دادم!

اوخ اوخ! امشب بعد از مدت ها اولین بار است که از ته قلبم ، دق دلی ام را سر این وبلاگ خالی میکنم! آره! هیچ وقت لذت بچه بودن رو نچشیدم!هیچوقت نتونستم با همسن و سالام بازی کنم!

یادش بخیر، اون وقتها که کلاس اول ابتدایی بودم ، وقتی همه همکلاسی هام فوتبال بازی می کردن... بازیم خوب نبود! خیلی دوست داشتم به منم توپو پاس بدن ، ولی هیچ کس نمیخواست توپو به یه بازیکن بی عرضه پاس بده ! حق هم داشتن! همیشه دروازه بان بودم! همیشه هم گل می خوردم و بعدش بد و بیراه های بچه ها بود که چپ و راست نثارم می شد...

بعد از یه مدت از ورزش و به خصوص فوتبال متنفر شدم!

همیشه تنها بودم! میدونی بهترین دوستم چی بود؟ دستگاه آتاری دستی ام که به تلویزیون وصل میشد و تا برمیگشتم خونه می رفتم سراغش ...

این تنهایی ادامه  داشت ، همیشه ادامه داشت...

به دلم موند یه بار شیرینی بازی کردن با بقیه دوستام بره زیر دندونم...

هیچ کس نبود تا هر وقت خواستیم با هم بخندیم ، با هم گریه کنیم ... هر وقت غمگین میشم سرمو بزارم رو شونه ش ، های های گریه کنم... همیشه تو آرزوی یه دوست بودم!

می دونی بعد چی شد؟

من تبدیل شدم به اینی که هستم!

یه آدم جدی که هیچوقت احساساتش رو بروز نمی ده ، چون کسی نیست حرفاشو بشنوه...

این حرفا خیلی وقت بود به دلم مونده بود...

راستش دو سه هفته است که یه حس خیلی بد بهم دست داده! تا حالا شده از خودت ، از چیزی که هستی بدت بیاد؟ من اینجور آدمی شده ام! به چی افتخار کنم؟ به این که همیشه جدی ، تو خودم بودم؟ به این که هیچوقت با هیچکی درست و حسابی حرف نزدم؟

دو سه روز پیش یه نفر بهم گفت: تو چقدر سرد و بی روحی! فرت و فرت کارتو می کنی و میری!

حق هم داشت... نمی دونست چقدر حرف نگفته و چقدر اشک های نریخته دارم، برای همین فکر کرده بود من بی احساسم...

آخ آخ ! چقدر بده که آدم تنهاست...

 

نابغه های خفن روزنامه نگاری

این روزها استعدادهای عجیب و غریب  روزنامه نگاری دارند به طرزی کاملا خفن ، یکی یکی شکوفا می شوند!

تعجب نکنید! تحقیقات نشان داده  به طور معمول ۳ مورد از هر ۵ مورد خواهرهای آدمهای دارای نفوذ در مطبوعات ، استعدادهای بزرگی در روزنامه نگاری از آب در می آیند!

شکوفا شدن این استعدادهای نهفته معمولا از نوشتن مطالب کم و بیش شر و ور شبیه به انشا ، آغاز می شود. در مراحل بعدی این افراد ، به مرور جوگیر شده ، و تازه کشف می کنند که بله ، اصلا مادرزادی روزنامه نگار به دنیا آمده اند!

با پیدایش این نوابغ در عرصه مطبوعات از بین همان خواهرهای آدم های بانفوذ ، می توان با دیدی امیدوارانه به عرصه مطبوعات کشور نگریست.

پی نوشت: مدتی است که متوجه توانایی عجیب خواهر ۸ ساله ام در نوشتن شده ام! برای همین هم تصمیم گرفته ام خواهرم را به عرصه روزنامه نگاری وارد کنم! فکر می کنم با توجه به شرایط آسان روزنامه نگار شدن توی این دور و زمانه ، بعید نیست ظرف مدت کوتاهی به عنوان یک نابغه مطبوعاتی جدید ، به جهانیان شناسانده شود!

 

فرهنگ روی سنگفرش پیاده روهای شیراز:

بچه هایم را می فروشم تا شاید...

 این آفتاب داغ خیابان زند مخ آدم را متلاشی می کند! پشت ارگ کریمخانی ، زیر سایه درخت ها ، جای خوبی است تا چند دقیقه ای نفسی تازه کنی و نگاهی هم به کتاب های مظلومی که کف سنگفرش های پیاده رو پهن شده اند بیاندازی!

پشت نگاه پسر کتابفروش خیلی چیزها قایم شده است! شاید یادگار آن روزهایی که کتاب هایش هنوز مال خودش بودند ، نه مال مشتری ها...

شاید پدری که از صبح کله سحر می زد بیرون و تا آخر شب برنمی گشت!

شاید...

شاید هم عشق! پشت این نگاه مغموم احساسی حداقل شبیه عشق خوابیده است!

عشق به چیزی که دارد می فروشد و شاید اگر جیبهایش کمی پر بودند ، هیچ دلش نمی آمد گنجینه قدیمی اش را از خودش دور کند!

پسرک ، هزار و یک حکایت در این چشم ها دارد! توی چشم هایش می شود تصویر خیلی چیزها را دید!

رضا ، عشقش سینما ، ادبیات و عکاسی است! خوب توی چشم هایش می بینم ، چشم هایش می درخشد! این برق از کجا آمده؟

خدا می داند ، شاید برق امید است! راستی! مگر این روزها هنوز از امید اثری هست؟

رضا ، عاشق سینماست! مدت ها در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت می کرد؛ مدت زیادی هم عکاسی کار کرده.

دندانهای زرد ، لباسهای کثیف و وضع ژولیده اش مانع این می شوند که حتی بتوان فکرش را کرد که او یک هنرمند فیلمساز باشد.

یک خروار کتابهای تخصصی فیلم و سینما را جلو خودش جمع کرده! در مورد ادبیات هم زیاد کتاب دارد!

سخت است بدانی چه حسی دارد ، وقتی ذره ذره عشقش ، ذره ذره وجودش را می فروشد!

پشت این نگاه خیلی چیزهای دیگر هم قایم شده است ، شاید احساسش ، وقتی تصمیم گرفت همه را بفروشد!

کتاب ها ، مثل بچه هایش هستند ، راستی شده تا حالا بچه ات را بفروشی؟ بچه ای که بزرگش کرده ای! ذره ذره از وجودت پر شده! بچه ای که با گریه هایش گریسته ای و با خنده هایش خندیده ای! واقعا شده بچه ات را بفروشی؟

بابا پول ندارد ، پول ندارد نان بخرد! دست بابا تنگ است! بابا پول لازم دارد! بدون پول ، سفره بدون نان می ماند!

مامان ، از زور نداری هر کاری که بگویی کرده است ، از کلفتی و رختشویی تا ...

بابا پول می خواهد ، پول ، پول ، پول!

توی یک خانه فسقلی فقیرانه ، که نان وسط سفره پیدا نمی شود ، کتاب چکار می کند؟

پسرک ، دستش را زیر چانه اش گذاشته و دارد کتاب می خواند: «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی ، «صدسال تنهایی» مارکز ، شاید هم «سمفونی مردگان» عباس معروفی....

بابا اخم می کند: «توی خانه ای که نان نیست ، کتاب جایی ندارد...»

اولش سخت است ، خیلی سخت ... شاید قطره اشکی هم برای بچه هایش از گوشه این چشم ها چکیده باشد...

رضا ، حالا تصمیم خودش را گرفته ، باید بچه هایش را بفروشد!

نه! این بچه ها دیگر جای ماندن ندارند! شاید بعدا صاحب خوب دیگری پیدا کنند....

حالا پسرک اینجا نشسته! خدا می داند، شاید دیگر به بچه فروشی عادت کرده ، برایش مهم نیست! دیگر اشک نمی ریزد ، می خندد! زهرخند تلخش دل آدم را می لرزاند! عادت کرده به ریش دنیا بخندد: «دنیا که به ما وفا نکرد ، ما هم کاری باهاش نداریم ، به ریشش می خندیم!»

حالا پسرک اینجا نشسته! خیلی سخت می شود از زیر زبانش حرف کشید!

«خبرنگارم ، آمده ام تا از مشکلاتت بنویسم.»

« چه مشکلی؟ اینجا همه چیز خوب است!»

باز هم تلخ می خندد: «بالاخره خب ، هر کسی مشکلات خاص خودش را دارد.»

«برایم بگو ، توی روزنامه می نویسم ، شاید بتوانم تلنگری به قلب های یخ زده ملت زده باشم!»

«  چطور دلت می آید این ها را اینجا بگذاری؟»

با همان لبخند تلخ می گوید: «از بی پولی!»

« چه احساسی از کارت داری؟»

«برای کسی فرقی نمی کند چه احساسی داشته باشم!»

البته که برای کسی فرقی نمی کند! مردم هزار گرفتاری دارند! باید به حساب های بانکی شان برسند! باید پول هایشان را پس انداز کنند! باید برای آینده بچه هایشان برنامه ریزی کنند! باید به املاک و زمین هایشان رسیدگی کنند!

ملت می روند و می آیند ، ولی پسرک همچنان سرجایش نشسته! کی فرصت دارد ته قلب رضا را بخواند؟ کی فرصت دارد؟

اما این فقط حکایت رضا نیست.

«12 سال است که کارم همین است. زمان ما امکانات نبود ، سال 76 بود که از ناچاری شرایط بد زندگی شدم کتابفروش! آن موقع اجاره نشین بودیم ، 200 ، 300 جلد کتاب داشتم که نمی توانستم آنها را همه جا همراه خودم بکشم ؛ این بود که تصمیم به فروش آنها گرفتم! همینجوری بود که بدون این که بفهمم چی شد ، یک روز نگاه کردم و دیدم شده ام کتابفروش کنار خیابان!»

 « پول زیادی ندارم ؛ مقدار خیلی کمی پول دارم که در بانک پس انداز کرده ام و حالا آمده ام اینجا عشقی کار می کنم!»: فرهاد می گوید.

«با وجود این که درآمد این کار خوب نیست ، برایم عین تفریح است. عاشق کتاب هایم هستم!»

« خودت هم کتاب می خوانی؟ »

« حداقل روزی نیم ساعت باید مطالعه داشته باشم ، باید اطلاعات بیشتری از کتاب ها داشته باشم تا بتوانم مردم را راهنمایی کنم.»

فرهاد ، بر خلاف همکارش رضا ، راحت تر درددل هایش را بیرون می ریزد: « این روزها دارم ازدواج می کنم ، ولی خودم هم می دانم شغلم جوابگوی یک زندگی راحت نیست.»
« بازار کار چطور است؟»

«بدک نیست! مردم بد استقبال نمی کنند! از سنین کم تا دانشگاهی ها ، همه استقبال می کنند! البته این روزها مردم بیشتر کتاب های قدیمی نایاب را دوست دارند که دیگر در بازار گیر نمی آید.»

در همین هنگام وسط حرف زدن با من ، مردم را راهنمایی می کند تا کتاب های دلخواهشان را بردارند.

«اگر پول داشتی ، دوست داشتی چکار کنی؟»

«اگر دست خودم بود و پول داشتم ، هیچ کاری نمی کردم! یک جنگل خالی برای خودم پیدا می کردم ، بیست هزار جلد کتاب می ریختم توی جنگل و می نشستم به خواندن!»

فرهاد ، آثار همه نویسنده ها را می خواند. خودش عقیده دارد: « یک نویسنده باید به مردم آگاهی بدهد ، باید کمک کند مردم زندگی بهتری داشته باشند....»

«فکر می کنی کتاب چه وظیفه ای دارد؟»

« می دانی؟ کتاب یک موجود نیست که بتوانیم وظیفه ای را گردنش بیاندازیم! کتاب نوشته می شود ، اما این فرهنگ مردم است که آخرسر همه چیز را روشن میکند.»

فرهاد ، اهل شعر هم هست: « شعر نمی گویم ، ولی شعر زیاد می خوانم. دشمنی سرسختی با شعر سفید و شاعران آن به خصوص شاملو دارم. شعرهای شاعران قدیمی را زیاد می خوانم. ضمنا اینجا کتاب شعر زیاد است. مردم معمولا کتاب های سهراب سپهری یا اخوان ثالث را دوست دارند.»د

« چه تصمیمی برای آینده ات داری؟»

« همانی که گفتم! مهیا کردن یک جنگل با بیست هزار جلد کتاب!یک زندگی عالی!»
 و حالا اینجا ،  جلو شیشه مانیتور رایانه نشسته ام و دارم حرفهایشان را تایپ می کنم. کولرگازی باد خنکی می زند. نوازش دست باد را روی دست هایم حس می کنم و حسابی می روم توی کیف! راستی! الان بچه های کتابفروش چکار می کنند؟ گمان کنم هنوز زیر همان آفتاب داغ نشسته اند و دارند باز هم بچه هایشان را می فروشند...

خیلی حرف ها را ننوشته ام ، این که بازار کتاب این روزها کساد شده ، این که کسی دیگر این روزها حوصله کتاب خواندن ندارد ، و خیلی چیزهای دیگر... اما کار من مگر چیزی جز نمک پاشیدن روی زخم است؟

مردم عزیز! از خیابان زند ، پشت ارگ کریمخانی که رد می شوید ، یک دقیقه بایستید! نفسی تازه کنید! خوب نگاه کنید! اینجا یک نفر دارد بچه هایش را می فروشد!

 

 

باز هم هیجان روزنامه نگاری!

۱

-این روزها سرم خیلی شلوغ است. شش ، هفت تا کتاب گرفته ام که مجموعا تا آخر تابستانم را پر می کنند. یکی دو هفته پیش حقوقم را گرفتم ، و همان روز با آقای عکاس ، رفتیم کتابفروشی ها را زیر و کردیم. حاصلش بود: "مرگ در می زند" وودی آلن ، "کوری" ژوزه ساراماگو، "گیله مرد" بزرگ علوی و "قلعه حیوانات" جورج اورول(این یکی را خیلی دوست دارم بخوانم ، چون با شرایط کنونی مطابقت دارد!)

۲- "تاج خار" مسیح علی نژاد را خواندم! دو روز از دنیای واقعی جدا شدم! فقط می توانم از خانم علینژاد تشکر کنم! داستان تلخی بود، داستان اخراج یک خبرنگار از خانه ملت... راستی! نمی دانم تکلیف "پویان" چطور شد؟!

۳- جا دارد از همان دوستی که کتاب "تاج خار" را به من قرض داد هم ممنون باشم. راستش یکی دو هفته ای بود که اصلا دل و دماغ نداشتم. نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت! شاید بی انگیزگی... به هر حال این دوست عزیز ، یک بار دیگر هیجان خفته روزنامه نگاری را ته قلبم زنده کرد!

چه باید کرد؟!!! پشت میزهای تحریریه روزنامه های خرده پای شیرازی ، خیلی ها ممکن است از خبرنگاری هم ببرند!

نمايشگاه

چالش در نهمين بازار تابستانه كتاب شيراز:

فرهنگ ، با همه معضلات ، در دستان مردم  

تحليل روز/ اينجا شيراز است ، بولوار چمران ، نهمين بازار تابستانه كتاب شيراز...

بازار كتاب بعد از گذشت كم و بيش هشت سال همچنان زنده است ، با همه مشكلات ، با همه دردسرها و همه حرف و حديث ها...

فضا ، كماكان همان فضاي سال هاي پيش است. ميزهاي طويل كتاب با روكش هاي آبي ، همراه با موسيقي حاكم بر محيط ، غرفه هاي صنايع دستي ، نقاشي كودكانه ، همه و همه معجوني به وجود مي آورند كه به طرزي جادويي آرامش را به ما هديه مي كند.  در نگاه اول ، همه چيز مثل سال هاي پيش است.

نمايشگاه كتاب شيراز را مي توان دروازه ورود به فرهنگ ، براي عامه مردم دانست. جايي كه عموم مردم شيراز مي توانند ، بدون اين كه تخصص و سررشته اي در مباحث فرهنگي داشته باشند ، حداقل از يك لايه سطحي از فرهنگ استان برخوردار شوند.

نهمين بازار تابستانه كتاب شيراز ، هر چند با استقبال كمتر ، اما همچنان مورد توجه قشر فرهنگي استان فارس قرار دارد.

استقبال ، كمتر از سال هاي گذشته

اما  به نظر مي‌رسد نهمين بازار تابستانه كتاب ، بعد از گذشت حدود دو هفته هنوز با استقبال زيادي روبرو نشده است.

نمايشگاه تابستانه كتاب ، امسال بيش از حد خلوت است. اين خلوت بودن را چطور مي توان توجيه كرد خدا مي‌داند، شايد دليل آن را بتوان اطلاع رساني نامناسب نمايشگاه يا محل پرت و دورافتاده آن دانست. اما با همه اين مسائل ، باز هم گروه هايي از مردم حاضر مي شوند روزانه ساعاتي از وقت خود را در غرفه فرهنگ فارس بگذرانند. گروهي رهگذري به اينجا كشيده مي شوند ، آنهايي كه براي تفريح به بولوار چمران آمده اند و اتفاقي با نمايشگاه تابستانه كتاب شيراز آشنا مي شوند. گروه هايي هم هستند كه از سال هاي پيش با نمايشگاه آشنا بوده‌اند.

مسئول غرفه فروش CD بازار تابستانه كتاب شيراز مي گويد: متاسفانه از آغاز نمايشگاه نهم تا امروز با استقبال خوبي مواجه نبوده ايم.

مهدي.م مي افزايد:هر چند از نظر كيفيتي نمايشگاه نسبت به سال هاي گذشته رشد كرده است ، اما قاعدتا بايد نتيجه افزايش كيفيت ، افزايش استقبال مردم نيز باشد ، اين در حالي است كه ما با استقبال مناسبي روبرو نبوده ايم.

يكي از بازديدكنندگان نمايشگاه كه فرزند خردسالش را براي آموزش نقاشي به بازار تابستانه كتاب آورده ، مي‌گويد: به عقيده من نمايشگاه كتاب تا امروز زياد مفيد نبوده است ، بعد از گذشت اين مدت زياد قاعدتا بايد نمايشگاه مورد توجه بيشتري باشد و اين در حالي است كه هنوز استقبال زيادي از نمايشگاه صورت نگرفته است.

اما مسئول غرفه صنایع دستی نمایشگاه کتاب می گوید: نمایشگاه بد نیست ، اما اگر مردم بیشتر از این فضا که ما در آن همه چیز را اعم از آمورش رایگان نقاشی و اسباب بازی و صنایع دستی می بینیم استقبال کنند خیلی بهتر است.

وی می گوید: متاسفانه از غرفه صنایع دستی استقبال چندان زیادی نشده ، این در حالی است که صنایع دستی یکی از هنرهای بزرگی است که ما ایرانی ها خودمان هم آن را دست کم می گیریم.

وی عقیده دارد: اگر مردم استقبال بیشتری کنند برای خودشان هم خوب است.

قيمت ها گران است

يكي از بازديد كنندگان نمايشگاه نيز كه از سال هاي گذشته با نمايشگاه كتاب آشنا بوده است مي گويد: متاسفانه امسال كتاب هاي نفيس كمتري يافت مي شود ، اما با اين وجود باز هم كيفيت نمايشگاه بد نيست. وي كه به كتاب هاي شعر علاقه مند است اظهار مي دارد: اگر تخفيف بيشتري در قيمت كتاب ها بدهند خيلي بهتر است ، چون قيمت كتاب ها خيلي زياد است و متاسفانه حداكثر تخفيفي كه از آن بهره مند مي شويم 10 درصد است.

وي در خصوص لزوم توجه به مخاطبين كتاب ها عقيده دارد: اگر سطح كتاب ها علمي باشند خيلي خوب است ، اما بايستي هميشه سليقه عامه مردم در نظر گرفته شود.

يك بازديدكننده ديگر نيز كه براي اولين بار به نهمين بازار تابستانه كتاب مي آيد ، مي گويد: كتاب هاي نمايشگاه خيلي خوب است ، اما اگر تا حدودي قيمت كتاب‌ها ارزان تر باشد خيلي بهتر است.

وي كه در سال هاي گذشته نيز به نمايشگاه آمده است ، درباره تغييرات نمايشگاه نهم ، نسبت به دور قبل بازار تابستانه كتاب مي گويد: امسال به نظر مي آيد كتاب هاي جديد بيشتر شده است و تنوع بيشتري در كتاب هاي نمايشگاه نهم ديده مي شود.

مشكلات موسيقي نمايشگاه نهم

هر ساله ، از نقاط قوت بازار تابستانه كتاب ، پخش موسيقي در فضاي نمايشگاه است كه تا حدودي جو نمايشگاه را براي مخاطبين مناسب تر مي كند. اما در خصوص چگونگي اين موسيقي ، نمايشگاه نهم ، با چالش هاي زيادي روبروست. عده اي به پخش موسيقي جوان پسند روز معتقدند ، و اين در حالي است كه گروهي اعتقاد دارند اين موسيقي ،‌ در شان يك محيط فرهنگي نيست.

عده اي پخش موسيقي سنتي اصيل ايراني را جهت پخش در نمايشگاه مناسب‌تر مي‌دانند.

مسئول غرفه فروش CD پحش موسيقي نمايشگاه در خصوص تاثير پخش موسيقي ، در فضاي نمايشگاه نهم مي گويد: موسيقي نه تنها در يك محيط فرهنگي براي جذب خريدار ، بلكه در خيلي مسائل ديگر هم تاثير گذار است ، بنابراين مسلما پخش موسيقي در فضاي نمايشگاه بي تاثير نمي تواند باشد.

مهدي. م  مي افزايد:‌ اگر موسيقي متناسب با جو نمايشگاه باشد در روحيه كساني كه از نمايشگاه بازديد مي كنند ، مي تواند تاثير مثبت زيادي داشته باشد.

وي ادامه مي دهد: ما به تناوب موسيقي هاي زيادي براي قشرهاي مختلف بازديدكننده نمايشگاه پخش ميكنيم ، گاهي از موسيقي كودكان استفاده مي كنيم ، و گاهي هم موسيقي مناسب براي سنين بالاتر را پخش مي كنيم ، ضمنا به سليقه جوان ها توجه مي كنيم.

وي عقيده دارد: كلا موسيقي در فروش نمايشگاه تاثير به سزايي را دارد.

اما یکی از بازدیدکنندگان نمایشگاه که به گفته خودش اولین بار است که به نمایشگاه می آید میگوید: با وجود این که هنوز زیاد با نمایشگاه نهم آشنا نشده ام ، اما حس می کنم که موسیقی آن اصلا متناسب با فضای نمایشگاه نیست.

وی عقیده دارد: در محیطی مثل نمایشگاه کتاب بایستی از موسیقی اصیل ایرانی استفاده شود، نه موسیقی تند امروزی.

یک بازدیدکننده دیگر نمایشگاه نیز عقیده دارد: این موسیقی اصلا حال و هوای نمایشگاه را به هم ریخته است.

وی که همراه با همسر خود به بازار تابستانه کتاب آمده است می گوید: به نظر من باید یک موسیقی سنتی در اینجا پخش کنند، نه همچین چیزی.

تنوع در فعاليت‌ها ، نقطه قوت نمايشگاه

فرهنگ در نمايشگاه به كتاب منتهي نمي شود ، غرفه هايي چون صنايع دستي ، فروش اسباب بازي هاي كودكانه ، روانشناسي و آموزش نقاشي به كودكان ، همه و همه مي توانند در جذب مخاطب عامه موثر باشند.

مهدي.م ، مسئول غرفه فروش CD بازار تابستانه كتاب ، در خصوص تنوع فعاليت هاي بازار تابستانه كتاب مي گويد: نقطه قوت نمايشگاه ، اين است كه براي سليقه هاي مختلف ، برنامه هاي مختلفي در نظر گرفته شده است.

وي با بيان اين مطلب مي افزايد:اگر نمايشگاهي فقط مختص كتاب باشد ، قشر خاصي به آن جذب مي‌شوند ، اما اگر جز كتاب برنامه هاي متنوع ديگري نيز داشته باشد ، قشري كه به كتاب علاقه مند نيستند به كتاب هم علاقه مند و با آن آشنا مي شوند.

در کنار بخش کتاب ، اما نهمین بازار تابستانه کتاب از بخش نقاشی و سرگرمی کودکان نیز بهره مند است.

یکی از مادرانی که کودک خود را برای نقاشی به نمایشگاه آورده است می گوید: نمایشگاه از این جهت که کلاس نقاشی دارد و کودکان را سرگرم می کند خیلی مفید است ، اما اگر سال آینده چیزهایی مثل کاردستی را هم در این کلاس ها آموزش بدهند خیلی خوب است.

وی می افزاید: دختر من هر روز عصر برای نقاشی اینجا می آید.

این بازدید کننده، درباره بخش کتاب های نمایشگاه تابستانه کتاب نیز می گوید: کتاب ها هم واقعا خوب بوده اند ، به خصوص کتاب هایی که درباره زندگی پیامبران نوشته شده اند قوی هستند.

فرهنگ سازی برای مطالعه

بحرانی ، یکی دیگر از بازدیدکنندگان بازار تابستانه کتاب که به گفته خودش به بخش هایی چون بخش زبان انگلیسی علاقه مند است می گوید: اگر نمایشگاه را بیشتر توسعه بدهند و حجم کتاب ها گسترش پیدا کند بسیار خوب است.

بحرانی عقیده دارد: محیط نمایشگاه از نظر این که در بولوار چمران قرار دارد خیلی خوب است، چون مردم رفت و آمد بیشتری در این محل دارند.

وی در خصوص تاثیر نمایشگاه کتاب در فرهنگ جامعه می گوید: سرانه مطالعه مردم ایرانی ، در طول سال کم است ؛ به عقیده من یکی از راههای فرهنگ سازی بر مطالعه ما نمایشگاه کتاب است.خانم مسنی که به گفته خودش برای خرید رمان های پلیسی-جنایی به نمایشگاه آمده است می گوید: تا آنجایی که دیده ام، کتاب های نمایشگاه در مجموع خیلی عالی بوده است.

لزوم آسیب شناسی نمایشگاه

همانطور که منصور طبیعی ، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان فارس گفته بود ، لازم است بعد از گذشت هشت سال با دید آسیب شناسانه به نمایشگاه نگاه کنیم.

نهمین بازار تابستانه کتاب شیراز ، با همه مزایایی که دارد، اما زیاد تغییری نسبت به سال های گذشته نکرده است. این در حالی است که جا داشت مبتکرانه، خیلی نقاط قوت بیشتر به نمایشگاه اضافه کرد. ضمن این که هنوز مشکلات سال پیش در محیط به چشم می خورد.

عدم اطلاع رسانی صحیح از دیگر مشکلات گسترده ای است که نمایشگاه نهم را با عدم استقبال مردم مواجه کرده است.

در واقع، گروهی که از نمایشگاه نهم بازدید می کنند غالبا یا از سالهای گذشته با آن آشنایی داشته اند یا به صورت اتفاقی هنگام رد شدن از بولوار چمران با آن آشنا شده اند.

با همه این مشکلات، انتشارات نوید شیراز ، همچنان پای نمایشگاه ایستاده، و نهمین بازار تابستانه کتاب شیراز ، هنوز زنده است.

امید می رود طی هفته های باقی مانده تابستان ۸۷ ، با یک اطلاع رسانی صحیح و گسترده برای نهمین بازار کتاب در سطح شهر ، نمایشگاه با قوت بیشتری به فعالیت خود ادامه دهد.

 

 

پشت درهای گرمابه بهارستان چه می گذرد؟

میراثی که هنوز منقرض نشده...

تحلیل روز/یکی از قدیمی های خانواده می گوید: پدرمان عقیده داشت، حداقل ماهی یک بار باید خودمان را  در حمام تمیز کنیم. آن وقت ها ما در خانه هایمان حمام نداشتیم. برای همین می کشیدندمان به حمام های عمومی. ما هم با ترس و لرز به اجبار پدرانمان می رفتیم!

آن موقع خیلی بچه بودم. شاید 8 یا 9 سال سن داشتم.

اولش خیلی سخت نبود، دوش می گرفتیم و سرمان را با گل سر شور تمیز می کردیم

. اما وقتی کار به دلاک یا همان کیسه کش حمام می رسید ، آن وقت بود که مثل بید می لرزیدیم. چنان پشتمان را کیسه می کشید که وقتی از حمام برمی گشتیم تا مدت ها تنمان عین لبو سرخ بود!

آن وقت ها آبگرمکن که نبود ، برای این که آب حمام گرم شود ، زیر کاشی های کف زمین آتش روشن می کردند ، زیر دوش که می ایستادیم پاهایمان بدجوری می سوخت...

خزینه ، حوضچه کوچکی بود که مردم گاهی داخلش می شدند و غسل می کردند. هیچ توجهی به بهداشت خزینه نمی شد و  هر روز نمی دانم چند نفر پشت سر هم وارد این حوضچه کوچک می شدند و خدا می داند مردم چه بیماری هایی از طریق این آب می گرفتند...

از حمام های عمومی داستان های زیادی شنیده ایم... معروف است که زنان شیرازی گاهی حتی با خودشان چیزهایی مثل کاهو و ترشی به حمام می بردند و آنجا دور هم می نشستند و به عادت همیشگی شان ،  می گفتند و  می شنفتند و غیبت می کردند.  

سنت های از دست رفته

از بازار وکیل که به طرف دروازه سعدی می آیی ، در میان هیاهوی خودروها و فروشنده ها ، چشمت به در کوچکی می افتد که بالای سرش روی تابلو رنگ و رو رفته ای نوشته است: گرمابه بهارستان.

وارد که می شوی ، بخار آب مشامت را پر می کند. اینجا یکی از همان حمام هایی است که هنوز نسلش منقرض نشده است. هر چند دیگر آنچنان مانند گذشته سنتی هم نیست...

- خبرنگاریم ، آمده ایم درباره حمام های عمومی گزارش تهیه کنیم: من می گویم...

- چی می خواهید درباره اینجا بنویسید؟ : کارگر حمام می پرسد.

- می خواهیم درباره کار و کاسبی شما بدانیم. کارهایتان رونقی هم دارد؟

- ای بابا! کدوم کار و کاسبی؟ چه رونقی؟ این روزها دیگر کی می آید حمام عمومی ، بیشتر مردم در خانه هایشان حمام دارند. کسی هم اصلا وارد این شغل که نمی شود... بیشتر حمام ها هم تعطیل شده ، چون برایشان صرفه ای ندارد ، کارگرش هم نیست

-  الان چند حمام در شهر داریم؟

- در شیراز قبلا حدود 150 حمام داشته ایم ، اما حالا شاید 10 -12 تا حمام داشته باشیم ، راستش دیگر عمری برای این حمام ها باقی نمانده ، بیشتر آنها را خراب می کنند و جایش آپارتمان می سازند... همین گرمابه بهارستان ، شاید نهایتا 3-2 سال دیگر عمر کند، نه بیشتر...

- چه آدمهایی اینجا می آیند؟

- بعضی از قشر های بی بضاعت مانند کارگر ها که در خانه هایشان حمام ندارند... مسافر ها هم به ندرت تک و توک سری می زنند.

- این حمام چندساله است؟

- 54 ساله...

- کارگرهای حمام چطور؟ ....

- اگر شغل ما را با شغل کارگرهای دیگر مقایسه کنی می بینی شغل ما هیچ چیز جز زحمت ندارد! کار ما روزمزدی است ، روزی 10 هزار تومان ...

- این حقوق کفاف زندگی را می دهد؟

- بدهد یا ندهد ، راه دیگری نداریم! اکثر مردم همین جورند!

- حمام های عمومی باشند بهتر است یا نباشند؟ اصلا وجودشان لازم هست؟

- راستش اگر برای کارگرها حساب کنید، لازم است که این حمام ها باشند ، چون اگر نباشند ما شغل مان را از دست می دهیم! اما برای مردم بود و نبودش فرقی ندارد ، این روزها شکر خدا همه در خانه ها حمام دارند.. کاش مسئولین تلاش بیشتری می کردند تا حمام های عمومی را حفظ کنند.

- و هزینه های حمام؟ ...

-  سرسام آور ! آب ، برق ، گاز، بیمه ، دارایی ...

- اداره ها چطور؟ همکاری می کنند؟

- نه ، فقط کمی اداره دارایی...

- قیمت ورودی چند است؟ آدم هایی که می آیند تا کی می توانند در حمام بمانند؟ ...

- قیمت های مختلفی داریم. عمومی 1000 تومان و نمره 1500 تومان می شود ؛ هر کدام یک ساعت...

- شیوه های سنتی چی ؟هنوز هم هست؟

- نه ، از سنت های قدیمی چیزی نمانده ، چون کارگرش دیگر نیست. ما کلا 4 نفر کارگر داریم.

- مشکل کمبود آب چی؟

- ما چاه های عمیقی داریم که آب از آنجا می آید ، برای همین از اینجور مشکلات نداریم. البته برای این که مشکلات بهداشتی به وجود نیاید تصفیه خانه داریم.

- معمولا چند نفر به بخش عمومی حمام می آیند؟

- گاهی تعداد آنها به 50 نفر هم می رسد.

- این تعداد زیاد مشکل بهداشتی ایجاد نمی کند؟

- نه ، چون دوش ها و بدن شورهای جدایی دارند.

حمام های عمومی ، میراث فرهنگی

در ورودی حمام عمومی ، صندوقدار حمام پشت میزش نشسته است و اشیا و وسایل قیمتی و لباسهای مشتریان را در صندوق ها نگهداری می کند. در قدیم تابلوی بالای سر صندوق دار نصب شده بود که دو بیت شعر روی آن نوشته می شد:

هر که دارد امانتی موجود

بسپارد به من به وقت ورود

گر نسپارد و شود مفقود

بنده مسئول آن نخواهم بود

البته در گرمابه بهارستان ، امروز خبری از این تابلو قدیمی نیست. همانطور که خیلی از جزئیات دیگر حمام های عمومی مثل خزینه نیز از حمام های امروزی حذف شده اند. حمام عمومی دو بخش اصلی دارد: نمره و عمومی.

در بخش نمره که قیمت ورودی آن بیشتر است ، افراد وارد بخش های تقریبا خصوصی می شوند و آنجا به نظافت شخصی شان می پردازند و دوش می گیرند.

اما بخش عمومی ، فضای نسبتا بزرگتری است که در اطراف آن تعداد زیادی دوش آب برای شستشو گذاشته اند. 

- بیشتر چه جور آدم هایی اینجا می آیند؟ : از امانت دار حمام می پرسم.

- قشر فقیر و کارگرهایی که در خانه هایشان حمام ندارند ، به خصوص افاغنه! : امانت دار می گوید.

- کار کردن در حمام چطور است؟

- چطور باید باشد؟ 16-15 ساعت در روز باید کار کنیم!

- چه جور کارهایی؟

- بیشتر کارهای خدماتی ... یا از مشتری ها امانت می گیریم ، یا درها را برایشان باز و بسته می کنیم یا راهنمایی شان می کنیم...

- ممکن هم هست چیزی اینجا گم شود؟

-خدا نکند! تا حالا که پیش نیامده! چون همیشه به مشتری ها این مسائل را تذکر می دهیم.

- چه روزهایی مردم بیشتر استقبال می کنند؟

- قبلا چون جمعه ها مردم بیکار بودند به ما بیشتر مراجعه می کردند ، اما الان چون بیشتر خانه ها حمام دارند ، در روزهای هفته هیچ فرقی نمی کند.

- واقعا وجود حمام های عمومی لازم است؟

- خیلی سنت های خوب قدیمی اگر حفظ شود خیلی بهتر است. چون برای ما مثل یک میراث قدیمی می ماند. ولی متاسفانه جاهایی مثل بهارستان زیاد نمی مانند...

- از مردمی که مراجعه می کنند چه توقعی می رود؟

- حداقل توقع مان این است که به حق و حقوق خودشان و سایرین احترام بگذارند. خیلی از مردم متاسفانه بهداشت را رعایت نمی کنند. خیلی وقت ها با وجودی که به آنها تذکر می دهیم با کفش وارد می شوند... گاهی با وجود بودن سطل آشغال ، آشغال هایشان را توی سطل نمی ریزند.

کیسه کشی و نظافت شخصی

کنجکاوی عجیبی در وجودمان رخنه کرده است. به شدت علاقه مند شده ایم دیگر قسمت های گرمابه بهارستان را هم ببینیم. همینطوری با لباس وارد بخش عمومی حمام می شویم که البته زیاد شلوغ نیست. یکی از مشتریانی که در حال دوش گرفتن هستند به ما می گوید: من 54 سال دارم و کارمند بازنشسته دولت هستم ، هر چند در خانه حمام داریم ، اما هر از 10 روز یک بار به حمام عمومی می آیم.

- چی شد که به اینجا آمدید؟ : من می پرسم.

- من 40 سال است که حمام عمومی می روم،  قبلا خیلی حمام های دیگر رفته بودم ، اما راستش حمام بهارستان ، از همه حمام هایی که تا امروز رفته ام بهتر است ، چون هم بهداشتی است و هم کیسه کش آن خوب است: مشتری می گوید.

- چرا با وجود این که در خانه حمام دارید به حمام عمومی می آیید؟

- چرا ، اما چون کیسه کش اینجا خوب کار می کند و آدم را درست و حسابی از چرک ها پاک می کند اینجا می آیم. ضمن این که قیمت کیسه کشی اینجا ارزان تر از جاهای دیگر است.

این مشتری با اشاره به تاکید اسلام بر نظافت شخصی انسان ها می گوید: خود من با وجود این که گرمابه ، بخش نمره هم دارد ، بخش عمومی را بیشتر دوست دارم. چون در نمره ، کیسه کش آدم را پاک نمی کند.

یکی دیگر از مشتری های حمام عمومی بهارستان که به گفته خودش از شهرستان فسا اینجا می آید و در منزل خودش حمام ندارد می گوید: از گرمابه بهارستان راضی هستم. خوشبختانه مسائل نظافتی اینجا به خوبی رعایت می شود. همچنین کیسه کشی اینجا به خوبی انجام می شود.

درددل های یک کیسه کش!  

وقتی با کیسه کش گرمابه بهارستان روبرو می شویم ، مشغول خدمات دهی به یکی از مشتریان است. کیسه کش که به رسم همان سنت های قدیمی لنگ قرمزی پوشیده است ، بدن مشتری حمام را با چنان شدتی مالش می دهد که تمام پوست مشتری سرخ شده است. کیسه کش ، بدن مشتری ها را با ماده ای به نام سفیدآب ، نظافت می کند. هر بار که کیسه دلاک ، روی تن مشتری حمام کشیده می شود ، مقدار زیادی از چرک های پوست او بیرون ریخته می شود.

قصد داریم ، کم کم حمام بهارستان را ترک کنیم که کیسه کش ، جلو ما را می گیرد.

- بگذارید من هم حرف هایم را بزنم: کیسه کش می گوید.

بنا به گفته او صبر می کنیم تا کارش با مشتری تمام شود.

کیسه کش حدود 60-50 ساله می زند و از چهره اش پیداست که سختی های زیادی را تحمل کرده است. حالا نوبت اوست تا از مشکلات زندگی اش بگوید: قبلا در تهران زندگی می کردم ، آنجا در حمام های دیگری کار کرده بودم. اما از سال 71 به شیراز آمدم و از آن موقع تا امروز در حمام بهارستان کار می کنم.

- بچه کجایید؟ : من می پرسم.

- من اهل زنجان هستم.

- از کی کیسه کشی می کنید؟

- از سال 48 تا الان. دقیقا 39 سال می شود!

- زندگی تان چطور می چرخد؟ درآمد چطور است؟

- مشتری هایی که به حمام می آیند ، جدا از پولی که برای ورودی حمام می دهند ، پولی را هم برای کیسه کشی به من می دهند. شب ها معمولا بعد از تمام شدن کارم یک دوش سریع میگیرم و همینجا گوشه حمام می خوابم. هر چقدر مشتری بیشتر بیاید، پول ما هم بیشتر است.

- نمونه این لنگی که پوشیده اید چند می ارزد؟

- لنگ؟ خیلی ارزان است! همین بیرون اگر بخواهید با 3 یا 4 ریال لنگ می فروشند!

- از کارتان هم راضی هستید؟

- هیچوقت راضی نبوده ام! چاره ای ندارم!

- چی شد که کیسه کش شدید؟

- از بی سوادی! سواد نداشتیم ، هیچکس نبود راهنمایی مان کند ، ما اینکاره شدیم و کیسه کشی را خوب یاد گرفتیم!

- مجرد هستید یا متاهل؟

- ازدواج کرده ام و اتفاقا هفت تا بچه هم دارم!

- غیر از کیسه کشی کار دیگری هم می کنید؟

- بعضی تابستان ها به دهات اطراف ،  سراغ خانواده ام می روم و سر زمین ، کشاورزی می کنم.

- خانواده تان ناراحت نمی شوند ، آنها را ول کرده اید آمده اید شیراز؟

- چاره دیگری ندارم! زندگی پول می خواهد!ماهی پنجاه هزار تومان کار می کنم و برای خانواده ام پول می فرستم.

- زندگی سختی باید باشد...

- از قدیم تا امروز همیشه ، کارگر آخرش توسری خور بوده است! متاسفانه دولت زیاد تبلیغ میکند، اما عملا از کشاورزها حمایت نمی کند. به اندازه ای که دولت از یک بازیکن شطرنج حمایت می کند ، از کشاورزها حمایتی نمی کند!

از در حمام که بیرون می آییم ، نفسی تازه می کنیم! چه حرفهایی شنیده ایم و چه چیزهایی توی این یک ساعت دیده ایم! و بیرون از گرمابه بهارستان ، زندگی همچنان در جریان است...

 

 

دزدانیده شدیم!

پریروز دزدانیده شدیم!

شوخی نمی کنم! داشتیم با عکاس روزنامه توی خیابان راه می رفتیم که دو تا از این بچه لات ها سر راهمان را گرفتانیده ، و ما را دزدانیدند...

البته ، خودمان را که نه! پول هایمان را که خوشبختانه هزار تومان بیشتر نبود دزدانیدند!

خلاصه! تا آمدیم بجنبیم با چاقو ترساندنمان و فرار کردند. من هر مثل یک شهروند خوب زنگ زدم ۱۱۰ و وحشت زده تقاضای کمک کردم. ماشین پلیس فوری رسید و ما سوار شدیم و دزدها طی نیم ساعت گرفتانیده شدند.

خلاصه! بردیمشان پاسگاه! بیچاره ها! یکی شان ۱۶ سال داشت و دیگری ۱۷ سال!

اول قصد رضایت دادن نداشتیم ، بعد که بابا و مامان هایشان را دیدیم از خودمان خجالت کشیدیم! بابای یکی شان استاد دانشگاه بود!

راستش گریه مادر دل هر کسی را کباب می کند. وقتی گریه مادرهایشان را دیدیم ، نتوانستیم مقاومت کنیم. چون بدجوری احساس گناه کردیم!

داشتند پسرهایشان را جلو چشم هایشان کتک می زدند! خلاصه تا فردا صبح گیر کار رضایت دادن بودیم و بعد از طی مراحل زیاد در پیچ و خم های این بورکراسی وحشتناک این ها آزاد شدند!

ایکاش....

کاش خدا جسم داشت....

کاش از آن بالا بالا ها می آمد پایین ، آنوقت سرم را شانه هایش می گذاشتم و زار زار می زدم زیر گریه!

هر چه ته دلم بود به او می گفتم. لابلای هق هق هایم به او می گفتم: خدا جون! تنهام! چکار کنم؟