161
ساعت ۱۲ شب.
بی طاقت شده ام. نمی فهمم چرا. دلم یک چیزی را عمیقا می خواهد. یک آهنگ، داستان ،حتی یک فیلم. ترجیحا رمانتیک هم باشد. از آن فیلم هایی که احساسات آدم را جریحه دار می کنند. برایم مهم نیست ارزش هنری هم داشته باشد یا نه.
می خواهم های های های های گریه کنم...می خواهم باران بزند و خیس بشوم و سینه پهلو کنم. تب کنم ، تشنج کنم ، هذیان بگویم...
از اول مرور کنیم... گفتم که بی طاقت شده ام. بعدش گفتم که نمی فهمم چرا. نمی فهمم؟ یا شاید خودم را به نفهمیدن می زنم؟
کسی را که خوابش برده می شود بیدار کرد ، ولی آن که خودش را به خوابی می زند نه. چقدر دلم می خواست می توانستم راحت تر بخوابم...مثل لیلی که معصومانه کز کرده زیر نور قرمز چراغ خواب و ...
بیشتر شب ها ، به صفحه ی سوم که میرسم چشم هایش می افتد رو هم و یکوقت نگاه می کنم می بینم خواب خواب است و من فقط دارم برای خودم کتاب می خوانم.
امشب برای اولین بار، شازده کوچولو را برایش خواندم. قصه ی پسرکی که نقاشی بلد نبود ، و از همه ی دنیا فقط یک مار بوآ را بلد بود بکشد که یک فیل را درسته بلعیده و شکمش شیش متر پریده بالا.
از خودم سوال می کنم: حالا همه ی این ها چه اهمیتی داشت؟ نه ، این هم خوب نبود. دوباره شروع می کنیم: گفتم که بی طاقت شده ام و ...
مهم نیست که بی طاقت شده ام. مهم نیست که بی هیچ دلیلی دلم تاپ تاپ می زند. که سردم شده و خوابم نمی برد و هزار چیز بی اهمیت دیگر. چیزی که مهم است این که وجود "ناجی" دروغ محض است. درد آرام و بی صدا ادامه پیدا می کند، تا وقتی که خودش سرد شود ، و فقط زخمی کهنه باقی بماند ، کنج دلت.کنار بقیه زخم ها. نمی دانم این واقع بین بودن بی رحمانه خوب هست یا بد. مهم هم نیست.
بی خیال. نمی فهمم چرا امشب از چیزهایی هم که خودم می نویسم خوشم نمی آید. برگردیم. دوباره از اول...
گفتم که بی طاقت...
بی طاقت شده ام. نمی فهمم چرا. دلم یک چیزی را عمیقا می خواهد. یک آهنگ، داستان ،حتی یک فیلم. ترجیحا رمانتیک هم باشد. از آن فیلم هایی که احساسات آدم را جریحه دار می کنند. برایم مهم نیست ارزش هنری هم داشته باشد یا نه.
می خواهم های های های های گریه کنم...می خواهم باران بزند و خیس بشوم و سینه پهلو کنم. تب کنم ، تشنج کنم ، هذیان بگویم...
از اول مرور کنیم... گفتم که بی طاقت شده ام. بعدش گفتم که نمی فهمم چرا. نمی فهمم؟ یا شاید خودم را به نفهمیدن می زنم؟
کسی را که خوابش برده می شود بیدار کرد ، ولی آن که خودش را به خوابی می زند نه. چقدر دلم می خواست می توانستم راحت تر بخوابم...مثل لیلی که معصومانه کز کرده زیر نور قرمز چراغ خواب و ...
بیشتر شب ها ، به صفحه ی سوم که میرسم چشم هایش می افتد رو هم و یکوقت نگاه می کنم می بینم خواب خواب است و من فقط دارم برای خودم کتاب می خوانم.
امشب برای اولین بار، شازده کوچولو را برایش خواندم. قصه ی پسرکی که نقاشی بلد نبود ، و از همه ی دنیا فقط یک مار بوآ را بلد بود بکشد که یک فیل را درسته بلعیده و شکمش شیش متر پریده بالا.
از خودم سوال می کنم: حالا همه ی این ها چه اهمیتی داشت؟ نه ، این هم خوب نبود. دوباره شروع می کنیم: گفتم که بی طاقت شده ام و ...
مهم نیست که بی طاقت شده ام. مهم نیست که بی هیچ دلیلی دلم تاپ تاپ می زند. که سردم شده و خوابم نمی برد و هزار چیز بی اهمیت دیگر. چیزی که مهم است این که وجود "ناجی" دروغ محض است. درد آرام و بی صدا ادامه پیدا می کند، تا وقتی که خودش سرد شود ، و فقط زخمی کهنه باقی بماند ، کنج دلت.کنار بقیه زخم ها. نمی دانم این واقع بین بودن بی رحمانه خوب هست یا بد. مهم هم نیست.
بی خیال. نمی فهمم چرا امشب از چیزهایی هم که خودم می نویسم خوشم نمی آید. برگردیم. دوباره از اول...
گفتم که بی طاقت...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط سروش
|