مریضی

آقای "ک" امان نداد ، صندلیم را از پشت گرفت و با حداکثر قدرتی که داشت من و صندلی بدبخت را کوبید کف زمین. تخصیر خود نافهمم است که آدم نمی شوم ، هر دفعه دوباره همان غُد بازی ها را در می آورم. اصلا این حرفها به من چه؟ برتراند راسل سگ کی بوده که من سر کلاس سنگش را به سینه می زنم؟ تقصیر خودم است ، خود بی شعور غربزده ام ، وقتی بلد نیستم کتک کاری کنم ، وقتی زورم در حد تخم مرغ شانسی به کسی نمی رسد مرض دارم سر به سرش می گذارم؟
کاش آدم بشو بودم...

من زنده هستم

۱- حالم از همه چیز به هم می خورد ، از زندگی پارادوکسی خودم ، از این آدم های کثافت ، از ارزش ها ، این ارزش های لعنتی که دو-سه ساعت کپیدن نصفه شب را هم به چشمت نمی بینند. حالم از این تلویزیون مسخره هم به هم می خورد ، که شکر خدا هروقت روشنش می کنی صدای مویه و زاری اش گوش هفت فلک را کر می کند.
۲- خودم را گم کرده ام ، این را خوب می فهمم. خودم که هیچ ، اصلا همه چیز را گُم کرده ام ، خدا را بیشتر از همه...راستی گُمش کردم؟ شاید هم خودم خواستم که از زندگی ام کنار برود ، همه چیز خیلی ساده پیش رفت ؛ و یک روز گذاشتمش کنار ، و تصمیم گرفتم زیاد بهش فکر نکنم. نمی دانم اشتباه کردم یا نه ، اما می دانم که این روزها بودن و نبودنش فرقی زیاد برایم نمی کند.
۳- گذاشتن این پست بهانه ای است تا به همه آنهایی که نگران من هستند (و خیلی تعدادشان زیاد است!) بگویم فعلا زنده هستم ، نگران نباشید!

روزهای من

۱- الان که این پست را می نویسم دقیقا دو هفته می شود که اینجا بروز نشده ، خودم هم نمی دانم چرا. شاید چون حس می کردم زیاد حرفی برای گفتن ندارم ، شاید چون به طرز فجیعی سرم توی این دو هفته شلوغ بود. از همه این ها گذشته نمی شود توی هر شرایطی نوشت. وقتی کامپیوتر توی هال باشد و دور و برت محشر کبری ، مگر می توانی مثل بچه آدم بشینی پای سیستم چیزی بنویسی. بعضی وقت ها هم هست که می خواهی بنویسی ، اصلا جنون نوشتن تو را می گیرد ، ولی پای عمل که می رسد نمی دانی از کجا شروع کنی یا اصلا از چی بنویسی. و اینطوری است که تصمیم گرفتم این دو هفته سکوت محض اختیار کنم تا سر فرصت و این حرفها....
۲- "مادر" ماکسیم گورکی را بعد از دو هفته تلاش و مجاهدت پریشب تمام کردم! یک رمان فوق العاده شعارزده  جوگیر و صد البته مزخرف که می گویند شاهکارترین شاهکار گورکی است. کتابی که حزب توده یک زمانی به اعضای تازه واردش برای آشنایی با اصول ایدئولوژیک حزب تجویز می کرد. اما چرا مادر را تمام کردم؟
 من یک عادت بدی دارم که وقتی کتابی را شروع می کنم وجدانم اجازه نمی دهد وسط کار وقتی کم کم پی می برم مزخرف هست ولش کنم و پرتش کنم توی سطل آشغال. تنها دلیل خواندن "مادر" همین است!
۳- بعد از هفته ها زندگی "سخت و زیان آور" هیچ چیز جذاب تر از این نیست که با یک آدم باحال آشنا بشوی که با بقیه لااقل یک کمی فرق دارد ، که زبانت را می فهمد ، و این خودش یک دلخوشی بزرگ است.
۴- فکر کنم گفتن این که "این روزها درگیر یک کار جدید هستم" دیگر خیلی تکراری و مسخره شده باشد. در هر صورت این روزها دارم سعی می کنم کار جدیدی بکنم ، یک کار متفاوت.

پ.ن: خدای عزیز ، این روزها بیشتر از همیشه دارم به "بودنت" شک می کنم. لطفا اگر "نیستی" ما را سر کار نگذار.