52005
روز عبثی بود. صبح رفتند سپیدان. حوصله نداشتم. همینطوری دراز کشیدم توی رختخواب و ترجیح دادم تا عصر تنها باشم. بعدش همینطوری وقت تلف کردم. مقادیری درس خواندم - برای آینده ام- ، پهن شدم روی کاناپه و تلویزیون نگاه کردم ، یک کمی ساز تمرین کردم -فقط یک کمی ، حوصله اش را نداشتم- دست آخر هم رفتم زیر دوش آب داغ بلکه حوصله ام سر جایش بیاید. اما بر خلاف همیشه احساس بیهودگی ام تقویت هم شد. بعدش همینطوری خیس خیس آمدم بیرون و نشستم پشت ساز ، همینطوری. بی هیچ هدفی. بدون این که به جای خاصی برسد.
حتی سعی کردم نوشتن کار جدیدی را که دیروز شروع کرده بودم ادامه بدهم. ولی بیشتر از یک خط نتوانستم پیش بروم. نمی فهمم چرا. دست و دلم به نوشتن نمی رفت. اصلا احساس ضعف می کردم. مثل این که بعضی چیزها ، بعضی کارها با خودشان مرگ دارند. از وجود آدم "کم می کنند". مثل رکوئیم موتزارت در حجم مرگ که نهایتا خودش را کشت. - شنیدن این کار را خیلی توصیه می کنم. با همه ی آثار موتزارت فرق دارد.- کجای کار بودم؟
گفتم که همینطوری بی هدف ساز زدم و توی اینترنت چرخیدم و این ها ، تا الان که ساعت یازده و نیم هست. فردا صبح امتحان زبان داریم. می دانم اگر همین الان توی رختخواب نروم صبح دهنم سرویس می شود. ولی هیچ علاقه ای به خوابیدن ندارم.
یک انگیزه دیگر هم دارم برای این که همینطوری پای اینترنت بشینم و نگیرم به این زودی بکپم. آن هم این است که - می دانم مسخره به نظر می رسد- ، این است که فردا صبح ، وقتی پاشدم سر جلسه یک سوزش غریبی را توی چشم هایم احساس می کنم که می دانم مال بی خوابی است ، و خیلی بهم لذت می دهد. بعدش ، وقتی برگشتم ، می توانم کف زمین ، جلو آفتاب پهن شوم و دو سه ساعتی را بخوابم. یعنی هیچ چیز از این دنیای مسخره ،و از زندگی خودم نفهمم ، یعنی این که نفهمم روز چطور می گذرد. این نفهمیدن را ، به بیدار بودن و کشیدن سبکی تحمل ناپذیر ثانیه ها ترجیح می دهم.
نمی دانم -یا شاید می دانم و عمدا خودم را به ندانستن می زنم- گفتم که ساعت یازده و نیم هست یا نه؟ ساعت یازده و نیم است ، و من ، غرق در سکوت مرگبار...
ساعت یازده و نیم است...
حتی سعی کردم نوشتن کار جدیدی را که دیروز شروع کرده بودم ادامه بدهم. ولی بیشتر از یک خط نتوانستم پیش بروم. نمی فهمم چرا. دست و دلم به نوشتن نمی رفت. اصلا احساس ضعف می کردم. مثل این که بعضی چیزها ، بعضی کارها با خودشان مرگ دارند. از وجود آدم "کم می کنند". مثل رکوئیم موتزارت در حجم مرگ که نهایتا خودش را کشت. - شنیدن این کار را خیلی توصیه می کنم. با همه ی آثار موتزارت فرق دارد.- کجای کار بودم؟
گفتم که همینطوری بی هدف ساز زدم و توی اینترنت چرخیدم و این ها ، تا الان که ساعت یازده و نیم هست. فردا صبح امتحان زبان داریم. می دانم اگر همین الان توی رختخواب نروم صبح دهنم سرویس می شود. ولی هیچ علاقه ای به خوابیدن ندارم.
یک انگیزه دیگر هم دارم برای این که همینطوری پای اینترنت بشینم و نگیرم به این زودی بکپم. آن هم این است که - می دانم مسخره به نظر می رسد- ، این است که فردا صبح ، وقتی پاشدم سر جلسه یک سوزش غریبی را توی چشم هایم احساس می کنم که می دانم مال بی خوابی است ، و خیلی بهم لذت می دهد. بعدش ، وقتی برگشتم ، می توانم کف زمین ، جلو آفتاب پهن شوم و دو سه ساعتی را بخوابم. یعنی هیچ چیز از این دنیای مسخره ،و از زندگی خودم نفهمم ، یعنی این که نفهمم روز چطور می گذرد. این نفهمیدن را ، به بیدار بودن و کشیدن سبکی تحمل ناپذیر ثانیه ها ترجیح می دهم.
نمی دانم -یا شاید می دانم و عمدا خودم را به ندانستن می زنم- گفتم که ساعت یازده و نیم هست یا نه؟ ساعت یازده و نیم است ، و من ، غرق در سکوت مرگبار...
ساعت یازده و نیم است...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط سروش
|