آرزوی پرواز
بچه بودم ، هفت سالم بود ، تازه کلاس اول...
یک شب بهانه گرفته بودم که می خواهم پرواز کنم ، بابام اینا هر کاری کردند که از خر شیطان بیاورندم پایین ، نشد! دو تا تکه پارچه جای بال دستم گرفته بودم ، توی هوا تکان می دادم و دور خودم می چرخیدم ، بد گیری داده بودم و زده بودم زیر گریه ، دست آخر بابام عصبانی شد و گفت: "اگه خیلی دوست داری پرواز کنی برو خودتو از پنجره پرت کن پایین تا ببینی چی میشه!"
لب پنجره رفتم و یک نگاه به تاریکی کوچه انداختم. نه! جرات نداشتم!
آخر شب ، بعد از کلی گریه کردن در حالی که هی دماغم را بالا می کشیدم خوابم برد.
حالا از آن شب خیلی گذشته ، اما آرزوی پرواز هیچوقت یادم نمی رود.
پ.ن: امشب هم از آن شب های جغدی فراموش نشدنی است ، پروردگارا ، خودت این امتحان اقتصاد ما را به خیر بگردان! آمین! شب بخیر...
یک شب بهانه گرفته بودم که می خواهم پرواز کنم ، بابام اینا هر کاری کردند که از خر شیطان بیاورندم پایین ، نشد! دو تا تکه پارچه جای بال دستم گرفته بودم ، توی هوا تکان می دادم و دور خودم می چرخیدم ، بد گیری داده بودم و زده بودم زیر گریه ، دست آخر بابام عصبانی شد و گفت: "اگه خیلی دوست داری پرواز کنی برو خودتو از پنجره پرت کن پایین تا ببینی چی میشه!"
لب پنجره رفتم و یک نگاه به تاریکی کوچه انداختم. نه! جرات نداشتم!
آخر شب ، بعد از کلی گریه کردن در حالی که هی دماغم را بالا می کشیدم خوابم برد.
حالا از آن شب خیلی گذشته ، اما آرزوی پرواز هیچوقت یادم نمی رود.
پ.ن: امشب هم از آن شب های جغدی فراموش نشدنی است ، پروردگارا ، خودت این امتحان اقتصاد ما را به خیر بگردان! آمین! شب بخیر...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط سروش
|