:(

دارم به یه احمق خرخون تبدیل میشم...

شب رفتن بابام

سرد بود. دستهایم می لرزید. دل پیچه داشتم. تا حالا از نزدیک جنازه ندیده بودم. مامور با سردی گفت: «چرا معطلی؟ببین می شناسیش؟» نمی توانستم بهش دست بزنم. حالم از روکش پلاستیکی جسد به هم می خورد: «معطل چی هستی؟»
یادم افتاد آخرین بار که بابام را دیدم یک هفته پیش بود ، مست بود ، حالش خوش نبود انگار. ریش چند روزه قیافه اش را بی ریخت کرده بود ، بوی گند عرق از سر و پایش بلند می شد. دلم می خواست زودتر از خانه بزند بیرون. اگر بچه ها سرزده می آمدند خیلی بد می شد. دوست نداشتم بابام را توی این وضع ببینند.
ادامه نوشته

پیانوی راخمانیوف را دارم گوش می دهم ، و به تو فکر می کنم ، و به خوانچه... کاش بودی لامصب... کاش....
خوابش را هم نمی دیدیم اینطوری بشود...

پ.ن: "لامصبش" را از سر دل تنگی گفتم ، متوجهی که...؟

شیرازگردی عصرانه

 طرفهای ۵ راه افتادیم طرف خیابانهای مرکزی شهر: ملاصدرا ، سینماسعدی ، سه راه احمدی ، از آنجا خیابان لطفعلی خان و بازار وکیل. بعد از نیم ساعتی گشتن توی شلوغی بازار دیدیم "ع" گشنه می زند ، ناهار نخورده بود. جیگرکی کل مشیر هم بسته بود. انداختیم توی قاآنی کهنه ، و نشستیم توی یکی از آن دل و قلوه فروشی های عهد قجر ، چه جای نوستالژیکی ، و عجب دل و قلوه مشتی داشت!
از قلوه فروشی که آمدیم بیرون زدیم به چهارراه زند ، فلکه شهرداری ، و از آنجا راه افتادیم طرف "فروغ" ، حافظیه ، چهارراه ادبیات...
 از جای جدید کافه خوشمان آمد ، بیشتر از جای قبلی به کافه می خورد ، اصلا صد شرف دارد به آن ساختمان بی روح خیابان قصردشت. مثلا یکی از مزایای اینجا این است که دو قدم آن ور ترش کتابسرای هنر واقع شده که خودش محل رفت و آمد بچه های فروغ است.
ما ، لم دادیم پشت یکی از میزهای کنج کافه ، و در حالی که شیرکاکائوی داغ را مزه مزه می کردیم و رفت و آمد آدمها را از پشت در شیشه ای کافه می دیدیم درباره آینده حرف زدیم. مثلا درباره این که یک روزی در سالهای خیلی بعد یکجایی توی خیابان فلسطین تهران "کافه شیراز" را راه اندازی کنیم ، بلکه پاتوق همشهری های پایتخت نشین باشد. فکرش هم خیلی به انسان می چسبد. 
از کافه که زدیم بیرون انداختیم "زیرقرآن" و از آنجا زدیم به فلکه "ابوالکلام" ، و دست آخر تمام بلوار "جمهوری" را تا "علم" و "نمازی" گز کردیم (اگر شیراز را گشته باشی می دانی چه مسافت وحتشناکی دارد این بلوار جمهوری و چه جان سگی می خواهد پیاده رفتنش) ، و  سپس رسیدیم به چهارراه ملاصدرا و از آنجا عفیف آباد و بعدش دیگر نخود نخود...
ساعت حدود ۱۲ ربع کم بود و ما در حالی که والدین محترم تماس گرفته پیشنهاد می دادند کلا دیگر بی خیال برگشتن شویم لاشه مان را در خانه رساندیم. نکته گفتنی این که مطابق معمول عصر که زدیم بیرون انسانی بودیم بسیار بسیار سرخوش، و آخر شب جنازه متحرکی که خودش هم نمی داند چطوری دارد راه می رود.
آری این گونه بود که به خانه برگشتیم ، و برای دقایق متمادی بعلت سرخوشی بیش از اندازه فحش خوردیم ، و دم برنیاوردیم ، و چقدر خوب که الان سالمیم  و داریم دوران نقاهتمان را می گذرانیم.
راستی کسی دیگر پایه بیرون رفتن نیست؟