143
صبح با فراز قرار داشتم. فلکه معلم. از آنجا پیاده راه افتادیم طرف قدوسی غربی ، زرهی ، پارک قوری. مثل همیشه بود. منظورم این هست که چیز خاصی اتفاق نیافتاد. نه این که بد گذشت.
بعدش برگشتم و مقادیری درس خواندم -کتاب جغرافیای پیش دانشگاهی که بدجور روی اعصابم راه می رفت- ، طرف های عصر ، یعنی غروب ناهار خوردم. مهم نیست چی داشتیم.
آها ، تنها قسمت متمایز روزم را یادم رفت تعریف کنم -برای خودم- ، این که توی ده دقیقه وقت آزادی که داشتم -بین درس ها- نشستم پشت ساز ، دفتر نتم را باز کردم و تمی را که چند روز پیش توی دو دیز مینور نوشته بودم پیدا کردم. دیدم بد چیزی نیست ، یک کم بیشتر که رویش کار کردم ، بیشتر شکل گرفت. تا بالاخره شد این چیزی که ضبط کردم و برای آپلود کردنش از خانه زدم بیرون ، در به در از این کافی نت به آن کافی نت. تا بالاخره الان که اینجا نشسته ام و بعد از همه ی این دردسرها دارم خزعبلات روزانه ام را اینجا یادداشت می کنم.
فعلا ، بیشتر از این حوصله ندارم حرف بزنم. کار را می گذارم تا اگر کسی دوست داشت دانلود کند. فکر کنم ارزشش را داشته باشد.
زمستان ۸۹ (دانلود از پیکوفایل)
پ.ن: زندگیم را که نگاه می کنم ، آلبوم سنگینی از دردها را می بینم. هر ورقش را که باز می کنم ، تیری در گوشه ای از قلبم فرو می رود ، زخم کهنه ای است که سر باز می کند...
(نمی خواهم تلخی این حرفها فضای کارم را تحت تاثیر قرار بدهد. هر چند همان هم از درد و تلخی خالی نیست.)
