نامه نگاری به یک رفیق ساختگی/۲
سلام رفیق! اوضاع احوال؟
چقدر من با این کلمه "رفیق" حال می کنم ، خیلی باحال است ، به دل آدم می چسبد! اصلا یک وزن باحالی دارد ، بعضی کلمه ها خیلی خوش وزن اند ، آدم خوشش می آید هی توی دهانش مزمزه شان کند. مثلا "رفیق استالین" ، " رفیق فلانی" ، رفیق بهمانی ... کمونیست ها هم خیلی از این کلمه خوششان می آید ، البته بلانسبت ما! با این احتساب حالا حالا حداقل تا وقتی برایت اسم پیدا نشده همان "رفیق" هستی.
بگذریم ، زیادی حاشیه دارم می روم ، تقصیر این آقای امیرخانی است ، از بس از این شاخه به آن شاخه می پرد آدم را بدعادت می کند. چکار می کنی؟
از من می پرسی؟ عینهو خر از عصر تا الان که ساعت ۱۲ و ربع شده دارم تاریخ می خوانم ، تازه الان که حساب کردم دیدم با این همه سگ خوانی ، خیلی زور بزنم نمره دو می آورم. با همه این حساب و کتاب ها امشب ، اوضاع شب زنده داری است حسابی... حالم هم خوب نیست ، کم و بیش مشنگ می زنم امشب.
خلاصه ، روبراه نیستم ....
خب دیگه چه خبر؟
هیچی نیست؟
یعنی چی؟
خب تو هم خبر مرگت یک چیزی بگو دیگر ، مردم از بس بر و بر نگاهم می کنی! از دیشب تا حالا خفه خوان گرفته ای ، مرده شور ریختت را ببرند! حالا من گفتم جیک نزن ، نگفتم انقدر هم دیگر ساکت باش...
لالی مگر؟
حالا که حرف نمی زنی من هم محل سگت هم دیگر نمی گذارم تا پوزت کش بیاید ، برنامه جشن تولد هم منتفی شد ، تا بدانی سگ هیچکس هم نیستی ، از این به بعد خودت را نگیری! مردش نیستم اگر باهات حرفی بزنم ، از حالا سکوت تا اطلاع ثانوی...
چقدر من با این کلمه "رفیق" حال می کنم ، خیلی باحال است ، به دل آدم می چسبد! اصلا یک وزن باحالی دارد ، بعضی کلمه ها خیلی خوش وزن اند ، آدم خوشش می آید هی توی دهانش مزمزه شان کند. مثلا "رفیق استالین" ، " رفیق فلانی" ، رفیق بهمانی ... کمونیست ها هم خیلی از این کلمه خوششان می آید ، البته بلانسبت ما! با این احتساب حالا حالا حداقل تا وقتی برایت اسم پیدا نشده همان "رفیق" هستی.
بگذریم ، زیادی حاشیه دارم می روم ، تقصیر این آقای امیرخانی است ، از بس از این شاخه به آن شاخه می پرد آدم را بدعادت می کند. چکار می کنی؟
از من می پرسی؟ عینهو خر از عصر تا الان که ساعت ۱۲ و ربع شده دارم تاریخ می خوانم ، تازه الان که حساب کردم دیدم با این همه سگ خوانی ، خیلی زور بزنم نمره دو می آورم. با همه این حساب و کتاب ها امشب ، اوضاع شب زنده داری است حسابی... حالم هم خوب نیست ، کم و بیش مشنگ می زنم امشب.
خلاصه ، روبراه نیستم ....
خب دیگه چه خبر؟
هیچی نیست؟
یعنی چی؟
خب تو هم خبر مرگت یک چیزی بگو دیگر ، مردم از بس بر و بر نگاهم می کنی! از دیشب تا حالا خفه خوان گرفته ای ، مرده شور ریختت را ببرند! حالا من گفتم جیک نزن ، نگفتم انقدر هم دیگر ساکت باش...
لالی مگر؟
حالا که حرف نمی زنی من هم محل سگت هم دیگر نمی گذارم تا پوزت کش بیاید ، برنامه جشن تولد هم منتفی شد ، تا بدانی سگ هیچکس هم نیستی ، از این به بعد خودت را نگیری! مردش نیستم اگر باهات حرفی بزنم ، از حالا سکوت تا اطلاع ثانوی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط سروش
|