قطار

«بوووووووووق» صدای ممتد بوق قطار پیچید توی گوشم ، دود گرم لوکوموتیو را توی ریه هایم حس کردم ،نور چراغ جلو لوکوتیو از دور به چشم می آمد.
قطار ترمز می کند. جمعیت هجوم می برد به سمت درها ، صدای بوق می پیچد توی ایستگاه. زن ها بقچه هایشان را چسبیده اند توی بغل ، مردها کشان کشان با چمدان ها می چپند توی واگن ها. صدای ونگه بچه ای از جایی بلند است ، آن طرفتر ، بچه هشت-نه ساله ای با پشت دست دماغش را پاک می کند. یک لحظه نگاهم می کند که روی نیمکت چوبی ایستگاه نشسته ام ، انگار خجالت کشیده رویش را برمی گرداند.
زور جمعیت بیشتر می شود ، می گویند شهر دوشنبه بازار است.
قطار ، سوت کشان نزدیک شد ، زل زده بودم به نور کورکننده چراغ جلو. چمدان ، توی دستم سنگینی می کرد ، یک چیزی توی دلم می لرزید. تا حالا سوار قطار نشده بودم.
قطار کم کمک ترمز می کند ، نشسته ام روی نیمکت چوبی ، آدم ها را نگاه می کنم. این جمعیت لامذهب آرام و قرار ندارد ، مردها توی هم می لولند ، انگار همین الان می خواهند اینجا را بمباران کنند. صبح رادیو هشدار داده بود. زن ها ، چادرهایشان را سفت چسبیده اند ، مردها از جنگ حرف می زنند ، از آژیرهای خطر ، که این روزها گاه و بیگاه سروصدایشان در می آید. قطار سوت می کشد ، بچه ها توی بغل مامان هایشان گریه می کنند ، زن ها زمین و زمان را لعنت می کنند. قطار ، کم کمک دور می شود.
نور زد توی چشم هایم. نور لوکوموتیو ، کم کم زمین های اطراف را روشن می کرد. خوشه های گندم توی باد می رقصیدند. قطار یکجوری شده بود ، مثل همیشه نبود. سرد بود ، تنم می لرزید. قطار ، تا دو سه دقیقه دیگر می رسید.
جیغ ترمز قطار بلند می شود ، سربازها دارند راه می افتند ، با آن کله های تیغ انداخته ، با آن پوتین های بلند نظامی شان. صدای مویه زن ها بلند است. چسبیده ام به نیمکت چوبی.
قطار دو قدمی من بود. دودکش های بزرگش را درست می دیدم. ایستگاه مثل قبرستان خلوت بود. قطار ترمز کرد ، به آرامی هرچه تمام تر و یواش یواش جلو پاهایم ایستاد. در کوپه ها باز شد. بلیت را مچاله کرده بودم توی مشت یخ زده ام ، ترسیده بودم باد بزند بلیت را از دستم بکشد.
قطار ترمز می کند ، جمعیت جلو درهای ورودی صف کشیده اند. باد دامن دخترک را توی هوا می رقصاند ؛ باد با موهایش بازی می کند. هوا سرد شده ، دست هایش را فرو می کند توی جیب های کاپشن قرمزرنگش ، روسری گل گلیش را صاف و صوف می کند ، همان که وقتی بار اول دیدمش ، بهش گفتم که «خیلی قشنگ شده» و «انگار با همیشه فرق کرده». در کوپه ها یکی یکی باز می شود. این نیمکت چوبی ولم نمی کند.
پاهایم یخ زده بود. به زحمت چمدان را از روی نیمکت برداشتم ، پاهایم را عین دو تکه سنگ روی زمین می کشیدم. جلو در قطار نفسی تازه کردم. تا حالا قطار را از داخل ندیده بودم ، از پشت این دیوارهای بزرگ آهنی....
نشسته ام روی نیمکت چوبی ، باد دامن چیندارش را توی هوا می رقصاند.نمی توانم بلند شوم. می ترسم باهاش حرف بزنم ، خوشم نمی آید خیسی چشم هایم را ببیند. بدجوری فلج شده ام.
قطار زوزه می کشید. یک لحظه چشم هایم را می بندم ، با فشار عجیبی از نیمکت کنده می شوم ، حالا فلج نیستم. چشم باز می کنم ، چشم هایم دنبالش می گردند. نیست ، رفته ، قطار غیبش زد. قطار رفت ، نمی دانم کجا ، نمی دانم داخل کوپه بودم یا نه. قطار رفته بود ، قطار نبود، دخترک نبود ، من نبودم. ایستگاه سر جایش هست. صدای زوزه قطاری از دور می آید.

 پ.ن: این کار باشد برای شکستن سکوتی که چند ماه طول کشید.

فلسفه ، امتحان ، روزنامه...

۱- درگیر امتحان ها هستم ، و درگیر روزنامه. دیشب دو-سه ساعت بیشتر نخوابیدم. هنوز چشمهایم از بی خوابی دیشب می سوزد. با این وجود حیفم آمد الان که بیکارم از فرصت استفاده نکنم و سری به اینجا نزنم. 
۲- زندگی ام این روزها تم فلسفی گرفته ، دارم "تاریخ فلسفه غرب" برتراند راسل را می خوانم. امروز هم امتحان فلسفه و منطق داشتم. از سقراط خوشم نمی آید ، ولی سوفیست ها را دوست دارم. ارشمیدس هم بدک نیست ، به نظرم می رسد شخصیت جالبی داشته ، یک ریاضیدان متفکر که البته خیلی بدشانس هم بوده ، چون بعد از کلی فکر کردن و وقت گذاشتن روی فورمول های ریاضی ، آخرش به اعداد عصم می رسد که با عقاید فلسفی خودش جور در نمی آید. کلا راسل آدم باحالی است ، لحن تاریخ نویسی بی طرفانه اش را می پسندم. 
۳- این روزها برای لهو و لعب فرصتی نمانده ، روزها دفتر روزنامه هستم. اتاق عقبی دفتر (که پیش از این انباری بود) به ما چهار نفر رسیده ، جای دنجی است ؛ خیلی باحال است. لذتبخش ترین ساعت روز موقع بستن صفحه آخر است. حس می کنم این بار نتیجه کارم واقعا به چیزی که همیشه می خواستم نزدیک شده (بهتر است بگویم نتیجه کارمان)... نمی دانم این وضعیت ادامه داشته باشد یا نه...

پی نوشت: بعضی پست ها را باید بی رحمانه حذف کرد ، اینطور نیست؟

دنیای من

یک اتاق فسقلی که پنجره اش رو به خیابان باز می شود ، یک سیستم پکیده که کلاس سوم دبستان جایزه نمره های خوب ثلث آخرم بود ، یک خروار کتابهای رنگ و رو رفته ی عهد قجر: رمانهای مزخرف ر.اعتمادی ، کتابهای دکتر شریعتی ، دکتر سروش ، چند تا آلبوم خیلی قدیمی که ظاهرا زمانش به همان دوران ر.اعتمادی برمی گردد ، با کلی خرت و پرت دیگر...
از همه این ها باحال تر اما یک چیز واقعا عتقیه پیدا کردم، یک چیز نوستالژیک که وقتی داشتیم انباری را خالی می کردیم یکهو سر و کله اش پیدا شد: یک شیشه خالی "بلک اند وایت" مرغوب که احتمالا عمر دایناسور دارد. جالب است ، یعنی پیرزن در جوانی "بلک اند وایت" می زده؟

پی نوشت: بعد از یک شب تا صبح سگ بیداری و سگ خواندن، رفتم سر جلسه ریاضی و امتحان را به طرز فجیعی خراب کردم. تقصیر این معده نکبت است که وقت و بی وفت نمی شناسد.