
ساعت ۳بعد از ظهر ، فرودگاه شهید دستغیب شیراز
وارد پارکینگ فرودگاه که می شویم ، از شلوغی جای پارک کردن نیست. جمعیت امان نمی دهند ، سرو صداها بالا گرفته ، قرار است ساعت ۳ سید برسد ، دانشجوها ، دختر و پسر آرام نمی گیرند. بعضی ها سر و صورتشان را با سبز و سفید و قرمز رنگ کرده اند ، با پرچم خودشان را پیچانده اند ، های و هویی راه انداخته اند برای خودشان ، برای سید.
ساعت کم کم دارد ۳ می شود و جمعیت منتظر ، بلندگو اما اعلام می کند که هواپیمای خاتمی ، مشکلی پیدا کرده ، و سید ساعت ۴ می رسد.
آن طرف نرده های فرودگاه ؛ ماموران در تب و تاب امنیت سفر سیدند. چند خبرنگار هر جور شده خودشان را آن طرف رسانده ، حالا سرجایشان بند نمی شوند و دوربین به دست دائم این طرف و آن طرف می دوند. "هـ. ح" کاور پوشیده آن طرف هیجان را می شود از صورتش خواند ، درها که باز می شود ، جمعیت هجوم می برند به سالن فرودگاه ، دماغهایشان را می چسبانند به شیشه یخ سالن انتظار ، انتظار برای سید.
-"خاتمی پاینده ، رئیس جمهور آینده"
-" آزادی اندیشه ، بی خاتمی نمیشه"
- "دانشجوی زندانی ، آزاد باید گردد"
جمعیت این را جیغ می زنند.
و بالاخره خاتمی آمد. هواپیما رسید. چند مامور باتوم به دست این طرف و آن طرف می دوند تا نظم را برقرار کنند. جمعیت برای دیدن سید ، بالای صندلی ها ایستاده اند ، شلوغ است.
دخترکی ، شاید پنج- شش ساله روی کول پدرش سوار شده تا از آن بالا بتواند آمدن خاتمی را نظاره کند. دخترک از آن بالا دست تکان می دهد. خاتمی آمد ، اما خیلی ها آمدنش را ندیدند ، از بس سالن شلوغ بود. او را فوری از میان جمعیت رد می کنند و به اتومبیلی می رسانند که قرار است او را به سالن سخنرانی اش ببرد. در یک آن ، همه به سمت خودروهای پارک شده شان در پارکینگ هجوم می برند ، ماشین ها توی هم قفل می شوند ، و حالا ، توی این ترافیک سنگین ، از شلوغی جا برای نفس کشیدن نیست.
ساعت ۵ بعدازظهر ،سالن شهید دستغیب
نیم ساعتی دیر رسیده ایم. فریادها کرکننده است. مسئول سالن می گوید: ظرفیت این سالن حداکثر سه هزار نفر است ، اما از این جمعیتی که آمده اند به نظر می رسد حدود سی-چهل هزار نفری باشند.
دوبرابر ظرفیت سالن آدم آن تو رفته است ، ظرفیت حیاط هم حالا تقریبا اشغال شده. صدای خاتمی که از بلندگوی سالن می آید ، مردم را هیجان زده می کند ، فریاد می کشند ، داد می زنند ، قیل و قال می کنند. می خواهند در را از جا بکنند ، یک آن که در باز می شود ، جمعیت به زور خودشان را آن تو جا می کنند.
از زیر دست و پای آدم ها ، خودم را می غلطانم توی سالن ، هر جور شده راه باز می کنم و حالا از دور چهره سید را می بینم که از جامعه مدنی و اخلاقیات سخن می گوید.
سخنرانی زیاد طولی نمی کشد ، جمعیت امان نمی دهند. دو-سه تا عکاس از داربستی در محوطه حیاط بالا رفته اند تا شاید هنگام خروج بتوانند لحظات خاتمی را شکار کنند.
خاتمی که بیرون می آید ، مردم ولش نمی کنند. قرار است او تا ساعتی دیگر ، برای زیارت در شاهچراغ باشد. مسیر سالن تا شاهچراغ ربع ساعتی بیشتر نیست ، اما مردم مهلت نمی دهند.
ساعت ۶و نیم ، مسجد قبا
هفده ، هجده نفریم ، خبرنگارها و عکاس ها. داخل مسجد ، هرجور شده راه خودمان را باز می کنیم ، و دقایقی یک گوشه آرام می گیریم ، تا نوبت به خاتمی برسد. نیم ساعتی در تب و تاب انتظاریم ، تا این که یکی از بچه های خبرنگار زنگ می زند به "ع.ف" و می گوید که خاتمی الان در هتل پارس است و اصلا قرار نیست اینجا سخنرانی کند.
باور نمی کنیم. یکی از روحانیون مسجد ، از مردم عذرخواهی می کند و می گوید که خاتمی بخاطر "مشکلات ترافیکی" برنامه اش در شاهچراغ و مسجد قبا لغو شده ، و ما هم سعی می کنیم به خودمان بقبولانیم که اصلا فرمانداری شیراز دستی در این ماجرا نداشته ، و واقعا ترافیک سنگین مانع آمدن سید شده است.
یکی از دوستان یک اتومبیل "ون" کرایه کرده است تا ما را برساند هتل پارس ، و دقایقی بعد ما داخل اتومبیل جا گرفته ایم تا به محل کنفرانس خاتمی برسیم.
۸ و نیم بعدازظهر ، هتل پارس
سالن پر شده از خبرنگارها و عکاس ها ، از روزنامه های محلی ، روزنامه های تهران و حتی یک شبکه خارجی. پله ها را که بالا می رویم ، یکی یکی کارت هایمان را چک می کنند تا مشکلی نداشته باشیم. در سالن کنفرانس ، همه منتظرند و هیجان زده ، خاتمی چی می خواهد بگوید؟
خسته ام ، یعنی بیشتری ها خسته اند ، انتظار خاتمی خستگی نمی شناسد.
سکوت و هیجان فضا را پر کرده ، اما بالاخره آن مرد می آید. سید می نشیند ، با آرامش ، و نور فلش دوربین ها توی چشمش می زند. کم کم سوالات شروع می شود، در مورد انتخابات ، در مورد برنامه های اقتصادی دولت ، انرژی هسته ای ، جامعه مدنی...
خاتمی در جواب یکی از خبرنگارها که می پرسد "چرا شیراز را انتخاب کردید" می گوید که "شیراز شهر عشق است" ، اشاره می کند که شیراز را خیلی دوست دارد و اگر آزاد بود که یک شهر را برای زندگی همیشگی انتخاب کند ، حتما این شهر شیراز بود.
و البته که او صادقانه می گوید. هم او بود که سال ۷۶ ، در سفرهای انتخاباتیش شیراز نخستین شهری بود که انتخاب کرد ، و باز او بود که اولین بار نام "پایتخت فرهنگی" را برای این شهر برگزید.
سید با همه خستگی سفر ، اما خوش اخلاق است و لبخند به لب ، برای پرسش های خبرنگاران حوصله دارد. او می گوید برای مطبوعات محلی ارزش قائل است.
یک ساعتی را صمیمانه با خبرنگاران به گفتگو می نشیند ، هرچند مدت یک ساعت برای حرف زدن با مردی که هشت سال سکان ریاست جمهوری کشوری را بر دوش داشته خیلی کم است.
خاتمی کم کم دیرش شده ، باید به جای دیگری برسد ، می خندد و به خبرنگارها می گوید: " فقط خواهشا سوال هایتان دیگر سخت نباشد!"
هرجور شده نیم ساعتی بیشتر او را نگه می دارند ، و بالاخره سید سالن را ترک می کند. او قرار است فردا در یاسوج باشد ، و به دل ما می ماند حسرت ساعتی دیگر سخن گفتن با رئیس جمهور پیشین.
یک آن "م.ش" خبرنگار یکی از روزنامه ها از کنارم رد می شود و با خوشحالی نگین انگشتری را نشان می دهد که از خود خاتمی به یادگار گرفته.
جمعیت هنوز هم فریاد می زنند نام سید را: "آزادی اندیشه ، بی خاتمی نمیشه..."