پیراشکی

 پیش نوشت:  تحلیل روز سه ساله شد. پیشنهاد می کنم اینجا و اینجا را بخوانید.       
  --------------------------------------------------------------------------
امروز صبح دیدمت ، توی ایستگاه مترو. دیروز هم همینطور. فکر کنم روز قبلش هم همینجا آمده بودی. توی همین صندلی های زرد رنگ و رو رفته. توی همین هوای گرگ و میش مه گرفته که پرنده هم پر نمی زند.
امروز ، کت و شلوار خاکستریم را پوشیده بودم ، مثل دیروز. فکر کنم الان چند ماهی می شود هر روز همین لباس تیره را می پوشم ، با همین سامسونت گنده سنگین که هی این دست و آن دستش می کنم تا سر کار برسم.
تو هم همینطور ، از وقتی شناختمت ، مانتو سبز یشمی ات را داری ، با آن شال گردن که نصف صورتت را ، تا بالای دماغ می پوشاند.

ادامه نوشته

باد خواندن نمی داند

توضیح: این را چند شب پیش نوشتم. تا ساعت ۲ نصفه شب پایش بیدار بودم ، هر چند مزخرف شده ؛ ولی به هر حال اینجا گذاشتمش.
***
باد خواندن نمی داند
شب بود ، خیابان خلوت ، و چراغ ها یکی یکی خاموش می شدند. فقط ، گه گاه ، نور ماشین هایی که بی سر و صدا رد می شدند ، دنیای تاریکی را در هم می شکست. پرنده پر نمی زد.
صدای خش خش برگ های بدبختی که یکی یکی زیرپای «فرید» له می شدند ، با سمفونی قطره های باران درهم آمیخته بود و حالا ، انگار همه ی دنیا برایش ترانه شده بود! باران این موقع شب هم دست بردار نبود.





ادامه نوشته

بر ما چه گذشت...

بعد از دو هفته این طرف و آن طرف دویدن و به فلان مسئول و فلان مدیر زنگ زدن ، بالاخره دیروز توانستم در جشن کریسمس ارامنه ی شیراز ، در کنار آنها باشم و از نزدیک این مراسم باشکوه را ببینم. کریسمس ، بهانه ای شد تا هم چند دوست خوب را بعد از مدتی دوباره ببینم و هم ، گزارشی از این مراسم تهیه کنم. گزارش را در ادامه ی مطلب می توانید بخوانید.

ادامه نوشته

حماقت


قیافه اش را می بینید؟ عینهو گرگ! همه شان گرگند ، همه آنهایی که در توهماتشان خودشان را ناجی نسل بشر می دانند ، و خوب بلدند بدرند و بخورند و شعار بدهند.
حالم به هم می خورد دیگر از هر کسی که شعار برابری و انسانیت و یگانگی و از این مزخرفات می دهد! حقا که اگر امروز توده ای ها و چپ ها حاکمیت را در دست داشتند وضعیتمان ده برابر بدتر از الان بود!
آنهایی که با شنیدن این اسم های قشنگ باکلاس دور و دراز جوزده می شوند ، خرند ، خرهایی که خیلی زود ملعبه ی دست مشتی آدم آشغال تر از خودشان شده اند!
کمونیست بودن در قرن بیست و یکم خریت محض است ، همین! اینجا دیگر نمی خواهم روشنفکرانه حرف بزنم ، معتقدم همه ی این "ایسم" های لعنتی خزعبلاتی هستند که یک مشت آدم آشغال توی مغز ما کرده اند. و اگر یک روز ملت خر شوند و گول این ها را بخورند ، باز هم حقا که خرند و لیاقت دموکراسی را ندارند ، پس همان بهتر که سایه ی دیکتاتوری بر سرشان باشد. تا چشمشان کور شود!

این همه حرف...

 دلم انگار می خواهد بکپد از این همه حرف ، اما دریغ که واژه برای گفتن نیست ، پس سکوت می کنم و سکوت... فکرها و حرف ها هی می آیند و می روند ، یک دقیقه ول کن نیستند ، نمی گذارند راحت باشی ، و من منتظرم ، تا زبان پیدا کنم ، و آن وقت است که قصه ها خواهم گفت...

دلشوره

۱-اینجا شیراز است ، جایی شبیه به خانه ، صدای من را از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید!
من ، یکی از علاف ترین آدم های دنیا هستم (گونه ای که تقریبا در نوع خودش نادر است) ، می گویند این روزها نسل ماها رو به انقراض است ، درست عین دایناسورها ، گفته می شود این گونه ی عجیب نمونه اش فقط در شیراز پیدا می شود. به گفته ی محققان ، این گونه ، تمام ویژگی های یک شیرازی اصیل را در خود دارد.
۲- خارج از شوخی ، ساعت ۱۰ و ربع است ، و من از این کتاب دینی لعنتی فقط نصفش را خوانده ام. خدایا! رحم کن! نمی خواهم بیافتم!
۳- امشب بساط شب زنده داری است و احتمالا وبگردی ، من هم که این روزها معتاد اینترنت شده ام.
۴- امشب هم باز از آن شبهای مهتاب است که شاعر می گوید حبیبم رو می خوام! دلم هوای حبیب کرده! چه قشنگ می خواند "من مرد تنهای شبم"
۵- و من ، مرد تنهای شبم که خسته از این کتاب دینی لعنتی اینجا آمده ام. صدای عزاداری و طبل و سنج از آن بیرون می آید. هر شب این دسته ها تا نیمه های شب ، از وسط خیابان می گذرند. یکی نیست بگوید: خب خدا پدر و مادرتان را بیامرزد! عبادتان قبول! اصلا شما بهشتی شدید! خواب را به دهان ما حرام نکنید!
۶- رختخواب ها گوشه ای تلنبار شده ، حس پهن کردنشان نیست ، همانطور که صبح ها تنبلیم می آید جمعشان کنم.
۷- آآآآآآآاوووووووه ه ه ه ه ه ه! این خمیازه ی من بود.
۸- دیگه چی بنویسم؟ قصه ی هزار و یک شب خوب است؟ عجیب دلم تنگ نوشتن است. الان سه- چهار ماهی می شود که چیز جدی جدیدی ننوشته ام ، شاید از تنبلیم بوده ، شاید واقعا وقتش نبوده ، شاید تخیلم را ، کودکیم را گم کرده ام ، شاید هم باید منتظر باشم... امشب دلم هوسش را کرده!
۹- جای شما خالی ، خیلی وقت بود شام سنگین نخورده بودم ، امشب خیلی چسبید! خدا می داند امشب چه خوابهایی ببینم.
۱۰- الان که می بینید هی چرت و پرت می نویسم برای این است که حوصله ام نمی شود از پای سیستم بلند شوم دوباره بشینم درسم را بخوانم! بابا اگر من نخواهم................ به کی باید بگویم؟
۱۱- ای خدا! خودت حال و روزم را می دانی! نامرد بگو دیگر چقدر باید منتت را بکشم؟ کمکم کن ، که بدون کمک تو هیچی نیستم و هیچ کاری نمی توانم بکنم... خداجون! قربون معرفتت! خیلی تنهام!
پی نوشت: این بند آخر را لازم نیست بخوانید ؛ یک چیزی است بین خودم و خدا ، به شما مربوط نمی شود.
پی نوشت ۲: من ذاتا آدم مودبی هستم ، اما وقتی این کامنت های تبلیغاتی کپی پیستی را می بینم دلم می خواهد هر چی حرف نامربوط از دهنم در می آید نثار این ها کنم!

در باب جامعه پذیری


عبارت جامعه پذیری" لفظی است که برای آموزش ها و به عبارتی فرو کردن هر چیزی که می خواهند توی مغز آدمها به کار می برند! (پایگاه اینجور کارها معمولا مدرسه است) به عبارتی ، جامعه پذیری همان اصطلاح مودبانه ی "چوق چپانی" توی سر آدم است! اما این جامعه پذیری به قول شیرفرهاد بعنیییییی چه؟
۱- خب ، طبیعی است که آدم "جامعه پذیر" می شود! یعنی چی؟ یعنی یک بره کاملا معصوم و مظلوم و البته مطیع ، که خدای نکرده عمل ناشایست ازش سر نمی زند.
۲- جامعه پذیری یعنی درست کردن آدم ماشینی! آدم هایی که عین ماشین ، همه چیزشان برنامه ریزی شده است ، از حرف زدن و راه رفتنش گرفته تا گلاب به رویتان دستشویی رفتن و ...!
۳- جامعه پذیری یعنی درست کردن یک آدم کاملا معتقد به چیزهایی که "ارزش" می دانند و جامعه پذیری یعنی پرورش آدمهایی که عین چوب خشک می شوند. یعنی انقدر فکرشان بسته می شود که هر چی بهشان ور بروی ، عوض نمی شوند و وقتی به حقیقت تلخ و البته شکننده می رسند ( اگر برسند) طبیعی است که عین چوب خشک می شکنند!
۴- جامعه پذیری یعنی سرت را پایین بیاندازی و راه پدرانت را بروی (دور از جان عین بز) .
۵- و نهایتا جامعه پذیری یعنی این که به تو بفهمانند که بله! حقیقت این است و یا معتقد باش یا برو به جهنم! غافل از آن که حقیقت آنقدر گنده است که دستشان بهش نمی رسد. البته بعضی هستند که دیگر آخرهای عمرشان ، دم مردن می فهمند که هیچ چیز نمی فهمیده اند ، و در واقع تمام این مدت ، دچار جهل مرکب بوده اند.
خدایا! اگر خوب است ما را هم جامعه پذیر کن که اینقدر درد نکشیم!

برای مردی که می جنگد

عکس: عرفان نجف آبادی۱- پاییز ۸۵ بود ، کلاس های فشرده ی روزنامه نگاری. از صبح ساعت هشت ، نه می رفتیم تا غروب ، پدرمان درمی آمد! اما همه این ها یک انگیزه قوی داشت ، و آن نشستن سر کلاس سیروس رومی بود. آن روزها هنوز با استادمان زیاد آشنا نبودیم. یادش بخیر او به ما "ساختار مطبوعات" را درس می داد. در هر حال آن کلاس ها گذشت و شاید ما در خاطر رومی نماندیم ، اما ، از آن جمع سی- چهل نفره ، حداقل آنهاییمان که بعدا خبرنگاری را ادامه دادیم رومی را فراموش نکردیم.
۲- تابستان پارسال ، بازار کتاب شیراز کنار مجتمع MRI ... روزهای تابستان من در بازار تابستانه کتاب گذشت و باز انگیزه قوی من ، برای شرکت در همه این برنامه ها ، او بود. رومی ، بیشتر وقت ها ، متواضعانه ، بدون این که ژست یا قیافه بگیرد ، هر سوالی داشتیم کمکمان می کرد و هرجا نیاز داشتیم دستمان را می گرفت. یادم نمی رود همین دو سه ماه پیش بود که از دفتر روزنامه ، به مناسبت روز خبرنگار با شماره اش تماس گرفتم ، و وقتی گوشی را برداشت و من را شناخت گفت: " اتفاقا این گزارش آخرت را هم خواندم ، خیلی خوب بود ، ولی..."
و به سادگی راهنماییم کرد و وقتی از او خواستم به مناسبت روز خبرنگار یادداشتی درباره ی نشریات زرد بنویسد ، باز هم فروتنانه قبول کرد و روز بعد ، سه صفحه یادداشت از سیروس رومی دست من بود ، و من یادداشت را توی کیفم گذاشته بودم و بعد آنقدر فکرم درگیر مسائل مختلف شده بود که یادم رفته بود یادداشت ها را کار کنم و هنوز فکرش را هم که می کنم از خودم خجالت می کشم!
۳- ۱۷ مرداد امسال ، سیروس رومی با دست خودش لوح تقدیر روزنامه نگارهای برگزیده را می چید و آماده می کرد (عکس بالا همان موقع گرفته شده) و با دست خودش آنها را اهدا می کرد. او مردی است که عمرش را ، جوانیش را پای مطبوعات گذاشته ، از سردبیری روزنامه های فارس گرفته تا راه اندازی دانشکده خبر شیراز ، و بسیاری روزنامه نگاری فارس را مدیون رومی می دانند.
رومی می گوید: خیلی از آنهایی که اولین بار خودم دستشان را گرفتم و به مطبوعات واردشان کردم ، امروز به منتقدان من تبدیل شده اند و این روزها حتی سراغم را هم نمی گیرند!
۴- پیر مطبوعات فارس ، اما این روزها حال و روز خوشی ندارد. او که پارسال دامادش را از دست داده بود ، و چندین ماه پیش مادرش را ، حال در سوگ مرگ دختر به عزا نشسته ، اما رومی معتقد است نباید خودش را در چنین شرایطی ببازد. امروز وقتی با یکی از دوستان برای عیادتش رفته بودیم ، بر خلاف همه تصوری که داشتم ، لبخند او را دیدم و آرامشش را که به راحتی می گفت: " روزهای اول برایم خیلی سخت بود ، دختری را که بیست و چند سال بزرگ کرده ام ، از ته قلبم دوستش دارم ، دیگر نیست... اما بعد کم کم منطقم به احساسم غلبه کرد و هر چقدر فکرش را کردم دیدم سرنوشت همه ی ما مرگ است  و به قول معروف خون دختر من هم رنگین تر از دیگران نیست!"
۵- او مردی است که جنگیده و می جنگد. معتقد است نباید در زندگی تسلیم مشکلات شد. رومی می گوید: " حداقل فرقی که ما مطبوعاتی ها باید با مردم عادی داشته باشیم این است که در برابر مشکلات تحمل کنیم و به راحتی تسلیم نشویم."
و این گونه است که این مرد همچنان می جنگد. شخصا آرزوی روزهای بهتری را در آینده ی نزدیک برای او دارم.

دستیار شیطان

خواهر کوچکم کلاس سوم دبستان درس می خواند و تازگی ها برایشان جشن تکلیف گرفته اند. امروز به من می گوید: " داداش تو دستیار شیطانی!"
شاخم در می آید: "چرا؟"
- چون هیچوقت نماز نمی خوانی!
بیشتر شاخم در می آید: کی این حرف ها رو یادت داده؟
ژست می گیرد و می گوید: خانم معلممون میگه هر کی نماز نخونه شیطون گولش زده و دستیار شیطانه!
خوب است والله! فقط دستیار شیطان نبودیم که شدیم!

چرا خودمان را توجیه می کنیم؟

۱- دیشب تلویزیون صدای آمریکا - این روزها الحمدلله همه تو خونه هاشون ماهواره دارن- در برنامه میزگردی با شما ، مناشه امیر ، تحلیلگر اسرائیلی ایرانی الاصل را دعوت کرده بود تا درباره ی بحران اخیر نوار غزه صحبت کنند ، و آقای امیر هم وقیحانه ، همه جنایت های اسرائیل در شهر غزه و کشتن کودکان و زن ها و مردم بیگناه دیگر فلسطینی را به راحتی توجیه کرد. مدیر سابق بخش فارسی رادیو اسرائیل - که اتفاقا مسئول سایت وزارت امور خارجه اسرائیل هم هست- علت همه این درگیری ها را اقدامات حماس دانست و حمله به غزه را جواب خوبی به موشک پراکنی های حماس به شهرهای اسرائیلی عنوان کرد. مجال بحث کردن درباره درست یا غلط بودن صحبت های آقای امیر نیست ، چون هر عقل سلیمی و هر چشم بینایی  که البته بدون عینک دودی تعصب به قضایا نگاه کند ، متوجه می شود که تحت هیچ عنوان نمی شود کشتارهای اخیر را توجیه کرد. 
۲- این فقط آقای مناشه امیر و دوستانشان در روزنامه های اسرائیلی نیستند که کارهای اخیر اسرائیل را در نوار غزه توجیه می کنند. همین دیشب داشتم با یک دوست قدم می زدم و بحث درگیری فلسطین و اسرائیل پیش آمد. او هم به راحتی اینجور استدلال می آورد که : "خب تقصیر خود فلسطینی هاست ، دوهزار سال پیش اجدادشان این زمین ها را از چنگ صاحبان اصلیشان که همان یهودی ها هستند درآورده اند و حالا باید تواسش را ببینند!"
۳- اما راستی چه دلیلی دارد که یک ژورنالیست اسرائیلی که خودش را مدافع دموکراسی و حقوق بشر می داند ، اینجور به راحتی نقض آشکار حقوق بشر را توسط دولتش انکار کند؟ همین سوال می تواند مقدمه خوبی برای خیلی سوال های دیگر باشد.
۴-در واقع این توجیه کردن ها فقط یک واکنش دفاعی است در برابر واقعیت هایی که برایمان تلخ است و نمی توانیم باور کنیم. همانطور که باور کردن این واقعیت که در ایران حقوق بشر نقض می شود برای خیلی از پدران ما که سی سال پیش شعار "مرگ بر شاه" می دادند سخت است ، باور کردن این واقعیت که دولت اسرائیل مرتکب انواع جنایت ها در نوار غزه می شود هم برای تحلیلگران اورشلیم سخت است. بنابراین کاملا طبیعی است که هر دو طرف سعی می کنند توجیه کنند و استدلال بیاورند و کارشان را منطقی جلوه دهند. این طرف ، تلاش می کنند بگویند ما اصلا در کشور ، زندانی سیاسی نداریم و آنها هم که زندانی شده اند جاسوس آمریکا بوده اند ، و آن طرف سعی شان بر این است که بگویند: خب ، تقصیر خودشان بود! ما هم با مردم فلسطین جنگی نداریم ، اما خود به خودی و اتفاقی توی جنگ مردم بیگناه هم ممکن است کشته شوند!
۵- در واقع علت اصلی همه این توجیه کردن ها و توجیه کردن ها ، رادیکالیته است. خواه این رادیکالیته اسلامی باشد ، خواه میهن پرستانه و خواه مارکسیستی!
و در واقع همین رادیکالیته است که از اول تاریخ تا امروز باعث شده که انواع جنایت های ضدانسانی توسط خیلی از دولت ها صورت بگیرد و به راحتی توجیه شود تا به فراموشی سپرده شود.
بخاطر این تعصب و رادیکالیته است که در ایران ، روزنامه نگاران به اتهام تشویش اذهان عمومی و توهین به مقدسات دستگیر می شوند ، در کوبا برای جلوگیری از تاثیرات منفی تبلیغات امپریالیستی آمریکایی ، کسی در خانه اش حق داشتن کامپیوتر شخصی ندارد ، در اروپا بخاطر این که خدای نکرده به جمعیت یهودی ها توهین نشود ، کسی حق تحقیق درباره ی مسئله ی هلوکاست را ندارد ،در آمریکا ، هیچ تشکل سیاسی اسلامی حق فعالیت ندارد تا مبادا زمینه فعالیت تروریستی فراهم شود ، و نهایتا در اسرائیل روزنامه ها مقصر همه کشتارهای غزه را جنبش حماس می دانند!
۶- روشنفکری و آزاداندیشی یعنی چه؟ راستی تا امروز تعریف دقیقی از روشنفکر به جامعه ارائه شده؟ به نظر من روشنفکر و آزاداندیش واقعی کسی است که دست و پایش را با طناب یک تفکر خاص نمی بندد ، کسی است که دل به هیچ "ایسمی" نبسته و در واقع ، عینک دودی یک تفکر و یک ایدئولوژی ،چشمهایش را روی حقایق کور نکرده. 
در واقع ، روشنفکر واقعی کسی است که اگر چه نمی تواند بی طرف باشد ، اما بی طرفانه تاریخ را قضاوت کند و در پرتو همین بی طرفی است که رادیکالیته کمرنگ و کمرنگ تر می شود و آزاداندیشی واقعی ، جای خودش را پیدا می کند.



 

حرفه ای

موسیقی متن بی نظیر ،معروف و پرطرفدار فیلم حرفه ای ساخته Ennio Morricone
یکی از چیزهایی که توی بعضی شرایط خاص خیلی جوزده ام می کند ، موسیقی است. البته این را هم بنویسم که روی موسیقی خاص خودم همیشه وسواس داشته ام ، اما بعضی موسیقی ها همانطور که نوشتم وقتی از لحاظ روحی شرایط خاصی داشته ام ، عجیب عوضم کرده!
یکی از این موسیقی ها همین آهنگ chi mai موسیقی فیلم حرفه ای ، ساخت انیوموریکونه است. فیلم با بازی ژان پل بلموندو و سناریوی قشنگ خاص خودش زیباست ، اما در واقع نقطه قوت این فیلم همین موسیقی است که حتی چند جایزه مهم هم برده.
به هر حال لینک داونلود این آهنگ را اینجا گذاشتم تا اگر خواستید بردارید.

قدم به قدم با زمستان

۱- زمستان هم آمد ، اما توی این شیراز لامذهب برف که نمی آید که ما یک روز تعطیل باشیم!
درخت ها این روزها لخت لخت شده اند ، راستی شما می دانید توی این سرما چطور تحمل می کنند؟ من که نمی دانم! لابد به سرما عادت کرده اند!
۲- ده- بیست تا کتاب پشت  دستم مانده که می خواهم بخوانم ، ولی حوصله ای نیست... از "زمین نوآباد" شولوخوف گرفته تا "ستون پنجم" ابراهیم نبوی.
کتاب ها هم حالا دارند روی طاقچه خاک می خورند ، ماشین تحریر من هم همینطور... دو سه است ننوشته ام و وجدان درد عذابم می دهد. نوستالژی ماشین تحریر و کاغذ را که داخلش می گذارم و یکی یکی کلیدهایی که با تق تق انگشت هایم حرف ها را روی این کاغذهای بیچاره حک می کنند! چه دردی می کشند کاغذها...
۳- امشب با یک دوست تلفنی حرف می زدم ، ناسلامتی زنگ زده بودم که حالم عوض شود ، که این یارو هم سیگنال منفی می داد! 
۴- راستی تا حالا شده از خودت بدت بیاید؟ گاهی دوست داری فریاد بکشی ، زمین و زمان را زیر و رو کنی ، دنیا را عوض کنی ، جلو طوفان بایستی ، اما انگار بختک سفت سینه ات را چسبیده و هی به زمین فشارت می دهد ، و تو توی این آرامش فلج کننده داری خفه می شوی!
و آن وقت دور و برت را که نگاه می کنی از خودت بدت می آید! اینجور وقت ها دوست داری سرت را به دیوار بکوبی ، اما نه ، تو باید زجرکش بشوی! 
۵- اما زندگی انقدرها هم بد نیست ، آنقدر می جنگی و می مانی تا میمیری! فقط صد سال اولش سخت است!
 

 

خستگی ، خستگی و باز هم خستگی...

چی باید بنویسم به نظر شما؟ یعنی حرفی برای گفتن دارم؟
این وبلاگ هم انگار فقط شده غمنامه! همین! چند روز پیش توی روزنامه ی خودمان دیدم صفحه ی آخر مطلبی درباره ی یک بیماری به اسم "افسردگی فصلی" نوشته بودند ، به خودم گفتم نکند درد من هم همین است! 
 این چند ماهه اخیر زندگی من پر از بالا و پایین های خرد کننده بود و البته پر از اشتباه...
اشتباهاتی که فقط داغونم کرد ، همین! و البته توی همین اشتباهات بود که خیلی درس ها گرفتم. اما بالاخره این که این روزها زندگی آرام و غمگین است ، آرام و خسته کننده...
خدایا ، یعنی می شود یک بار دیگر قیافه سبز بهار را ببینم؟