ماهی گلی

امروز پای ماهی گلی بالاخره به خانه ما هم باز شد. دو تا ماهی سرخ خوشگل و مظلوم که از پشت پلاستیک با چشمهای هاج و واج مانده شان هی نگاهم می کردند.
ماهی ها یادم انداختند که عجب! یک ماه بیشتر تا عید نمانده ، به همین زودی! به خدا الکی شعار نمی دهم ، اصلا نفهمیدم چطور گذشت امسال... هنوز عید پارسال یادم نرفته ،  با آن هفت سین اش ، که همیشه خدا یک سینش ناقص است.
حالا یک ماه به عید مانده ، من هنوز هاج و واجم ، پکرم ، منگم ، نمی دانم چه م شده... هیچوقت دلم نمی خواهد بزرگ بشوم ، بزرگ شدن احمقانه است ، می شوی یک آدم احمق مثل خیلی از آنهایی که دور و برت هستند ، یواش یواش زندگی قورتت می دهد.
اما حالا ، خودم را نگاه می کنم و در کمال حماقت می بینم که کاملا در حال گنده شدنم! سه- چهار ماه دیگر شانزده سالم می شود ، دلم می سوزد ، دیگر نمی توانم کلاه بوقی سرم بگذارم ، دوستهایم را دعوت کنم ، یک کیک تولد خوشگل با کلی شمع فوت کنم ، اصلا دیگر من هم باید جزئی از این واقعیت مسخره لعنتی باشم...
یکی چه خوب می گفت که "هر سال می گیم دریغ از پارسال..."

chi mai

نمی دانم چرا هر وقت این آهنگ لعنتی را گوش می دهم جوگیر می شوم ، دو - سه ماه پیش ، آن روز کذایی همین آهنگ بود که اشکم را درآورد...
صدای آهنگ که بلند می شود ، انگار همه زندگیم از اول جلو چشم هایم رژه می رود... سالهای قبل... تهران... کودکی نداشته ام ، که هیچوقت شیرینیش را تجربه نکردم ، آپارتمان طاهرخانی ، شهرک کیهان... روزهای تنهایی ام...  دوم دبستان ، ژان والژان و کوزت ... و مدرسه که ازش می ترسیدم...
حالا دوباره chi maiرا از اول play کرده ام. انگار سیر نمی شوم. می روم توی خودم. دوست دارم آدم دور و برم نباشد...
آن روزها به همه چیز فکر می کردم ، حتی...
یادم می افتد به آتاری کوچکم و بعد نینتندو ، روزهای فوتبال توی کوچه ؛ روزهایی که همیشه گل می خوردم و همه این گل خوردن ها تقصیر من می افتاد ، روزهای ماشین بازی با بچه ها روی لبه جدول...
و صاحبخانه ها ، همسایه های مزاحم ، اضطراب ، خستگی و البته خواهر کوچیکه...
زندگی اما هنوز ادامه دارد ، با همه بالا و پایین هایش... با همه قهر و آشتی هایش... با همه  رفقا ، تنهایی ها و خستگی هایش ...پله های خاک خورده روزنامه ، و من که گاهی از خودم بدم می آید ، نمی دانم چرا... 
آدم های کوچک و بزرگ یکی یکی جلو چشم هایم سبز می شوند و کنفرانس می دهند ، رفقای قدیمی ...امشب حس دیگری دارم انگار...
پی نوشت: امشب خوابم نمی برد ، نمی دانم از دل این شب زنده داری احمقانه چه مزخرفاتی زاده خواهد شد!

کار جدید قوچانی


بالاخره دو سه روز پیش کار جدید تیم محمد قوچانی دستم رسید ، هفته نامه "ایران دخت".
جالب آن که در ایران دخت نام همان هایی دیده می شود که قبلا با شهروند همراه بودند ؛ محمد قوچانی ، اکبر منتجبی ، مریم شبانی ، مریم باقی ، رضا معطریان ، کاوه فیض اللهی ، اعظم ویسمه و خیلی های دیگر.
تیتر یک اولین شماره ایران دخت مصاحبه اختصاصی با بازیگر سریال یوزارسیف است ، دیگر نه از آن تحلیل و تفسیر های سخت شهروند خبری هست و نه مصاحبه با شخصیت های کوچک و بزرگ سیاسی.
به نظر می رسد هفته نامه ایران دخت یک قشر بزرگ جامعه را هدف قرار داده است: زنان خانه داری که در قرن بیست و یکم هنوز بر اساس باورهای پیشین به شیوه صدسال پیش زندگی می کنند.
شاید برای همین هم باشد که ضمیمه ای با عنوان "جهان زنان" در کنار سایر بخش های مجله منتشر شده است ، تا سخنگوی جنبش های فمنیستی جامعه باشد.
اما آیا این یک هفته نامه سیاسی است؟
محمد قوچانی در اولین یادداشتش تاکید کرده است که "این یک مجله سیاسی نیست".
او سپس ارائه الگوهای زندگی مدرن را از اهداف این مجله می خواند.
او در این باره می نویسد: "زندگی مدرن زندگی ای است که در آن انسان ها ار فرصت تفکر و فراغت از کار هر دو بهره مند باشند. در یک زندگی مدرن مبنای هر گونه رفتار اجتماعی یا سیاسی در درجه اول دانش و فرهنگ است. نمی توان از حقوق سیاسی و اجتماعی سخن گفت در حالی که آداب زندگی اعم از نوع لباس ، خوراک ، آداب و اخلاق فردی را بلد نبود و از خدمات فرهنگی مانند فیلم ، کتاب ، موزیک و رسانه بی اطلاع بود. ایران دخت هرگز پرداختن به لایه های ملموس زندگی را سطحی و نشانگر زرد بودن قلمداد نمی کند. سیاست مدرن برای انسان مدرن آمده است و انسان مدرن فردی است خوش پوش ، خوش خوراک ، خوش خلق و بافرهنگ که نه ارباب است و نه برده. انسانی است آزاده با سطح زندگی متوسط و این همان مخاطب اصلی ایران دخت است."
در ایران دخت البته نوآوری های جالبی هم دیده می شود. مثلا این هفته نامه در اقدامی کاملا جدید ، بخش آخر خود تحت عنوان "بازارچه خانواده" را که به تبلیغات اختصاص دارد به صورت گزارشی کار کرده است و از خدمات بخش های مختلف خصوصی گزارش و عکس تهیه کرده است ، تقریبا مثل رپرتاژ ، ولی به شکل حرفه ای تر.
هفته نامه ایران دخت اگرچه به مسائل روزمره زندگی شهروندان می پردازد ، اما یک نشریه زرد و سطحی هم نیست. حال باید منتظر بود و دید که آیا این نشریه می تواند به همان تاثیر گذاری "شهروند امروز" باشد یا خیر.
پی نوشت: غلط کردم! اصلا الکی نوشتم ، قات زده بودم ، حالم خوب نبود!

....

خسته ام ، همین!

این روزهای سگی

ظهر که می شود و وقت نماز ، آقای مدیر عین آدمی که می خواهد مرغ بگیرد ، توی حیاط دنبال بچه ها می دود تا بفرستدشان نمازخانه و هر جور شده به بهشت اعزامشان کند.
این روزها با "زینو" همدم شده ام ، بچه ریزنقشی که هیکل کوتاهش و تیزیش مصداق این است که "فلفل نبین چه ریزه..."
به قول خودش "دویی" کلاس است. زیاد مزه می پراند و زرنگ است ، و البته اهل همه چیز... از عرق و ورق و زرورق گرفته تا بنگ و ترامادول ، خودش و اکیپی که دارند.
امروز به من می گوید: "بیا یه بار امتحان کن ، به خدا با یه بار معتادش نمی شی..."
و می خندم. این درس ها را خیلی وقت پیش خوانده ام.
ولی زینو هم هرچی باشد دل دارد. می گفت: "امروز روی تراس یه قناری گرفتم. بیچاره افتاده بود از سرما می لرزید."
و بعد با ذوق تعریف می کند که چطور جلو بخاری گرمش کرده و دلش نیامده و فراریش داده. 
کاش فقط زینو بود ، حسین و سعید و دو سه نفر دیگر هم بیشتر وقت ها سر کلاس توی عالم هپروت اند، باز به قول خودشان "آن بالاها..."
توی همین اوضاع و احوال است که می بینم ، جلو چشمهایم ، خواهرم ، دختربچه ۹ ساله ای را که تازه کلاس سوم است چطور شستشوی مغزی می دهند ، چه آشغال هایی توی سرش می کنند ، و می بینم که چطور می آید خانه و با ذوق دم از شیطان و جهنم و آتش و سیخ داغ می زند! 
این روزها دارم به این فکر می کنم که راستی ارزش یعنی چی؟ دارم به خزعبلاتی فکر می کنم که آشغال ها هر روز توی گوش هایمان می چپانند ، راستی این ارزش های کثافت شان تا الان چه سودی برایمان داشته؟
ارزش یعنی چی؟ یعنی زینو که ۱۵ سال بیشتر ندارد معتاد باشد ، و من ، راحت الان توی خانه ام ، پشت کامپیوتر بشینم و مزخرف بنویسم؟ فکرش را که می کنم از خودم حالم به هم می خورد ، از این ارزشهای مسخره هم همینطور!

برای انقلاب...

آندره ی نگاهشان می کرد. در حالی که لبانش می لرزید با صدایی خفه گفت: من دیگر کار نمی کنم.
ناگولنوف چرتکه را کنار گذاشت: "چطور کار نمی کنی؟ یعنی کجا؟"
- دیگر برای سلب مالکیت کولاک ها نمیرم. خوب ، چیه چشم هات را جهاندی؟ مگر میخواهی دچار حمله بشی ، ها؟
داویدف با دقت و اضطراب در چهره آندره ی که سرشار از تصمیمی خشمناک بود چشم دوخت.
- مستی؟ چته؟ منظورت چیه ، کار نمی کنی؟
آندره ی از صدای دودانگ آرام او سخت در خشم شد. برانگیخته ، با زبانی که می گرفت فریاد کشید:
- این را من... من... یاد نگرفته ام که با بچه ها بجنگم!... تو جبهه ، چیز دیگریه!  آنجا ، هر که باشه با شمشیرم می زنم ، هرقدر بخواهی ... آدم ازش زود رد میشه!... اما این را من اهلش نیستم!
مانند نوای زه کشیده ساز ، صدای آندره ی پیوسته بلندتر می شد و به نظر می رسید که می باید هم اینک بگسلد. ولی او با خس خس آه ، ناگهان صدا را پایین آورد و کارش به پچ پچ رسید:
- آخر ، این هم شد کار؟ مگر من چی هستم؟ جلادم ، ها؟ یا مگر قلبم از آهنه؟ من از جنگ اسیر شده ام... -و بار دیگر صدایش تا حد فریاد بلند شد:- این گایف یازده تا بچه داره! وقتی که وارد شدیم ، اوه ، چه زوزه ای راه انداختند. موهام رو سرم سیخ ایستاد! شروع کردیم بیرون کردنشان از خانه... اینجا دیگر چشم هام را بستم ، گوش هام را گرفتم و دویدم بیرون تو حیاط. زن ها شیون می کردند. روی عروس آب می ریختند که به هوشش بیارند... بچه ها...
......آندره ی از چهره ناگولنوف که رنگ مرده داشت چشم بر نمی گرفت. ناگولنوف ، چنان که گویی از روی پیش تخته حیز برداشته باشد ، از جا جست. مشت ها گره کرده ، با صدایی آهسته و زنگ دار ، این سخنان از دهانش بیرون زد:
- بی شرف! اینجوری به انقلاب خدمت می کنی؟ دلت میسوزه؟ من... هزارها مرد ، زن ،بچه را هم الان بهم بده... بگو که باید ریختشان دور... برای انقلاب لازمه... من با مسلسل... همه شان را قیمه میکنم! 
 ----
متن بالا قسمتی از رمان "زمین نوآباد" میخائیل شولوخوف است که به دلم خیلی چسبید. درباره این رمان شاید بعدا بیشتر نوشتم...
پی نوشت: وبلاگ گزارش آنلاین را چند روزی است راه انداخته ام. در این وبلاگ سعی کرده ام بیشتر به بحث های تخصصی ارتباطات و روزنامه نگاری بپردازم. شما هم اگر دوست داشتید سری بزنید.

عندالاستطاعه شدن مهریه

خبر: نمایندگان مجلس ، بالاخره بعد از تحقیق و بررسی بسیار، و زحمت و عرق ریزی زیاد ، و مدت ها حرف زدن به این نتیجه رسیدند که برای کاهش آمار زندانیان کشور ، مهریه باید عندالاستطاعه شود.
معنی  خبر: عندالاستطاعه شدن مهریه ، یعنی این که خانم اگر خواست می تواند  مهریه اش را از شوهرش بخواهد، به شرطی که آقا بتواند. نه اینکه هی زرت و زرت مهریه را به رخ شوهر بکشانید و بعد هم مجددا زرت روانه آب خونکش کنید.

آقاجان: موافقم. مهریه از اولش هم عندالاستطاعه بود ، بعد آمدند برای این که دل شماها خوش باشد و به تریش قبای فمینیست ها برنخورد گفتند اصلا هر وقت دلتان خواست مهریه بگیرید. منتهی خودتان جنبه نداشتید ، قدر ندانستید.

خاله فریبا : مخالفم. این خلاف برابری حقوق زن و مرد است.خوب شد ، یک مدت بود بیکار مانده بودیم  ، حالا یک طوری شد که ما کمپین راه بیاندازیم و دوباره داد و بیداد کنیم.

آقا جان : شما غلط می کنید ،تقصیر خودمان است که پررویتان کردیم. ها اولش اصلا جزو آدم به حساب نمی آمدید.  

دایی جان: این ها همه اش توطئه انگلیس هاست!
زری خانم: اصلا هر غلطی میخوان بکنن ، به من چه؟

عباس آقا: خانم پاشو بریم طلاقت بدم. میخوام تجدید فراش کنم.

علی کوچولو: آخ جون بابا منم زن میخوام!!!!

نفرین!

حسرتش به دلم مانده که یک بار ، با خیال خوش در پیاده رو قدم بزنم ، باد توی گلویم بیاندازم و ژست بگیرم ، اما انگار ازم بر نمی آید! لعنت به این دنیای کثافت عوضی و لعنت به همه ی آدمهای کثافتش که انگار گوش هایشان را از بیخ بریده اند!!!!!
حسرت شیرینی غرور... راستی من چی هستم؟

ما آدم نمی شیم

۱- آخرین بار که جدی جدی با ناظم کل کل کرده بودم پارسال بود. آزمون علمی پیشرفت تحصیلی داشتیم. روز قبلش تعطیلمان نکرده بودند که فرصت خواندن داشته باشیم. با یکی از دوستهایم تبانی کردیم ، سر جلسه پاسخنامه هایمان را سفید سفید گذاشتیم و شش ، هفت نفر دیگر از بچه ها هم جوزده شدند و همین کار را کردند!
خلاصه برگه ها را که سفید دادیم ، همه مان را بردند دفتر تا پنج شش نمره ای از انضباط همگی مان کم کنند. یادم هست آن روزها تازگی یک ناظم ارتشی سخت گیر آمده بود که مدرسه را کرده بود عین پادگان. همه مان وایستادیم جلو بچه ها ، ناظم توی چشم تک تکمان نگاه کرد که مثلا بترسیم ، و خلاصه من هم که این ژست ها دیگر برایم تکراری شده بود ، باهاش کل انداختم و ...!
فردا صبحش آقای صالحی (ناظم) آمد سر کلاسمان تا یک سخنرانی مفصل در باب وقایع روز قبل داشته باشد: " بعضی دانش آموزان ، متاسفانه فکر می کنند چون مثلا چند تا کتاب خارجی خوانده اند خیلی چیز بلده شده اند و حالا از دماغ فیل افتاده اند!"
من هم که کله ام خیلی بوی قرمه سبزی می داد گفتم: " من اصلا با شما بحث نمی کنم ، چون فکر می کنم اصلا شما ارزش صحبت کردن هم ندارید!"
(حالا که یک خورده ای معقول تر شده ام و فکرش را می کنم می بینم چه حرف وحشتناکی به این آقای ناظم زدم و شانس آوردم ازش یک توگوشی مشت نخوردم.)
البته بعد خودم رفتم دفتر و از طرف خودم و همه ی بچه ها عذرخواهی کردم و چون من پارسال خیلی بچه مثبت بودم ، گناهانم مورد بخشش قرار گرفت.
آب ها که از آسیاب افتاد ، دیدم وجدانم خیلی اذیتم می کند و خلاصه رفتم و از این آقای صالحی هم معذرت خواستم و او هم چون "پسر خوبی بودم" من را بخشید.
۲-اما امروز برای دومین بار توی زندگیم با مدیر مدرسه کل کل کردم. زنگ تفریح ، سر کلاس گوشی همراهم را (که از قرار اتفاق یک ۱۱ دو صفر قدیمی است و باهاش هیچ کاری نمی شود کردـ) درآوردم تا خیر سرم یک زنگ بزنم روزنامه ، ببینم مطلب امروز صفحه ی جامعه چی شد. از شانس گند من (که خیلی وقت است به گند بودنش پی برده ام) همان موقع سر و کله ی معاون مدرسه پیدا شد ، و حالا موبایل من در دفتر مدرسه مصادره شده. باز هم از همان شانس گندم ، امسال دیگر مثل پارسال بچه مثبت که نیستم هیچی ، یکی از منفی ترین منفی ها هم هستم. برای همین بعید می دانم مورد بخشایش قرار بگیرم. راستش زنگ آخر ، با پادرمیانی چند تا از معلم ها و بچه ها ، داشت مسئله حل می شد ، ولی من هر چی به مدیرمان می گفتم با داد جوابم را می داد. آخرش من هم خر شدم و زد به سرم گفتم: "شما چطور جرات می کنید اینطوری حرف بزنید؟"
خلاصه فکر کنم الان که اینجا نشسته ام هنوز هم پس لرزه های اتفاق امروز ادامه دارد. منتظر فردا هستم.
۳- شاید بی ربط به مورد یک و دو باشد ، اما حیفم می آید ننویسم حسی را که امشب بعد از دیدن پخش مستقیم مراسم سوگند خوردن اوباما به من دست داد.
گام های محکم ، صحبت های محکم و نوید آینده ای بهتر برای دنیا... این ها چیزی بود که اوباما خطاب به مردمش می گفت ، مردمی که تمام وجودشان چشم شده بود ، تا ببینند مردی که با دست های خودشان انتخابش کرده اند ، حالا چطور پاسخگویشان خواهد بود؟...
و وقتی پرچم آمریکا با غرور رفت بالا ، من به این فکر می کردم که راستی در آمریکا شورای نگهبانی نبوده که اوباما را تایید صلاحیت کند؟
یادم به سوم تیر ۸۴ می افتد ، اصلا نفهمیدیم چطور یکهو محمود احمدی نژاد ، مردی که تا دیروز اسمش را هم درست بلد نبودیم شد رئیس جمهور!
وقتی در کشوری که تا کمتر از دو قرن پیش ، سیاهان به جرم سیاه بودنشان بردگی می کردند ، امروز یک سیاه بر مسند ریاست جمهوری می نشیند ، این یعنی که اگر چه آن کشور ممکن است مدینه فاضله نباشد ، اما همواره در یک روند صعودی رو به دموکراسی حرکت دارد ، و این همان آرمان شهر افلاطونی است. و رمز این آرمان شهر تنها یک چیز است: بنیاد این جامعه بر تک تک افرادش گذاشته شده است ، و همین فردگرایی است که نوید آینده ای روشن را برای این ملت می دهد.
راستی دموکراسی یک رویاست؟
پی نوشت: هر روز بهش آلوده تر می شوم ، و مصرفم هر روز بیشتر... کارت اینترنت را می گویم.