احساسات پدرانه/ پیشنهادهای بی شرمانه
۱- این یکی از آن کارهای خیلی اعصاب خرد کن زندگی است، دنبال بچه رفتن را می گویم. مخصوصا اگر از آن بچه هایی باشد که از اول تا آخر مسیر ، یعنی تا در خانه اعصاب آدم را حسابی به هم می ریزند ، از در هم مغازه ای که رد می شوی یک چیزی می خواهند ، یکهو دلشان هوس آبنبات یا بستنی می کند و آن وقت باید دو ساعت برایشان توضیح بدهی که ماه رمضان است و می گیرند شلاق مان می زنند و از این حرفها...
با همه اینها اولش باهام دوست بود ، ولی وقتی دید هیچی پول توی جیبم نیست و ظاهرا امروز هیچ چیزی هم نمی توانم برایش بخرم انگار نظرش برگشت.دستم را ول کرد ، لبهایش را به حالت قهر کج کرد ، و شروع کرد لجبازی کردن. ماندم چکار کنم ، یعنی چه جوری تا در خانه بکشانمش. پیشنهاد وسوسه برانگیزی دادم. گفتم "بیا مسابقه دو" ، ازخداخواسته قبول کرد ، و توی چشم به هم زدنی ازم زد جلو ، مثل همیشه برد!
سر کوچه ، ماشین گشت ارشاد ایستاده بود ، دو تا آقا با یکی از این خانم چادری ها که همیشه فقط دماغشان معلوم است ، به دو تا دختر گیر داده بودند. طبق معمول آمدم زیرلبی فحشی بدهم و راهم را بکشم بروم که دیدم یک دختربچه همراه من است ، و خب بدآموزی دارد.
گفتم "ببین ، دو سه سال دیگه تو هم باید مث این خانما حتما روسری سرت کنی ، وگرنه آقاپلیسا میان سراغت" ، اخمی کرد ، گفت: "واقعا؟"
گفتم "آره." قیافه اش توی هم رفت ، شاید داشت به این فکر می کرد که دیگر نمی تواند گیس هایش را خرگوشی ببندد ، و ورجه وورجه کنان توی خیابان ها قدم بزند. فکر کنم خاطره امروز را حالا حالا یادش بماند.
۲- گفتم "اعصابم خیلی خرده!" ؛ می دانستم خودش هم همینطوری است. ولی فکرش را نمی کردم اینجور پیشنهاد بی شرمانه ای مطرح کند! پاشد رفت ، از بالای کمد نخ سیگاری برداشت آورد "بیا ، این حلال مشکلاته!" یادم افتاد به این انیمیشن های تبلیغاتی تلویزیون که همیشه خدا داستان یک آدم معتاد بدبخت است ، که سرگذشتش را تعریف می کند و معلوم می شود که بله! تمام جریان از یک نخ سیگار ناقابل شروع شده.
گفتم "دستت درد نکنه ، فکر کنم اصلا پیشنهاد ندی بهتر باشه".
گفت "نه بابا ، باور کن دارم جدی میگم. ببین ، سیگار برای خودش یه جنبه فلسفی خاصی داره..."
بعد شروع کرد به توضیح دادن: "وقتی داری سیگار می کشی ، یه تیکه کاغذ سفید تر و تمیز رو می بینی ، که ذره ذره دود میشه میره هوا ، و آخرش ازش جز یه تیکه ذغال هیچی نمی مونه... جنبه فلسفیش اینجاست که درست مثل زندگی آدمه ، که یواش یواش میسوزه آخرشم نیست میشه میره هوا!"
گفتم "خب حالا چه دردی از آدم دوا می کنه؟"
گفت "فایده اش اینه که وقتی داری سیگار می کشی یواش یواش از اون چیز اصلی بزرگی که داره میسوزه غافل میشی ، یعنی دیگه به اون بدبختی بزرگ فکر نمی کنی ، عوضش به یه تیکه کاغذ فکر می کنی که قراره بالاخره ذغال بشه! "
به هر حال دلیلی نداشت پیشنهادش را قبول کنم ، بگذریم که دو ساعتی برایش توضیح دادم این کار درست مثل مسکن است ، یعنی اولش به آدم خیلی حال می دهد ، بعد یواش یواش خسته کننده می شود ، باید بیشترش کنی و آخرش... و از اینجور حرفها ، و البته بگذریم که گوش آدم سیگاری به هیچ کدام از این حرفهای اخلاقی مزخرف بدهکار نیست. خب ، این هم از امشب ما ، و پیشنهادهای خیلی خیلی خطرناک. شب بدی نبود بالاخره!
با همه اینها اولش باهام دوست بود ، ولی وقتی دید هیچی پول توی جیبم نیست و ظاهرا امروز هیچ چیزی هم نمی توانم برایش بخرم انگار نظرش برگشت.دستم را ول کرد ، لبهایش را به حالت قهر کج کرد ، و شروع کرد لجبازی کردن. ماندم چکار کنم ، یعنی چه جوری تا در خانه بکشانمش. پیشنهاد وسوسه برانگیزی دادم. گفتم "بیا مسابقه دو" ، ازخداخواسته قبول کرد ، و توی چشم به هم زدنی ازم زد جلو ، مثل همیشه برد!
سر کوچه ، ماشین گشت ارشاد ایستاده بود ، دو تا آقا با یکی از این خانم چادری ها که همیشه فقط دماغشان معلوم است ، به دو تا دختر گیر داده بودند. طبق معمول آمدم زیرلبی فحشی بدهم و راهم را بکشم بروم که دیدم یک دختربچه همراه من است ، و خب بدآموزی دارد.
گفتم "ببین ، دو سه سال دیگه تو هم باید مث این خانما حتما روسری سرت کنی ، وگرنه آقاپلیسا میان سراغت" ، اخمی کرد ، گفت: "واقعا؟"
گفتم "آره." قیافه اش توی هم رفت ، شاید داشت به این فکر می کرد که دیگر نمی تواند گیس هایش را خرگوشی ببندد ، و ورجه وورجه کنان توی خیابان ها قدم بزند. فکر کنم خاطره امروز را حالا حالا یادش بماند.
۲- گفتم "اعصابم خیلی خرده!" ؛ می دانستم خودش هم همینطوری است. ولی فکرش را نمی کردم اینجور پیشنهاد بی شرمانه ای مطرح کند! پاشد رفت ، از بالای کمد نخ سیگاری برداشت آورد "بیا ، این حلال مشکلاته!" یادم افتاد به این انیمیشن های تبلیغاتی تلویزیون که همیشه خدا داستان یک آدم معتاد بدبخت است ، که سرگذشتش را تعریف می کند و معلوم می شود که بله! تمام جریان از یک نخ سیگار ناقابل شروع شده.
گفتم "دستت درد نکنه ، فکر کنم اصلا پیشنهاد ندی بهتر باشه".
گفت "نه بابا ، باور کن دارم جدی میگم. ببین ، سیگار برای خودش یه جنبه فلسفی خاصی داره..."
بعد شروع کرد به توضیح دادن: "وقتی داری سیگار می کشی ، یه تیکه کاغذ سفید تر و تمیز رو می بینی ، که ذره ذره دود میشه میره هوا ، و آخرش ازش جز یه تیکه ذغال هیچی نمی مونه... جنبه فلسفیش اینجاست که درست مثل زندگی آدمه ، که یواش یواش میسوزه آخرشم نیست میشه میره هوا!"
گفتم "خب حالا چه دردی از آدم دوا می کنه؟"
گفت "فایده اش اینه که وقتی داری سیگار می کشی یواش یواش از اون چیز اصلی بزرگی که داره میسوزه غافل میشی ، یعنی دیگه به اون بدبختی بزرگ فکر نمی کنی ، عوضش به یه تیکه کاغذ فکر می کنی که قراره بالاخره ذغال بشه! "
به هر حال دلیلی نداشت پیشنهادش را قبول کنم ، بگذریم که دو ساعتی برایش توضیح دادم این کار درست مثل مسکن است ، یعنی اولش به آدم خیلی حال می دهد ، بعد یواش یواش خسته کننده می شود ، باید بیشترش کنی و آخرش... و از اینجور حرفها ، و البته بگذریم که گوش آدم سیگاری به هیچ کدام از این حرفهای اخلاقی مزخرف بدهکار نیست. خب ، این هم از امشب ما ، و پیشنهادهای خیلی خیلی خطرناک. شب بدی نبود بالاخره!
پی نوشت: برای نوشتن هیچ چیز جذاب تر از آدمهای دور و بر نیستند ، چقدر زندگی کردن با این همه شخصیت رنگارنگ به آدم حال می دهد!
پی نوشت ۲: خدا روح پرفتوح نیچه را رحمت کند ، چه جمله حکیمانه ای گفت خدابیامرز!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط سروش
|