دعای لحظه سال تحویل

بارالهی ، در سال جدید مرحمت بفرما ، شفاعتی کن تا دیگر هیچوقت مثل ظهر امروز سر سفره ماهی پلو نداشته باشیم! پروردگارا! در سال ۸۷ به طور کلی آدم خیلی گندی بودم ، کمک کن سال ۸۸ کمی قابل تحمل تر باشم.
خدایا! سال جدید را سالی پر از خیر و برکت بگردان ، به پارسا کمک کن هر چه زودتر تهران قبول شود که هم برود پی زندگیش و هم ما از دستش راحت بشویم!
الهی! کمک کن عرفان کنکور قبول شود و زودتر به سر و سامانی برسد. عنایتی بفرما تا عمه زراعت هرجور شده بالاخره در سال جدید شعرش بیاید ، تا شاید کمی دلش خنک شود و کمتر خود را بیازارد.
پروردگارا! خوردن قرص های مامان بزرگ را به موقع به او یادآوری کن تا از سگیت اخلاقش کاسته شود.
ای خدا! کار و بار مامان و بابام را کمی رو به راه کن ، تا شاید کمتر خون دل بخورند ، کمک کن پسر بهتری باشم تا اینقدر این بیچاره ها را حرص ندهم.
آفریدگارا! کمک کن بهتر بتوانیم معنی "تغییر الگوی مصرف" را درک کنیم ، البته برای خودمانی ها ، نه برای خودشانی ها...
خدایا! کمی اراده بده ، می خواهم از اول فروردین امسال واقعا شروع کنم به درس خواندن ، کمکم کن... آمین!

پاییز طلایی


زیباتر از چیزی بود که فکر می کردم ، پاییز طلایی فریبرز لاچینی ، امشب حس تازه ای به من هدیه کرد... فقط می توانم بنویسم: ممنونم!
***
به سرم زده امشب یه قصه تعریف کنم ، نمی دونم برای کی ، شاید برای خودم ، نمی دونم اصلا کسی حوصله شنیدنشو داشته باشه یا نه ، ولی خب برام مهم نیست...
تو روزگارای قدیم ، البته نه خیلی هم قدیم ، یه آدمی بود ، یه آدمی که اتفاقا تنها هم بود ، یعنی هیچ کیو نداشت. آدم قصه ما اسم نداشت ، اگه هم داشت هیچکس اسمشو نمی دونست...
این آدمی که حرفشو می زنیم ، آدم خوبی بود ، ولی شاید هیچکی دوستش نداشت ، شاید هم کسی اصلا حوصله اش رو نداشت. شبیه آدمای تو قصه ها نبود. قهرمان نبود ، فقط آدم بود ، همین!
یه مدتی گذشت ، کسی نمی دونه چقدر ، چند ماه ، چند سال ، هر چی بود خیلی زیاد... کم کم این آدم قصه ما چشاشو واکرد. تازه فهمید که چقدر بعضی چیزا رو دوست داره. چقدر برگای خنک اول صبح رو ، گلای سرخ رو ، ماهی گلیا رو ، حتی آدما رو دوست داره...
افتاد به دویدن ، پر شوق شد ، شد عشق زندگی. ولی بعد از یه مدتی فهمید که هیچکی دوستش نداره . یعنی دوست زیاد داشت ، ولی هیچکدوم از دوستاش واقعا دوستش نداشتن ، اولش باور نمی کرد ، براش سخت بود ، ولی کم کم عادت کرد به تنها بودن.
آخه اون نه بلد بود فوتبال بازی کنه ، نه زورش به کسی می رسید ، نه قلدر بود ، اصلا نمی تونست مثل بقیه باشه.
تصمیم گرفت کاری به کار کسی نداشته باشه ، تنها باشه ، با خودش ، با کتاباش ، با فکرهای مسخره خودش...
گاهی قصه می نوشت ، توی قصه هاش همیشه یه گل سرخ بود ، یه گل سرخ که قرار بود رفیقش باشه ، یه گل سرخ که همیشه حرفاشو گوش می کرد ، نمی ذاشت تنها بمونه... گل سرخ خیالی شد رفیق همیشگیش.
اما کم کم فهمید دنیای دور و برش چقدر کوچیکه ، آدم قصه ما خسته شد ، دلش می خواست جای بزرگتری باشه ، دلش می خواست بفهمنش ، آرزوهای دور و درازشو ، فریادهاشو بفهمن. دلش می خواست دوستش داشته باشن ، بعضی دور و بریاش همیشه بهش می گفتن: " منتظر فردا باش ، فردا بهتر میشه ، دنیا قشنگ میشه ، منتظر باش..."
و اون همیشه منتظر فردا بود ، هر روز بهش می گفتن "فردا..."
فردا ، فردا ، فردا...
امروز تنها بود ، ولی فردا قرار بود یکی برسه ، نجاتش بده ، به دادش برسه...
خب فکر می کنین آخرش چی شد؟ به کجا رسید قصه ما؟
باور نمی کنین؟ آدم قصه ما هنوزم خسته است و مضطرب ، هنوزم بهش میگن فردا ، هنوزم میگن فردا قشنگ تره ، این روزها در تب و تابه ، دیگه طاقتشو داره از دست می ده ، نفسش بند اومده ، گاهی حس می کنه داره می میره ، خفه میشه...
یعنی فردا میاد؟ قصه ما هنوز به سر نرسیده...

وقتی پول داری...

فکرش را بکن یک روز صبح آفتابی خیلی قشنگ ، که اتفاقا اولین روزی هم هست که مدرسه را شخصا برای خودت تعطیل کرده ای! (اگر این بچه های کشتی گیر و وزنه بردار کلاس ما پایه باشند ، به خصوص آقای نماینده کلاس) بلندشوی بروی حقوق عقب مانده ات را بگیری ، دو تا ایران چک تر و تمیز خوشگل! دو دقیقه بعد در بانک نقدش کنی ، حالا ۱۰۰ هزار تومان ناقابل توی جیبت الکی افتاده. چکار می کنی؟ 
۱- بعدازظهر ، ساعت ۴ ، بالاخره ۵۰ هزار تومان شهریه این ماه کلاست را با یک قیافه حق به جانب می پردازی و کلی هم ژست بچه مایه دارها را می گیری و برای خودت حال می کنی.
۲- بعد از کلاس یک گشت مفصل در کتابفروشی های شهر می زنی و کلا زیر و رویشان می کنی. ۳ جلد ۱۷ هزار تومانی "مدار صفر درجه" احمد محمود ، یک کتاب از کافکا ، و یک کتاب از فالاچی توی کیفت میگذاری و باز حالش را می بری.
۳- پس از مدت های متمادی ، اعتبار این گوشی وامانده را شارژ می کنی و شروع می کنی به اس ام اس بازی با رفقا.
۴- سری به روزنامه می زنی ، و بعدش با یک رفیق ، دو ساعتی خیابانهای شهر را بالا و پایین می کنی ، و در طول این مدت آقای رفیق گوشت را می برد ، و مهمانش می کنی به همبرگر و سالاد فصل و نوشابه ۳۰۰ سی سی.
۵- آخر شب در حالی که شکمت باد کرده ، تلوتلوخوران خودت را تا خانه می کشانی ، یک نگاه به جیبت می کنی. می بینی تا این لحظه نزدیک به ۸۰ هزار تومان خرج کرده ای! عجب زندگی پرخرجی!
۶- صبح روز بعد (دومین روز تعطیلات مدارس) با آقای مدیرعامل فلان سازمان شهری قرار مصاحبه داری. با احترام فراوان ازت پذیرایی می کند ، و توضیح می دهد که مطالبی که درباره سازمان ما نوشته ای از روی بی اطلاعی بوده ، و شما باید اطلاع داشته باشید که ما چه خدمات ارزنده ای داریم با کندن خیابانهای شهر به مردم انجام می دهیم! دست آخر هم ، وقتی بعد از کلی حرفهای مودبانه داری از دفتر آقای مدیر خارج می شوی ، یکی از معاونان مدیر تو را به سمت میزش فرا می خواند و تاکید می کند که: "آقای فلانی ، هوای ما را داشته باشیدها... می دانید که این آقای مدیر تنها مدیر اصلاح طلب شهرمان است ، درست بنویسید ، یکجوری نکنید فردا زیر پایمان روفته شود!!!"
۷- در راه برگشتن ، چندین خرید پراکنده انجام می دهی ، و از یک بستنی فروشی طرف چهارراه ملاصدرا نوعی محصول غذایی می خری که شبیه به بستنی شکلاتی است ، و اصطلاحا "آیس شکلات" نامیده می شود! شکلات یخ را "هورررت" بالا می کشی ، و می روی توی یک حس فلسفی خیلی باحال!
۸- از یکی از کیوسکهای مطبوعاتی روزنامه ای می گیری ، روزنامه را باز می کنی ، اخمت را توی هم می بری و نگاهی متمولانه به صفحات می اندازی و کلا نوشته های روزنامه را تفسیر می کنی: "بد نیست ، اما هنوز آماتور هستند! جوانند ، باید بیشتر تلاش کنند!"
۹- از در خانه که تو می آیی ، مستقیما می آیی سراغ سیستم ، کامنتینگ وبلاگ  را چک می کنی ، و بعد شروع می کنی به نوشتن یک پست مزخرف جدید ، از این زندگی متمولانه واقعا ذوق زده شده ای!
۱۰- بعد از دقایقی تفکر و تعمق ، تازه به خودت می آیی و می بینی که ۱۰۰ هزارتومان دیروز تقریبا ته کشیده و فعلا بهتر است به همان زندگی سگی سابق برگردی!
نتیجه گیری اخلاقی: یارب مباد آن که گدا معتبر شود...
نتیجه گیری غیراخلاقی: کی گفته پول چرک کف دسته؟
نتیجه گیری شخصی: اصلا مغز اقتصادی ندارم.
نتیجه گیری شخصیتی: نمی دونم با شخصیت "گارفیلد" (همون گربه هه) آشنا باشید یا نه ، امروز متوجه شدم که خیلی به گارفیلد شباهت دارم.
نتیجه گیری قطعی: تا اطلاع ثانوی عیدتان مبارک!

برای سید

 

عکس: عرفان نجف آبادی
ساعت ۳بعد از ظهر ، فرودگاه شهید دستغیب شیراز
وارد پارکینگ فرودگاه که می شویم ، از شلوغی جای پارک کردن نیست. جمعیت امان نمی دهند ، سرو صداها بالا گرفته ، قرار است ساعت ۳ سید برسد ، دانشجوها ، دختر و پسر آرام نمی گیرند. بعضی ها سر و صورتشان را با سبز و سفید و قرمز رنگ کرده اند ، با پرچم خودشان را پیچانده اند ، های و هویی راه انداخته اند برای خودشان ، برای سید.
ساعت کم کم دارد ۳ می شود و جمعیت منتظر ، بلندگو اما اعلام می کند که هواپیمای خاتمی ، مشکلی پیدا کرده ، و سید ساعت ۴ می رسد.
آن طرف نرده های فرودگاه ؛ ماموران در تب و تاب امنیت سفر سیدند. چند خبرنگار هر جور شده خودشان را آن طرف رسانده ، حالا سرجایشان بند نمی شوند و دوربین به دست دائم این طرف و آن طرف می دوند. "هـ. ح" کاور پوشیده آن طرف هیجان را می شود از صورتش خواند ، درها که باز می شود ، جمعیت هجوم می برند به سالن فرودگاه ، دماغهایشان را می چسبانند به شیشه یخ سالن انتظار ، انتظار برای سید.
-"خاتمی پاینده ، رئیس جمهور آینده"
-" آزادی اندیشه ، بی خاتمی نمیشه"
- "دانشجوی زندانی ، آزاد باید گردد"
جمعیت این را جیغ می زنند.
و بالاخره خاتمی آمد. هواپیما رسید. چند مامور باتوم به دست این طرف و آن طرف می دوند تا نظم را برقرار کنند. جمعیت برای دیدن سید ، بالای صندلی ها ایستاده اند ، شلوغ است.
دخترکی ، شاید پنج- شش ساله روی کول پدرش سوار شده تا از آن بالا بتواند آمدن خاتمی را نظاره کند. دخترک از آن بالا دست تکان می دهد. خاتمی آمد ، اما خیلی ها آمدنش را ندیدند ، از بس سالن شلوغ بود. او را فوری از میان جمعیت رد می کنند و به اتومبیلی می رسانند که قرار است او را به سالن سخنرانی اش ببرد. در یک آن ، همه به سمت خودروهای پارک شده شان در پارکینگ هجوم می برند ، ماشین ها توی هم قفل می شوند ، و حالا ، توی این ترافیک سنگین ، از شلوغی جا برای نفس کشیدن نیست.
ساعت ۵ بعدازظهر ،سالن شهید دستغیب
نیم ساعتی دیر رسیده ایم. فریادها کرکننده است. مسئول سالن می گوید: ظرفیت این سالن حداکثر سه هزار نفر است ، اما از این جمعیتی که آمده اند به نظر می رسد حدود سی-چهل هزار نفری باشند.
دوبرابر ظرفیت سالن آدم آن تو رفته است ، ظرفیت حیاط هم حالا تقریبا اشغال شده. صدای خاتمی که از بلندگوی سالن می آید ، مردم را هیجان زده می کند ، فریاد می کشند ، داد می زنند ، قیل و قال می کنند. می خواهند در را از جا بکنند ، یک آن که در باز می شود ، جمعیت به زور خودشان را آن تو جا می کنند.
از زیر دست و پای آدم ها ، خودم را می غلطانم توی سالن ، هر جور شده راه باز می کنم و حالا از دور چهره سید را می بینم که از جامعه مدنی و اخلاقیات سخن می گوید.
سخنرانی زیاد طولی نمی کشد ، جمعیت امان نمی دهند. دو-سه تا عکاس از داربستی در محوطه حیاط بالا رفته اند تا شاید هنگام خروج بتوانند لحظات خاتمی را شکار کنند.
خاتمی که بیرون می آید ، مردم ولش نمی کنند. قرار است او تا ساعتی دیگر ، برای زیارت در شاهچراغ باشد. مسیر سالن تا شاهچراغ ربع ساعتی بیشتر نیست ، اما مردم مهلت نمی دهند.
ساعت ۶و نیم ، مسجد قبا
هفده ، هجده نفریم ، خبرنگارها و عکاس ها. داخل مسجد ، هرجور شده راه خودمان را باز می کنیم ، و دقایقی یک گوشه آرام می گیریم ، تا نوبت به خاتمی برسد. نیم ساعتی در تب و تاب انتظاریم ، تا این که یکی از بچه های خبرنگار زنگ می زند به "ع.ف" و می گوید که خاتمی الان در هتل پارس است و اصلا قرار نیست اینجا سخنرانی کند.
باور نمی کنیم. یکی از روحانیون مسجد ، از مردم عذرخواهی می کند و می گوید که خاتمی بخاطر "مشکلات ترافیکی" برنامه اش در شاهچراغ و مسجد قبا لغو شده ، و ما هم سعی می کنیم به خودمان بقبولانیم که اصلا فرمانداری شیراز دستی در این ماجرا نداشته ، و واقعا ترافیک سنگین مانع آمدن سید شده است.
یکی از دوستان یک اتومبیل "ون" کرایه کرده است تا ما را برساند هتل پارس ، و دقایقی بعد ما داخل اتومبیل جا گرفته ایم تا به محل کنفرانس خاتمی برسیم.
۸ و نیم بعدازظهر ، هتل پارس
سالن پر شده از خبرنگارها و عکاس ها ، از روزنامه های محلی ، روزنامه های تهران و حتی یک شبکه خارجی. پله ها را که بالا می رویم ، یکی یکی کارت هایمان را چک می کنند تا مشکلی نداشته باشیم. در سالن کنفرانس ، همه منتظرند و هیجان زده ، خاتمی چی می خواهد بگوید؟ 
خسته ام ، یعنی بیشتری ها خسته اند ، انتظار خاتمی خستگی نمی شناسد.
سکوت و هیجان فضا را پر کرده ، اما بالاخره آن مرد می آید. سید می نشیند ، با آرامش ، و نور فلش دوربین ها توی چشمش می زند. کم کم سوالات شروع می شود، در مورد انتخابات ، در مورد برنامه های اقتصادی دولت ، انرژی هسته ای ، جامعه مدنی... 
خاتمی در جواب یکی از خبرنگارها که می پرسد "چرا شیراز را انتخاب کردید" می گوید که "شیراز شهر عشق است" ، اشاره می کند که شیراز را خیلی دوست دارد و اگر آزاد بود که یک شهر را برای زندگی همیشگی انتخاب کند ، حتما این شهر شیراز بود.
و البته که او صادقانه می گوید. هم او بود که سال ۷۶ ، در سفرهای انتخاباتیش شیراز نخستین شهری بود که انتخاب کرد ، و باز او بود که اولین بار نام "پایتخت فرهنگی" را برای این شهر برگزید.
سید با همه خستگی سفر ، اما خوش اخلاق است و لبخند به لب ، برای پرسش های خبرنگاران حوصله دارد. او می گوید برای مطبوعات محلی ارزش قائل است.
یک ساعتی را صمیمانه با خبرنگاران به گفتگو می نشیند ، هرچند مدت یک ساعت برای حرف زدن با مردی که هشت سال سکان ریاست جمهوری کشوری را بر دوش داشته خیلی کم است.
خاتمی کم کم دیرش شده ، باید به جای دیگری برسد ، می خندد و به خبرنگارها می گوید: " فقط خواهشا سوال هایتان دیگر سخت نباشد!"
هرجور شده نیم ساعتی بیشتر او را نگه می دارند ، و بالاخره سید سالن را ترک می کند. او قرار است فردا در یاسوج باشد ، و به دل ما می ماند حسرت ساعتی دیگر سخن گفتن با رئیس جمهور پیشین.
یک آن "م.ش" خبرنگار یکی از روزنامه ها از کنارم رد می شود و با خوشحالی نگین انگشتری را نشان می دهد که از خود خاتمی به یادگار گرفته.
جمعیت هنوز هم فریاد می زنند نام سید را: "آزادی اندیشه ، بی خاتمی نمیشه..."

آرزوی پرواز

بچه بودم ، هفت سالم بود ، تازه کلاس اول...
یک شب بهانه گرفته بودم که می خواهم پرواز کنم ، بابام اینا هر کاری کردند که از خر شیطان بیاورندم پایین ، نشد! دو تا تکه پارچه جای بال دستم گرفته بودم ، توی هوا تکان می دادم و دور خودم می چرخیدم ، بد گیری داده بودم و زده بودم زیر گریه ، دست آخر بابام عصبانی شد و گفت: "اگه خیلی دوست داری پرواز کنی برو خودتو از پنجره پرت کن پایین تا ببینی چی میشه!"
لب پنجره رفتم و یک نگاه به تاریکی کوچه انداختم. نه! جرات نداشتم! 
آخر شب ، بعد از کلی گریه کردن در حالی که هی دماغم را بالا می کشیدم خوابم برد.
حالا از آن شب خیلی گذشته ، اما آرزوی پرواز هیچوقت یادم نمی رود.

پ.ن: امشب هم از آن شب های جغدی فراموش نشدنی است ، پروردگارا ، خودت این امتحان اقتصاد ما را به خیر بگردان! آمین! شب بخیر...

داستان کارد و پنیر

از اول راهنمایی با هم توی یک کلاس بودیم ، گاهی درباره چیزهای مختلف با هم گپ می زدیم ، سوم که رفتیم با هم شدیم عین کارد و پنیر! توی باند کرکس کلاس بود ، یعنی تئوریسین گروهشان بود! برای سوزاندن پدر معلم ها برنامه ریزی میکردند و واقعا هم کارشان تمیز و حساب شده بود!
من هم که بچه خوبی بودم و مثبت! همیشه سر چیزهای الکی باهاش دعوایم می شد ، حتی چند باری کارمان به کتک کاری کشید ، تا این که بچه ها آمدند جدایمان کردند!
خلاصه گذشت و گذشت تا این که رفتیم اول دبیرستان و از قضا دوباره در یک مدرسه با هم افتادیم ، ولی خب دیگر دشمنی های قدیمی یادمان رفته بود ، و تازه فهمیدیم چقدر مشترکات عجیب و غریب داریم!
مثلا هردویمان عاشق کتابهای آگاتا کریستی بودیم ، هردویمان لجبازی خاصی داشتیم و هردویمان توی آن مدرسه لعنتی از چیزهایی که دوست داشتیم دور مانده بودیم.
خلاصه کم کم با هم رفیق شدیم ، و از آنجایی که تقریبا با هیچ آدم دیگری نمی توانستیم بسازیم هی رفاقتمان بیشتر شد و دیگر اصلا مدرسه بدون هم بهمان نمی ساخت.
ازش خیلی تاثیر گرفتم ، مثلا لجبازی و اخلاق تندش باعث شد من هم کم کم با هیچکس نتوانم بسازم و با همه چیز ساز مخالف بزنم!
یادم نمی رود روزی که آزمون علمی داشتیم ، از لج این که روز قبلش فرصت نداده بودند درس بخوانیم گفت «بیا پاسخنامه ها رو سفید بدیم» و خلاصه سر این قضیه تا مرز اخراج پیش رفتم!
البته او جان سالم به در برد ، ولی من تا مدت ها تحت تاثیر پس لرزه های این تبانی دونفره بودم!
تا این که این رفیق ما رفت توی مد روشنفکری و یاس فلسفی و بعد از یک مدت سیگاری شد ، و هنوز هم همیشه یک بسته سیگار با فندک آماده دم دستش است تا هر وقت اعصابش خرد می شود یکی دو پک بزند.
مدتی تحت تاثیر من وبلاگ نویسی می کرد ، یعنی خودم برایش وبلاگش را راه انداختم ، اما همیشه نوشته هایش تند و حتی گاهی بی ادبانه و فحشی بود! 
الان دیگر خیلی وقت است که با هم نیستیم ، اما هنوز رفیقیم و هنوز توی این پنجشنبه های سرد زمستان ، ساعت ها خیابان ها را از بالا تا پایین گز می کنیم. از هر دری می گوییم ، حرفهای سربسته مان را باز می کنیم و درددل هایمان را ، از آدم های کوچک و بزرگ دور و برمان حرف می زنیم، و گاهی هم که خیلی جوگیر می شویم می رویم توی نخ فلسفه و سیاست و خیلی چیزهای دیگر ، و زمین و زمان را نقد می کنیم و از همه ایراد می گیریم! گاهی هم در مورد یک مسئله مسخره فکری با هم اختلاف نظر داریم ، و دو ساعتی داد و بیداد می کنیم و به نتیجه نمی رسیم ، و البته همیشه آخرش به پرت و پلاهایی که گفته ایم می خندیم و تازه می فهمیم که چقدر حرفهای آشغال احمقانه ای زده ایم!
هنوز هم لجباز است ، ولی خب هرچه باشد رفیق است دیگر ، و چقدر خوب است که آدم یک رفیق داشته باشد ، حتی اگر رفاقتش مثل رفاقت کارد و پنیر باشد!

رکوردشکنی!


الان که دارم این اراجیف را می نویسم ساعت نزدیک ۵ صبح است ، تا یک ساعت دیگر هوا روشن می شود ، هنوز نخوابیده ام ! تا الان داشتم گزارشی را تنظیم می کردم که از یک هفته پیش قولش را داده بودم ، خلاصه من هم مثل همیشه دقیقه نودی عمل کردم ، افتاد روز آخر اینجوری شد دیگر!
رکورد جدیدم مبارک! ضمنا پدر کارت اینترنت را هم سوزاندم امشب...

مزخرف نویسی در روز جمعه

۱- شاید بگویید "عجب آدم دمدمی مزاجی" ، ولی لازم شد این توضیح را بدهم که این که من در طول مدت گذشته بیش از بیست بار قالب اینجا را عوض کرده ام ، نه ناشی از دمدمی مزاجی ، بلکه روحیه تنوع طلبی است ، و اصلا آدم های روشنفکر همه شان تنوع طلبند ، پس لازمه روشنفکری این است که هیچوقت اصلا سر جایتان ننشینید و همیشه در حال تغییر و تحول باشید! اوهوم!!!
توضیح دوم این که اصلا به شما چه؟!!! شاید من دلم بخواهد اصلا به جای قالب ، هر روز اسم یا آدرس وبم را عوض کنم ، لطفا توی کار ملت فضولی نکنید ، کلاه خودتان را بگیرید تا باد نبرده!
۲- اینجا یک مدت است که شده ماتمخانه من ، کم مانده دیگر مجلس عزا راه بیاندازم و کلا اینجا را سیاهپوش کنم، اینطوری کلا می شود وبلاگ یک آدم مادرمرده بدبخت که برای گریه و زاری خیلی توپ است! اما خب ، در پی تغییر و تحولات اساسی که از صبح امروز تا حالا دارد اتفاق می افتد ، تصمیم گرفتم کلا دستی به سر و روی خانه مجازیم بکشم. هر چی باشد یک ماه بیشتر تا عید نمانده ، ما هم باید خانه تکانی کنیم.
۳- هفته من مثل هفته همه آدم ها از شنبه شروع می شود. شنبه اش خیلی روز طولانی و مزخرفی است ، مخصوصا زنگ های آمار و عربی که فقط باب خوابیدن است.
یکشنبه اوضاع کمی بهتر می شود ، دو زنگ اول پرورشی و ورزش داریم که گلابی است و اصلا می شود توی این دو زنگ هیچ کاری انجام نداد و سر کلاس خوابید!
اما دو زنگ بعدش که زبان و دینی است ، یک کمی حالگیری دارد. در کل یکشنبه ها بد نیست.
دوشنبه ها ، از این جهت که فرصتی پیش می آید تا کمی با این معلم زبان فارسی کل کل کنیم سرگرم کننده است و زود می گذرد.
ولی در واقع روزهای سه شنبه ، اوضاع به اوج مزخرف بودن خودش می رسد. طوری که گاهی این روزها یک فکرهایی در مورد خودکشی با سیانور یا خودسوزی به سرم می زند. فکرش هم سخت است ؛ عربی ، تاریخ ، اقتصاد... خلاصه سه شنبه ها روزهای کثیفی است.
اما چهارشنبه اوضاع آرام آرام خوب می شود. هر چند چهارشنبه ها هم هر هفته آزمون داریم و معمولا هم آنقدر نخوانده ام که اصلا سر جلسه امتحان نرویم سنگین تر است!
چهارشنبه ها یک بدی دیگر هم دارد ، کم کم یادم می افتد که به آخر هفته نزدیک شده ام و برای هفته جدید هنوز هیچ گزارشی آماده نیست و دوباره بعدازظهر باید با آقای "عضو شورای سردبیری" چانه بزنیم! اما پنجشنبه اوضاع خیلی عالی می شود ، مخصوصا مدرسه که تعطیل می شود روح ما هم حسابی شاد می گردد. خلاصه پنجشنبه ها معمولا وقتمان را به بطالت می گذرانیم. جمعه صبح هم از این جهت که بعد از یک هفته تا لنگ ظهر می خوابیم خیلی توپ است ؛ اما از ساعت ۱۱ به بعد آرام آرام حالگیری ها شروع می شود ، و دوباره شنبه ، و هفته جدید...
۴- پارسا دانشکده خبر تهران قبول شده ، خدا می داند وقتی این خبر را بهم داد چقدر خوشحال شدم ، تنها کاری که توانستم بکنم این بود که از خوشحالی داد بزنم... یعنی یک روز نوبت ما هم می رسد؟
پ.ن : مامان بزرگ ، تولدت مبارک!