خیلی خطرناکه حسن!

۱- بالاخره رفتم سر جلسه امتحان کذایی ، نشستم پشت میز و با همه قدرتی که داشتم پاسخنامه کذایی را قهوه ای کردم تا یادگاری باشد از من در تاریخ! از سالن امتحان آمدم بیرون ، نقس عمیقی کشیدم و هوا را با همه قدرتم قورت دادم.
جالب است ، چون "ف" هم بعد از امتحان همان احساس من را داشت ، یکجور پوچی لذتبخش! به میمنت تمام شد آزمون لعنتی ، رفتیم فلکه گاز هات داگ تنوری زدیم ، بعدش هم پارک آزادی و دست آخر یک موزیک فروشی باحال توی بازار انقلاب که هر آهنگی فکرش را بکنی دارد ، و از آنجا که دیروز من به معنی واقعی کلمه ، خدای شانس بودم یکی از آن آلبوم هایی که مدت ها دنبالش بودم پیدا کردم.    
۲-  کیف لکنته درب و داغونم را بعد از عمری گذاشتم کنار ، یکی از آن کیف های بنددار ساده خریدم که کشته مرده شان هستم ، از آن کیف هایی که به آدم یک جنبه جدید خاصی می دهند. یکجوری که به قول فرهاد جعفری "آدم حس می کند حتما باید کار مهمی انجام بدهد" (نقل به مضمون).
۳-پیانوی لاچینی را گذاشتم و خودم را پرت کردم روی تختخواب جلو باد کولر. اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد ، از آن خواب های عمیق لذتبخش که خیلی وقت بود طعمش را نچشیده بودم ، بدون این که هیچ خواب مزخرفی ببینم یا هیچ آدم مزخرفی خیال مزاحمت به سرش بزند.
۳- یک شاعری بود که می گفت
"آرامش دوگیتی تفسیر این دو حرف است/ سیگار بعد چایی/چایی بعد سیگار" 
اهل قسمت سیگارش که خوشبختانه  هنوز نیستم ، ولی خب چایی واقعا معجزه می کند ، مخصوصا وقتی دو سه ساعت درست خوابیده باشی. گاهی فکر می کنم توی چایی یک احساس فلسفی خیلی عمیقی هست (خیلی روشنفکری حرف زدم مثلا!:)) ،ولی خب ، کلا تمام شدن این امتحان کثافت ، به علاوه کیف جدید به علاوه خواب دو-سه ساعته با چاشنی چایی داغ باعث شد خود به خود حس کنم خیلی آدم مهمی هستم و باید حتما یک کار مهمی انجام بدهم! 
۴- تیر و مرداد که با این درسهای مزخرف گذشت ، برای شهریور اما تصمیم جدی دارم خودم را توی کتاب و موزیک و فیلم و روزنامه خفه کنم! فکر می کنم اینجوری تا اول مهر تا حدودی ارضا شده باشم!

پی نوشت: میگن مدرسه ها و دانشگاه ها بخاطر آنفولانزا و این حرفها قراره تعطیل بشن. کسی از صحت و ثقم این ماجرا خبر نداره؟ فهمیدین قضیه رو به منم حتما بگین. وای ، آنفولانزا ، مدرسه ، دانشگاه ، خیلی خطرناکه حسن...!

کابینه جدید و نگاه جنسیت محور

 محمود احمدی نژاد رسما از حضور سه زن در کابینه جدید خود خبر داد ، تا طلسم حضور زنان در پست های کلیدی نظام  بعد از سه دهه شکسته شود. حضور "زنان وزیر" در کابینه دولت دهم ، از شعارهایی بود که پیش از برگزاری انتخابات خرداد ماه ، از سوی دیگر کاندیداها به صورت جدی مطرح شده بود ، تا جایی که یکی از وعده های انتخاباتی مهدی کروبی ، حضور جمیله کدیور به عنوان اولین وزیر زن تاریخ جمهوری اسلامی ایران در دولت وی بود. حالب اینجاست که در شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد هیچ اشاره ای به این مسئله نشده بود ، و خیلی از تحلیلگران اصلا انتظار این سنت شکنی را از سوی مردی مثل احمدی نژاد پیش بینی نمی کردند.
اما این پرسش که چرا چنین ایده ای ، امروز به شکلی کاملا غیرمنتظره بدست دولت اصولگرا عملی می شود ممکن است پاسخ های مختلفی داشته باشد و از ابعاد مختلفی می توان به آن نگاه کرد:
۱- خیلی ها می گویند ، یکی از دلایل مهم پیروزی احمدی نژاد در انتخابات سال ۸۴ ، مطرح شدن او به عنوان یک "نماد تغییر بود". "تغییر" همیشه جذاب است ، به وِیژه در میان قشر جوان تر. قشری که همیشه منتظر تغییرند ، تغییر برای حرکت به سمت یک وضعیت بهتر.
حضور وزرای زن در کابینه ، به عنوان امری بی سابقه ، نمادی است از تغییر نگاه سنتی حاکمیت به نگاهی مدرن و متفاوت از گذشته ، و طبعا این برای بخش زیادی از مردم ممکن است جذاب و امیدوارکننده باشد. بنابراین ، یکی از ابتدایی ترین پاسخ هایی که برای پرسش مطرح شده می توان یافت ، تلاش آقای احمدی نژاد است برای تغییر نگاه بخش عمده ای از مردم نسبت به دولت دهم. به عبارت بهتر ، این حرکت می تواند گامی باشد برای بهبود نگرش منفی ایجاد شده به دولت جدید ، بالاخص در جریانات سیاسی بعد از انتخابات.
حتی اگر انگیزه احمدی نژاد از اعلام حضور وزرای زن در کابینه جدید ، این بهره برداری سیاسی نبوده باشد ، مطمئنا خواه ناخواه اعلام این تصمیم ، در شکل گیری یک پایگاه مردمی برای دولت جدید ، تا حدودی موثر خواهد بود.
۲- اما به مسئله حضور زنان در کابینه ، فراتر از بازی های سیاسی باید نگریست. آیا این تصمیم رئیس جمهور ، می تواند نشانی از یک تغییر واقعا ریشه ای باشد؟ اگر از منظر حقوق و مزایای اجتماعی زنان به این مسئله نگاه کنیم ، در نظر اول می توان آن را گامی مثبت تلقی کرد.
با این حال ، مسئله وزارت زنان ابعاد دیگری هم دارد. یکی از نگرانی های بزرگی که اعلام این تصمیم ، با خود به همراه دارد تغییر نگاه "شایسته سالاری" به نگاه "جنسیت محور" است. این که یک زن ، به صرف "زن بودن" وزیر شود ، نه لزوما شایستگی و صلاحیت های فردی نگران کننده است و نتیجه مثبتی نخواهد داشت.
۳-  از منظر دیگری اما ، می توان همین "انتصاب به صرف زن بودن" را به نوعی تبعیض علیه زنان دانست. وقتی یک زن ، بدون این که مثل سایر "انسان" ها ، صلاحیت ها و توانایی هایش بررسی شود ،صرفا به دلیل هویت جنسیش ، به پستی مثل وزارت می رسد ، این یعنی که ما هنوز برای زن ، هویت انسانی طبیعی قائل نیستیم. قسمت جالب ماجرا اینجاست که وقتی "یک زن" به وزارت رسید ، دولت با افتخار مدعی می شود که گام های مثبتی برای "احیای حقوق زنان" برداشته شده. در حالی که وزیر شدن یا رسیدن به هر پست دیگری با توجه به صلاحیت ها و توانایی های کاری ، حق طبیعی هر شهروند است ، و قانونا زن و مرد نمی شناسد.به عبارتی ، این یعنی در کشوری مثل ایران ، هنوز هم به زن به عنوان "یک زن" نگاه می شود ، نه "یک انسان" ، و این یعنی حاکم بودن یک نگاه جنسیت محور.
اما از جنبه مثبت این تصمیم جدید هم نباید گذشت. به هر حال حضور چندین زن در کابینه جدید آقای احمدی نژاد ، یک تابوشکنی است ، و این می تواند زمینه ساز حضور پررنگ تر زنان در پست های کلیدی در آینده نه چندان دور باشد. خواه ناخواه ، با این اقدام جدید احمدی نژاد ، برای اولین بار شاهد ورود نوعی "نگاه زنانه" به کابینه خواهیم بود. نگاهی که می تواند دغدغه های بخش عظیمی از جمعیت کشور را بهتر از گذشته درک کند.
۴- آیا انتصاب چند زن در کابینه جدید احمدی نژاد را می توان یک حرکت پوپولیستی جذاب قلمداد کرد؟ قضاوت در این باره سخت است. اما بد نیست یک بار دیگر نگاهی به صحبت های رئیس جمهور در گفتگویش با صدا و سیما در مورد کابینه جدید بیاندازیم ، آنجا که احمدی نژاد جمله ای با این مضمون می گوید " از این به بعد آمادگی استقبال از زنان و جوانان را در کابینه دولت دهم خواهیم داشت..."
راستی چرا احمدی نژاد "زنان" و "جوانان" را کنار هم قرار می دهد و علت این تاکید رئیس جمهور روی "جوانان" چیست؟ شما چطور فکر می کنید؟

summer-presto

۱- از گرما خفه می شوم ساعت ۴ بعد از ظهر، ربع ساعتی دیر سر قرار می رسم ، ف.ر ، به اینجور بدقولی های من عادت دارد. امروز پنجشنبه است ، مثل همه پنجشنبه ها. پنجشنبه برای من یعنی علافی ، یعنی سرخوشانه بالا و پایین کردن خیابان های شهر ، و البته گپ زدن در مورد همه چیز ، از سیاست و فلسفه بگیر تا این روزمرگی های لعنتی. پنجشنبه بوی مهمانی های کوچک مجردی را می دهد. 
۲-داخل مجتمع عین دخمه موش تاریک است ، آسانسور ربع ساعتی طول می دهد تا برسد به طبقه هفتم. و مطابق معمول ، دو سه دقیقه ای دم در منتظر می مانم تا برود ، همه چیز را چک کند ، ببیند مرتب هست یا نه. مثل همیشه ، بوی گند تریاک مستاجر بغلی تا داخل اتاق می آید. اینجا یک تاریکی سبز عجیبی دارد. عادت ندارد مثل من غروب چراغ ها را روشن کند.
۳-بعضی کلاسیک ها ، به درد وقت هایی می خورند که آدم دنبال بهانه می گردد برای جوگیر شدن. مثل سمفونی۴۳ یا ۲۵ موتزارت یا یک قسمت هایی از "تابستان" ویوالدی ، یعنیtrack 6 چهارفصل. من  همیشه سعی می کنم به همه چیز "موزیکال" نگاه کنم ، و البته کمتر کسی این "نگاه موزیکال" را درک می کند. با همه اینها ، ف.ر از آن آدم های دلچسبی است که حس می کنی کنارشان راحتی ، شاید چون خودشان کم و بیش آدم های موزیکالی هستند. برای همین هم هست که اینجور وقت ها از جوگیر شدن ابایی نداری.
۴- و من با زیر و بم صداها زندگی می کنم ، که گاهی خفه می شوند ، گاهی اوج می گیرند ، گاهی صدایت می زنند ، انگار دارند از زندگی حرف می زنند... صداها ، شاید به زبان بی زبانی می گویند "مرگ را باید دور ریخت". مرگ را ریزریزش می کنم ، ولش می کنم داخل سطل آشغال. زندگی را باید چسبید.

پی نوشتی برای مامان بزرگ: هنوز هم قبولت دارم ، همانطوری که همیشه قبولت داشته ام. حیف که بخاطر این شغل مقدس لعنتی ، همیشه یا خاموشی ، یا در دسترس نیستی یا در بهترین حالتش جلسه ای. به هر حال نوه بی معرفتی نیستم...

"کار دلی"

 به قول یک دوست "کار دلی عجب کاری می شود" ، آن هم وقتی از همه وجودت ، همه تواناییت برای کار مایه می گذاری... و "روزنامه نگاری" به شکل حرفه ایش برای ما یک کار دلی است ، وقتی بستر روزنامه نگاری حرفه ای فراهم می شود ، حاضری بخاطرش خیلی چیزها را تحمل کنی ، حاضری پای مطلبی تا ۴ صبح بی خوای بکشی ، حاضری صد بار پله های روزنامه را برای یک مصاحبه بالا و پایین کنی ، و حاضری خستگی لذت بخشش را به جان بخری. 
این روزها درگیر یک "کار دلی" هستم ، از آن کارهایی که همه وقتم ، انرژیم را پایش گذاشته ام ،تا به هر شکل "سنگ تمام گذاشته باشم" ، و البته ماحصل همه این کارها پنجشنبه ها روی کیوسک ها می آید. و برای اینجور کاری اگر نتوانم از صفت "حرفه ای" استفاده کنم ، لااقل آن را "تلاشی برای حرفه ای بودن" می دانم. درباره این کار جدید بعدا بیشتر خواهم نوشت...

پی نوشت: روزهای حساسی است با این درس های لعنتی...

برداشت آزاد: "مَکَروا و مَکَراللهُ و اللهُ خَیرِالماکِرین"...

چرا متنفرم؟

خسته از سه ساعت سر کلاس نشستن ، خودم را پهن کردم روی صندلی جلو تاکسی. راننده رپ گذاشته بود. دو سه دقیقه بعدش ، یک "پشمی" سوار تاکسی شد ، یعنی درست پشت سرم نشست. هنوز نفس تازه نکرده ، به نواری که داشت پخش می شد اعتراض کرد ، که غیرمجاز است و حرام. راننده کاست را داد دست خودش که ببیند مجاز است  و شرعا اشکالی ندارد. ضبط صوت را چرخاند روی موج رادیو. مسافر پشت سری بدجوری گیر داده بود، سوزنش گیر کرده بود روی خزعبلات اخلاقی-اعتقادی در تقبیح موزیک گوش کردن و این حرفها ، ول کن هم نبود.
همیشه سعی می کردم خونسرد باشم ، سعی می کردم دموکراتیک رفتار کنم ، ولی حس کردم واقعا دست خودم نیست، اعصابم زیادی داشت خرد می شد ، قاطعانه پریدم وسط حرفش: "مزخرفه!"
بیچاره طرف بدجوری جا خورد. محترمانه تاکید کردم "صحبت هاتون واقعا مزخرفه!" 
از شوک اولیه که درآمد ، محترمانه پاسخ داد که "مزخرف خودتی". بحثمان شد ، طرف دوباره سوزنش گیر کرده بود. بالاخره دوتایی مان خسته شدیم و ساکت. نمی دانم چرا ، ولی توی آن لحظه های خاص ، عمیقا یکجور حس تنفر خاصی بهم دست داده بود.
از تاکسی که پیاده شدم ، اعصابم که آرام شد یادم افتاد به آن لحظه ها ، و حرفهایی که واقعا از روی نفرت زده بودم. از خودم خجالت کشیدم: "یعنی من انقدر بدجنس شده ام؟"
بعد از خودم پرسیدم که "چرا من باید از یک آدم عادی ، مثل خودم که فقط مثل من فکر نمی کند ، و اتفاقا ممکن است آدم خوب و ساده ای هم باشد متنفر باشم؟" و متقابلا چرا او باید از من نفرت داشته باشد ، چون طرز فکرم متفاوت است؟ و این که اگر برمی گشتیم به چهل سال پیش ، باز هم ممکن بود دو تا آدم توی تاکسی ، سر دو تا اعتقاد مسخره اینطور با هم مشکل داشته باشند؟
چقدر ایدئولوژی بین ماها فاصله انداخته...

فلش بک: " بچه ها از مینی بوس پیاده می شوند ، پشت لب هایشان سبز نشده هنوز ، کلاشینکوف دستشان گرفته اند ، باتوم بسته اند به کمربندهایشان. آنها "بسیجی" اند. همسن خودمند ، شاید کمتر ، بچه ها اما حالا دیگر بچه نیستند. یاد تکه ای شعری می افتم که یغما گلرویی در مقدمه یکی از ترجمه هایش نوشته بود:
باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم و گلوله زیباتر است!
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود!
هنوز هم با مشتی نخ کاغذی می شود به گیس طلای خورشید رسید!
کودکی که با مسلسل بازی کند ،
                     جهان را نجات نخواهد داد! "

چراغ ها را من روشن می کنم

۱- جامعه شناس ها ، اسم ماها را گذاشته اند "بچه های کلید به دست". یعنی بچه هایی که همیشه ی خدا در خانه که می رسند هیچکس نیست آیفون را بردارد ، برای همین همیشه خدا صدای جلینگ جلینگ دسته کلید از جیب شان بلند است. خدا به داد وقتی برسد که بچه های کلید به دست یادشان برود کلید با خودشان ببرند ، آن وقت مجبور می شوند مثلا وسط وسط بعد از ظهر همسایه پایینی یا صاحبخانه را از خواب بپرانند ، بعدش صدای عصبانی خواب آلودی از پشت آیفون شنیده می شود و دست آخر البته در با کلی اوقات تلخی باز می شود.
۲- کلید به دست بودن البته با همه دردسرهایش بد هم نیست. مثلا یکی از مزایایش این است که خانه همیشه دربست در اختیار خودت است ، و این یعنی که اجازه داری هر غلطی خواستی بکنی ، می توانی هر وقت دلت کشید برای خودت چایی یا نسکافه دم کنی ، صدای موزیک را تا آخر بالا ببری ، یا لم بدهی روی کاناپه ی جلو تلویزیون بی بی سی نگاه کنی ، بدون هیچ سرخری که آرامشت را به هم بریزد.
۳- غروب که می شود ، چراغ ها را که یکی یکی روشن می کنم ، بر عکس خیلی ها که دلشان می گیرد ، روحم عجیب شاد می شود! غروب انگار یکجور آرامش خاصی دارد. برای من غروب همیشه با چایی داغ معنی پیدا می کند ، با رقص مجاری برامس ، یا بیکلام های ایرانی که زندگی آدم را جور دیگری معنی می کنند.  زندگی با همه دردسرهایش قشنگ است ، البته اگر بلد باشیم چطور از آن لذت ببریم.

پی نوشت: شاید این روزها کمتر به روز کنم. حس می کنم زیاد حرفی برای گفتن نیست.