؟؟؟

امروز سی و یک شهریور است. خدایا ، کاش می مردم!

سرماخوردگی

تا حالا شده حس کنید هیچ انگیزه یا دلیلی برای ادامه زندگی کردن توی این دنیای مزخرف ندارید؟ خب ، من الان دقیقا همینطوری ام. نه بخاطر این که فعلا هیچ بدبختی یا گرفتاری خاصی داشته باشم ، فقط سرما خورده ام! همین! 
خیلی مرض مزخرفی است این سرماخوردگی ، حال و حوصله هیچ کاری ندارم ، نه حس روزنامه رفتن هست ، نه کتابی چیزی خواندن (شش هفت تا رمان کلفت پشت دستم دارم که هنوز بازشان هم نکرده ام) ، نه گیم های کامپیوتری (که بین همه این ها دلچسب ترین کار ممکن است) و نه حتی کار کردن روی قالب وبلاگ یک دوست که بهش قول داده بودم درستش کنم. کاغذهای چک نویس یک مصاحبه الان شش روز است داخل کیفم مانده ، دو سه بار عزمم جزم شد بشینم مصاحبه کذایی را پیاده کنم ، ولی به طرز عجیبی دیدم واقعا حسش نیست. ویژه نامه این هفته هم که بخاطر مناسبت های مذهبی پرید رفت ، احساس تنبلی ما را چند برابر کرد!
دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم ، خواب های در هم ریخته ای داشتم ، نصفه شب پاشدم ، کورمال کورمال توی تاریکی رفتم آشپزخانه ، در یخچال را باز کردم ، شیشه آب یخ را برداشتم و چند قلپی فرو دادم شاید حالم بهتر شد ، همان موقع یک باد یخی زد توی صورتم ، و حال و روزم بد از بدتر شد ، تا صبح به زور نفس می کشیدم و صدای عطسه هایم همه را عاجز کرده بود.
از همه اینها بدتر اما اینجاست که صدایم خیلی تودماغی و مضحک شده ، قیافه نازنینم هم به شکل فجیعی به هم ریخته ، یا بهتر است بگویم کج و کوله شده ، احساسات نارسیستی ام خدشه دار شده ، دوستان می گویند این هم از عوارض سرماخوردگی است.
توی دو سه روز گذشته انقدر کفر گفته ام که فکر کنم علاوه بر دور و بری ها خود خدا هم دیگر از دستم کلافه شده باشد ، یعنی بعید نیست یکهویی اعصابش به هم بریزد صاعقه ای چیزی از آن بالا نازل کند روی سرم ، یا مثلا سنگم کند تا درس عبرتی باشم برای همگان! در هر صورت فعلا همینطوریش هم من یک مرده متحرکم ، به معنی واقعی کلمه ، که دارم وبلاگم را آپ می کنم. راستی یک سوال: شما وقتی سرما می خورید چکار می کنید؟

اطلاعیه: به یک عدد آدم باحال جهت بهبود روحیه سرماخوردگی نیازمندیم. ترجیحا خانم ، مجرد ، مسلط به فن وقت تلف کردن ، سرخوش (یعنی زیادی خوشحال)، شوخ طبع و خوشمزه. همینجا اضافه کنم که از پذیرش آدمهای اخلاقی- اعتقادی ، پیرزن ها و خانم قرائت ها معذوریم.  

کلافه

پیش نوشت: برای حال و هوای این روزهایم...
                                                       ***
طرفهای ظهر ، منتظر زنگت بودم. از آن تلفن های باحال همیشگیت ، که برای من هیچوقت تکراری نمی شود. شور می زدم، دل توی دلم نبود ، هر روز همینطوری می شود. می دانم همین ساعت زنگ می زنی ، وقتش که می رسد دست و پایم را گم می کنم ، مغزم کار نمی کند و دوست دارم همه این کاغذبازی های مسخره را تمام کنم ، دوست دارم  صدای «الو» گفتنت را از پشت گوشی بشنوم ، یک «عزیزم» کشدار بگویی و اوضاع و احوالم را بپرسی ، بپرسی که مثلا امروز کارهای شرکت چطوری پیش رفت ، اخلاق آقای رئیس چطوری بود ، ناهار چی خوردم ، با کی ها حرف زدم و از این سوال ها که من خیلی باهاشان حال می کنم ، و تو انگار عمدا هی کشش می دهی. یکجور کلافگی دردناک! خب ، امروز هم مثل روزهای دیگر. دلم فقط می خواست باهات حرف بزنم ، مهم هم نبود بقیه چطوری نگاهم کنند.

ادامه نوشته

احساسات پدرانه/ پیشنهادهای بی شرمانه

۱- این یکی از آن کارهای خیلی اعصاب خرد کن زندگی است، دنبال بچه رفتن را می گویم. مخصوصا اگر از آن بچه هایی باشد که از اول تا آخر مسیر ، یعنی تا در خانه اعصاب آدم را حسابی به هم می ریزند ، از در هم مغازه ای که رد می شوی یک چیزی می خواهند ، یکهو دلشان هوس آبنبات یا بستنی می کند و آن وقت باید دو ساعت برایشان توضیح بدهی که ماه رمضان است و می گیرند شلاق مان می زنند و از این حرفها...
با همه اینها اولش باهام دوست بود ، ولی وقتی دید هیچی پول توی جیبم نیست و ظاهرا امروز هیچ چیزی هم نمی توانم برایش بخرم انگار نظرش برگشت.دستم را ول کرد ، لبهایش را به حالت قهر کج کرد ، و شروع کرد لجبازی کردن. ماندم چکار کنم ، یعنی چه جوری تا در خانه بکشانمش. پیشنهاد وسوسه برانگیزی دادم. گفتم "بیا مسابقه دو" ، ازخداخواسته قبول کرد ، و توی چشم به هم زدنی ازم زد جلو ، مثل همیشه برد!
سر کوچه ، ماشین گشت ارشاد ایستاده بود ، دو تا آقا با یکی از این خانم چادری ها که همیشه فقط دماغشان معلوم است ، به دو تا دختر گیر داده بودند. طبق معمول آمدم زیرلبی فحشی بدهم و راهم را بکشم بروم که دیدم یک دختربچه همراه من است ، و خب بدآموزی دارد. 
گفتم "ببین ، دو سه سال دیگه تو هم باید مث این خانما حتما روسری سرت کنی ، وگرنه آقاپلیسا میان سراغت" ، اخمی کرد ، گفت: "واقعا؟" 
گفتم "آره." قیافه اش توی هم رفت ، شاید داشت به این فکر می کرد که دیگر نمی تواند گیس هایش را خرگوشی ببندد ، و ورجه وورجه کنان توی خیابان ها قدم بزند. فکر کنم خاطره امروز را حالا حالا یادش بماند. 

۲- گفتم "اعصابم خیلی خرده!" ؛ می دانستم خودش هم همینطوری است. ولی فکرش را نمی کردم اینجور پیشنهاد بی شرمانه ای مطرح کند! پاشد رفت ، از بالای کمد نخ سیگاری برداشت آورد "بیا ، این حلال مشکلاته!" یادم افتاد به این انیمیشن های تبلیغاتی تلویزیون که همیشه خدا داستان یک آدم معتاد بدبخت است ، که سرگذشتش را تعریف می کند و معلوم می شود که بله! تمام جریان از یک نخ سیگار ناقابل شروع شده.
گفتم "دستت درد نکنه ، فکر کنم اصلا پیشنهاد ندی بهتر باشه".
گفت "نه بابا ، باور کن دارم جدی میگم. ببین ، سیگار برای خودش یه جنبه فلسفی خاصی داره..."
بعد شروع کرد به توضیح دادن: "وقتی داری سیگار می کشی ، یه تیکه کاغذ سفید تر و تمیز رو می بینی ، که ذره ذره دود میشه میره هوا ، و آخرش ازش جز یه تیکه ذغال هیچی نمی مونه... جنبه فلسفیش اینجاست که درست مثل زندگی آدمه ، که یواش یواش میسوزه آخرشم نیست میشه میره هوا!"
گفتم "خب حالا چه دردی از آدم دوا می کنه؟" 
گفت "فایده اش اینه که وقتی داری سیگار می کشی یواش یواش از اون چیز اصلی بزرگی که داره میسوزه غافل میشی ، یعنی دیگه به اون بدبختی بزرگ فکر نمی کنی ، عوضش به یه تیکه کاغذ فکر می کنی که قراره بالاخره ذغال بشه! " 
به هر حال دلیلی نداشت پیشنهادش را قبول کنم ، بگذریم که دو ساعتی برایش توضیح دادم این کار درست مثل مسکن است ، یعنی اولش به آدم خیلی حال می دهد ، بعد یواش یواش خسته کننده می شود ، باید بیشترش کنی و آخرش... و از اینجور حرفها ، و البته بگذریم که گوش آدم سیگاری به هیچ کدام از این حرفهای اخلاقی مزخرف بدهکار نیست. خب ، این هم از امشب ما ، و پیشنهادهای خیلی خیلی خطرناک. شب بدی نبود بالاخره!

پی نوشت: برای نوشتن هیچ چیز جذاب تر از آدمهای دور و بر نیستند ، چقدر زندگی کردن با این همه شخصیت رنگارنگ به آدم حال می دهد!  

پی نوشت ۲: خدا روح پرفتوح نیچه را رحمت کند ، چه جمله حکیمانه ای گفت خدابیامرز!

مرثیه ای برای اول مهر

۱ من شخصا به شهریور آلرژی دارم ، هر سال آخرهای مرداد کم کم دپرس می شوم و هر چی زمان به اول مهر نکبت نزدیک تر می شود اعصاب من هم داغون تر می شود. می خواهم بگویم واقعا ، به شکل فجیعی از مدرسه متنفرم! اما این تنفر به کجا برمی گردد؟ به نظر خودم بزرگترین علتش این است که توی مدرسه باید هر روز با عده ای آدم سادیسمی عوضی سر و کله بزنی. مسئله فقط این آدم ها هم نیستند ، کلا مدرسه یک چیزی است که هر جایش را نگاه کنی نکبت ازش می بارد ، از صبح کله سحر پاشدنش بگیر تا سر و کله زدن با همین آدم های آشغال مذکور.
۲ برای من ، اول مهر یعنی دوباره زندگی سگی! اول مهر یعنی نمازخانه رفتن های اجباری ، یعنی مراسم مسخره صبحگاه و مزخرفات اعتقادی که به درد زباله دانی تاریخ می خورند ، یعنی کل کل کردن با دبیر دینی ،  امتحان احکام و از این خزعبلات...
و از همه مهمتر ، اول مهر یعنی تحقیر شدن ، فقط بخاطر این که متفاوتی ، و دوست نداری مثل خیلی ها "بزی" زندگی کنی. اول مهر یعنی ریش و سبیل گذاشتن برای عکس های داخل کتاب ها با خودکار ، یا سوراخ کردن چشم هایشان و درست کردن چشم متحرک ، و بعد به ریش مقدسشان خندیدن! یعنی کله های کچل با آن اونیفورم های آبی مسخره ، یعنی با بی حوصلگی گوش دادن به خاطرات مشروب خوردن و دختربازی همکلاسی ها. اول مهر یعنی روزانه زندگی کردن با یک مشت لمپن حرامی...
و ۳ دوباره اول مهر ، و تنفری که زنده می شود. امسال خیلی بیشتر از همیشه حس می کنم متنفرم ، شاید خواه ناخواه یکی از علت هایش جریانات مزخرف انتخابات اخیر بود و خون بازی هایی که راه افتاد... حالا پیش چشم من همه مقصرند ، حتی آن معلم دینی بدبختی که برای چندرغاز پول هر مزخرفی سر کلاس می گوید... 
"پروردگارا ، یا مرا از روی زمین بردار ، یا اول مهر را ، و یا هر دو را ، خدا......"  

پی نوشت: تمام این جریانات مسخره را که می بینم ، به عدل و انصافت که هیچ ، به بودنت هم کم کم شک می کنم. واقعا "تو هم هستی؟"

نابودم!

وقتی همه تلاشت را می کنی که بهترین باشی ، و کارت را تمام و کمال انجام بدهی ، و آخرش به نتیجه نمی رسی ، به هر حال تقصیر تو نیست! فکر کنم همین توضیح کافی باشد.

بعدا نوشت: همین جا حرفم را پس می گیرم ، چون ظاهرا نتیجه کار خیلی بهتر از چیزی شد که فکرش را می کردم.

آشتی کنون

گفتم: تو به خدا اعتقاد داری؟
گفت: اِِی! کم و بیش!
گفتم: تا حالا هم ازش جواب گرفتی؟
گفت: زیاد! خیلی زیاد...
خب ، راستش حرفهایش بگی نگی یک کمی تاثیرگذار بود ، این بود که تصمیم گرفتم یک بار دیگر شانسم را برای بهبود روابط دیپلماتیک با خدا امتحان کنم. طبعا حجم مطالبات توی همان شب "آشتی کنون" تا حدودی بالا بود: خدای عزیزم ، حالا که آشتی کردیم بی زحمت این مشکل (یک قسمت هاییش را مجبور شدم سانسور کنم).......را زودتر حل کن ، ....... را....... کن و ...... را......... . به من یک آپارتمان کوچک بده (برای خود خودم) با دم و دستگاه کامل و یک ............. ، آخه خدا! تا کی................ میدونی که..................... و خب طبعا ........... ، تا یادم نرفته بگم حال....... را هم اساسی بگیر که حالش را ببرم ، و خب ، فعلا همین! بقیه مطالبات را بعدا اعلام خواهیم کرد!
با تشکر ، .........................

پی نوشت: پیرزن سگ شده ، خیلی سگ تر از همیشه....!