چرا متنفرم؟
خسته از سه ساعت سر کلاس نشستن ، خودم را پهن کردم روی صندلی جلو تاکسی. راننده رپ گذاشته بود. دو سه دقیقه بعدش ، یک "پشمی" سوار تاکسی شد ، یعنی درست پشت سرم نشست. هنوز نفس تازه نکرده ، به نواری که داشت پخش می شد اعتراض کرد ، که غیرمجاز است و حرام. راننده کاست را داد دست خودش که ببیند مجاز است و شرعا اشکالی ندارد. ضبط صوت را چرخاند روی موج رادیو. مسافر پشت سری بدجوری گیر داده بود، سوزنش گیر کرده بود روی خزعبلات اخلاقی-اعتقادی در تقبیح موزیک گوش کردن و این حرفها ، ول کن هم نبود.
همیشه سعی می کردم خونسرد باشم ، سعی می کردم دموکراتیک رفتار کنم ، ولی حس کردم واقعا دست خودم نیست، اعصابم زیادی داشت خرد می شد ، قاطعانه پریدم وسط حرفش: "مزخرفه!"
بیچاره طرف بدجوری جا خورد. محترمانه تاکید کردم "صحبت هاتون واقعا مزخرفه!"
از شوک اولیه که درآمد ، محترمانه پاسخ داد که "مزخرف خودتی". بحثمان شد ، طرف دوباره سوزنش گیر کرده بود. بالاخره دوتایی مان خسته شدیم و ساکت. نمی دانم چرا ، ولی توی آن لحظه های خاص ، عمیقا یکجور حس تنفر خاصی بهم دست داده بود.
از تاکسی که پیاده شدم ، اعصابم که آرام شد یادم افتاد به آن لحظه ها ، و حرفهایی که واقعا از روی نفرت زده بودم. از خودم خجالت کشیدم: "یعنی من انقدر بدجنس شده ام؟"
بعد از خودم پرسیدم که "چرا من باید از یک آدم عادی ، مثل خودم که فقط مثل من فکر نمی کند ، و اتفاقا ممکن است آدم خوب و ساده ای هم باشد متنفر باشم؟" و متقابلا چرا او باید از من نفرت داشته باشد ، چون طرز فکرم متفاوت است؟ و این که اگر برمی گشتیم به چهل سال پیش ، باز هم ممکن بود دو تا آدم توی تاکسی ، سر دو تا اعتقاد مسخره اینطور با هم مشکل داشته باشند؟
چقدر ایدئولوژی بین ماها فاصله انداخته...
فلش بک: " بچه ها از مینی بوس پیاده می شوند ، پشت لب هایشان سبز نشده هنوز ، کلاشینکوف دستشان گرفته اند ، باتوم بسته اند به کمربندهایشان. آنها "بسیجی" اند. همسن خودمند ، شاید کمتر ، بچه ها اما حالا دیگر بچه نیستند. یاد تکه ای شعری می افتم که یغما گلرویی در مقدمه یکی از ترجمه هایش نوشته بود:
باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم و گلوله زیباتر است!
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود!
هنوز هم با مشتی نخ کاغذی می شود به گیس طلای خورشید رسید!
کودکی که با مسلسل بازی کند ،
جهان را نجات نخواهد داد! "