181

اگر فقط نصف وقتي را ، كه با كامپيوترت شطرنج بازي مي كني، با من حرف مي زدي، شايد امشب حالم بهتر از اين بود... بي خيال...

180

- روز گهي بود. - مثل بيشتر روزهايم- عصري كتاب ادبيات سوم را پرت كردم گوشه اي و پهن شدم روي صندلي پيانو. - كه عملا نقش صندلي كامپيوتر را هم بازي مي كند- همينطوري الكي وصل شدم به اينترنت. - بيشتر براي وقت پر كني- وبلاگ ها را كه مي گشتم بيشتر حالم گرفته شد.
گاهي خسته مي شوم از اين كه مي بينم همه راجع به بدبختي هاي شان حرف مي زنند. انگار كه اصلا خوبي توي اين دنيا نيست. فكرش را كه مي كنم مي بينم ذهن ما خيلي جهت دار عمل مي كند. وگرنه از صبح كه بلند مي شوي خيلي چيزهاي خوب هم هستند. اين كه آفتاب مي زند و مي تواني نور خورشيد را ببيني خوب است. اين كه ابر سياه و سفيدي ، با همه ي عظمت گوشه ي آسمان خودنمايي مي كند خوب است. اين كه غذا مي خوري خوب است ، گريه كه مي كني خوب است ، خنده كه مي كني خوب است. نيست؟



- گاهي دوست داشتم جاي پسرعمه ام بودم ، سينا. مصداق كامل يك آدم پست عوضي است. مي توانم اعتراف كنم كه با همه ي وجودم ازش متنفرم. با اين وجود احساس مي كنم زندگي خيلي خوبي داشته باشد. دو تا قناري دارد كه هر صبح برايش آواز مي خوانند. شب ها هم قناري ها را مي كند توي جعبه كه صدايشان در نيايد. مي دانم او هم قلبا به من علاقه اي ندارد - اگر از من بدش نيايد- با همه ي اين ها...بگذريم.


- اگر گريه كردن و خنديدن و غذا خوردن و خوابيدن و زنده بودن و حتي دستشويي رفتن خوب است ، اگر همه ي اين ها لذت بخش هستند ، چرا من كه به زعم خودم به همچين اصل فلسفي مهمي رسيده ام ، آنقدرها از زندگيم لذت نمي برم ، نسبت به مثلا سينا كه اصلا به اينجور مسائل فكر هم نمي كند؟


- خيلي وقت است چيز تلخي ته گلويم گزگز مي كند. حرف كه مي زنم ، نگاه كه مي كنم ، نفس كه مي كشم طعمش را خيلي حس مي كند. شايد براي همين باشد كه اين چند وقته نتوانسته ام عادي به مسائل نگاه مي كند. - هر چند فكر مي كنم من يك آدم خيلي خيلي خيلي عادي باشم-


- بگذريم.




پ.ن (براي خودم): هر كس بندگان خدا را دوست بدارد ، خدا نيز بي شك او را دوست خواهد داشت.

179

اين روزها ، بيشتر از هميشه مي فهمم كه "خاص بودن" هم چيز خاصي نيست...
گاهي آدم بايد به طرز خاصي عادي باشد.

178

باد...این باد بود که می کوبید توی گوشم و می پیچید توی مغز سرم. سیبی از شاخه به زمین افتاد. سرخ بود و شیرین(؟) و برف می بارید... (عجب برفی!) سفید و درخشان. درخشان و سفید. بهار بود و کشتزار طلایی توی دست باد می رقصید. گفتم که باد بود؟ باد بود یا نبود؟ 
و گاه ، تاریکی هجوم می آورد ، چشم هایم را پر می کرد ، و گاه خواب با رطوبت داغش می آمد و گاه... ؟
گاه خسته بودم و گاه شاد و مسخره. چیزی در دوردست زوزه می کشید. 
دنیا را گرفتم توی دستم و چرخاندم دور سرم و قاه قاه خندیدم... 
باد هوی هوی هوی هوی هوی هوی می وزید... (باد بود؟) تاریکی گاه هجوم می آورد و گاه گم می شد. تاریکی و نور آمیخته بودند شاید. آنگاه ، ناگاه همه چیز به هم پیچید و سیاه و سفید و سرخ و زرد شد ، و آنگاه هیچ نبود. 
هیچ. 



پ.ن: بدون شرح. 

177

سوختن و ساختن...
ساختن و سوختن...

176

حوصله ی تعریف کردن ندارم. فقط دو تا پیشنهاد می توانم بدهم: - اگر کسی دوست داشت با من هم حس باشد-
۱- گوش دادن باله ی دریاچه ی قوی چایکوفسکی - به خصوص موومان های اول و آخر
۲- تماشای فیلم the black swan با بازی ناتالی پورتمن

توضیح این که دسترسی به هر دو مورد پیشنهادشده به شدت راحت است و توی سر هر بقالی که بزنید پیدا می شود. - با ارزان ترین قیمت-
همین دیگر.

مکاتبات پاییزی

۱۷/ ۷/ ۸۶
کامی عزیزم سلام

چطوری پسر؟ حال مامان چطور است؟ از قول من حتما او را ببوس و ... همین! فقط ببوسش و سلام برسان. پرسیده بودی حالم چطور است. مثل همیشه مزخرفم. دیوانه بازی و این حرفها... می فهمی که...
فرصت کردی به سامی تلفن کن. فکر کنم بهت احتیاج داشته باشد. – شاید هم نه... – حالش خوب نیست این روزها. مثل آبی که یواش یواش یواش سر می رود... طفلک شده پوست و استخوان.
از زیاد حرف زدن خوشم نمی آید. توصیه ای هم بیشتر از این ندارم. جز این که به مامان راجع به این جریانات چیزی نگو. دلش می شکند. همین دیگر. مواظب خودت باش.



30/ 7/ 86
کامی جان سلام.
چطوری؟ همه خوبند؟ به جز غم دوری شما ملالی نیست. – این را فقط محض تعارف گفتم ، وگرنه راستش حال هیچ کداممان خوب نیست- نمی دانم با سامی حرف زدی یا نه.
کامی من نگرانش هستم. همینطوری پیش برود یکهو دیدی... اصلا بی خیال. هر وقت فکرش را می کنم دلم از درد داغ می شود. بگذار همان حرفهای عادی خودمان را بزنیم.

امروز هوا کمی تا قسمتی نیمه ابری بود. عصبی بودم. همه اش انگار مغزم می خواست بپاشد. عصری ، از دفتر که زدم بیرون ، توی خیابان ها که ولو شدم ، یک چیز تاریکی همه ی ذهنم را گرفت. آدمها ، خیابان ها ، ماشین ها... می سوختم و توی خیابان راه می رفتم. چقدر دلم می خواست آن موقع باران بزند و لب هایم را تر کند. حالا چرا لب هایم؟ خودم هم نمی دانم...
بگذریم... فکر سامی ولم نمی کند. کاش یک کاری می کردی. کاش یک کسی...یک چیزی...یک نوری...
آه...بیشتر از این یارای نوشتنم نیست. تا بعد. مواظب خودت باش.


16/8/ 86
کامی عزیز سلام.
چطوری تو؟ اینجا جایت خیلی سبز است. – مثل سگ دروغ می گویم ، تو باور نکن – آسمان... این آسمان سگ پدر امروز یک بند می بارید.... ول کن هم نبود... باران که می زند ، هوایی می شوم ، بیخود و بی جهت. الان که این ها را برای تو می نویسم ، سامی ایستاده توی بالکن ، موهای بلندش توی باد ولو شده...پیراهن قرمزش ، توی دست باد می لرزد و .... بیچاره سامی! این روزها ، غروب که می شود ، ساعت ها می ایستد توی بالکن و زل می زند به ... چه می دانم به چی! فرقی هم نمی کند ، آفتاب باشد ، باد باشد ، بوران باشد... آخرش ذات الریه می گیرد ، می افتد روی دستم و ... آخ که چقدر جایت اینجا خالی است... دست گرم و بزرگت را می گذاشتی روی شانه ام. انگشتهایت را می کشیدی روی صورتم و ... چقدر دلم می خواست با هم یک دست پوکر می زدیم. بعدش من چایی دم می کردم و تو پهن می شدی روی کاناپه ی کوچک توی هال – همان کاناپه ی سبزرنگ. یادت که هست؟ - چایی را همینطور داغ داغ هورت می کشیدی و ...
کامی دلم سر رفته. می خواهم همینطوری های های های های گریه کنم... می فهمی؟ علامت بدی که نیست؟ من نگرانم کامی. خواهش می کنم جواب نامه هایم را بده. به من بگو که مریض نیستم. طوری نیست. بگو که تمام می شود. که حال سامی خوب می شود و از این حرفها.
همینجا نوشتن را تمام می کنم. – هر چی بیشتر می نویسم حالم بدتر می شود.-
یادت نرود که از قول من مامان را ماچ کنی. مواظب خودت هم مثل همیشه باش. خداحافظ.

۹/۱۳/ ۸۶
 سلام کامی.
چطوری؟ من خوبم.ولی سامی نه. هی گریه می کند. هی لپ هایش گل می اندازد. هی سرخ می شود. سفید می شود. دیشب باران زد ، چه بارانی! تا دیروقت بیرون بود. وقتی برگشت سر و صورتش ، لباسهایش ، همه گِلی شده بود. یک بوی عجیبی می داد. آبی بود ، زرد بود ، قرمز بود ، لبخند بزرگی داشت به پهنای صورتش. – سامی را می گویم؟- بوی نا می داد. با غیض گفتم: کجا بودی؟ گفت هیچی نگو که خ...ر...ا....ب...

دیشب غریب شده بود... باد که می زد ، بوران که می زد ، پخش می شد توی هوا. منظورم سامی هست البته... کامی جان طاقتم طاق شده. می روم بخوابم. تا بعد...


۲۰/ ۹/ ۸۶
سلام کامی.
سامی دارد  تمام می شود...
خودت را برسان.



25/ 9/ 86
دیشب سامی تا صبح هذیان می گفت. گرفتمش توی بغلم. مثل بخاری داغ شده بود. پیشانیش را یواش ،طوری که دردش نگیرد بوسیدم. سامی خندید و چشم هایش سرخ شد و اشک غلت زد و سر خورد روی گونه هایش و افتاد پایین. گفتم «سامی جان چایی نمی خوری؟» ، گفت «پسر من دا...غ...داغم...»
« عرق چطور؟ آلاسکا...»
و دست سردم را کشیدم روی بدنش ، سینه پشمالویش ، صورت اصلاح نکرده اش...
صبح که شد ، من و سامی هنوز توی بغل هم بودیم – انگار یکی شده باشیم- آفتاب ، به سردی تمام توی اتاق پخش شد و روز دیگری از راه رسید.

 
 

175

روز عبثی را گذراندم. - تقریبا مثل بیشتر روزهایم- منظورم این است که کار مفیدی نکردم. به جز این که چند ساعتی درس خواندم - برای آینده ام- و بعد پهن شدم روی کاناپه و رفتم توی فکر. فکرش را که می کنم می بینم توی این چند وقته ، این چیزها را تقریبا هر روز تجربه کرده ام. طبعا ، این که توی یادداشت هایم دائم تکرارشان می کنم چیز عجیبی نیست. از این ها که بگذریم به چیز خاصی هم فکر نمی کردم.
فکر کردن صرفا از آن جهت که تفکر ویژگی ذاتی بشر است ، و من هم یک بشر عادی هستم و الخ.
گاهی این عادی بودن را خیلی دوست دارم. سعی می کنم عادی و ریلکس به مسائل نگاه کنم. مثل چیزی که می آید و می رود و تمام می شود. مثل همین خورشیدی که چند ساعت پیش غروب کرد. و چه زیبا بود... 
پس زمینه ی همه چیز آبی شده بود. بالکن ، پرنده ها، خیابان ، ابرها ، و درخت کاج خانه ی همسایه. - هیچ وقت سر در نیاوردم یارو با چه عقلی توی باغچه خانه اش کاج کاشته- حیف که باید چشم هایم را روی همه این مناظر می بستم و می چسبیدم به کارهایم. تقریبا ساعت هشت بود که نشستم پشت سازم و سعی کردم سونات ۱۴ بتهوون را دربیاورم -قبلا گفته ام که این آهنگ را دیوانه وار دوست دارم- منظورم از درآوردن این است که لمسش کنم ، بچشمش ، دیوانه بشوم و ... - از این رمانتیک شدن خودم سخت متنفرم- حیف که سر و صدا نمی گذاشت زیاد توی حال خودم باشم. این بود که بی خیال شدم و برگشتم به همان تفکرات مالیخولیایی خودم. الان که نوشتن این یادداشت را تمام می کنم ساعت ده و ده دقیقه است و من دیگر دلیلی برای بیدار خودم نمی بینم - مثل بیشتر صبح ها و شب ها- ، بی این که خوابم بیاید یا حتی چشم هایم گرم باشد.
صرفا به هیچ چیز نمی خواهم فکر کنم - فکر کردن دردم می دهد- برای همین ترجیح می دهم همینجا تمامش کنم و بگیرم کپه مرگم را بگذارم تا لنگ ظهر فردا.
برای ادامه این روند احمقانه دلیلی نمی بینم. برای تمام کردنش هم دلیلی نمی بینم. همه چیز بی نهایت عادی است. از رمانتیک بازی هم بدم می آید. بیشتر از این هم حسی در قلبم ندارم. - پاگانینی آهنگی به این اسم دارد. هر وقت کار را گوش می کنم منظره ویولون زدن پاگانینی جلو چشم هایم مجسم می شود ، در حالی که دخترک زیبایی دارد روی تختخواب بهش التماس می کند ، و پاگانینی سری تکان می دهد و افسوسی می خورد که یعنی "عزیزم بیشتر از این در قلبم حسی ندارم" -خب... کم کم حس می کنم دارم بیشتر از ظرفیت مغزم ازش استفاده می کنم. پایان بندی هم بلد نیستم و هی الکی متن را کش می دهم. همینجا دیگر تمامش می کنم.
تمام.  



پ.ن: این را یادم رفت تعریف کنم. امروز تلویزیون فیلم نیمه مستندی گذاشته بود راجع به کوهنوردان فاتح قله ی اورست. داشتم به این فکر می کردم که آنها ، بعد از این که اورست را فتح کردند چکار می کنند؟ فکر کنم باید برگردند پایین...نه؟

174

همیشه همینطور است. به یکجور مرگ درونی می رسم. بعدش دوباره از نو متولد می شوم ، و همه چیز را جور دیگری می بینم. مثل نگاهی که الان نسبت به مسائل پیدا کرده ام. این بار تاریک تر از همیشه...

173

سرودی...ناله ای...آهی...فغانی...

172

زندگی
باتلاق لجنی است که هر لحظه بیشتر تو را توی خودش می کشد.
جهنم مذابی تا بی نهایت ، بی کران بی کران ها.
و رنج را ، پایانی نیست.
این را می گویم ، که امید نداشته باشی
به آمدن صبح...
فقط! مردش باش و تمام کن همه چیز را... یک لحظه و برای همیشه.

171

شرافت رفت بالای درخت.
اصالت رفت فاحشه شد. جایش توی رختخواب مردم راحت است.
انسانیت را بگذار برای توی خلا. 
و احساسات... در جای خودش مفید است...توی رختخواب...
آری ، این ها همه رفتند.
تنها نفرت بود که ماند.

170

جاشو وازلین بمال...
خوب میشه...

169

چه کسی بود روحم را درید؟
هنوز تیغه ی خنجرش ، اعماقم را می سوزاند...

168

ه


ی


چ

هیچ...

167

بعضی شکستن ها را آدم لازم دارد. باید بشکند تا توپر تر شود. تا "عادت" نکند...
هر از گاهی لازم هست... لازم داشتم...

 

166

شب
با تابوت سیاه
نشست تو چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک

165

آخرین بار که کسی را دوست داشتم ، آخرین بار که کسی دوستم داشت... یادم نمی آید.
ترجیح می دهم با احساسات خودم صادق باشم.

164

خسته و بی قرار...
بی قرار و خسته...




پ.ن: مرد می خواهد که از همه ببرد ، می خواهم مرد باشم...
این هم اولین قدم.

 

163

ندا آمد به سرش که بایزید! هنوز تویی تو همراه توست ، خود را بر در گذار و
به درآی...




پ.ن: آن نفسی که با خودی ، خود تو چو پر پشه ای 
        وان نفسی که بی خودی ، فیل شکار آیدت 
                                                                        (مولوی)

162

وقتی از بودن با یکی لذت می بری...
آه...





 

پ.ن: خیر سرم می خواستم آهنگ بخرم.


+ ending winter
 (2nd movement)
توضیحی برای این آهنگ ندارم. اگر حوصله داشتید - ای مخاطب های فرضی من- می توانید کار را دانلود کنید ، و به گوش دل بسپارید.
                      

161

ساعت ۱۲ شب.
بی طاقت شده ام. نمی فهمم چرا. دلم یک چیزی را عمیقا می خواهد. یک آهنگ، داستان ،حتی یک فیلم. ترجیحا رمانتیک هم باشد. از آن فیلم هایی که احساسات آدم را جریحه دار می کنند. برایم مهم نیست ارزش هنری هم داشته باشد یا نه.
می خواهم های های های های گریه کنم...می خواهم باران بزند و خیس بشوم و سینه پهلو کنم. تب کنم ، تشنج کنم ، هذیان بگویم... 
از اول مرور کنیم... گفتم که بی طاقت شده ام. بعدش گفتم که نمی فهمم چرا. نمی فهمم؟ یا شاید خودم را به نفهمیدن می زنم؟
کسی را که خوابش برده می شود بیدار کرد ، ولی آن که خودش را به خوابی می زند نه. چقدر دلم می خواست می توانستم راحت تر بخوابم...مثل لیلی که معصومانه کز کرده زیر نور قرمز چراغ خواب و ...
بیشتر شب ها ، به صفحه ی سوم که میرسم چشم هایش می افتد رو هم و یکوقت نگاه می کنم می بینم خواب خواب است و من فقط دارم برای خودم کتاب می خوانم.
امشب برای اولین بار، شازده کوچولو را برایش خواندم. قصه ی پسرکی که نقاشی بلد نبود ، و از همه ی دنیا فقط یک مار بوآ را بلد بود بکشد که یک فیل را درسته بلعیده و شکمش شیش متر پریده بالا.
از خودم سوال می کنم: حالا همه ی این ها چه اهمیتی داشت؟ نه ، این هم خوب نبود. دوباره شروع می کنیم: گفتم که بی طاقت شده ام و ... 
مهم نیست که بی طاقت شده ام. مهم نیست که بی هیچ دلیلی دلم تاپ تاپ می زند. که سردم شده و خوابم نمی برد و هزار چیز بی اهمیت دیگر. چیزی که مهم است این که وجود "ناجی" دروغ محض است. درد آرام و بی صدا ادامه پیدا می کند، تا وقتی که خودش سرد شود ، و فقط زخمی کهنه باقی بماند ، کنج دلت.کنار بقیه زخم ها. نمی دانم این واقع بین بودن بی رحمانه خوب هست یا بد. مهم هم نیست.
بی خیال. نمی فهمم چرا امشب از چیزهایی هم که خودم می نویسم خوشم نمی آید. برگردیم. دوباره از اول...
گفتم که بی طاقت...

160

هی عید می شود ، هی عید می شود ، هی می رویم "تفریح" ، هی آجیل می خوریم ، هی "جوجه" کباب می کنیم ، هی عید می شود ، هی عروسی می کنند ، هی بچه پس می اندازند ، هی سرشان را می گذارند زمین ، هی می میرند...
هی...هی...هی...

159

پرسیدم از طبیبی ، احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب ، فی قربها السلامه
(حافظ)

158

یه مرد بود
یه مرد...

157

ببینم! عمه داری؟








پ.ن: مودبانه ترین حرفی بود که این وقت شب به ذهنم رسید...

156

این چیزی که  گوشه ی چپ سینه ام ، گاهی تیر می کشد...نمی دانم قلبم باشد ، یا قفسه ی سینه ام... چیزی که هست ، زیاد از مرگ نمی ترسم. (این را کاملا صادقانه می نویسم و به نظرم افتخار هم نیست) تنها چیزی که این وسط برایم ناخوشایند است وضعیت  خانواده ام هست بعد از مردن من...
راستش ، به آینده که نگاه می کنم می بینم قرار نیست کار زیادی توی این دنیا بکنم.
در عین حال...می بینم که به خیلی چیزهای باید برسم و هنوز نرسیده ام. از این جنبه اش شاید هنوز یک کمی زود باشد... حیف هست ، ندیده ، نشنیده ، نسوخته از دنیا بروم...حیف است...

156

آه...
حرص استخوان تا کی؟

155

مثل بیشتر وقت هایی که اعصابم گه مرغی است، داشتم بی هدف توی اینترنت می گشتم. اینجور وقت ها ذهنم ظرفیت هیچ کار باارزش تری را ندارد. الکی وبلاگ ها را پایین و بالا می کنم. دویست- سیصد بار اینباکس ایمیلم ، یا صفحه کامنت ها را رفرش می کنم ، یا بدتر از همه ی اینها ، توی گوگل کلمات احمقانه را سرچ می کنم. مثلا توی این سایت های پزشکی ، با حالت بیمارگونه ای دنبال "علائم افسردگی" می گردم. با این هدف که ببینم مرضی چیزی ندارم؟
بگذریم...
فکر کنم پنج دقیقه پیش بود که برای هزارمین بار ، صفحه ی بلاگفا را رفرش کردم و به یک عنوان جالب توی وبلاگ های به روز شده برخورد کردم. از روی کنجکاوی لینک را باز کردم و ...
بیشتر از این حوصله ی توضیح دادن ندارم. چیزی که برایم جالب هست این که همین الان ، یک آدم ، یک جایی توی همین مملکت ، توی سن و موقعیت من چکار دارد می کند یا چه جور زندگی می کند. - می دانم هیچ اهمیتی ندارد. ولی خب...-
فکر کنم از من خیلی "هیفده ساله"تر باشد.
لینک وبلاگ مربوطه

153

...گاهی -فقط گاهی- توی آینه که نگاه می کنم، غریبه ای را می بینم که انگار فرسنگ ها از هم فاصله داریم. بعد سعی می کنم به خودم لبخند بزنم ، و لبخند خودم را توی آینه نگاه کنم.
لب هایم را کج می کنم و می بینم که چقدر همه چیز احمقانه به نظر می رسد. قیافه ی خودم: گوش ها ، چشم ها ، موهایی که توی پیشانی ول شده ، لبخندی که مصنوعی بودنش حالم را به هم می زند ، با آن لب های کج شکل و ... نه این که هیچ کدام از این ها زشت باشد. بیشتر احساس می کنم مسخره و ابلهانه است. از خودم سوال می کنم که "توی این لحظه به چه چیزی باید بخندم" یا "به چه چیزی باید گریه کنم" و مات و مبهوت و گیج می مانم در برابر بودن خودم ، بدون هیچ سوالی که لااقل به بودنم در این لحظه معنا بدهد...
... توی آینه که نگاه می کنم ، انگار سبک تر از همیشه ام. غریبه ای را می بینم که نمی داند از کجا آمده و آمدن و رفتنش بهر چیست. راه گم کرده ای که وقتی توی چشم های خودش نگاه می کند ، از خودش شرمنده می شود. اگر به بقیه بشود دروغ گفت ، خودش را که نمی تواند گول بزند. از واقعیت خودش فرار کند. توی چشم های خودش که نگاه می کند ، تا ته ماجرا را می خواند و ...
... توی آینه ، بیشتر از همیشه غربت را می بینم...
بگذریم...




پی نوشت (صبح دوشنبه): گاهی هم - فقط گاهی- مرد بزرگی را می بینم که آمده ، تا در بهار شاهد شکفتن گل ها باشد ، اصوات طبیعت را به گوش جان بشنود. بزرگی ابرها را کنج آسمان دریابد ، و از همه این ها در حیرت شود ، آنگاه در عمق لحظه ها نفس بکشد...
گاهی ، فقط گاهی...

152

just corilan...

152

روزی تو خواهی آمد...
روزی که دیگر بودن و نبودنت فرقی ندارد.




پیشنهاد: Egmont overtaure-l-v-beethoven 

151

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم...

150

بی اعتقاد بودن شهامت می خواهد. شهامت این که قبول کنی فقط "خودت" هستی و "خودت" که توی بی وزنی مطلق سیر می کنی.
به همان اندازه معتقد بودن هم شهامت می خواهد. شهامت این که بار سنگین مسئولیت (به قول شاعری بار امانت) را قبول کنی روی شانه هایت و ...
ایستادن شهامت می خواهد.
راه رفتن هم شهامت می خواهد.
فکر کردن شهامت می خواهد.
فکر نکردن هم همینطور.
گاهی فکر می کنم "زندگی کردن" مثل راه رفتن روی لبه ی یک تیغ است. کافی است یک طرفش سنگین تر شود (از آن چیزی که باید باشد) ، و بلافاصله سقوط...
آنچه که تو را جلو می برد صرفا "غریزه" است. غریزه ات به تو می گوید الان "باید" به این سمت بروی و تو ادامه می دهی... (مثل راه رفتن گربه روی شیروانی)
بگذریم...
نمی دانم چرا این وقت شب ، این چیزها به ذهنم رسید...





پ.ن: خسته ام، خیلی.

149

پنجم اسفند
سنت این چند وقته ام را دارم می شکنم. منظورم این است که دیگر سعی نمی کنم به قصد گفتن چیز "خاصی" بنویسم. صرفا یادداشت های روزانه را می نویسم که گاهی ممکن است حرف خاصی تویشان نباشد و گاهی...
بگذریم.
امروز از جهاتی خیلی عادی بود و از جهاتی شاید یک کمی خاص. کار خاصی نکردم. صبح حدود ساعت ۹ و نیم پاشدم ، صبحانه که نه ، فقط دو تا استکان چایی شیرین زدم و تا بعد از ظهر نشستم پای درس ها. تا بعد از ظهر که می گویم ، منظورم یکسر نیست. مثلا بینش برای استراحت فکرم - یا شاید بر عکس... - دوشی گرفتم و مدت زمانی را هم روی کاناپه نشسته بودم و داشتم فکر می کردم.
همه ی این ها شدیدا مسخره و عادی به نظر می رسد. اما برای من اینطوری نیست. یا شاید به طرز خاصی عادی باشد. قسمت مسخره تر روزم این که عصر با ف رفتیم کنسرت. یک گروه یونانی اجرا داشتند. موسیقی فولکلور یونان.
چیزی که امشب شنیدم با آن موسیقی یونانی که قبلا می شناختم - از طریق آثار تئودوراکیس و ... - فرق داشت - فقط یک کمی- . اجرای بانجو جالب بود. -قبلا اجرای بانجو از نزدیک ندیده بودم- . بقیه سازها و حتی ملودی کارها می توانم بگویم خیلی عادی بود. شبیه موسیقی پاپ دهه ی چهل- پنجاه خودمان. (یا شاید قبل تر) طوری که ملودی کارها من را یاد آهنگ های قدیمی ویگن و پوران و ... می انداخت.
حدود ۹ بود که از تالار زدیم بیرون. بقیه اش هم خیلی عادی پیش رفت. سر پل زرگری از تاکسی پیاده شدم و ترجیح دادم مسیر زرگری تا خانه را پیاده طی کنم. علتش هم این بود که می خواستم یک کمی فکر کرده باشم. یا شاید به آرامش احتیاج داشتم. همینجا بود که یک چیز درونی خیلی ریز را فهمیدم. این که بعضی وقت ها آدم باید عادی باشد. یا این که به طرز خاصی عادی باشد...
عادی به مسائل نگاه کند. نه مذهبی باشد ، نه ادای روشنفکرها را در بیاورد ، نه مسائل را خیلی جدی بگیرد و نه ژست پوچی بگیرد و دروغکی بگوید "هیچی برام مهم نیس" ، نه این طرفی باشد نه آن طرفی. یعنی این که اصلا برایش مهم نباشد.
بیشتر که فکر کردم دیدم این عادی بودن خیلی دلچسب تر و خاص تر از چیزی هست که فکرش را می کردم. این که راجع به هیچ چیز اظهارنظر نکنی. چیزی را تحلیل نکنی و ...
همین یک ساعت پیش هم که نشسته بودم روی کاناپه و داشتم برنامه های خیلی عادی بی بی سی را نگاه می کردم بیشتر به عمق همین مسئله پی بردم.
راستش امروز از آن روزهایی بود که احساس می کنم خوب گذشت. هر چند بی حاصل. با این وجود همان بی خوابی همیشگی به کله ام زده.
بی خوابی ، بدون این که راجع به هیچ چیز خاصی فکر کنم.
الان هم فکر می کنم باید یادداشتم را همینجا تمام کنم. چون که ذهنم آزاد نیست و باید روی یک چیز جدید کار کنم.
هیچ دلیلی برای خواندن این مطلب نمی بینم. با این وجود اگر کسی حوصله ی اضافی داشت می تواند بخواند و ...
همین.

وصیتنامه آقای اصالت

فایل این نمایشنامه ی ناتمام را امروز بعد از مدتها توی کامپیوترم پیدا کردم. این را تقریبا دو سال پیش نوشتم. دیالوگ ها خیلی ضعیف و بعضا بچگانه است - که شاید با توجه به سن و بی تجربگی ام پذیرفتنی باشد- با تمام این اوصاف حس مسخره ی این کار ، با حس لودگی این روزهایم خیلی شباهت دارد.
بگذریم...
***

نمایش
وصیتنامه آقای اصالت
آدم های نمایش:
روح آقای اصالت
بهروز : استاد دانشگاه ، جامعه شناس
بهرام: برادر بهروز ، ملاک و زمین دار
آقای خدمتی: وکیل آقای اصالت
کریم: خدمتکار قدیمی خانه آقای اصالت
_________________________

صحنه
(اتاقی قدیمی و خاک خورده با وسایل کهنه. قاب عکس خاک خورده ای به دیوار آویخته شده است ، شیشه روی قاب عکس ترک برداشته ، پشت شیشه تصویر مردی عینکی با سبیل های آویزان و لبخندی شیطنت آمیز دیده می شود. سه مرد اتوکشیده و تر و تمیز میانسال پشت میزگردی وسط اتاق حلقه زده اند. خدمتی سامسونت بزرگ و سنگینش را وسط میز پهن کرده.)
ادامه نوشته

148

دردی است درد مردن..




 

پ.ن: موتو قبل ان تموتو.

147

این روزها به سختی از کسی خوشم می آید. شاید برای همین ترجیح دادم ارتباطم با آدمهای دور و بر محدودتر باشد. و صدالبته این که تنهایی خودخواسته را تدبیر نیست.
همین الان فهمیدم که سبک نوشتنم هم نسبت به قبل خیلی عوض شده. خشونتی را که خودم "میخواستم" ندارد ، ندارم.
خوابیدن ، آسان ترین راه فکر نکردن است. راه های دیگری هم هست البته. مثل این که سرت را به اخبار گرم کنی ، مثلا به خبرهای سیاسی. اتفاقاتی که دارد میافتد. بعدش سعی کنی یکجور هیجان کاذب توی خودت ایجاد کنی. اینطوری زندگی برایت معنی بیشتری پیدا می کند.
نمی دانم سیاق من درست است یا نه - مهم هم نیست- ولی خب ، داشتم به این فکر می کردم که شاید برای همین باشد که اکثریت آدمها-یی که من می شناسم- این خلائی را که من الان حس می کنم توی زندگی هایشان ندارند. این که همیشه چیزهایی برای سرگرم شدن دارند.
پول ، زندگی ، زن ، بچه ، سیاست ، وام مسکن و غیره و ذلک. - که هیچ کدام از این ها بد نیست و شاید از آن مزخرفاتی که من بهشان فکر می کنم هم خیلی باارزش تر باشند- ...
بچه تر که بودم -منظورم هشت نه سال پیش هست- زیاد حوصله ام سر می رفت. همین معضل فعلی را هم داشتم اتفاقا. این که کمتر چیزی بهم می چسبید.
نه گل کوچیک ، نه پارک و در و همسایه ، نه حتی... چه می دانم. آن وقت ، عین احمق ها دراز می کشیدم توی رختخواب و "بینوایان" می خواندم. -نسخه کاملش که نمی دانم ترجمه کی بود- یادم هست که از هر بیست صفحه ، یک صفحه اش را می فهمیدم - همان یک صفحه ای که داشت خود داستان را تعریف می کرد- نوزده صفحه بقیه اش حرفهای فلسفی بود که چیزی ازش نمی فهمیدم.
با این وجود ، بیهوده اصرار داشتم که این کتاب لعنتی را خوانده باشم.
به جز این ، کارهای مزخرف دیگری هم می کردم. مثلا می نشستم نقشه ی دنیا را می کشیدم. خیلی به نقشه کشی علاقه مند بودم. یا حتی برای مدتی داشتم یک دایره المعارف می نوشتم. - از روی دایره المعارف زرین به علاوه ی چُس اطلاعاتی که خودم داشتم- صفحه ها را یکی یکی ، با ذوق سیاه می کردم و داخلش هم از خودم نقاشی می کشیدم. مثلا عکس مشاهیری که زندگیشان را جمع می کردم. حالا برای چی دارم این ها را تعریف می کنم؟ میخواهم بگویم اشتباهی بودم. عوضی بودم. یک .... به تمام معنا. بگذریم...
شاید اگر آشنایانی اینجا را نمی خواندند ، رٌک تر می نوشتم بعضی چیزها. یا مثلا خیلی نقطه چین ها را پر می کردم. - هر چند که همینطوری اش هم قابل حدس هستند- حافظ یک غزلی دارد که بیت اولش خیلی شاهکار است و بیت اولش یک مصراع دومی دارد که این روزها ملکه ذهن من شده.
می فرماید "چنان نماند ، چنین هم نخواهد ماند" ...
بگذریم...

146

دورم...
از آن واقعیت درونی...
خیلی دور...

145

سندرم انطباق عمومی سه مرحله دارد.
من...مدت هاست دارم مرحله ی فرسودگی را پشت سر می گذارم.

145

از خانه زدم بیرون...
پناه به ناکجا آباد...

144

این که این روزها کمتر می نویسم نمی دانم از سر این باشد که حرفی برای گفتن ندارم ، یا کلمه برای گفتن ندارم. مهم هم نیست. پیش تر هم تاکید کرده ام که هر چی می نویسم ، یا تعریف می کنم صرفا برای خودم هست. این که شاید بعدها تصویری از این روزها برای خودم داشته باشم.
از این ها که بگذریم چیز تعریفی خاصی هم نیست. به جز روزمرگی ها -که ارزش گفتن ندارند- و چند تا اتفاق خاص تر - فقط کمی خاص تر- که صرفا دوست دارم یادم بماند.
یکی کنسرت دیشب است. کارهایی که اجرا شد از چیزی که فکر می کردیم یک کمی دورتر بودند. چند تا کار را خیلی دوست داشتم -آن هم نه به خاطر اجرای گروه ، بیشتر بخاطر خود آهنگ ها- یکی رقص شمشیر آرام خاچاطوریان بود که قبلا شنیده بودمش و شاهکاری هست در نوع خودش. دوم اپرای کارمن بیزت ؛ به خصوص یکی از موومان هایش که همیشه برای من جنبه فانتزی داشته و دیشب خیلی بهم چسبید. به جز این ها چند تا کار ایرانی بود و یک کار هم از خود آقای تابنده -رهبر گروه - که راستش زیاد خوشم نیامد. از این ها که بگذریم اجرای تانگوی آخر برنامه شاهکار بود. شاهکار به معنی واقعی کلمه. هم خود آهنگ شاهکار بود هم اجرای گروه و به خصوص تکنوازی ویولون اش.
القصه ، حدود ساعت ۹ و نیم از سالن زدیم بیرون و توی سرمای جمعه شب راه افتادیم طرف خانه و به قولی نخود نخود...
چیزی که الان بیشتر از هر چیزی من را به وجد می آورد اجرای ارکستر سمفونیک ملی هست در شیراز که ظاهرا قرار است آخر همین هفته باشد ، یکی هم اجرای تریو (گروه سه نفره ی) هلندی که از قرار معلوم هر دو تا برنامه هم توی همین تالار حافظ قرار است باشند...
به جز این ها ، روی یک آهنگ تازه دارم کار می کنم که هنوز به آن جایی که باید نرسیده...
از این هم که بگذریم، فعلا چیز گفتنی نیست. یعنی گفتنی خیلی هست. ولی به خودم اجازه نمی دهم  که در حد کلمه پایین بیاورمشان. به قول یکی "همچنان دشت می خواهمت" ...
همینجا تمامش می کنم. تا شاید بعدا دوباره سری به این سطور زدم و مرتب ترشان کردم...