شیش و نیم عصر ، از حافظیه می زنم بیرون ، دستهایم را فرو می کنم توی جیبها ، MP3 را می گذارم توی گوشم و مظلومانه گوشه خیابان منتظر می مانم برای تاکسی.
انگار امشب از قضا خوش شانسم ، اولین ماشینی که می رسد به مسیرم می خورد (در واقع به مسیرش می خورم) سوار می شوم و فرو می روم توی صندلی جلو. بعد تمام طول راه را در حالی که به غمگین ترین آهنگ های توی mp3 ام گوش می دهم ، به فکر کردن راجع به همه چیز می گذرانم. اجازه می دهم جریان سیال ذهنم به همه جا سرک بکشد ، آدمهای مختلف ، خیابان ها ، این سرماخوردگی لعنتی -که همه سهم من از پاییز است- و اتفاق های این چند وقته زندگی ام.
به اشتباهاتی که مرتب تکرار کرده ام توی این چند وقت ، به شکستن ها و عوض شدن هایم. این خیابان ها ، با همه شلوغی و پوچی شان ، همیشه حس خاصی را برای من داشته اند.
حداقلش گذر این همه آدم و ماشین است که بیشتر از همیشه احساس پوچ بودن همه چیز را بهم می دهد. هر چی به خیابان های مرکزی شهر -عفیف آباد و ...- نزدیک می شویم این حس تقویت می شود.
توی این چند وقته ، من در عین این که هیچ کاری نکردم خیلی کارها کردم -بی دلیل از متناقض حرف زدن خودم لذت می برم- خیلی جاها رفتم ، خودزنی کردم ، خودکشی کردم -به مفهوم نزدیک به کلمه- با خودم حرف زدم و سعی کردم متقاعدش کنم.
این را که می بینم خیلی آدم ها اصلا درد نکشیده اند نمی توانم هضم کنم. نمی توانم از زاویه دیگری راجع به زندگی فکر کنم. فکر می کنم سهم من از زندگی ، زنده بودنش بوده. بعد می بینم که چیزهای دیگری هم هست که گفتنی نیستند. بارها پر از «خواستن» شده ام و بعد همه این خواستن ها ، با آهی ، فوتی ، چیزی دود هوا شده اند. نمی دانم خواستن بهتر است یا نخواستن؟
سنگین بودن بهتر است -با درد کشیدن هایش- یا سبکی تحمل ناپذیری که منفجرت می کند؟
اصلا نمی دانم چیزهایی که عمیقا «می خواهمشان» ارزشش را دارند یا نه - که فکر کنم نداشته باشند- و بدبختی از همینجا می آید.
این که من چیزهایی را با همه وجودم می خواهم که بهشان هیچ اعتقادی ندارم.
این روزها ، هوا خنک تر شده و با وجود این سرما خوردگی و پولیپ دماغ لعنتی -که دو سه روز است زندگی ام را به گُه کشیده- خنکی خیابان ها بهم می چسبد. حالا کنج کافی نت نشسته ام و این عبارت های بی سر و ته را بی هیچ نظمی اینجا می نویسم.
راستش دارم خیلی عوض می شوم ، خیلی.
راستش عوض شدن ها برایم خیلی ترسناک است. نمی توانم «تغییر» را باور کنم. پیر شدن را باور کنم. جابجایی فصل ها را همینطور. سخت است ، خیلی سخت است ، خیلی...



پ.ن: دارد خرجم زیاد می شود ، باید بروم ، باید...