این روزها ، دلم هوای غروب دارد ، یکی از آن غروب های غمگین تابستانی، مثل همین الان ، که پشت پنجره اتاقم نشسته ام و دارم رفت و آمد آدم ها را توی خیابان دید می زنم و آهنگ گوش می کنم.
این روزها ، خیلی دراز می گذرد لامصب ، این روزها چیزی ته دلم می جوشد ، و آتشم می زند. بیشتر وقت ها می سوزم انگار ، ساعت هایی که سر کلاس هستم ، ساعت هایی که احمقانه خیابان ها را گز می کنم ، ساعت هایی که از سر بیکاری پهن می شوم روی کاناپه و زل می زنم به برنامه های ماهواره ، بدون این که چیزی ازشان بفهمم.
این روزها ، احساس می کنم خیلی چیزها دارد تمام می شود. نمی دانم به «تمام شدن» عادت دارم یا نه ، اما مهم تر این که این روزها یاد گرفته ام به هیج کس اعتماد نکنم ، یاد گرفته ام خودم باشم.

پ.ن: از چُس ناله بازی خوشم نمی آید. همه این ها را برای خودم نوشتم.