چرایی وجود

یکی از دوستهایم مدتها فکرش این شده بود که "چرا به وجود آمدیم" و با خودش درگیری پیدا کرده بود ، گفتمش که جواب خیلی ساده است و در یک کلمه خلاصه می شود: لذت!
این روزها خودم هم زیاد به این مسئله فکر می کنم و البته از هر زاویه ای که نگاه می کنم ، می بینم که جواب آخر همین یک کلمه است.  چه احمقند آنها که فلسفه اپیکور (لذت گرایی) را غیراخلاقی و مادی گرا می خوانند ، چون نمی دانند که چه از نقطه نظر مذهبی و چه از دیدگاه بی دینی به چرایی وجود فکر کنی در جواب آخر به همان لذت می رسی.
طرف گفت: این که نمی شود ، لذت خیلی حقیر است ، کوچک است.
گفتم که نه! اینجور نیست ، لذت خیلی پرشکوه و ابهت هم هست اتفاقا ، بزرگتر از چیزی که فکرش را بکنی ، شاید بزرگترین مسئله زندگی بشر که ریشه همه چیز را باید در آن جستجو کرد.
پ.ن: لامذهب زندگی هم با ما سر سازیدن ندارد انگار...

سیدرضی

پیش نوشت: این را دو سه ماه پیش نوشته بودم ، فکر کردم خیلی مزخرف شده ، تا این که بالاخره چند روز پیش جایی خواندمش و از قضا ازش استقبال شد. این بود که متن بازنویسی شده را گذاشتم اینجا.
***
نسیم ملایمی روی صورت «سیدرضی» سر می خورد.دستی به ته ریشش کشید و با یک نفس عمیق ، بوی بهارنارنج تازه را بلعید. صدای جیک و پیک چند گنجشک ، از شاخه هایی که سر از دیوارهای کاهگلی کوچه باغی بیرون آورده بودند بلند شده بود.
ادامه نوشته

دل من گرفته زاینجا

 -"دل من گرفته زاینجا ، هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟"
- "همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم"
...." سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را 
  به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را..."

دوال پا

گاهی آدم خیال می کند دارد روانی می شود ، گاهی از بس فکر می کند قات می زند ، دلش می خواهد آلزایمر بگیرد ، به خودش گیر می دهد ، به آدم ها ... د لش می خواهد..بخوابد.... این فکرهای آشغال عوضی یکی یکی سخنرانی می کنند ، دهن یکی شان را که می بندی آن یکی شروع می کند ورور کردن و مزخرف بافتن... بعد یکی یکی همه شان را تجزیه و تحلیل می کنی و از نگاه کارشناسانه بررسیشان می کنی ، بعد دوباره می آیند....
انگاری دوال پا به پشتت چسبیده اند و ول کن هم نیستند ، و بعد می بینی زمان گذشت و تو هنوز داری می جنگی با لعنتی ها... حالم خوب نیست....

 

سوال کنکور

سرنوشت آدمی که می خواهد دانش آموز خوبی باشد و با مدیر و ناظم درگیر نشود و نمره انضباطش را ثابت نگه دارد ، برای کنکور درس بخواند و دانشگاه علامه تهران قبول بشود ، در عین حال خبرنگار خوب و خوش قولی هم باشد و مطلب هایش را به موقع برساند و اعصاب آقایون عضو شورای سردبیری را خط خطی نکند ، و باز در همین حال یاد رفقایش هم باشد و به "بی معرفتی" متهم نشود ،تفکر و مطالعه روزانه اش را هم حفظ کند که مغزش کپک نزند ، و ضمنا هوای کودک درونش را هم داشته باشد و مقادیری از لهو و لعب را در زندگیش حفظ کند ، همچنین آدم باشخصیتی هم باشد، و با همه این اوصاف سالم هم بماند و آمپرش جوش نیاورد چه خواهد شد؟
الف) خودکشی      ب) آدمکشی    ج) اعتیاد و آسیب های اجتماعی     د) خانه پسران فراری
منتظر پاسخ های شما خواهیم بود.

سطحی ، مثل سیاست

بعضی کتاب ها هستند که اولش با کلی هیجان شروعش می کنی ، ولی ۵۰ صفحه ای را که می خوانی توی ذوقت می خورد ، اما دلت نمی آید حالا که تا اینجای کار آمده ای بقیه کار را ول کنی. "زمین نوآباد" میخائیل شولوخف از همین دست رمان هاست.
داستان در ۱۹۳۰ می گذرد ، درست زمانی که استالین حرکت جدیدی را در جهت اشتراکی کردن زمین های کشاورزی و به وجود آوردن "کالخوز"های بزرگ (شرکت های کشاورزی اشتراکی) آغاز کرده است. ماجراها در ده کوچکی نزدیک قفقاز به نام "گرمیاچی لوگ" اتفاق می افتد. "داویدوف" یکی از افراد گروه ۲۵ هزار نفری کارگری است که برای هدایت جریان اشتراکی کردن زمین ها به گرمیاکی لوگ اعزام شده است و پس از آغاز کارش به همراه "ناگولنوف" دبیر حوزه حزبی و "رازمیوتنوف" صدرشورای ده ، آغاز به تصرف اموال کولاک ها (خرده مالک های دهقان) و تبعید آنها به مناطق دور می کند ، و در حرکتی سریع کالخوز ده را تشکیل می دهد.
در همین حین ستوان "پوولتسف" به همراه "لاتی یفسکی" دو ضدانقلابی هستند که در منزل یکی از اعضای ده مخفی شده اند و به همراه یک گروه بزرگ نقشه یک شورش خیلی بزرگ علیه حکومت شوروی را می کشند.
داستان به همین شکل پیش می رود و دست آخر ، پوولتسف و لاتی یفسکی در یک حرکت چریکی داویدوف و ناگولنوف را می کشند و خودشان هم دستگیر و تیرباران می شوند و شورش شکست می خورد.
این ماجرای ساده که می شود در ۲۰۰ صفحه شروع و فیصله اش داد ، تبدیل به دو جلد قطور شده است که شاید کمتر کسی حوصله خواندنش را داشته باشد ، اما بدتر از همه این که شولوخف در این کتاب حرفی فراتر از مارکسیسم ندارد.
نویسنده که یک کمونیست دو آتشه بوده ، از اول تا آخر داستان به شکل های مختلف سعی در اثبات نظریات سیاسی خودش کرده ، و شاید به همین دلیل حداقل برای خواننده ایرانی هضم آن خیلی سخت باشد ، چون اینجور تفکراتی در هر حال مقتضات زمانی و مکانی خاص خودش را دارد و امروز این رمان حرف تازه ای برای گفتن ندارد.
با این وجود برای آدم های علاقه مند از این جهت که خواننده را با فضای شوروی سابق کمونیستی آشنا می کند خیلی مفید است. نکته جالب این که "زمین نوآباد" بین فاصله سالهای ۱۹۳۲ تا ۱۹۵۹ نوشته شده ، یعنی نوشتن این دو جلد ۲۷ سال طول کشیده ، که باز این هم خیلی حوصله می خواهد!

پ.ن: از فردا مدرسه شروع می شود ، یک تصمیمات خیلی خیلی خیلی گنده ای گرفته ام که می خواهم به زودی در یک حرکت چریکی اجرایی شان کنم.

کمانچه کش روباه

بین ماها ولوله ای افتاده بود. سر کلاس بودیم که یکی از بچه ها خبر را در گوشی بهمان رساند. بعضی های دیگر هم قضیه را شنیده بودند. پچ پچی راه افتاد: « شنیدم سیروس خان رفته آفریقا از آنجا شیر آورده ، قرار است باغ ملی برنامه بگذارد...»
- « نه بابا ، این حرفا دروغه ، کی گفته؟»
- « بابام خودش می گفت شیر را دیده ، می گفت هیکلش خیلی گنده است ، این هوا...»
و دستش را بلند کرد تا هیکل شیر را نشان دهد. چشم هایمان گرد شد. البته قبل از آن از تلویزیون شیر زیاد دیده بودیم ، ولی شیر واقعی چیز دیگری بود.
ادامه نوشته

گلنسا

"بارون بارونه ، زمینا تر میشه
گلنسا جونم کارا بهتر میشه
گلنسا جونم غصه نداره
زمستون میره پشتش  بهاره ..."
صدای داغ ویگن توی این سرما می چسبد. صبح با دو سه تا از بچه های قدیمی مدرسه ای می زنیم بیرون ، توی کوچه پس کوچه های پشت باغهای شیراز، بچه ها جوگیر شده اند انگار نه انگار سرد است ، من شده ام عینهو موش آبکشیده ، باران زده خیس مان کرده و عین خیالمان نیست توی این کوچه باغی ها... دستم یخ زده ، بی حس شده ام، بی خیال دنیا! بخند ، تف کن غصه هایت را!
بالاترین جای کوه قد راست می کنیم و باز می خندیم! کاپشن هایمان را در می آوریم و می چلانیم تا آبهایش خالی شود. بعد یواش یواش همه مسیر را بر می گردیم ، آرام ، آرام ، آرام...
باران الان که پشت شیشه یخ زده مانیتور نشسته ام هنوز می بارد ، ول کن نیست لامذهب.
گلنسا جان بهار شده ، پس چرا آفتاب نمی زند؟
پ.ن: رفته ایم توی کف این مارش ترکی موتزارت بدرقم ، لینکش را همین روزها خواهم گذاشت...

سالی که نکوست...

اینجا شیراز است ، ساعت ۸ و نیم بعدازظهر ، پشت شیشه مانیتور...
فعلا خسته ام ، از همه آنهایی که کامنت گذاشته اند یا منتظرند لینکشان کنم و هنوز پاسخی نداده ام معذورم ، فعلا تعطیل تعطیلم! تا بعد...
پ.ن: سالی که نکوست از بهارش پیداست...