مکاتبات پاییزی

۱۷/ ۷/ ۸۶
کامی عزیزم سلام

چطوری پسر؟ حال مامان چطور است؟ از قول من حتما او را ببوس و ... همین! فقط ببوسش و سلام برسان. پرسیده بودی حالم چطور است. مثل همیشه مزخرفم. دیوانه بازی و این حرفها... می فهمی که...
فرصت کردی به سامی تلفن کن. فکر کنم بهت احتیاج داشته باشد. – شاید هم نه... – حالش خوب نیست این روزها. مثل آبی که یواش یواش یواش سر می رود... طفلک شده پوست و استخوان.
از زیاد حرف زدن خوشم نمی آید. توصیه ای هم بیشتر از این ندارم. جز این که به مامان راجع به این جریانات چیزی نگو. دلش می شکند. همین دیگر. مواظب خودت باش.



30/ 7/ 86
کامی جان سلام.
چطوری؟ همه خوبند؟ به جز غم دوری شما ملالی نیست. – این را فقط محض تعارف گفتم ، وگرنه راستش حال هیچ کداممان خوب نیست- نمی دانم با سامی حرف زدی یا نه.
کامی من نگرانش هستم. همینطوری پیش برود یکهو دیدی... اصلا بی خیال. هر وقت فکرش را می کنم دلم از درد داغ می شود. بگذار همان حرفهای عادی خودمان را بزنیم.

امروز هوا کمی تا قسمتی نیمه ابری بود. عصبی بودم. همه اش انگار مغزم می خواست بپاشد. عصری ، از دفتر که زدم بیرون ، توی خیابان ها که ولو شدم ، یک چیز تاریکی همه ی ذهنم را گرفت. آدمها ، خیابان ها ، ماشین ها... می سوختم و توی خیابان راه می رفتم. چقدر دلم می خواست آن موقع باران بزند و لب هایم را تر کند. حالا چرا لب هایم؟ خودم هم نمی دانم...
بگذریم... فکر سامی ولم نمی کند. کاش یک کاری می کردی. کاش یک کسی...یک چیزی...یک نوری...
آه...بیشتر از این یارای نوشتنم نیست. تا بعد. مواظب خودت باش.


16/8/ 86
کامی عزیز سلام.
چطوری تو؟ اینجا جایت خیلی سبز است. – مثل سگ دروغ می گویم ، تو باور نکن – آسمان... این آسمان سگ پدر امروز یک بند می بارید.... ول کن هم نبود... باران که می زند ، هوایی می شوم ، بیخود و بی جهت. الان که این ها را برای تو می نویسم ، سامی ایستاده توی بالکن ، موهای بلندش توی باد ولو شده...پیراهن قرمزش ، توی دست باد می لرزد و .... بیچاره سامی! این روزها ، غروب که می شود ، ساعت ها می ایستد توی بالکن و زل می زند به ... چه می دانم به چی! فرقی هم نمی کند ، آفتاب باشد ، باد باشد ، بوران باشد... آخرش ذات الریه می گیرد ، می افتد روی دستم و ... آخ که چقدر جایت اینجا خالی است... دست گرم و بزرگت را می گذاشتی روی شانه ام. انگشتهایت را می کشیدی روی صورتم و ... چقدر دلم می خواست با هم یک دست پوکر می زدیم. بعدش من چایی دم می کردم و تو پهن می شدی روی کاناپه ی کوچک توی هال – همان کاناپه ی سبزرنگ. یادت که هست؟ - چایی را همینطور داغ داغ هورت می کشیدی و ...
کامی دلم سر رفته. می خواهم همینطوری های های های های گریه کنم... می فهمی؟ علامت بدی که نیست؟ من نگرانم کامی. خواهش می کنم جواب نامه هایم را بده. به من بگو که مریض نیستم. طوری نیست. بگو که تمام می شود. که حال سامی خوب می شود و از این حرفها.
همینجا نوشتن را تمام می کنم. – هر چی بیشتر می نویسم حالم بدتر می شود.-
یادت نرود که از قول من مامان را ماچ کنی. مواظب خودت هم مثل همیشه باش. خداحافظ.

۹/۱۳/ ۸۶
 سلام کامی.
چطوری؟ من خوبم.ولی سامی نه. هی گریه می کند. هی لپ هایش گل می اندازد. هی سرخ می شود. سفید می شود. دیشب باران زد ، چه بارانی! تا دیروقت بیرون بود. وقتی برگشت سر و صورتش ، لباسهایش ، همه گِلی شده بود. یک بوی عجیبی می داد. آبی بود ، زرد بود ، قرمز بود ، لبخند بزرگی داشت به پهنای صورتش. – سامی را می گویم؟- بوی نا می داد. با غیض گفتم: کجا بودی؟ گفت هیچی نگو که خ...ر...ا....ب...

دیشب غریب شده بود... باد که می زد ، بوران که می زد ، پخش می شد توی هوا. منظورم سامی هست البته... کامی جان طاقتم طاق شده. می روم بخوابم. تا بعد...


۲۰/ ۹/ ۸۶
سلام کامی.
سامی دارد  تمام می شود...
خودت را برسان.



25/ 9/ 86
دیشب سامی تا صبح هذیان می گفت. گرفتمش توی بغلم. مثل بخاری داغ شده بود. پیشانیش را یواش ،طوری که دردش نگیرد بوسیدم. سامی خندید و چشم هایش سرخ شد و اشک غلت زد و سر خورد روی گونه هایش و افتاد پایین. گفتم «سامی جان چایی نمی خوری؟» ، گفت «پسر من دا...غ...داغم...»
« عرق چطور؟ آلاسکا...»
و دست سردم را کشیدم روی بدنش ، سینه پشمالویش ، صورت اصلاح نکرده اش...
صبح که شد ، من و سامی هنوز توی بغل هم بودیم – انگار یکی شده باشیم- آفتاب ، به سردی تمام توی اتاق پخش شد و روز دیگری از راه رسید.

 
 

تپه

باد تکه های زغال را پخش می کرد توی صورتم. سیخ کباب روی آتش جلز و ولز می کرد. گفت: «پاشو...یه سر بریم اون بالا و برگردیم...» و به نوک تپه اشاره کرد.  
مسیر انگشت اشاره اش را گرفتم. آفتاب توی چشمم می زد. گفتم: «برو بابا حوصله داریا...»
بازوهایم را کشید و اصرار کرد: «پاشو دیگه حالگیری نکن...همین یه امروزو داریم...»
سر تکان دادم.
- «یالله دیگه...اونجا رو می بینی؟ تا اون درخته می ریم ، چشم به هم بزنی برگشتیم.»
بالای تپه ، درخت بیدی توی باد تکان تکان می خورد. کمرم را به سختی صاف کردم. زیر بغلم را گرفت. استخوان هایم تیر می کشید.
خنکای باد از روی صورتم می گذشت ، می پیچید توی پیرهنم و پوست شکمم را قلقلک می داد.
- «میگم...امروز هوا بهتر شده ها...نه؟»
-« آره...آره همینطوره...»  
و دوباره سکوتی برقرار شد که لابلایش باد زوزه می کشید. مسیر ، کم کم داشت سنگلاخی و اذیت کننده می شد. سنگیزه ها مثل میخ کف پایم فرو می رفتند. به نفس نفس افتاده بودم.
یک وقت ، پایین را که نگاه کردم دیدم همه چیز به طور وحشتناکی زیر پایم کوچک شده اند.
- «چقد دیگه مونده؟»
خندید:«چته پیرمرد؟!به همین زودی خسته شدی؟»
نفسم بند آمده بود: «صبر کن ، یه دقه وایستا.»
همانجا روی تخته سنگی نشستم.
- «پاشو...پاشو دیگه چیزی نمونده...»
-«اگه این قلب صاحب مرده بذاره...»
به سختی خودم را دوباره بلند کردم. شیب تپه حالا بیشتر شده بود. پاکشان خودم را جلو می بردم ، انگار زانوهایم فلج شده باشد. بالاخره صبرش تمام شد: «چته؟مریضی؟!»
دستپاچه شده بودم: «کی؟من...نه بابا خیلی خوبم...خیلی عادی...»
-« خب پس راه بیا دیگه...چیزی نمونده.»
راست می گفت ، چیزی نمانده بود. حالا می شد خانه های آبادی نزدیک را از آن بالا دید که به نظر بیشتر شبیه قوطی کبریت می آمدند. چند دقیقه بعد ، دوزانو پهن شده بودیم زیر درخت بید ، خیره به چراغ های روستا که کم کم روشن می شد و آسمان که رو به سیاهی می رفت. خسته بودم:
- «این همه راهو اومدیم برای همین؟»
من و منی کرد: «آره خب...جای قشنگیه...نیست؟»
و سیگاری آتش زد: «اونجا رو می بینی؟»
به چراغ های ده اشاره کرد.
-«خب...»
-«خب قشنگه دیگه...تازه...من شنیدم دخترای خوشگلی هم داره...»
چشمکی زد: «اگه بخوای می تونیم شبو همینجا باشیم...»
خندیدم: «ای بابا...از ما که دیگه...»
- «چیه شیطون؟نکنه عیب و ایرادی داری نمیگی؟ ها؟»
لبخندی زدم. حوصله ی حرف زدن نداشتم.
تاریکتر که شد ، سرازیر شدیم به سمت پایین تپه. هوا یخ تر شده بود. کباب از دهن افتاده بودم. یک وقت دست فرو بردم توی موهایم و رفتم توی فکر. کف دستم را که باز کردم ، چیز عجیبی به چشمم خورد: نخ موی سفیدی که توی تاریکی برق می زد.
سرد بود.

 

مجلس رقص

گفتم «آقایون محترم...چرا همچین می کنید؟ این چه معنی می ده؟»
بی اعتنا ادامه دادید به کندن، خواستم داد بزنم «به من بگید چه خبره» ، که یکی از شما دستش را تا مچ فرو برد توی حلقم ، داشتم خفه می شدم که همان مرد اولی ، همان که سبیلهایش را جور عجیبی پیچانده بود ، که صدای عجیب زنانه ای داشت گفت «دست نگه دار ، به این زودی تمومش نکن...»
عجب صدایی داشت لامصب ، مثل جیغ ترمز ماشین ، مثل سوزنی که به آرامی توی تنت فرو می کنند ، و هی دردش بیشتر می شود ، دردم ، دادم درآمده بود. گفتم «آقایون ، امشب شب عزیزیه. به افتخار عروس و داماد یه کف مرتب...»
و دست هایتان به افتخار تو هوا می رقصید. پرسیده بودم «افتخار می کنی؟»
گفته بودی «آره.»
گفتم «پرتقال هم می خوری؟»
خندیدی و بقیه اش هم نفهمیدم چطور شد. فقط دست هایت ، دست هایتان را می دیدم که تو هوا ، به افتخار می رقصد و بیلچه ها را بالا و پایین می کند. خاک تا عمق ریه هایم نفوذ کرد ، سرفه ام گرفت ، گفتم «چه خبره بابا یواش تر» ، باور کنید گفته بودم که این کار مودبانه  نیست ، که هر چیزی حد و حدودی دارد. تقصیر من نبود که... همیشه از حد می گذراندی. اول سگ مست می کردی ، بعدش تا خود صبح تو بغل زن های نیمه لخت می رقصیدی ، بی وقفه ، تا آنجا که پاهایت خشک می شد و از کار می افتاد.ده بار گفتم پدرجان ، به جوانی خودت رحم کن. آخرش...
گفتی «فلانی من خرابم» ، گفتم «خب به من چه» ، گفتی از اینجا ببرمت ، قبل از این که جلو همه بالا بیاوری ، وسط مجلس رقص...حیف نبود؟ گفتی «چرا ، ولی دیگه باید تموم شه...باید تموم شی...»
و با دسته بیل ، کوبیدی توی گردنم. گفتم «هی آقایون ، آقایون! بس کنید... میتونیم مذاکره کنیم.»
بد می گفتم؟ نه ، خداوکیلی ببین بد حرفی می زدم؟ رفاقتی ، غیرتی ، این رسمش بود؟ تک خوری تو روز روشن؟ لااله الاالله ، تو خودت نگفتی بهم زنگ می زنی؟ جرات داری قسم بخور ، حالا هی جلو این آقایون نمی شود فحش داد. خب پس چرا فحشم می دادید؟ من مگر نمرده بودم؟ انصاف است؟ مرده زبان دارد که جواب بدهد؟
حالا که فکرش را می کنم ، شاید هم شنیده بودم حرف هایتان را ، شاید هم نه. حالم از این شایدها به هم می خورد ، گفته بودی «پدرسگ ، خفه شو و دیگه هیچی...»
یادم رفته بود که پدرسگ چه معنی می دهد ، بابای خدابیامرزم می گفت حرف خوبی نیست، و ما آخرش هم نفهمیدیم که... فحش می دادی. دست هایم را سفت توی دست های داغت گرفته بودی ، و هلم می دادی پایین. آنقدر پایین که دیگر آسمان را نمی دیدم. دست هایت را ، دست هایم را فشار می دادی ، چشم تو چشم ، و من سعی می کردم چشم هایم را بدزدم. نه این که می ترسیدم ،نه...فقط خوش نداشتم قطره های اشک را روی صورتم ببینی. خوشم نمی آمد ، وقتی چشم هایت ، دست های داغت همه ی تنم را می سوزاند.
گفتم «چرا» و با چشم هایت گفتی «هیچی نگو.»
عجب خاکی به پا شده بود ، خواستم بپرسم «آقایون کثیف نشده اید؟»
می دیدم که گرد و خاک کت هایتان را می تکاندید. بعد دوباره ، بی حرف ، بی صدا بیل می زدید. خون توی پاهایم خشک شده بود. دور و برم داشت هی تنگ می شد ، بعدتر ، به چشم هایم می رسید ، و من سعی می کردم ، تا آخرین لحظه ی ممکن آبی آسمان را ببینم ، لااقل تا قبل از کور شدنم. می فهمیدی که من از کور شدن بدم نمی آید ، نه؟ نگفته بودم «کور شوم و نبینم این روز را...»؟
گفتم «آقایون ، تو این لحظه های آخر می خواهم سیگاری دود کنم ، مثل فیلم های وسترن.»
خندیدی و پاشنه ی کفشت را محکم کوبیدی تو چشم هام ، خندیدم ، و سرفه ی خشکی... خاک بود که از سر و پکالم می بارید ، خاک بود که می بارید و می ریخت ، شما بودید که... گفتم «خسته نباشید» ، گفتم «به افتخار دست بزنید» ، دسته بیل را محکم تو  سرم کوفتید ، تو گردنم کوفتید ، کبود شده بودم ، سیاه شده بودم ، روم سیاه...
عصر که شد ، صبح که شد ، نمی دانم عروسی بود یا عزا. می رقصیدید یا گریه می کردید. فقط... نمی دانم چه جوری بگویم ، راستش دم دم های صبح بود که حس کردم پاشنه ی کفشی سنگ قبرم را نوازش می کند. فکر کنم خاک پایت شده بودم.

بعد از ظهر در حافظ

داغ بود ، نشسته بودم بغل قبر حافظ ورد می خواندم ، عرق از گردنم سر می خورد و ول می شد پایین. دخترکی از دور می آمد ، سفیدی مانتوش توی چشم می زد. کنج دیوار،  زیر درخت نارنج ، دختر و پسری زیر گوش هم کرکر می خندیدند.
از جلوم که رد شد ، ابروهایم را تو هم بردم ، مثل آدم های خیلی مهم ، آدم های...چه می دانم ، آمد درست ور گوشم نشست ، گوشه ی آنطرفی دیوار ، می شد گوشه های سفید مانتوش را ببینی ، دنباله گیس های سرخش را که گاهی توی دست باد ، از زیر لچکش ول می شد و توی هوا تاب می خورد.
چیزی ته دلم تیر می کشید ، لب هایم چروکیده ، زبانم خشک شده بود از بس زیر لبی پچ پچیده بودی احمق! نفس هایم ، تند و داغ می زد بیرون ، می خواستی فکر کنم برایت مهم نیست ، خیال می کردی صدایت تا ته قبر می رسد. عین مریض ها پهن شده بودم کنار دیوار و صدای قاطع نفس های خشکش توی گوشم می پیچید. یا شاید خیال می کردم که دارد نفس نفس می زند ، عین آدم های مریض ، آدم های تشنه. آب سرد کن آن طرف حوض بود.
اخمی کردم ، و نفس عمیقی. پاشد ، رفت جای دیگری نشستم تا خیال نکند برای من آدم شده. حتما حوصله اش را سر برده بودم. دختره ی... حیفش ، عجب هوایی بود. می سوختم. ته حوض پر از اسکناس های پنجاه تومانی بود.هر چی گشتم ، پول خرد پیدا نکردم. سر و وضع درستی نداشتم ، عین افلیج ها کج و کوله راه می رفت. نشسته بود لب حوض ، پچ پچ می کرد و نگاهش به ته حوض بدون ماهی بود.
پشت قبر ، پشت گل های لاله عباسی مانتوی سفیدش را می دیدم و موهای سرخی را که در باد تکان تکان می خورد. پچ پچ کنان می دیدمش از دور ، که بی اعتنا نشسته بود یا شاید...
خنک تر شده بود. عده ای اطراف قبر ایستاده بودند. طرف غروب ، اینجا آنقدر شلوغ می شد که لابلای جمعیت گمش می کردم. نمی دیدمش که با مردی دست داد- مرد بود لامذهب!- نمی دیدم که دو سه کلمه ای حرف زدند و...
کز کردم گوشه ی یکی از ستون ها و بی خیال شدم. دختر و پسر گوشه ی دیوار هنوز بلند بلند می خندیدند.زبانم به سختی می چرخید ، چشمهایم دنبالش می گشت و نمی گشت، ناخواسته. سفیدیش وسط جمعیت توی چشم می زد. مرد دو سه قدمی دورتر ایستاده بود ، و آدم ماتم زده ای ، با لبهای لرزان زل زده توی چشم هام.
دوباره که نگاه کردم ، دوباره تنها بود. او همچنان مغرور ، بی اعتنا و دخترانه قدم می زدم ، تنها.
دو سه بار خواستم که جلوتر بروم و صدایم کند و بهش بگویم که از دیدنم حالی به حالی شده که یکی با انگشت کوچکش زد روی شانه ام ، برگشتم ، آدم بیکاری بود:«تنهایی؟»
سر تکان دادم.
-« الان دو ساعته که اینجا نشستی واسه خودت تته پته می کنی...»
 من و منی کردم ، نفهمیدم چی گفت. تنها چیزی که فهمیدم این بود که وقتی سر برگرداندم غیبش زده بود. نه از سفیدی مانتو خبری بود ، نه از سرخی موها. از در حافظیه که می زدم بیرون ، داشت شل و پل و بی حوصله از من فاصله می گرفت.  نمی دانم دخترک از کجا آمده بود ، نمی دانم چکاره بود. نمی دانم در تمام این مدت مرا دیده بود یا نه...

مرد مُرده

امروز تولد بیتا بود. می خواستم سورپریزش کنم. برایش جنازه ای از قبرستان سر کوچه خریدم. یک مرد بود ، می زد که چهل و خرده ای سالش باشد. شاید هم بیشتر. سر قیمتش خیلی چانه زدیم ، بالاخره سر دو و پانصد توافق کردیم. مرد را به زور توی صندوق عجب جا دادم ، پاهایش خیلی دراز بود ، لامصب تا هم نمی شد.
سویچ را چرخاندم و ماشین روشن شد. تلفنم داشت زنگ می خورد ، گوشی را برداشتم ، بیتا بود: «الو ، سلام عزیزم ، کجایی؟.... بیکاری امروز؟.... آها ، خب پس بیا خونه ی من ، یه هدیه دارم برات ، یه چیز خوب...»
پیچیدم توی خیابان آن طرفی، از مغازه ی رنگارنگ آخر خیابان ، سه متر کاغذ کادوی گل گلی خریدم. مرد را از توی صندوق عقب درآوردم ، کشاندمش توی مغازه، گذاشتمش روی پیشخوان: «آقا بی زحمت اینو کادوپیج می کنید؟»
«قابل شما رو نداره...»
مردک بد قلق بود ، هر جایش را می گرفتی جای دیگریش در می رفت. برجستگی های بدنش قابل کنترل نبود. کاش سایز کوچکترش را گرفته بودم. بهتر از این هم پیدا می شد.
هیکل جنازه را کادو گرفتیم و با چهار تا روبان صورتی دور و برش را بستیم. سر تا پایش را یک بار دیگر برانداز کردم. حالا تودل برو تر شده بود. دوباره گذاسشتمش توی صندوق عقب ، توی راه ، داشتم قیافه بیتا را وقتی که کادوی تولدش را ببیند مجسم می کردم. چه کیفی داشت وقتی برق چشمهایش را از خوشحالی ببینم.
از ماشین پیاده شدم. کادو را بغل کردم و به زور از پله ها بردم بالا ، پدرسوخته سنگین بود. در حالی که یک دستم به جسد مردک بود ، با دست دیگرم کلید را از توی جیبم بیرون کشیدم و در آپارتمان را باز کردم.
داخل تاریک بود.هدیه را تو آوردم و پهنش کردم روی کاناپه. پنجره ها را باز کردم ، نور کف سالن پخش شد. در یخچال را باز کردم ، کیک تولد داشت چشمک می زد. سی تا شمع گرفته بودم ، برای سی سالگی بیتا. می خواستم همه چیز رمانتیک باشد ، همانطوری که انتظار می رفت. فکر کردن به این چیزها خسته ام کرده بود.
 پهن شدم روی کاناپه ، و گرفتم کنار جنازه خوابیدم. طرف های عصر بود که زنگ در بیدارم کرد. هول شدم. کادو را زیر کاناپه قایم کردم ، چراغ ها را خاموش کردم ، و دو سه تا شمع ، گوشه ای از اتاق روشن گذاشتم. دلم داشت تالاپ تالاپ می کرد ، نمی فهمیدم چرا. بیتا پرید تو ، بغلش کردم و «تولدت مبارک» گفتم. خوشحال بود ، می گفت فکر نمی کرده یادم باشد. کیک را آوردم و بیتا شمع ها را فوت کرد. عجب کیکی بود ، «تولدت مبارک» خواندیم و در حالی که لب و لوچه هر دو تایمان خامه ای شده بود حسابی خندیدیم. بعد نوبت باز کردن کادو رسید. دستم را گذاشتم روی لب بیتا ، گفتم: «حالا قسمت جذاب امشب....» و نگاه ترسناکی توی چشمهایش انداختم. بیچاره واقعا ترسیده بود. بهش گفتم که چشمهایش را ببندد. بست. گفتم که یواشکی از زیر پلک ها هم نگاه نکند. بعد پاورچین رفتم و کادو را از زیر کاناپه بیرون کشیدم ، گذاشتمش روی میز. گفتم «حالا چشماتو باز کن».
«وای عزیزم این چیه؟»
-«میبینی...»
و دو تایی بازش کردیم. آنقدر بازش کردیم تا به چشمهای مردک رسیدیم. دستش را روی دهانش گذاشت. بعد جیغی از خوشحالی کشید. بغلم کرد و گفت «تو خیلی خوبی...»
جنازه ، داشت با چشمهای مغمومش ما را نگاه می کرد. بیتا صبر و قرار نداشت: «حیفه اینو همینجوری نگهش داریم ، باید یه کاریش بکنیم...»
- «چکار کنیم؟»
کمی فکر کرد: «یه کار باحال ، چطوره قابش بگیریم؟»
پیشنهاد خوبی بود. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ توی خرت و پرت هایم گشتم ، و قاب چوبی کهنه ای پیدا کردم ، یکی از آن قاب های خیلی بزرگ. مرد را از توی کادو درآوردیم و گذاشتیمش توی قاب ، این دفعه دیگر لجبازی نمی کرد. فقط خیره شده بود به ما. برای قشنگی ، چهارزانو نشاندیمش و پشتش را با برگ های زرد و نارنجی پر کردیم.حالا بیتا مثل بچه ها بالا و پایین می پرید: «وای خیلی خوشگل شد ، خیلی خوشگل شد ، خیلی...»
قاب را توی اتاقخواب آویزان کردیم به دیوار و خودمان پهن شدیم روی تخت. چشمهای کنجکاوش داشت ما را نگاه می کرد. از نگاهش خوشم نیامد. چراغ خواب را خوش کردم و خزیدم زیر پتو.
وقتی بیدار شدم بیتا رفته بود. چشمهای ترسناک جنازه هنوز نگاهم می کردند. 

فرید

کوچه تنگ و تاریک بود. بوی گند تریاک می داد. جلو پایت را نمی توانستی ببینی. یک لحظه نزدیک بود لیز بخورم و کف کوچه پخش شوم ، که «فرید» زیر بغلم را گرفت.
- عجب جای گهیه! پس کجاست این مادرقهـ...
- هیس!
و انگشتش را به نشانه ی سکوت روی لبم گذاشت. زیر لبی غرغری کردم و لنگ لنگان به راه رفتن ادامه دادم. خسته بودم ، دست خودم بود همانجا خفه اش می کردم. بالاخره صبرم تمام شد: «چطوره بریم یه شب دیگه بیایم؟»

ادامه نوشته

سایه ها

«ها» کرد و بخار دهانش روی پنجره نشست. دماغش را به شیشه چسباند ، و خیره شد به گلوله های برف که بی امان فرومی ریختند. شیروانی خانه روبرو را سفیدی برف پوشانده بود ، همینطور سقف ماشین ها را.
به جز صدای عقربه های ساعت ، که عصبی اش می کردند چیز دیگری نمی شنید. صدایی از گوشه اتاق بلند شد که می پرسید: «نمیخوای چیزی بگی؟»
و دست زمختی با انگشتان کشیده خورد پس شانه اش. آرام و خشن. با همان خشونت گفت:«نُچ». و دوباره همه جا ساکت شد. کوچه تاریک بود ، چراغ ها خاموش. به جز یکی ، یکی از آن لامپ های فشار ضعیف کهنه ، که زیر نور کم توانش دو مرد ایستاده بودند ، یا شاید یکی.
«باید تمومش کنی ، میفهمی که...»
مرد اول سر تکان داد.
«خسته ام ، دیگه باید برم...»
و دوباره سرتکان دادن. حرفی نداشتم بهش بزنم ، بعد از این همه وقت ، این همه رفاقت...
«چیزی نمیگی؟»
لال شده بودم. صدایش را داشت بالا می برد:
«خب یه چیزی بگو لامصب ، زبون نداری؟»
خیلی زور زدم تا این کلمات از زبانم بیرون بپرد: «برو ، خب برو دیگه....»
بغض گلویش را می زد:«برم؟همین؟»
حالا من بودم که داد می زدم: «آره ، برو....به هر جهنمی که می خوای.»
می سوختم و این حرفها را می زدم. با صدای زیرتری گفتم: «برو دیگه بدبخت، بی من هیچی نیستی....»
نگاهم می کرد. نگاهش می سوزاندم. مثل روزهای اول ، که تازه باورش کرده بودم.
زیر نور ضعیف چراغ ، دو مرد روبروی هم ایستاده بودند ، سایه ی دو مرد کف کوچه قد راست کرده بود. یکی داشت می گفت: «پس یکی از ما باید بمیریم».
حالا چشممان تو چشم هم بود. خیره توی چشمهایش یک قدم جلوتر رفتم. یک قدم به من نزدیک شد ، به تمام شدن همه چیز. ضامن کارد را با انگشتان یخ زده ام لمس کرده ام. می خواستم قبل از کشتن ، همه اجزای صورتش را وارسی کرده باشم ، می خواستم قیافه اش را یادم بماند ، آن چانه ی کشیده ، آن دماغ بلند و چشمهای قهوه ای که روز اول از دیدنشان ترسیده بودم. با بی خیالی ول شده بود روی کاناپه ، و چشم دوخته بود توی چشم هایم. شاید هم از اول توی کمد بود ، در کمد را که باز کرده بودم چشم هایش تیز شده بود توی صورت من.
چیزی نگفته بودم ، نپرسیده بودم «تو کی هستی» ، حتی زنگ نزده بودم به پلیس ، فقط خواسته بودم باورش کنم.
حالا دو سایه به هم نزدیک تر شده بودند ، چیزی نمانده بود که یکی شوند.
باهاش کنار آمده بودم ، دیگر صدای تلویزیون همسایه پایینی و صدای باد و صدای به هم خوردن درها نبود. خودش بود که روبرویم راست ایستاده بود ، همان دزد کوچک همیشگی ، که توی خانه ام جا خوش کرده بود. توی کمدها ، زیر رختخواب ها ، پشت کاناپه ، لابلای کتابهایم. همان که روزها در سکوت انتظارم را می کشید، همان که همیشه فکر کرده بودم منتظرم هست.
سایه ای ، دست هایش را از جیب بیرون کشید و لب های سایه ی دومی لرزید. بگومگوی سایه ها طولی نکشید ، سایه ها توی هم گم شدند ، دیگر نمی شد از هم تشخیصشان داد. کف کوچه ، می شد سایه مرد گنده ای را ببینی که با خودش درگیر است.  
نزدیک های صبح صدای ضجه ای همسایه ها را از خواب پراند. مردی ، زیر نور ضعیف لامپ خودش را کشته بود.

هذیان

گرم بود ، تب داشتم ، آدم را زنده زنده می سوزانند توی این هوا. یقه پیرهنم را باز کردم ، عرق شر شر از گلویم پایین می ریخت ، سرازیر می شد توی یقه ام و شکمم را غلغلک می داد.
از در که وارد شدم، خودم را پرت کردم روی کاناپه ، یا چه می دانم تخت یا هر جای دیگری که بود. حالا که فکرش را می کنم شاید هم کف زمین افتاده بودم ، آره ، ریشه های قالی صورتم را اذیت می کرد. گرم بود لامذهب ، داشت خوابم می برد که در نزده آمدی تو ، مثل همیشه ات ، از وقتی یادم می آید سرزده وارد می شدی. با آن دامن گل گلی قرمز ، با موهای شلالت که همیشه توی صورتت می ریخت و ول می شد توی پیشانیت. دارم به این فکر می کنم که دفعه اول هم همین شکلی بودی؟ همینطوری ما را دادی به باد؟ آره ، باد....
باد یخی از پنجره داخل می آمد. مردک ، عین جنازه پهن شده بود کف زمین. نفهمیدم چه ش بود ، باید زنگ می زدم اورژانس. خطری بود وضعش.... نبود؟
چرا ، بود. خودت خطریش کردی آخه لامصب... به کجای دنیا برمی خورد اگر پشت چراغ خطر نگهم نمی داشتی؟ یادت رفته چقدر صبر کردم؟ چقدر احمقانه گوشه چهارراه ایستادم ، زیر بار نگاه های سنگین مردم؟ چقدر عین علاف ها من را کاشتی؟ خب من آدم نبودم؟ دل نداشتم؟
مردک بر و بر می کرد ، هذیان بود. نمی شد معنی حرفهایش را بفهمی ، انصافا سخت بود. خم شدم ، انگشت کوچکم را گذاشتم روی پیشانی عرق کرده اش. جوش بود ، بیچاره داشت می سوخت. باید کاری می کردم ، باید خونسردیم را حفظ می کردم. وگرنه مردک از دست می رفت.  
به نظر تو اشکالی دارد؟ چیزی از دنیا کم می شود؟ چه فایده ای دارد ، وقتی داری اسباب کشی می کنی؟بگو از فردا من چه غلطی توی این خانه بکنم؟ دزدکی از پشت پرده کجا را دید بزنم؟ حیف کوچه به این قشنگی نیست؟
گفت «کوچه» ، آره ، «کوچه» را فهمیدم. حتما توی کوچه کسی منتظرش بود ، ولی می ترسیدم ولش کنم. می ترسیدم دستی دستی بیافتد بمیرد.
خب بمیرم لعنتی! بذار بمیرم! آخ....بی پدر ، همه سوراخ سنبه های شهر را دنبالت گشتم. کدام جهنمی رفته بودی؟
عجب جهنمی شده بود. شماره اورژانس را هم یادم نمی آمد. زانوهایم را به سختی راست کردم ، دندانهایم قفل شده بود. باید به کسی خبر می دادم. شاید همان آدم توی کوچه ، اصلا توی کوچه کسی بود؟
آره خب ، خودم توی کوچه می دیدمت. یعنی این همه وقت خودت نبودی؟
کوچه خالی بود ، باد سردی می وزید. درخت چنار ، توی هوا تکان تکان می خورد. کاش به همسایه ها گفته بودم.
هر چند نمی گفتی هم خبری نبود.
مردک داشت می مرد ، کاش کاری می کردم. چند دقیقه پیش زنگ زدم به اورژانس.
صدای بوق مضحکی از توی کوچه می آمد. آمبولانس بود.این کارها که لازم نبود. من خوب بودم به خدا...
راه پله لعنتی تمام نمی شد. حالم از دیوارهای کثیفش به هم می خورد ، از این نرده های سیاه رنگ و رو رفته... یعنی زنده می ماند؟
چرا شلوغش کرده بودند؟ این سر و صداها برای چی بود؟ من که حالم خوب است ، تو هم که خوبی. نیستی؟
بیچاره ، صورتش کبود شده بود ، لب هایش می لرزید. مرد خوبی بود. درست نمی شناختمش.
حوالی عصر ، هوا خنک تر شده بود ، نمی دانم خواب بودم یا بیدار ، که تو آمدی - زیر همان درخت چنار قدیمی - ، و با لب های خنکت پیشانیم را بوسیدی. نگفتم همه سر و صداها بیخود بود؟

شب رفتن بابام

سرد بود. دستهایم می لرزید. دل پیچه داشتم. تا حالا از نزدیک جنازه ندیده بودم. مامور با سردی گفت: «چرا معطلی؟ببین می شناسیش؟» نمی توانستم بهش دست بزنم. حالم از روکش پلاستیکی جسد به هم می خورد: «معطل چی هستی؟»
یادم افتاد آخرین بار که بابام را دیدم یک هفته پیش بود ، مست بود ، حالش خوش نبود انگار. ریش چند روزه قیافه اش را بی ریخت کرده بود ، بوی گند عرق از سر و پایش بلند می شد. دلم می خواست زودتر از خانه بزند بیرون. اگر بچه ها سرزده می آمدند خیلی بد می شد. دوست نداشتم بابام را توی این وضع ببینند.
ادامه نوشته

قطار

«بوووووووووق» صدای ممتد بوق قطار پیچید توی گوشم ، دود گرم لوکوموتیو را توی ریه هایم حس کردم ،نور چراغ جلو لوکوتیو از دور به چشم می آمد.
قطار ترمز می کند. جمعیت هجوم می برد به سمت درها ، صدای بوق می پیچد توی ایستگاه. زن ها بقچه هایشان را چسبیده اند توی بغل ، مردها کشان کشان با چمدان ها می چپند توی واگن ها. صدای ونگه بچه ای از جایی بلند است ، آن طرفتر ، بچه هشت-نه ساله ای با پشت دست دماغش را پاک می کند. یک لحظه نگاهم می کند که روی نیمکت چوبی ایستگاه نشسته ام ، انگار خجالت کشیده رویش را برمی گرداند.
زور جمعیت بیشتر می شود ، می گویند شهر دوشنبه بازار است.
قطار ، سوت کشان نزدیک شد ، زل زده بودم به نور کورکننده چراغ جلو. چمدان ، توی دستم سنگینی می کرد ، یک چیزی توی دلم می لرزید. تا حالا سوار قطار نشده بودم.
قطار کم کمک ترمز می کند ، نشسته ام روی نیمکت چوبی ، آدم ها را نگاه می کنم. این جمعیت لامذهب آرام و قرار ندارد ، مردها توی هم می لولند ، انگار همین الان می خواهند اینجا را بمباران کنند. صبح رادیو هشدار داده بود. زن ها ، چادرهایشان را سفت چسبیده اند ، مردها از جنگ حرف می زنند ، از آژیرهای خطر ، که این روزها گاه و بیگاه سروصدایشان در می آید. قطار سوت می کشد ، بچه ها توی بغل مامان هایشان گریه می کنند ، زن ها زمین و زمان را لعنت می کنند. قطار ، کم کمک دور می شود.
نور زد توی چشم هایم. نور لوکوموتیو ، کم کم زمین های اطراف را روشن می کرد. خوشه های گندم توی باد می رقصیدند. قطار یکجوری شده بود ، مثل همیشه نبود. سرد بود ، تنم می لرزید. قطار ، تا دو سه دقیقه دیگر می رسید.
جیغ ترمز قطار بلند می شود ، سربازها دارند راه می افتند ، با آن کله های تیغ انداخته ، با آن پوتین های بلند نظامی شان. صدای مویه زن ها بلند است. چسبیده ام به نیمکت چوبی.
قطار دو قدمی من بود. دودکش های بزرگش را درست می دیدم. ایستگاه مثل قبرستان خلوت بود. قطار ترمز کرد ، به آرامی هرچه تمام تر و یواش یواش جلو پاهایم ایستاد. در کوپه ها باز شد. بلیت را مچاله کرده بودم توی مشت یخ زده ام ، ترسیده بودم باد بزند بلیت را از دستم بکشد.
قطار ترمز می کند ، جمعیت جلو درهای ورودی صف کشیده اند. باد دامن دخترک را توی هوا می رقصاند ؛ باد با موهایش بازی می کند. هوا سرد شده ، دست هایش را فرو می کند توی جیب های کاپشن قرمزرنگش ، روسری گل گلیش را صاف و صوف می کند ، همان که وقتی بار اول دیدمش ، بهش گفتم که «خیلی قشنگ شده» و «انگار با همیشه فرق کرده». در کوپه ها یکی یکی باز می شود. این نیمکت چوبی ولم نمی کند.
پاهایم یخ زده بود. به زحمت چمدان را از روی نیمکت برداشتم ، پاهایم را عین دو تکه سنگ روی زمین می کشیدم. جلو در قطار نفسی تازه کردم. تا حالا قطار را از داخل ندیده بودم ، از پشت این دیوارهای بزرگ آهنی....
نشسته ام روی نیمکت چوبی ، باد دامن چیندارش را توی هوا می رقصاند.نمی توانم بلند شوم. می ترسم باهاش حرف بزنم ، خوشم نمی آید خیسی چشم هایم را ببیند. بدجوری فلج شده ام.
قطار زوزه می کشید. یک لحظه چشم هایم را می بندم ، با فشار عجیبی از نیمکت کنده می شوم ، حالا فلج نیستم. چشم باز می کنم ، چشم هایم دنبالش می گردند. نیست ، رفته ، قطار غیبش زد. قطار رفت ، نمی دانم کجا ، نمی دانم داخل کوپه بودم یا نه. قطار رفته بود ، قطار نبود، دخترک نبود ، من نبودم. ایستگاه سر جایش هست. صدای زوزه قطاری از دور می آید.

 پ.ن: این کار باشد برای شکستن سکوتی که چند ماه طول کشید.

کلافه

پیش نوشت: برای حال و هوای این روزهایم...
                                                       ***
طرفهای ظهر ، منتظر زنگت بودم. از آن تلفن های باحال همیشگیت ، که برای من هیچوقت تکراری نمی شود. شور می زدم، دل توی دلم نبود ، هر روز همینطوری می شود. می دانم همین ساعت زنگ می زنی ، وقتش که می رسد دست و پایم را گم می کنم ، مغزم کار نمی کند و دوست دارم همه این کاغذبازی های مسخره را تمام کنم ، دوست دارم  صدای «الو» گفتنت را از پشت گوشی بشنوم ، یک «عزیزم» کشدار بگویی و اوضاع و احوالم را بپرسی ، بپرسی که مثلا امروز کارهای شرکت چطوری پیش رفت ، اخلاق آقای رئیس چطوری بود ، ناهار چی خوردم ، با کی ها حرف زدم و از این سوال ها که من خیلی باهاشان حال می کنم ، و تو انگار عمدا هی کشش می دهی. یکجور کلافگی دردناک! خب ، امروز هم مثل روزهای دیگر. دلم فقط می خواست باهات حرف بزنم ، مهم هم نبود بقیه چطوری نگاهم کنند.

ادامه نوشته

سیدرضی

پیش نوشت: این را دو سه ماه پیش نوشته بودم ، فکر کردم خیلی مزخرف شده ، تا این که بالاخره چند روز پیش جایی خواندمش و از قضا ازش استقبال شد. این بود که متن بازنویسی شده را گذاشتم اینجا.
***
نسیم ملایمی روی صورت «سیدرضی» سر می خورد.دستی به ته ریشش کشید و با یک نفس عمیق ، بوی بهارنارنج تازه را بلعید. صدای جیک و پیک چند گنجشک ، از شاخه هایی که سر از دیوارهای کاهگلی کوچه باغی بیرون آورده بودند بلند شده بود.
ادامه نوشته

کمانچه کش روباه

بین ماها ولوله ای افتاده بود. سر کلاس بودیم که یکی از بچه ها خبر را در گوشی بهمان رساند. بعضی های دیگر هم قضیه را شنیده بودند. پچ پچی راه افتاد: « شنیدم سیروس خان رفته آفریقا از آنجا شیر آورده ، قرار است باغ ملی برنامه بگذارد...»
- « نه بابا ، این حرفا دروغه ، کی گفته؟»
- « بابام خودش می گفت شیر را دیده ، می گفت هیکلش خیلی گنده است ، این هوا...»
و دستش را بلند کرد تا هیکل شیر را نشان دهد. چشم هایمان گرد شد. البته قبل از آن از تلویزیون شیر زیاد دیده بودیم ، ولی شیر واقعی چیز دیگری بود.
ادامه نوشته

پیراشکی

 پیش نوشت:  تحلیل روز سه ساله شد. پیشنهاد می کنم اینجا و اینجا را بخوانید.       
  --------------------------------------------------------------------------
امروز صبح دیدمت ، توی ایستگاه مترو. دیروز هم همینطور. فکر کنم روز قبلش هم همینجا آمده بودی. توی همین صندلی های زرد رنگ و رو رفته. توی همین هوای گرگ و میش مه گرفته که پرنده هم پر نمی زند.
امروز ، کت و شلوار خاکستریم را پوشیده بودم ، مثل دیروز. فکر کنم الان چند ماهی می شود هر روز همین لباس تیره را می پوشم ، با همین سامسونت گنده سنگین که هی این دست و آن دستش می کنم تا سر کار برسم.
تو هم همینطور ، از وقتی شناختمت ، مانتو سبز یشمی ات را داری ، با آن شال گردن که نصف صورتت را ، تا بالای دماغ می پوشاند.

ادامه نوشته

باد خواندن نمی داند

توضیح: این را چند شب پیش نوشتم. تا ساعت ۲ نصفه شب پایش بیدار بودم ، هر چند مزخرف شده ؛ ولی به هر حال اینجا گذاشتمش.
***
باد خواندن نمی داند
شب بود ، خیابان خلوت ، و چراغ ها یکی یکی خاموش می شدند. فقط ، گه گاه ، نور ماشین هایی که بی سر و صدا رد می شدند ، دنیای تاریکی را در هم می شکست. پرنده پر نمی زد.
صدای خش خش برگ های بدبختی که یکی یکی زیرپای «فرید» له می شدند ، با سمفونی قطره های باران درهم آمیخته بود و حالا ، انگار همه ی دنیا برایش ترانه شده بود! باران این موقع شب هم دست بردار نبود.





ادامه نوشته

قورمه سبزی

صدای زنگ موبایلم اعصابم را خط خطی می کند!

عمدا ساعت زنگ دارش را کوک کرده ام! ساعت 9 جلسه دارم ، برای همین امروز باید زودتر از همیشه بلند شوم.

جالب است ، خودم ساعت را کوک می کنم و اعصاب خودم خورد می شود! روزگاری رسیده که ملت ، خودشان اعصاب خودشان را داغون می کنند!

جرات ندارم پتو را کنار بزنم ، از بس سرد است این هوای لعنتی!

آرام آرام نوک انگشتانم را از زیر پتو در می آورم…

ووی! چقدر این هوا  یخ زده است!

یک بار دیگر با احتیاط امتحان می کنم ، جراتم بیشتر می شود و مچ پایم را از زیر پتو بیرون می کشم.

کم کم کار به زانوها و بعد بالاتنه ام می رسد و حالا دیگر از پتو و از رختخواب خبری نیست!

آه افسوسی می کشم… چقدر زیر پتو کیف داشت!

ته دلم آرزویی می کنم ؛ آرزو می کنم الان منشی ام زنگ بزند و از کنسل شدن جلسه خبر بدهد.

اما این آرزو، فقط در حد همان آرزو می ماند.

کمد به هم ریخته ام ، با همه لباس ها حالا جلو چشمم است. توی فکرم از بین این همه

لباس به هم ریخته کدام را انتخاب کنم! بالاخره تصمیمم را می گیرم: کت و شلوار مشکی با پیراهن راه راه سفید و آبی ام ، فعلا بهترین گزینه است.

باید عجله کنم. ساعت 8 و نیم شده! هیئت مدیره کارخانه منتظرم هستند.

به سرعت از پله ها پایین می روم. توی هال ، مثل همیشه هیچکس منتظرم نیست تا صبح بخیر بگوید.

 پسرم الان دانشگاه است. خانم هم رفته ، با چند تا از دوستانش قرار داشت. میز دراز صبحانه ، نامرتب و به هم ریخته است!

پر از ظرف های خالی تخم مرغ و فنجان هایی که هنوز ته مانده چای را در خود دارند! صندلی ها کج و معوج دور میز چیده شده اند.

از خیر صبحانه می گذرم. باید زودتر برسم ، مثل همیشه!

همیشه ی خدا تکلیف من همین است ، باید برسم ، برسم ، برسم! هنوز نمی دانم کجا؟ انگار همیشه دنبال چیزی دویده ام ، شاید دنبال یک سراب!

وارد پارکینگ که می شوم ، اعصابم از همیشه بیشتر به هم می ریزد!

طبق معمول ، خانم ، ماشینم را برداشته و رفته...

خیالی نیست! سوار ماشین زنم می شوم. پشت پژو 206 سفیدش می نشینم. در پارکینگ اتوماتیک است ، با فشار دادن یک دکمه ، باز و بسته می شود.

باز ساعتم را نگاه می کنم: 8 و 45 دقیقه... خدایا! باید برسم!

پایم را روی گاز می گذارم ، خوشبختانه کوچه ها خلوت هستند ، اما به خیابان که میرسم آه از نهادم بر می آید!

ترافیک وحشتناک است! دستم را تکیه گاه کله ام می کنم و پشت فرمان لم می دهم. به لطف باد کولر ، از این آفتاب داغ اعصاب خورد کن چیزی حالیم نیست!

ترافیک ، آرام آرام جلو می رود. انگار این اعصاب من است که لای چرخ های ماشین ها له می شود!

آرام ، آرام ، آرام... کند و دیوانه کننده! مثل آدمی که یکدفعه خلاصش نمی کنند ، زجرکشش می کنند. با چاقو آرام آرام زجرش می دهند و دردش را طولانی می کنند. مثل  سوزنی که آرام آرام روی بدنه یک ماشین کشیده می شود ، و صدای کر کننده اش که تن آدم را می لرزاند ، قطع نمی شود.

حالا پشت چراغ قرمز گیر کرده ام! توی این گیر و دار رسیدن ، چراغ قرمز ها همیشه کشنده بوده اند!

چراغ که سبز می شود ، پایم را می گذارم روی گاز و می گازانم...

سرعتم که بیشتر می شود ، اعصابم آرام می گیرد. یک قدم به رسیدن نزدیک تر شده ام! کم کم از مرکز شهر دورتر می شوم. کارخانه آسفالت ، جایی خارج از شهر است. شهر پیش چشم هایم کمرنگ و کمرنگ تر می شود و دور و برم با صفاتر...

انگار نقاش طبیعت ، قلم مویش را دستش گرفته ، رنگ های سبز و زرد را قاطی هم کرده و تا می توانسته با بی قیدی و بی خیالی این اطراف را رنگ زده!

اینجا مثل شهر نیست! هیچ چیز نظم ندارد! هیچ چیز به قاعده نیست! هیچ چیز سر جایش نیست! اینجا همه چیز ول شده اند!

یک طرف چمن است و یک طرف زردی خوشه های گندم ، اما این وسط گلهای آفتابگردان با بی قیدی سرهایشان را یک وجب بلند کرده اند.

مطابق معمول ، دربان ، با احترامی آمیخته به ترس سلام می کند و درها باز می شوند. پژو 206 را در حیاط پارک میکنم.

ساعتم را نگاه می کنم: اوخ اوخ! بیست دقیقه ای دیر شده!

پله ها را به سرعت بالا می روم. حس می کنم پله ها با من غریبه هستند. انگار نه انگار ، در و دیوار این کارخانه ، همه و همه متعلق به منند...

در که باز می شود ، قیافه های شاکی و عصبانی اعضای هیئت مدیره را می بینم که بر و بر نگاهم می کنند.

حرفهایشان تکراری است. مثل همیشه به من گوشزد می کنند که: ناسلامتی من مدیر کارخانه هستم و نباید دیرتر از همه حضور داشته باشم و از این چرت و پرت ها!

بعد وارد بحث اصلی می شوند. مباحث احمقانه همیشگی: معاونم می گوید که الان یک ماه است هیچ شرکتی با ما قرارداد نبسته ، بعد خبر می دهد که گروهی از کارگران برای اعتراض به عقب افتادن حقوقشان ، اعتصاب کرده اند و بعد با نگرانی احمقانه ای می گوید که کارها خوابیده و از این حرفها!

چشم به چشم هایشان می دوزم! یکجور بلاهت خنده دار! منتظر پاسخگویی من هستند!

برای چند لحظه آرزو می کردم مدیر کارخانه نبودم تا چند تا حرف رکیک آبدار بارشان میکردم! راستی الان چند وقت است فحش نداده ام؟ چند وقت است سر کسی داد نزده ام؟ چند وقت است دق دلی ام را سر آنهایی که زجرکشم  می کنند خالی نکرده ام؟ آخ چقدر دلم میخواست مدیر کارخانه نبودم ، آنوقت اینقدر مودبانه رفتار نمی کردم!

من هم جواب های همیشگی را می دهم: این که بر اساس هماهنگی های انجام شده ، به زودی با چند شرکت مهم قرارداد خواهیم بست ، این که حقوق معوقه کارگران خیلی زود پرداخت خواهد شد ، این که در آینده نزدیک چه برنامه هایی را داریم و چنین کرده ایم و چنان کرده ایم که همه اش دروغ محض است!

خودم بهتر از همه می دانم چقدر وضع خراب است!

با اعصابی داغون تر از همیشه ، با تک تک اعضای هیئت مدیره به گرمی دست می دهم و تک تک آنها قول های مساعدی از من می گیرند.

از در اتاق که بیرون می روم ، آه می کشم ، آهی به وسعت تمام دنیا!

تازه بعد از صبح تا حالا چشمم به منشیم می افتد. بهش سلام می کنم ، با خجالت میگوید: ببخشید ، من سلام کرده بودم ، صبح سرتون شلوغ بود نشنیدین...

یک دنیا خجالت می کشم! آنهم از کی؟ از یک دختر جوان که نصف من سنش نیست!

منشی ، دختر خیلی قشنگی نیست ، یعنی قیافه اش توی چشم نمی آید. اما خب ، نمی دانم چرا ، حس خوشایندی ته دلم ایجاد می کند.

کمتر دیده ام حرف بزند. نه این که کم حرف باشد ، اما خب ، بالاخره من هم جای او بودم رویم نمی شد یا اصلا جرات نمی کردم ، با رئیسم که زمین تا آسمان با من فاصله دارد حرف بزنم...او کجا و من کجا؟!

تا ظهر پشت میزم نشسته ام و همانطور که کارهایم را انجام می دهم ، زیرچشمی منشی را می پایم.

نماینده های طرف های قراردادهایمان مراجعه می کنند. با لحنی مودبانه تا می توانند لیچار بار کارخانه آسفالت و هیئت مدیره و صاحب کارخانه می کنند. همگی میخواهند من را ببینند و وقتی شخصا می بینمشان ، مودبانه از من می خواهند پول هایشان را پس بدهم! انگار دارند با یک دزد حرف می زنند!  

هر کلامی که از دهانهایشان در می آید ، انگار کاردی ته قلب من بیچاره می کشند!

ظهر که می شود ، آهی می کشم که معلوم نیست از خوشحالی است یا از ناراحتی!شاید هم هردو!  از ناراحتی برای قراردادهای به هم خورده و از خوشحالی این که بالاخره موقتا از شر یک مشت احمق خلاص شده ام!

وای! دوباره موقع ناهار شده و ماتم گرفته ام! خیلی وقت است از روی ناچاری هر روز غذای آماده می خورم و حالا دیگر حالم از هرچی پیتزا و همبرگر است به هم می خورد! با حسودی ، منشی ام را نگاه می کنم که ظرف غذایش را از کیفش درمی آورد.

خورشت قیمه دارد. دهانم بدجوری آب افتاده و خیره شده ام به منشی ام!

یکهوی متوجه من می شود که دارم خیره خیره نگاهش میکنم! دستپاچه می شود. شاید برای این که حرفی زده باشد و این سکوت یخ زده را بشکند می گوید:

بفرمایید ، چند لقمه بخورید...

اهل تعارف نیستم! از خدایم هست! برای همین هم قبول می کنم. یک بشقاب برای خودم برمی دارم و کمی از خورشت قیمه برای خودم می کشم. مزه اش که زیردندانم می رود ، بدجوری کیف می کنم. به جرات می گویم چندماه است که اینطور کیف نکرده بودم: «به! چه خوشمزه است! کی اینجور درست کرده؟»

منشی ام با لپ های پر می گوید: «دستپخت مامانمه! تازه کجاشو دیدین؟ قورمه سبزیش حرف  نداره!»

اسم قورمه سبزی که می آید ، حال و هوای دیگری پیدا می کنم. انگار بوی قورمه سبزی ریه هایم را پر کرده است! وای! قورمه سبزی!

یادم به بچگی ام میافتم! یادش بخیر ، آن وقت ها که بچه بودیم! شش تا خواهر و برادر بودیم ، مامان که قورمه سبزی درست می کرد ، چه کیفی داشت وقتی همه مان دور سفره می نشستیم! هنوز هم قورمه سبزی های مامان خوب یادم مانده!

با حسرت می گویم:«میشه یه روز من هم مزه قورمه سبزی مامان شما رو بچشم؟»

سرخ می شود: «شما رو سر ما جا دارین ، اگه بیاین ، خونه ، خونه خودتونه...»

خنده ام می گیرد! تصور روزی را می کنم که من رئیس کارخانه ، پای سفره قورمه سبزی مادر منشی کارخانه ام بشینم!

 ***

در را که باز می کنم ، می بینم پسرم مثل همیشه پای ماهواره نشسته ، خدا میداند چه آشغال هایی نگاه می کند. تا من می رسم ، زود کانال را عوض می کند...

خیال می کند من اینقدر احمقم که ندانم چکار می کند!

سلام می کنم. لب های پسرم کمی می جنبند و کلمه ای را زمزمه می کنند. خدا میداند، شاید آن کلمه «سلام» باشد.

«مامان کجاست؟»

«با یکی از دوستاش بیرونه. هنوز نیومده.»

خیلی برایم غیرعادی نیست. اصلا منتظرهمین جواب بودم...

لباسهایم را از تنم می کنم و پرت می کنم توی کمدم! معمولا این ساعت ها ، خوش ترین ساعتهای شبانه روز من هستند. وقتی می خوابم ، انگار بار همه دنیا از روی شانه هایم برداشته می شود...

این موقع معمولا می زنم به در بی خیالی! هیچ چیز شیرین تر از خواب نیست! دنیا حالا برایم نرم شده است ، نرم نرم نرم... دیگر نه از هیئت مدیره احمق خبری هست ، نه از طلبکارها و نه از این کارخانه لعنتی!

توی خواب قورمه سبزی می بینم!

***

توی اتاق کارم نشسته ام ، پشت میز پت و پهنم که نصف اتاق جا می گیرد...

فنجان قهوه را آرام به لب هایم نزدیک می کنم. گرمای مطبوعی دارد. تلفن زنگ می زند. منشی بر می دارد: «بله ، بفرمایید...»

منشی چند دقیقه ای با یاروی پشت تلفن حرف می زند: «بله ، چشم ، حتما به ایشون میگم...»

بعد از چند دقیقه ، منشی وارد اتاقم می شود: «آقای .... زنگ زدن ، گفتن منتظر هستن چک پنجاه میلیونیشون وصول بشه...»

تمام تنم می لرزد: « گفتن اگه تا فردا صبح ساعت 8 ، مبلغ به حسابشون واریز نشه ، شکایت قانونی می کنن...»

شکایت قانونی! خودم را پشت میله های زندان مجسم می کنم! وای ! پس آبرویم چی می شود؟ آبرو ، آبرو ، آبرو...

دنیا دور سرم گیج می رود ، پیش چشم هایم سیاه می شود ، کم کم دیگر هیچ چیز از این دنیای لعنتی نمی فهمم...

چشمهایم را که باز می کنم ، چشمهای منشی را می بینم که با نگرانی خاصی به من خیره شده است... برایم آب قند هم می زند. آب قند را مزه مزه می کنم. خدایا! چه چشمهای مهربانی دارد! از نگرانی این چشمها لذت می برم ، چقدر وقت بود ندیده بودم کسی برای من نگران باشد...

این چشم ها ، من را یاد قورمه سبزی می اندازند! چقدر وقت است قورمه سبزی نخورده ام! از اول ازدواجم تا امروز یک بار شده مزه قورمه سبزی را بچشم؟

***

این بار واقعا بوی قورمه سبزی را زیر دماغم حس میکنم!

اینجا خانه خانم منشی است، قرارشده من امروز دستپخت مادرش را بچشم! خانه شان هرچند کوچک است ، اما خب ، خوبی اش به این است که فضای خالی توی این خانه حس نمی شود!

بر عکس خانه ما ، آنقدر بزرگ بود که هر کاریش می کردی ، باز انگار یک چیزی کم داشت! آخرین مراحل واگذاری کارخانه ام این روزها در حال انجام است! دلم برای مدیر جدید کارخانه می سوزد! حالا او باید زندگی سابق من را با همه مصیبت هایش تحمل کند!

کارخانه را فروختم و با پولش از شر همه قرض و قوله ها راحت شدم.

رن و بچه ام هم که تحمل این وضع را نداشتند ول کردند رفتند! من هم مانعشان نشدم. گفتم: به درک! هرجا خواستین برین.

 حس عجیبی دارم ، انگار دیگر قرار نیست به جایی برسم... یعنی هیچوقت قرار نبود برسم...

عادت کرده بودم به جای این که فشنگی های مسیر را ببینم ، به مقصد لعنتی فکر کنم! مقصدی که اصلا وجود نداشت!

حالا من پای سفره نشسته ام ، چقدر کیف می دهد وقتی آدم اینقدر سبک باشد! قورمه سبزی که وسط سفره پهن می شود ، عشق دنیا را می کنم!

زندگی یعنی همین: یک بشقاب قورمه سبزی! 

آواز من کجاست؟

 

قناری زرد کوچک ، هر روز با آوازش دل اهل خانه را شاد می کرد. صدای جیک جیک او را نه تنها اهالی خانه ، بلکه گل ها و درخت ها و حتی گربه خاکستری توی حیاط هم دوست داشتند. اما بهترین دوست قناری ، پسرکی بود که هر روز عصر روی ایوان خانه می نشست ، چشم هایش را می بست و به آواز زیبای قناری گوش می کرد.

پسرک قناری را دوست داشت و هر روز برایش آب و دانه می ریخت. قناری هم پسرک را دوست داشت. قناری هر روز که روی ایوان می نشست ، آوازی زیباتر از روز قبل سر می داد. او گاهی با خودش فکر می کرد: من خیلی خوشبخت هستم... خوشبخت ترین قناری روی زمین...

روزها گذشت و گذشت و قناری همچنان خوشبخت ترین قناری روی زمین بود. تا این که یک روز وقتی قناری مثل هر روز روی ایوان خانه نشست تا آواز همیشگی اش را سر بدهد پسرک را ندید. قناری با صدای بلندتری آوازش را ادامه داد تا شاید صدای آوازش به گوش پسرک برسد و روی ایوان بیاید. اما نه... هیچ خبری از پسرک نبود...

روزهای بعد هم قناری کوچک آنجا می آمد و می نشست و باز به امید آمدن پسرک جیک جیک می کرد. اما پسرک پیدایش نمی شد. قناری نمی دانست خانواده پسرک از آن خانه رفته اند و دیگر هیچوقت برنمی گردند...

هر روز قناری ناامید و ناامیدتر می شد و با صدایی ملایم تر از روز قبل آواز می خواند. صدای قناری آرام و آرام تر می شد ، تا این که یک روز او احساس کرد دیگر نمی تواند مثل قدیم آواز بخواند. قناری قصه ما آوازش را گم کرده بود.

قناری زرد کوچک ، خسته و ناامید گوشه ای نشست و گریه اش گرفت. همان موقع گربه خاکستری از راه رسید و تا قناری را دید پرسید: قناری کوچولو ، چرا گریه می کنی؟

قناری گریه کنان گفت: من آوازم را گم کرده ام... دیگر نمی توانم آواز بخوانم... تو آواز من را ندیده ای؟

گربه میومیوی کرد و گفت: نه ... از بقیه بپرس ، شاید دیگران بدانند آوازت کجا رفته...

گل های رنگارنگ وقتی قناری را دیدند که گریه می کند همه یکصدا پرسیدند: قناری کوچولو ، برای چی گریه می کنی؟

قناری گفت: آخر من آوازم را گم کرده ام... راستی ، شما آواز من را ندیده اید؟

گل ها گفتند: نه...! آخر مگر می شود کسی آوازش را گم کند؟!

قناری باز هم به گریه کردن ادامه داد تا این که سر و کله موش کوچکی پیدا شد و او هم سوال بقیه را تکرار کرد: قناری کوچولو ، چرا داری گریه می کنی؟

قناری همه چیز را برای موش تعریف کرد و گفت که آوازش را گم کرده و نمی داند چطور آن را پیدا کند.

موش فکری کرد و گفت: من جغد پیری می شناسم که جواب هر سوال و راه حل هر مشکلی را می داند. شاید او راه حل مشکل تو را هم بداند و بتواند آوازت را به تو برگرداند.

قناری خوشحال شد و پیشنهاد موش را قبول کرد. به این ترتیب آن دو با هم سراغ جغد دانا که بالای درخت بلوچی زندگی می کرد رفتند. جغد همین که قناری را دید با مهربانی گفت: قناری کوچولو ، تو از چیزی ناراحتی... به من بگو تا بدانم چه مشکلی داری.

قناری گفت: من آوازم را گم کرده ام...دیگر نمی توانم مثل گذشته آواز بخوانم... نمی دانم چکار باید بکنم؟...

جغد پرسید: کی بود که آوازت گم شد؟

قناری پاسخ داد: از وقتی دیگر بهترین دوستم را ندیدم...

بعد برای جغد تعریف کرد که چقدر آن پسرک را دوست داشته و از وقتی او را ندیده چقدر غمگین است...

جغد گفت : برو و فردا صبح به اینجا برگرد تا من بگویم مشکلت چه جور حل می شود.

قناری رفت و صبح روز بعد پیش جغد برگشت و پرسید: جغد دانا ، راه حلی برای مشکل من پیدا کردی؟ من چطور می توانم دوباره آوازم را پیدا کنم؟

جغد گفت: من می دانم آواز تو کجاست... آواز تو الان جایی پشت این جنگل ، آن طرف رودخانه و بعد از یک باغ پر از گل است. برای پیدا کردن آوازت باید به یک سفر طولانی بروی. تو باید جنگل را طی کنی و از رودخانه بگذری... بعد به باغ پرگلی می رسی... آنجا پیرمرد باغبانی است که می تواند تو را برای پیدا کردن آوازت راهنمایی کند.

قناری با خوشحالی از جغد دانا خداحافظی کرد و به این ترتیب سفر دور و درازش آغاز شد.

او روزها و روزها در راه بود و  از فراز جنگل و رودخانه و کوه و دشت پرواز می کرد. قناری قصه ما از جنگل بزرگ گذشت و رود پهناور را پشت سر گذاشت ، تا این که به دشت بی آب و علفی رسید. با همه خستگی اش باز راهش را ادامه می داد. قناری آنقدر بال بال زده بود که رمقی برای ادامه راه برایش باقی نمانده بود. تا این که بالاخره به باغ پرگلی رسید که جغد گفته بود. قناری تشنه و خسته بود ، اما خوشحال بود که دوباره آوازش را پیدا می کند. او نفس نفس زنان روی شاخه یکی از درختان باغ نشست. اما چون خیلی خسته بود ، دیگر دوام نیاورد. از شاخه پرت شد روی زمین و بالش شکست. قناری کوچک از هوش رفت.

در همین هنگام پیرمرد باغبان که داشت گل ها و درختان را آبیاری می کرد چشمش به قناری افتاد که با بال زخمی روی زمین افتاده بود. دل پیرمرد برای قناری سوخت. او را برداشت و به کلبه کوچکش وسط باغ برد. بال زخمی قناری را بست و آرام نوازش کرد.

وقتی قناری چشم هایش را باز کرد پیرمرد مهربان را دید که آنجا نشسته بود و آرام پر و بال زخمی او را نوازش می کرد. بعد از این که پیرمرد کمی آب و دانه برای قناری ریخت و او کمی سر حال آمد ، پرسید: قناری کوچولو ، برای چه اینجا آمدی؟ ... تو از کجا می آیی؟

قناری گفت: من از راه دوری می آیم و دنبال آوازم می گردم... چون آوازم را گم کرده ام...

پیرمرد پرسید: می خواهی باز هم به راهت ادامه بدهی؟

قناری کوجک گفت: بله ، آنقدر می روم تا آواز گم شده ام را پیدا کنم.

چند روزی گذشت و قناری کوچک قصه ما جان تازه ای گرفت. هر روز پیرمرد باغبان از او بیشتر مراقبت می کرد ، تا این که او کم کم حس کرد می تواند پرواز کند و به راهش ادامه بدهد.

بالاخره روزی رسید که قناری می بایست خداحافظی کند و راهش را ادامه بدهد. از این که باید بود از پیرمرد مهربان جدا شود غمگین بود. لحظه خداحافظی فرارسید.

پیرمرد پرسید: واقعا می خواهی بروی قناری کوچک؟

قناری گفت: بله ، چاره ای نیست. من باید دوباره آوازم را پیدا کنم.

قطره اشکی از چشمان پیرمرد فروچکید: من همیشه تنها بودم... فکر می کردم با آمدن تو تنهایی ام تمام می شود...

قناری که غمگین شده بود بی اختیار شروع به جیک جیک کرد ، چشم هایش را بست و آواز غمگینی را سر داد. وقتی چشم هایش را باز کرد از خودش متعجب شد. او دوباره داشت مثل قدیم آواز می خواند!

پیرمرد گفت: قناری کوچک ، از اینجا نرو . برای همیشه پیش من بمان و باز هم برایم آواز بخوان...

قناری قصه ما ، آوازش را توی قلب مهربان پیرمرد پیدا کرده بود.

***

پی نوشت: لازم به یادآوری نیست ، می دانم چقدر پرت و پلا نوشته ام! شما به بزرگی خودتان ببخشید که من شما را تا آخر داستان علاف کردم و حسابی سر کار گذاشتم! به هر حال برای این که آدم چرت و پرت هایش را به خورد ملت بدهد کجا بهتر از وبلاگ؟

عطر گل نرگس

 

پسرک نرگس فروش آن روز بی رمق شده بود. همچنان لب جدول کنار خیابان نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. انگار آن روز اصلا دنبال پول نبود.خودش هم نمی دانست چه دردی دارد که نمی تواند از جایش بلند شود. فقط آرام گذر اتومبیل هایی را تماشا می کرد که بی تفاوت از کنارش می گذشتند. یادش رفته بود برای چه چیزی آمده و چکار باید بکند ، حتی فراموش کرده بود اگر شب با دست خالی به خانه برگردد چه کتک مفصلی نوش جان می کند...

پسرک با بی تفاوتی به همه چیز نگاه می کرد. اتومبیل های شیک و آخرین مدل ، مردمی که با قیافه ها و لباسهای مختلف گه گاه از کنارش می گذشتند و آپارتمان ها هیچ کدام برایش رنگی نداشتند.گاه به گاه دسته گل های نرگس را زیر دماغش می گرفت ، نفس عمیقی می کشید و بعد چند ثانیه چشم هایش را می بست. دنیا به چشم هایش خنده دار می آمد. مردم برای چه چیزی این همه شور می زدند؟... چه انگیزه ای برای دویدن دنبال زندگی داشتند؟ ... اصلا از این دنیا دنبال چه چیزی بودند؟ ... وقتی با یک شاخه نرگس می شد لذت دنیا را برد مردم پی چه چیزی این همه سگ دو می زدند؟ ...

دلش نمی آمد نرگس ها را بفروشد ، دوست نداشت از آنها دور باشد. برای همین ، عمدا گوشه ای از خیابان را انتخاب کرده بود که کسی او را نمی دید و خریداری برای نرگس ها پیدا نمی شد. یادش رفته بود که او را برای فروختن گل فرستاده اند ، نه بوییدن آن... توی این فکرها بود که سر و کله یک مشتری پیدا شد.

- شاخه ای چنده؟

- نمی فروشم!

- سر به سرم می ذاری؟

- نه... اگه همه دنیا رو هم بهم بدن نمی فروشم.

مشتری با تعجب نگاهی به پسرک انداخت. فکر کرد شوخی می کند. پولی کف دستش گذاشت و یکی از شاخه ها را برداشت. چند قدم دور نشده بود که پسرک گفت: آقا ، مگه نشنیدین؟ گفتم نمی فروشم!

نرگس را از دست مشتری قاپید. مشتری نگاه دیگری به پسرک انداخت و دور شد...

تا شب مشتری ها را یکی یکی رد می کرد. نرگس ها را سفت توی بغلش چسبیده بود و حاضر نبود یک دم از آنها جدا شود. با خودش می گفت: چه کسی دلش می آید نرگس ها را به این و آن بفروشد؟ .... نرگس ها مثل بچه هستند... آدم بچه هایش را به مردم می فروشد؟

آخر شب بود که یادش افتاد برای چه چیزی آمده بود. تازه به فکر پدرش افتاد که اگر بفهمد آن روز هیچ چیز درنیاورده با کمر بند سیاهش می کند. مانده بود چکار کند. بالاخره با خودش گفت:

هر چه باداباد ، بگذار یک امشب را با نرگس ها سپری کنم...

دسته گل را محکم توی بغلش گرفته بود و توی خیابان ها دنبال جایی می گشت تا شب را بگذراند. آنقدر راه رفت تا رمقی برایش باقی نماند. همانطور که گل ها را توی بغلش گرفته بود گوشه پیاده رو دراز کشید. آن شب با خودش خیلی فکر ها کرد: چی می شد اگر جایی داشتم تا همیشه پیش گل ها باشم؟ ... جی می شد اگر جایی بودم که آزادانه تمام روز نرگس ها را ببویم و کسی با من کاری نداشته باشد؟ چی می شد اگر تمام دنیا پر از نرگس می شد؟ ...

فکر کردنش زیاد طول نکشید ، چون خیلی زود خوابش برد. آن شب توی خواب می دید که توی یک باغ پر از گل ایستاده است. گل های نرگسی که عطرشان تمامی نداشت. بالای سرش یک آسمان آبی و زیر پایش جاده ای سبز پر از نرگس بود... 

صبح روز بعد روزنامه های شهر اعلام کردند:جسد پسرک گل فروشی که شب را در خیابان سپری کرده بود در یکی از خیابان های شهر یافت شد.