رت باتلر
توی یک شب بارانی ، کلاه و پالتو می کنم و خیلی آرام می زنم بیرون ، و عین خیالم هم نیست که تو با چشم های گنگت بر و بر نگاهم می کنی. کافی است قوطی سیگارم را بردارم ، خیلی خشک در را باز کنم ، و بزنم زیر باران ، و در حالی که آب از لبه های کلاهم می چکد راه خیابان را بگیرم.
و تو ، زل زده ای به من ، که کم کم توی تاریکی گُم می شوم. و من دور می شوم ، تا آنجا که فقط نقطه ای از من می بینی ، و دود سیگاری ، و بعد کم کمک همان هم محو می شود.
"اسکارلت" عزیزم ، نمی دانی چقدر کشته مرده پلان های برباد رفته ات هستم...
و تو ، زل زده ای به من ، که کم کم توی تاریکی گُم می شوم. و من دور می شوم ، تا آنجا که فقط نقطه ای از من می بینی ، و دود سیگاری ، و بعد کم کمک همان هم محو می شود.
"اسکارلت" عزیزم ، نمی دانی چقدر کشته مرده پلان های برباد رفته ات هستم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۸ ب.ظ توسط سروش
|