مالیخو...دایی
گفتند هیچی ، فقط سرش درد می کرده ، سرت درد می کرده ، سرت درد می کند از بس درس خواندی احمق! خواستم بگویم "احمق خودتی" که ناگهان این سوال برایم پیش آمد: "چرا فرانسه باید مهد تمدن و ادبیات باشد؟"
این را دیشب هم خودم از لویی چهاردهم پرسیدم ، خنده نیشداری کرد و هیچ نگفت. می خواستم بگویمش "پدرسوخته ، خیال نکن من از جریاناتت با مادام دولاوالیر بی خبرم ، همان پیشخدمت بیچاره را می گویم ، همان مستخدم سفیدپوش که حقش بیشتر از این ها بود..."
حالا که فکر می کنم نمی دانم سفید پوشیده بود یا سیاه یا سرخ. مثل عقل سرخ شیخ شهاب الدین سهروردی ، مثل سرخی عجیبی که حالا جلو چشمهایم رژه می رود. مثل رنگ موی دختران موسرخی که گیس هایشان توی آواز باد می چرخد.
فی الجمله دایی را کت بسته آوردند ، و من خندیدم و گفتم "دایی چه خبر بوده؟" ، ملتمسانه نگاهم کرد که یعنی "به خدا من زن دارم و ..."
حرفش را با نگاهم بریدم که "من هم زن داشتم ، نداشتم؟ تو کشتیش لعنتی!"
"خوب ، بد ، زشت" سوت کشید و سیگار دایی گوشه لبش روشن بود و من آماده هفت تیر کشیدن که گفتیم امشب چقدر هوا خوب است ، کمی روی بالکن استراحت کنیم.
خسته بودم. سیگاری نداشتم و داستان "استر" یادم رفته بود ، همان دختر یهودی خوشگل که مخ شاه را زده بود. حالا استر را مثل روز روشن جلو چشمهایم می بینم ، با آن لبخند معصومانه اش ، با گیس های بافته اش که سرخ نیست ، اما انگار دوستش دارم و شاید هم نه...
دیوانه می شوم شاید، دیوانه ی مطلق ها و نسبی ها ، که یعنی مطلق نسبی است و نسبی مطلق، هستی نیستی و نیستی هستی ، و چقدر این هستومندی نیستی ها جالب است که یکجورهایی می شود نیستندگی هستی ها را. کمر هستی ها شل است و جگر نیستی ها خون. به همان سرخی خون ، عقل سرخ ، گیس های سرخش...
دخترک موسرخ من ، شبیه آنشرلی با موهای قرمز نیست ، فرق می کند. چیز دیگری است. این چیزها را هر کسی نمی فهمد. اگر می فهمید که....
.
.
داستان نیست ، باور کنید!