...

۱۷ تمام... این نیز بگذرد...

۲۶ اردیبهشت ، خوش می گذرد خفن!

فکر کن ساعت ۹ با خمیازه از خواب بلند شوی ، آن هم وقتی هیچکس خانه نیست. بدون دست و صورت شستن و بدون اجرای هیچ مناسک خاصی تلوتلوخوران خودت را به آشپزخانه برسانی و یک لیوان چایی داغ به خودت تعارف کنی، چایی داغ با شکلات سیاه سیاه اصل (که یک کمی هم ته مزه تلخ دارد). و بعد در حالی که استکان چایی ات را هورت می کشی ، به آهنگ "عروس تزار" کورساکف گوش کنی ، گوشه رختخوابت لم بدهی (درست مثل یک گربه چاق پشمالو) و داستانهای سلینجر را بخوانی.
و این تازه بخشی از برنامه است ، وقتی تا شب همه سرکارند ، یعنی تا شب هر غلطی خواستی می توانی بکنی ، هر جور ریخت و پاش و کثیف کاری که دلت کشید. (الان احساس یک بچه "بد" خجالت زده بهم دست داده) و تازه ، حوصله ات که سر رفت می توانی کیف و کلاه کنی و بزنی بیرون ، توی خیابان ها راه بروی و آدم ها را نگاه کنی ، و چقدر دیدن تفاوت آدم ها لذتبخش است ، این آدم های رنگارنگ...
می توانی یکسر بزنی کتابفروشی دانش ، می توانی ملاصدرا را قدم به قدم گز کنی ، می توانی زنگ بزنی به دوستی ، و بکشانیش توی خیابان ها و خیلی "می توانی" های دیگر... اما مهمتر از همه این است که می توانی روح اپیکور* را حسابی شاد کنی و لذت ببری. 
الان ، من لبخند اپیکور را توی قبر می بینم که دارد از تحقق نظریاتش مثل خر کیف می کند.

پ.ن: همه چی عالیه ، به جز این امتحانای لامروت که سه چهار روز دیگه شروع میشن...

*اپیکور: فیلسوف لذت گرای یونان ، پیشوای معنوی لذت گراها ، پدر بزرگوار لذت

۲۴ اردیبهشت ، و این روزمرگی مزخرف

خسته هستم ، یک کمی گیج. از ظهر تا حالا "ل" عین مگس دور سرم وزوز می کند ، نمی دانم چطور می شود گاهی ، چند ساعتی دهن این بچه ها را بست. دست و پایشان را بست بلکه کمی آرام بگیرند و آدم را عصبی نکنند. اصلا همه شان به طرز غریبی حرف می زنند ، آنقدر حرف زده اند امروز که الان سردرد گرفته ام.
عجیب روز بی وزنی بود امروز ، شاید سنگینی بی وزنش به کله ام فشار آورده. ساعت ها بی دلیل توی اینترنت چرخ زدم ، دنبال داونلود چند آهنگ که آخرش هم دستم بهشان نرسید. حس نوشتن هم نیست این روزها ، کامپیوترم سکته کرده ، حق هم دارد. الان دیگر باید فسیل شده باشد.
آقای "سردبیر" شاکی است که چرا سر نمی زنم، و من مانده ام چی باید بگویم. توی همه این مزخرفات، من دارم دنبال یک چیزی می گردم. یک چیز خاص که توی هیچکدام از این کتاب ها نمی شود پیدایش کرد. شرط می بندم هیچ فیلسوفی حتی بهش فکر هم نکرده باشد.
و بالاخره این واقعیت مزخرف ، این روزمرگی آشغال ، این امتحان نهایی کثیف که پنج شش روز دیگر شروع می شود: "حفظ کن برو امتحان نهایی بده"... (چند روز پیش این جمله را به یک نفر گفتم ، خیلی توی ذوقش خورد ، فکر کنم ازم قهر کرد)
سردردم دارد بدتر می شود ، آن طرف تر وزوزهای مزاحمی می آید  راجع به مزخرفات زندگی. کف زمین کتاب "دین و زندگی" سوم دبیرستان افتاده ، که باید حفظش کرد و رفت امتحان نهایی داد. روزهای مبهمی است ، روزهای عقیمی است که خودم هم نمی فهمم چطور می گذرد...

حیا و عفت ، الگوی خوب ، دوستیابی ، آراستگی ، شجاعت ،تعقل ، روابط اجتماعی ، رازداری ، انتقادپذیری ، حل مساله.... حالم از آدمای سالم به هم میخوره!

دارم به یه نتیجه فلسفی باحال میرسم: این که هر احمقی میتونه فیلسوف بشه ، و اساسا فیلسوف شدن هم کار احمقانه ایه.
میدونم با گفتن این حرفا دارم اصول شخصی خودمو می شکنم، ولی واقعیت اینه که «هنر» رسیدن به جنون واقعیه ، نه پیچ و تاب خوردن مسخره توی دالان های عقلانی احمقانه. اصلا هنر یعنی جنون ، جنونی که تو رو به نبوغ میرسونه ، چنونی که مکاتب عقلانی رو با همه مزخرفاتشون کنار میذاره. که تو رو به خدا میرسونه ، هر چند اون خدا رو خودت عقلا بارها انکار کرده باشی.
اصلا جنون یعنی همین ، یعنی یه بی منطقی ، یه توحش لذتبخش. جنون یعنی عرفان ، یعنی وقتی که داری یکی از سوناتهای بتهوون رو گوش میدی ، یا وقتی که به یه نتیجه فکری جدید می رسی و تقریبا ذوقمرگ میشی ، یا یه مسئله ریاضی پیچیده رو حل می کنی و برای خودت منطق ریاضی جدیدی می سازی ، جنون یعنی این که اصلا مسیر خود ریاضیات هم به عرفان ختم میشه. به قول راسل دنیای ریاضیات دنیای زیبایی موزیکالیه که نظم هندسیش تو رو به سمت عرفان میبره(این قسمتشو خودم اضاف کردم). منطق ، و به خصوص منطق ریاضی ، با همه عقلانیتشون ، از مفاهیم انتزاعی حرف می زنن. مفاهیمی که فقط تو یه عالم ماوراء درک شدنیه ، مفاهیمی که شکل کلی ، غایت و شکل آرمانی همه چیز هستن و مصداقشون رو فقط تو عرفان میشه ژیدا کرد.
آره ، من دارم بی منطق حرف می زنم ، چون حالم از این عقل لعنتی داره به هم می خوره ، حالم از این دنیای آشغال به هم میخوره که توش «جنون» نیست ، توش نبوغ نیست ، که آدماش مثل روبوتای یخ زده ای دائم دارن فکر می کنن و مث خر پیشرفت می کنن. آره ، من میخوام بگم که پیشرفت بشر هم وقتی از یه حدی گذشت اعصاب خردکن میشه و لجتو درمیاره. میخوام بگم که همه چی مزخرفه ، که با دنیای خیلی کثیفی طرفیم ، که آدما رویاهاشونو گم کردن ، مذهب رو گم کردن (مذهب عرفانی منظورمه نه مذهب عقلانی) ، همینطور خدا رو...
راستی ، یکی نیست بیاد اینجا ما رو نجات بده؟

هستی و نیستی*

پیش نوشت: این مزخرفات نتیجه تاملات چندروزه من است در ماهیت وجود و جاودانگی ُ هر چند بچگانه و ابتدایی ، فکر کنم ارزش خواندن را داشته باشد. توضیح این که خودم هم از اینجور عصاقورت داده نوشتن خوشم نمی آید.
***
مفهوم هستی در برابر نیستی شکل می گیرد و با وجود نیستی معنی پیدا می کند. اما آیا «نیستی» وجود دارد؟ و اگر وجود دارد ، ماهیت این «نیستی» چیست؟
شخصا به «نیستی» زیاد فکر کردم و سعی کردم تجسمش کنم. مثلا این که بعد از مرگ «من نیستم» ، اما همین که از شناسه «م» استفاده کرده ام یعنی باز برای خودم وجود قائل شده ام. از این رو معتقدم که «نیستی» به مفهوم مطلق وجود ندارد. یا حداقل تا امروز بشر نتوانسته این نیستی را با تمام وجود درک کند.
اما همین که ما بگوییم «نیستی» وجود دارد ، برای نیستی وجود قائل شده ایم که این خودش شکلی از هستی است. به عبارتی حتی در خلاء مطلق هم «وجود» هست. پس می توانیم بگوییم که «نیستی» مفهومی ندارد یا حداقل شکل دیگری از «هستی» است.
اما اگر «نیستی» نباشد ، «هستی» چه مفهومی پیدا می کند؟ مگر نه این که هستی در برابر نیستی شکل گرفته و این دو لازم و ملزومند؟ از سوی دیگری ، ما «تغییر» را به عنوان یک اصل همیشگی در طبیعت و در هستی پذیرفته ایم. اما بدون وجود خلاء مگر تغییر هم ممکن است؟ یک توپ گرد را در نظر بگیرید که توی جعبه ای پر از شن می اندازیم. تا وقتی که فضای جعبه از شن اشباع شده ، آیا این توپ می تواند حرکت کند؟ و مگر ذات تغییر عبارت از «حرکت» نیست؟
همه این مقدمات را گفتم تا به این نتیجه برسیم که می توان ماهیت جدیدی برای آنچه که عموم به عنوان «نیستی» می شناسند قائل شد.
برای رسیدن به این ماهیت ، بد نیست نیم نگاهی به علم فیزیک بیاندازیم.
یک روزی ، حدود نیم قرن پیش فیزیکدانان دست به آزمایش جدیدی زدند و سرعت الکترون های اطراف  هسته اتم را تحت شرایط خاص به طرز وحشت آوری بالا بردند ، عجیب بود ، آنها به کجا قرار بود برسند؟ دانشمندان ما ، در کمال تعجب دیدند که ذره های جدیدی ،  مثل بچه ای که تازه متولد می شود ، از داخل هسته اتم بیرون پریدند. ذره  هایی که به "پوزیترون" معروف شدند و بار الکتریکی هر کدام از آنها معکوس بار الکتریکی هر الکترون بود ، در واقع این ذره ها بار الکتریکی منفی داشتند.
پوزیترون ها از کجا آمده بودند؟ چطور ممکن بود به همین سادگی قانون پایستگی ماده نقض شود؟
پوزیترون ها ، شاید ماده نبودند ، در واقع ضدماده بودند. اما مگر ضدماده خودش نوعی از ماده نیست؟
می خواهم همین اصل را به «هستی» و به «وجود» تعمیم دهم. می دانیم که «وجود» ثابت و همیشگی است ، و قبلا به این نتیجه رسیدیم که «نیستی» مطلق نمی تواند وجود داشته باشد ، چون نیستی خودش شکل دیگری از هستی است. اما اگر ما «نیستی» را (آنچه را که عموم نیستی می پندارند) شکلی از ضدهستی پنداریم (چیزی شبیه ضدماده ای که فیزیک دانان کشف کردند) آیا این ما را به جواب کامل تری نمی رساند؟ در این صورت ، خود این ضدهستی را می توان شکل دیگری از هستی در نظر گرفت. مثلا به ازای «من» یک «منفی من» وجود دارد. به ازای «کتاب» یک «منفی کتاب» وجود دارد و همینطور به ازای «جهان» یک «ضدجهان»...
خیلی جالب شد ، چون از اینجا می توان به فرضیه وجود جهان های موازی بیشتر فکر کرد. از طرفی «ضدهستی» یا «ضدماده» صرفا یک اسم است ، بسا این که از نظر ساکنین جهان «ضدهستی» (آدمهایی که به ازای ما زندگی می کنند) ما موجودات «منفی» باشیم (دارد خیلی فان می شود!). در واقع ، ما به ازای ساکنین جهان موازی ضد«ضد منفی» هستیم ، و خب حاصل منفی در منفی هم که مثبت است. ساده تر بگویم ، فرض کنیم حد وسطی برای کلیه عالم وجود داشته باشد.یک طرف این حد وسط «مثبت ها» هستند و طرف دیگر «منفی ها» ، اما اصلا نمی شود گفت کدام طرف مثبت است یا کدام طرف منفی. چون هر طرف ، طرف دیگر حد وسط را از دید خودش می سنجد.
و باز یک نکته جالب تر ، این که اگر کل مجموعه «هستی»ها و «ضدهستی»ها ، «ماده ها» و «ضدماده ها» را به عنوان کل یک «هستی» واحد در نظر بگیریم ، آن وقت به ازای این هستی ، یک «ضدهستی» (نیستی) جدید شکل می گیرد و آنگاه ما یک مجموعه بزرگتر خواهیم داشت. این مطللب درباره همین مجموعه جدید هم صادق است و این روند تا ابد ادامه پیدا می کند... یعنی در دنیا «بزرگترینی» وجود ندارد ، منطقا عالم پایان ناپذیر است ، و این در فکر ما هم نمی گنجد.
به این ترتیب با توجه به وجود «ضدماده» می توان «تغییر» را توجیه کرد. به مثال توپ کذایی برمی گردم. اگر ما وجود ضدماده را بپذیریم ، پس به ازای توپی که ما در جعبه شنی می اندازیم فضایی خالی دقیقا به اندازه همان توپ وجود دارد تا توپ بتواند به حرکت خود در جعبه ادامه دهد.
 همینطور می توان درباره ادامه «وجود» بعد از مرگ نیز حرف زد. واقعیت وجودی ما بعد از مرگ نیست نمی شود. چون «نیست» وجود ندارد ، بلکه تغییر ماهیت می دهد. ممکن است به «ضدهستی» تبدیل شود که خودش شکلی از هستی است ، یعنی وارد «جهان موازی» شود که ما از آن حرف زدیم. (این فرض با ادعای الهیات هم جور در می آید ، البته نه لزوما در همه جزئیات). این البته خودش بحث مفصلی را می طلبد. مثلا این سوال پیش می آید که واقعیت وجودی ما جسم است ، یا روح ، یا هردو؟
اما هدف من اینجا این نیست که مسئله جاودانگی را بررسی کنم ، صرفا می خواستم به تعریف جدیدی از «نیستی» برسم: «نیستی» عبارت است از ضدهستی ، یعنی شکل دیگر هستی که به «هستی» فضای تغییر و تحول را می دهد و در عین حال به هستی هویت می بخشد. ادامه بحث اگر مجالی ماند در پست های بعدی.

* سارتر در کتابی به همین نام مبانی اساسی فلسفه خودش را آورده است.

...

آخرش که چی؟

رت باتلر

توی یک شب بارانی ، کلاه و پالتو می کنم و خیلی آرام می زنم بیرون ، و عین خیالم هم نیست که تو با چشم های گنگت بر و بر نگاهم می کنی. کافی است قوطی سیگارم را بردارم ، خیلی خشک در را باز کنم ، و بزنم زیر باران ، و در حالی که آب از لبه های کلاهم می چکد راه خیابان را بگیرم.
و تو ، زل زده ای به من ، که کم کم توی تاریکی گُم می شوم. و من دور می شوم ، تا آنجا که فقط نقطه ای از من می بینی ، و دود سیگاری ، و بعد کم کمک همان هم محو می شود.
"اسکارلت" عزیزم ، نمی دانی چقدر کشته مرده پلان های برباد رفته ات هستم...

دین باید در دولت مقام برجسته ای دارا باشد ، نه به دلیل حقانیت آن ، بلکه به عنوان ساروجی که ارکان و طبقات اجتماع را محکم و منفصل به یکدیگر نگه می دارد.
                                                                                      "ماکیاولی"