۱۷/ ۷/ ۸۶
کامی عزیزم سلام

چطوری پسر؟ حال مامان چطور است؟ از قول من حتما او را ببوس و ... همین! فقط ببوسش و سلام برسان. پرسیده بودی حالم چطور است. مثل همیشه مزخرفم. دیوانه بازی و این حرفها... می فهمی که...
فرصت کردی به سامی تلفن کن. فکر کنم بهت احتیاج داشته باشد. – شاید هم نه... – حالش خوب نیست این روزها. مثل آبی که یواش یواش یواش سر می رود... طفلک شده پوست و استخوان.
از زیاد حرف زدن خوشم نمی آید. توصیه ای هم بیشتر از این ندارم. جز این که به مامان راجع به این جریانات چیزی نگو. دلش می شکند. همین دیگر. مواظب خودت باش.



30/ 7/ 86
کامی جان سلام.
چطوری؟ همه خوبند؟ به جز غم دوری شما ملالی نیست. – این را فقط محض تعارف گفتم ، وگرنه راستش حال هیچ کداممان خوب نیست- نمی دانم با سامی حرف زدی یا نه.
کامی من نگرانش هستم. همینطوری پیش برود یکهو دیدی... اصلا بی خیال. هر وقت فکرش را می کنم دلم از درد داغ می شود. بگذار همان حرفهای عادی خودمان را بزنیم.

امروز هوا کمی تا قسمتی نیمه ابری بود. عصبی بودم. همه اش انگار مغزم می خواست بپاشد. عصری ، از دفتر که زدم بیرون ، توی خیابان ها که ولو شدم ، یک چیز تاریکی همه ی ذهنم را گرفت. آدمها ، خیابان ها ، ماشین ها... می سوختم و توی خیابان راه می رفتم. چقدر دلم می خواست آن موقع باران بزند و لب هایم را تر کند. حالا چرا لب هایم؟ خودم هم نمی دانم...
بگذریم... فکر سامی ولم نمی کند. کاش یک کاری می کردی. کاش یک کسی...یک چیزی...یک نوری...
آه...بیشتر از این یارای نوشتنم نیست. تا بعد. مواظب خودت باش.


16/8/ 86
کامی عزیز سلام.
چطوری تو؟ اینجا جایت خیلی سبز است. – مثل سگ دروغ می گویم ، تو باور نکن – آسمان... این آسمان سگ پدر امروز یک بند می بارید.... ول کن هم نبود... باران که می زند ، هوایی می شوم ، بیخود و بی جهت. الان که این ها را برای تو می نویسم ، سامی ایستاده توی بالکن ، موهای بلندش توی باد ولو شده...پیراهن قرمزش ، توی دست باد می لرزد و .... بیچاره سامی! این روزها ، غروب که می شود ، ساعت ها می ایستد توی بالکن و زل می زند به ... چه می دانم به چی! فرقی هم نمی کند ، آفتاب باشد ، باد باشد ، بوران باشد... آخرش ذات الریه می گیرد ، می افتد روی دستم و ... آخ که چقدر جایت اینجا خالی است... دست گرم و بزرگت را می گذاشتی روی شانه ام. انگشتهایت را می کشیدی روی صورتم و ... چقدر دلم می خواست با هم یک دست پوکر می زدیم. بعدش من چایی دم می کردم و تو پهن می شدی روی کاناپه ی کوچک توی هال – همان کاناپه ی سبزرنگ. یادت که هست؟ - چایی را همینطور داغ داغ هورت می کشیدی و ...
کامی دلم سر رفته. می خواهم همینطوری های های های های گریه کنم... می فهمی؟ علامت بدی که نیست؟ من نگرانم کامی. خواهش می کنم جواب نامه هایم را بده. به من بگو که مریض نیستم. طوری نیست. بگو که تمام می شود. که حال سامی خوب می شود و از این حرفها.
همینجا نوشتن را تمام می کنم. – هر چی بیشتر می نویسم حالم بدتر می شود.-
یادت نرود که از قول من مامان را ماچ کنی. مواظب خودت هم مثل همیشه باش. خداحافظ.

۹/۱۳/ ۸۶
 سلام کامی.
چطوری؟ من خوبم.ولی سامی نه. هی گریه می کند. هی لپ هایش گل می اندازد. هی سرخ می شود. سفید می شود. دیشب باران زد ، چه بارانی! تا دیروقت بیرون بود. وقتی برگشت سر و صورتش ، لباسهایش ، همه گِلی شده بود. یک بوی عجیبی می داد. آبی بود ، زرد بود ، قرمز بود ، لبخند بزرگی داشت به پهنای صورتش. – سامی را می گویم؟- بوی نا می داد. با غیض گفتم: کجا بودی؟ گفت هیچی نگو که خ...ر...ا....ب...

دیشب غریب شده بود... باد که می زد ، بوران که می زد ، پخش می شد توی هوا. منظورم سامی هست البته... کامی جان طاقتم طاق شده. می روم بخوابم. تا بعد...


۲۰/ ۹/ ۸۶
سلام کامی.
سامی دارد  تمام می شود...
خودت را برسان.



25/ 9/ 86
دیشب سامی تا صبح هذیان می گفت. گرفتمش توی بغلم. مثل بخاری داغ شده بود. پیشانیش را یواش ،طوری که دردش نگیرد بوسیدم. سامی خندید و چشم هایش سرخ شد و اشک غلت زد و سر خورد روی گونه هایش و افتاد پایین. گفتم «سامی جان چایی نمی خوری؟» ، گفت «پسر من دا...غ...داغم...»
« عرق چطور؟ آلاسکا...»
و دست سردم را کشیدم روی بدنش ، سینه پشمالویش ، صورت اصلاح نکرده اش...
صبح که شد ، من و سامی هنوز توی بغل هم بودیم – انگار یکی شده باشیم- آفتاب ، به سردی تمام توی اتاق پخش شد و روز دیگری از راه رسید.