من و ماه /2
گفتم که ماه به سلامتی ستاره ها بطری ویسکی اش را بالا رفت؟ که وقتی می خندید سبیل های آویزانش توی هوا تکان تکان می خورد؟
این ها را یادم نیست تعریف کردم یا نه. مهم هم نیست.
القصه ، تا چشم هایم به تاریکی عادت کند خیلی طول کشید ، یعنی اصلا نمی دانم چشم هایم باز بود یا بسته ، فقط یادم هست که وقتی دور و برم را نگاه کردم دیدم ستاره ها کلاه شان را به احترام ماه از سر برداشته اند و ماه ، همینطوری مغرور توی آسمان قدم می زند –در حالی که دستم را سفت توی دستش گرفته- صدای مارش نظامی از نقطه نامعلومی می آمد.
از ستاره ها گذشتیم ، کهکشان ها را دور زدیم. مشتری و مریخ سلام نظامی دادند. زهره دامن سفیدش را توی هوا تکان داد و گوشه چشمی آمد. ماه چشمکی زد که یعنی «بعدا» و برق شیطنتی توی چشم هایش درخشید.
رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به جایی رسیدیم که واقعا واقعا «هیچ» نبود و فقط کلمه بود و شاید کلمه هم نبود. قهقه ای زد و گفت: «میدونی اینجا کجاست؟»
با سر علامت منفی دادم.
«اینجا وسط وسط آسمونه. جایی که هیچ جا نیست. هر شب از اینجا اون پایینو دید می زنم.»
«عجب!»
گفتم که هیچ چیز نبود؟ حالا که فکرش را می کنم اشتباه کردم. دوربین چشمی بزرگی –شبیه تلسکوپ های خودمان- بود ، شیء عجیبی که نمی دانم آنجا ، وسط آسمان به چه کار می آمد.
«اینجا رو نگاه کن پسر...»
و به دوربین اشاره کرد. با احتیاط دوربین را برداشتم و به جای نامعلومی خیره شدم. نقطه عجیبی از زمین که در پوششی از مه گم شده بود. بعد تصویر کم کم واضح تر شد. آن پایین ، روی زمین ، کنار تک درخت پیری ، لب چشمه زوج جوانی عشق بازی می کردند ؛ زیر نور ماه.
- می دونی من برای چی زنده ام؟
سر تکان دادم.
- پس نمی دونی...
-. ....
-زنده ام که روشن باشن...خوابشون نبره... درد بکشن...می فهمی پسر؟ میفهمی؟
احمقانه سر تکان می دادم. و ماه صدایش را بالاتر می برد: «می خوام اذیت بشن...می فهمی لعنتی؟ می خوام درد بکشن ، درد...»
چشمهایش حالا خیلی ترسناک شده بود ، خیلی. من از این چشم ها می ترسیدم. از این که دیوانه ام کنند.
کم کم همه چیز را جور دیگری می دیدم.
+ remember the same night
پ.ن: این آهنگ هم مثل متن ضمیمه اش مشکل زیاد دارد. با این وجود ترجیح دادم همان شکل بداهه اش را اینجا بگذارم.
پ.ن۲: هشتاد و شیش حذف شد.
