۱- آخرین بار که جدی جدی با ناظم کل کل کرده بودم پارسال بود. آزمون علمی پیشرفت تحصیلی داشتیم. روز قبلش تعطیلمان نکرده بودند که فرصت خواندن داشته باشیم. با یکی از دوستهایم تبانی کردیم ، سر جلسه پاسخنامه هایمان را سفید سفید گذاشتیم و شش ، هفت نفر دیگر از بچه ها هم جوزده شدند و همین کار را کردند!
خلاصه برگه ها را که سفید دادیم ، همه مان را بردند دفتر تا پنج شش نمره ای از انضباط همگی مان کم کنند. یادم هست آن روزها تازگی یک ناظم ارتشی سخت گیر آمده بود که مدرسه را کرده بود عین پادگان. همه مان وایستادیم جلو بچه ها ، ناظم توی چشم تک تکمان نگاه کرد که مثلا بترسیم ، و خلاصه من هم که این ژست ها دیگر برایم تکراری شده بود ، باهاش کل انداختم و ...!
فردا صبحش آقای صالحی (ناظم) آمد سر کلاسمان تا یک سخنرانی مفصل در باب وقایع روز قبل داشته باشد: " بعضی دانش آموزان ، متاسفانه فکر می کنند چون مثلا چند تا کتاب خارجی خوانده اند خیلی چیز بلده شده اند و حالا از دماغ فیل افتاده اند!"
من هم که کله ام خیلی بوی قرمه سبزی می داد گفتم: " من اصلا با شما بحث نمی کنم ، چون فکر می کنم اصلا شما ارزش صحبت کردن هم ندارید!"
(حالا که یک خورده ای معقول تر شده ام و فکرش را می کنم می بینم چه حرف وحشتناکی به این آقای ناظم زدم و شانس آوردم ازش یک توگوشی مشت نخوردم.)
البته بعد خودم رفتم دفتر و از طرف خودم و همه ی بچه ها عذرخواهی کردم و چون من پارسال خیلی بچه مثبت بودم ، گناهانم مورد بخشش قرار گرفت.
آب ها که از آسیاب افتاد ، دیدم وجدانم خیلی اذیتم می کند و خلاصه رفتم و از این آقای صالحی هم معذرت خواستم و او هم چون "پسر خوبی بودم" من را بخشید.
۲-اما امروز برای دومین بار توی زندگیم با مدیر مدرسه کل کل کردم. زنگ تفریح ، سر کلاس گوشی همراهم را (که از قرار اتفاق یک ۱۱ دو صفر قدیمی است و باهاش هیچ کاری نمی شود کردـ) درآوردم تا خیر سرم یک زنگ بزنم روزنامه ، ببینم مطلب امروز صفحه ی جامعه چی شد. از شانس گند من (که خیلی وقت است به گند بودنش پی برده ام) همان موقع سر و کله ی معاون مدرسه پیدا شد ، و حالا موبایل من در دفتر مدرسه مصادره شده. باز هم از همان شانس گندم ، امسال دیگر مثل پارسال بچه مثبت که نیستم هیچی ، یکی از منفی ترین منفی ها هم هستم. برای همین بعید می دانم مورد بخشایش قرار بگیرم. راستش زنگ آخر ، با پادرمیانی چند تا از معلم ها و بچه ها ، داشت مسئله حل می شد ، ولی من هر چی به مدیرمان می گفتم با داد جوابم را می داد. آخرش من هم خر شدم و زد به سرم گفتم: "شما چطور جرات می کنید اینطوری حرف بزنید؟"
خلاصه فکر کنم الان که اینجا نشسته ام هنوز هم پس لرزه های اتفاق امروز ادامه دارد. منتظر فردا هستم.
۳- شاید بی ربط به مورد یک و دو باشد ، اما حیفم می آید ننویسم حسی را که امشب بعد از دیدن پخش مستقیم مراسم سوگند خوردن اوباما به من دست داد.
گام های محکم ، صحبت های محکم و نوید آینده ای بهتر برای دنیا... این ها چیزی بود که اوباما خطاب به مردمش می گفت ، مردمی که تمام وجودشان چشم شده بود ، تا ببینند مردی که با دست های خودشان انتخابش کرده اند ، حالا چطور پاسخگویشان خواهد بود؟...
و وقتی پرچم آمریکا با غرور رفت بالا ، من به این فکر می کردم که راستی در آمریکا شورای نگهبانی نبوده که اوباما را تایید صلاحیت کند؟
یادم به سوم تیر ۸۴ می افتد ، اصلا نفهمیدیم چطور یکهو محمود احمدی نژاد ، مردی که تا دیروز اسمش را هم درست بلد نبودیم شد رئیس جمهور!
وقتی در کشوری که تا کمتر از دو قرن پیش ، سیاهان به جرم سیاه بودنشان بردگی می کردند ، امروز یک سیاه بر مسند ریاست جمهوری می نشیند ، این یعنی که اگر چه آن کشور ممکن است مدینه فاضله نباشد ، اما همواره در یک روند صعودی رو به دموکراسی حرکت دارد ، و این همان آرمان شهر افلاطونی است. و رمز این آرمان شهر تنها یک چیز است: بنیاد این جامعه بر تک تک افرادش گذاشته شده است ، و همین فردگرایی است که نوید آینده ای روشن را برای این ملت می دهد.
راستی دموکراسی یک رویاست؟
پی نوشت: هر روز بهش آلوده تر می شوم ، و مصرفم هر روز بیشتر... کارت اینترنت را می گویم.