احوالات این روزهای من

دوست دارم دوست داشته باشم ، دوست دارم دلم به دست گرمی که دست هایم را سفت چسبیده خوش باشد. زندگی واقعا گاهی زیبا می شود. زندگی پر از فراز و نشیب است ، پر از بالا و پایین و همینش هم زیباست...
دارم ریسک می کنم ، و حتی اگر اشتباه باشد ، دوست دارم اشتباه کنم. گاهی فکر می کنم چرا ما آدمها قدر این زندگی را نمی دانیم؟ چرا از یک دم با هم بودن استفاده نمی کنیم و اصلا چرا عادت نکرده ایم به جای کاشتن نهال دشمنی ، قلب هایمان را از محبت پر کنیم؟ ....
ای بابا ، این وبلاگ هم شده است سرتا پا چرت و پرت های من ، و من ، خسته از کلمات جدی و خشک کاغذهای رسمی روزنامه به اینجا پناه می آورم تا گاهی هم برای خودم درددل کنم.

دموکراسی از نوع «تحلیل روزی»

۱- بالاخره بعد از کلی تشویق و ترغیب و گاها تهدید ، آن عکس را از اینجا برداشتم که اصلا بخورد توی سرتان که جربزه هیچ کاری را ندارید! اولش همه همدردی کردند و رمانتیک بازی درآوردند ، ولی خب ، راستش از کامنت های تهدیدآمیز و مشت های گره کرده نیروهای نفوذی تحلیل روز ترسیدم و برداشتمش! تا بخورد توی سرتان! اصلا به من چه؟ من چکاره ام؟ هر کار میخواهید بکنید!  تقصیر من است که سنگ همه را به سینه میزنم!
۲- خبر دیگر این که بعد از مدت ها کتاب جدید مسیح علی نژاد با پست دستم رسید و باعث شد که به قول عرفان روحم شاد شود ، همین امروز و فردا رمان را تمام می کنم.
۳- اینجا خیلی وقت بود رنگ و بوی آدمهای مادرمرده را به خودش گرفته بود و اصلا این وبلاگ شده بود عینهو مجلس عزا ، از این به بعد از گریه و زاری خبری نیست!

پی نوشت: خاک توی سر بی فرهنگ هر کس که اینجا کامنت بگذارد و بنویسد: "سلام دوست عزیز ، وبلاگ خوبی داری ، به منم سر بزن..."

این دیکتاتوری کجا ، آن یکی کجا؟

1- دیکتاتوری در اصل از «دیکته» گرفته شده است و در واقع به معنای «دیکته کردن» یا تحمیل کردن چیزی به فرد دیگر است. دیکتاتوری اما در مفهوم سیاسی خود برای ما واژه ای آشناست. در اصطلاح سیاسی ، دیکتاتور به فرد یا گروهی گفته می شود که با حکومت نامشروع و غیرقانونی برای مردم تصمیم می گیرند و نهایتا ، حرف حرف آنهاست و مردم نقشی در این تصمیم گیری ها ندارند.
2- دیکتاتور در افسانه ها و داستانهای قدیمی و اصلا تاریخ ایران و جهان همیشه بوده است. از ضحاک ماربدوش گرفته تا آغامحمدخان قاجار و از سلطان محمود گرفته تا همین شاه پهلوی خودمان. شاید آن زمان از لغت «دیکتاتور» برای این افراد استفاده نمی شده ، اما حتی در داستانها و ادبیات ما همیشه شخصیت هایی همچون «حاکم ظالم شهر» ، «پادشاه ستمگر» ، «خان زورگو» و ... وجود داشته اتند. اغلب این شخصیت های منفی ، در پی کسب سود و جاه و جلال و ثروت بودند و زندگی مردم را فدای امیال شخصی خود می کردند. گاهی هم خوشگذرانی های آنها مانع از این می شد که درد مردم برایشان اهمیتی داشته باشد. با نگاه کوچکی به تاریخ می بینیم در عصر قاجاریه ، افرادی سرنوشت حکومت را در دست گرفته بودند که خوشگذرانی ها و علایق شخصیشان مانع از این می شد که به مسائل مهم مملکتی بپردازند و در مقابل جنبش های مردمی نیز مقاومت می کردند. علاوه بر این تاریخ جهان نیز گویای نمونه هایی اینچنین است. ناپلئون بناپارت ، نمونه تمام عیار دیکتاتوری است که حق تصمیم گیری را به مردم فرانسه نداد ، خود را امپراتور نامید و زندگی مردمش را فدای جاه طلبی های خود کرد. تزارهای روسیه تمام ثروت و قدرت کشور را بین خانواده های خودشان قسمت کرده بودند و این میان ، قشر ضعیف جامعه قربانی تن پروری های اشراف آریستوکرات کشور بودند.
3- اما در قرن بیستم ، مفاهیم جدیدی در زندگی اجتماعی بشر مطرح شد. یکی از مهم ترین این مفاهیم «دموکراسی» بود. برخی نظریه پردازان در اواخر قرن نوزدهم کم کم جرات پیدا کردند و این مسئله را مطرح کردند که اصلا «چرا باید گروهی از جامعه برتر از بقیه باشند؟» و کم کم رنگین تر بودن خون اشراف و شاهان زیر سوال رفت. بشر قرن بیستم ، دیگر آن بشر سر به زیر گذشته نبود و این سوال را مطرح کرد که « چرا زندگی نمی تواند بهتر از چیزی که هست باشد؟»

همین مسئله باعث شد ، به مرور جریانهای روشنفکری جامعه شکل بگیرد و هر نظریه پردازی به نوبه خودش ، تز جدیدی برای بهبود سطح زندگی بشر ارائه کند. همین جریانها هم بود که باعث شد «ایسم» ها و ایدئولوژیهای جدید در زندگی بشری شکل بگیرند. شاید آن زمان که مردم مفهوم اولیه «دموکراسی» را مزمزه می کردند ، کسی به این مسئله فکر نمی کرد که از دل همین مفهوم ، دیکتاتوری جدیدی زاده خواهد شد.
4- از اولین جنبش های آزادی خواهانه و برابری طلب قرن بیستم را می توان انقلاب 1917 شوروی دانست. در اکتبر 1917 بالاخره خشم فرخورده کارگران خسته روسی سرباز  کرد و ملتی خسته ، با تمام وجود خشم خود را فریاد زدند تا دیوارهای دیکتاتوری تزار فروبریزند.  کارگران پیروز نیز شدند و در 17 اکتبر ، پرچم مارکسیسم بر فراز سرزمین پهناور روسیه به اهتزار درآمد ؛ و این سرآغازی بود برای جنبش های آزای خواهانه و عدالت طلبانه در سراسر جهان. اما چندی بعد ، لنین شماری میلیونی از مردم روسیه را به اتهام اعتقاد نداشتن به «کشور» و معتقد نبودن به کمونیسم یکجا کشت!
5- دیکتاتوری از نوع قرن بیستمی ، با دیکتاتوری های گذشته خیلی متفاوت است. آنجا مسئله تمامیت ارضی و ثروت و مقام و قدرت مطرح بود و اینجا پای تفکرات و عقاید انسان ها در میان است. به عبارتی این تفکرات هستند که بر مردم حاکم می شوند ، نه اشخاص. دیکتاتوری ایدئولوژیک از دل یک تفکر بیرون می آید ، تفکری که شاید در ابتدا در جستجوی خوشبخت کردن بشر پا به عرصه عمل گذاشته است.
اما چرا اینچنین است؟ چرا انقلاب پرولتاریا در روسیه به قتل عام دسته جمعی انجامید؟ چرا ایدئولوژی نازیسم که در ابتدا خوشبختی و رشد مردم آلمان را مدنظر داشت ، باعث شد هزاران یهودی در آتش کوره های آدم پزی هیتلر بسوزند؟ چرا فاشیسم در ایتالیا شکست خورد؟
واقعیت این است که خوشبختی از دیدگاه های متفاوت ، راهکارهای متفاوتی دارد و اصلا این خوشبختی را هر کس به شکلی تعریف می کند. عده ای این «خوشبختی» را دیکتاتوری پرولتاریا و برابری عمومی می دانند ، دسته دیگر رشد و اعتلای ملی و گروه دیگری نیز خوشبختی را در حاکمیت مذهبی می جویند.
در دو قرن گذشته روشنفکران بسیاری سعی در تعریف یک ایدئولوژی و تفسیر جزء جزء زندگی انسانها داشته اند و برخی نیز در پایان به نتیجه رسیده اند. مانند مارکس که نظریه ای ارائه داد که تمام جنبه های اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و معنوی زندگی انسان ها را در بر می گرفت. اما این نظریه ها تا چه حدودی دربرگیری دارند؟ مسئله اینجاست که به دلیل متفاوت بودن تعریف خوشبختی از دیدگاه میلیاردها انسان روی کره زمین ، هیچگاه نخواهیم توانست برنامه ای را طرح ریزی کنیم که بلااستثنا در زندگی تک تک انسانهای خاکی تاثیرگذار باشد. حتی اگر از دید فلسفی به این قضایا نگاه کنیم ، گروهی معتقدند اصلا حقیقت و معیاری وجود ندارد که بخواهیم بر اساس آن برای انسانها برنامه ریزی کنیم ، گروهی نیز می گویند حقیقت خیلی بزرگتر از آن است که یک نفر بتواند کاملا آن را لمس کند و بر اساس آن ایدئولوژی بسازد. به عبارتی ، هر یک از ما دیدگاه خاص خود را به این حقیقت بزرگ داریم و بخشی از آن را می بینیم.  الساندرو پاناگولیس مبارز یونانی می گفت: « ایدئولوژی بیماری  جانکاه قرن ماست و ناقل این بیماری هم روشنفکران نادانی هستند که سعی دارند زندگی بشر را بر اساس یک ایدئولوژی تفسیر کنند.»
6- اما تکلیف چیست وقتی ندانیم حقیقت چیست؟ سوفیست ها معتقد بودند در چنین شرایطی ملاک برای تصمیم گیری عقل و اراده جمعی انسان هاست. به عبارتی اکثریت آرای یک جامعه تصمیم گیرنده خواهند بود. دیکتاتوری در قرن بیستم ، شکل نوینی به خود گرفت : «دیکتاتوری ایدئولوژیک».

پی نوشت: این پست زیادی سنگین شد ، جدی جدی رفته ام توی حس استادهای دانشگاه!
فردا صبح نوشت: کم کم دارم به این نتیجه میرسم که ما ایرانی ها فرهنگ وبلاگ نویسی نداریم ، فقط برای همین یک پست دوباره ۴ تا کامنت تبلیغاتی اومده!

پایان یک نوستالژی

دل کندن همیشه سخت بوده ، اما امروز انگار مجبوریم و دیگر من مانده ام اینجا چه باید بنویسم و اصلا حرفی برای گفتن مانده است؟
می رویم تا بمانیم ، شاید یک روز دوباره دور هم باشیم و با هم پشت همین میز و صندلی ها بشینیم. تلخ است ، اما باید باور کرد پایان یک نوستالژی را...

روزنامه نگاری به چه قیمتی؟

خسته ام ، نابود شده ام این روزها... هر روز عین شمع آب تر و آب تر می شوم و به قول شاعر ، دلخوشی سیری چند؟ ...
گاهی فکر می کنم دنیای من هم مثل بقیه قرار نیست فقط یک کم عوض شود؟ یعنی می شود این خستگی ها سر برسد؟ یعنی می شود؟ یعنی می شود یک روز قلبم آرام بگیرد؟
سه هفته است که هیچ چیز نخوانده ام و عذاب وجدان دارم! سه هفته از عمرم را هدر داده ام! امروز تقی زاده حرف درستی می زد. می گفت: توی جامعه روشنفکری ما خیلی ها عین قارچ سر و صدا کرده اند و بزرگ شده اند ، ولی از دورن توخالی هستند ، خیلی ها هم هستند که هیچکس نمی شناسدشان ، ولی توپرند ، چون خوانده اند و خوانده اند و باز خوانده اند...
امروز به این فکر می کردم که این همه روزنامه رفتن و آمدن شخصیت من را چقدر عوض کرده است؟ چقدر "توپر" شده ام؟ ها؟ 
آه! خیلی سخت است وقتی از خودت بدت می آید! گاهی به سرم می زند.....
پی نوشت: تنهایی امانم را بریده این روزها... کاش دوستی کنارم بود.
بعداً نوشت! : امشب که داشتم آرشیو وبلاگم را ورق می زدم از چیزهایی که خودم یک سال پیش نوشته بودم از ته دل خندیدم! چقدر آدم ها عوض می شوند...
الکی نوشت!!: (هرچی می خواید اسمشو بذارید) دل کندن سخت است ، اما این بار جدی جدی میخواهم بروم ، خسته ام از این پشت مانیتور خاک خوردن ها...
الکی نوشت ۲ : نمی دانم چرا امشب اصلا خواب به چشم هایم نمی آید ، برای همین هم هست که هی پشت مانیتور نشسته ام ، هی مطلبم را دوباره عوضش می کنم و یک پرت و پلایی اضافش میکنم! هیچکس هم که حوصله نمی کند کامنت بگذارد تا حوصله ما هم سر نرود... شما بلدید آدم چکار باید بکند تا زود خوابش ببرد؟ می خواهم رختخوابم را پهن کنم کپه مرگم را بگذارم ، نمی شود! (کم کم دارم از این لحن  روشنفکری هم فاصله می گیرم! خوابم میاااااااااد! )

چترها را باید بست

شیراز خیس شده این روزها و ماها ، انگار دلهایمان ترک برداشته بود توی این هوای خشک... آسمان شیراز دوباره بغضش شکست انگار و کاش بغض های قدیمی ما هم می شکست!خوب می دانم که دارم از چارچوب های خشک و رسمی و جدی روزنامه نگاری بیرون می آیم ، همیشه به ما می گفتند روزنامه نگار خوب احساساتی نمی شود ، می گفتند هرچقدر هم تنهاست ، احساسات شخصی اش را روی برگ های کاهی روزنامه نمی نویسد ، اما راستی قرار نیست یک روز هم برای ما باشد؟
امروز تصمیم گرفته ام به هیچ کدام از این چارچوب های مزخرف کاری نداشته باشم! اما راستی چه هوایی بود امروز ، و سک دلمان شکست! امروز صبح قطره های باران انگار تنهایی را توی سرمان می کوفتند! یکی ، یکی ، یکی...
اینجا ما توی اتاق تحریریه نشسته ایم ، و شلتوک کار مطلبی را درباره مسائل اقتصادی و دولتی و صنایع مادر بلند بلند می خواند! ای بابا! عجب حوصله ای دارد امروز...
صبح در را که باز کردم خیابان ها را می دیدم ، درخت های لخت پاییزی را که انگار دارند نفس می کشند ، و البته آدم هایی را که با همه سرما امروز صبح بلند شده بودند آمده بودند سر کار تا مثل همیشه به روزمرگی هایشان بپردازند!
تک و توکی از مغازه ها باز بودند ، همه دوست داشتند امروز صبح زیر لحاف گرم بخوابند. چند تایی از مغازه دارها بودند. گه گاهی هم آدمهایی با چتر و کلاه و کاپشن از جلوم رد می شدند.
باران انگار تمام شدنی نیست ، الان هم که می نویسم هنوز می بارد ؛ اما انقدر این دلهای ما خاک خورده که انگار دیگر هرچقدر هم باران ببارد توفیری نمی کند!
این روزها هر کس سرش به کار خودش گرم است. یکی دغدغه اش این شده که «خاتمی می آید یا نمی آید» ، آن یکی به این فکر می کند که امشب چه ساعتی صفحات بسته خواهند شد ، و بغل دستی اش به آگهی فردا صبح فکر می کند.
دغدغه های دیگری هم هست... دیشب توی راه که بر می گشتم دختر کوچولویی را دیدم که دفتر مشقش را کف پیاده رو پهن کرده بود ، با یک دستش مشق می نوشت با دست دیگرش ترازو گرفته بود آدم ها را وزن می کرد ، تا شاید فرداشب طعم تکه نانی زیر دندانش برود.

و ما که از خودمان خجالت نمی کشیم ، ما زندگیمان را می کنیم ، باید به حساب های بانکی مان برسیم ، هزار تا گرفتاری داریم ، هزار تا کار اداری داریم ، هزار تا دردسر...
 دست هایمان یخ زده ، یخ یخ یخ! تنها ایستاده ایم ، با این بادی که یک دم می زند توی صورتمان و یک دقیقه هم ول کن نیست لامذهب!

اما انگار قرار نیست دست گرمی روی شانه هایمان ، توی دست هایمان باشد...
یکی از دوست های قدیمی دیشب اس ام اس داد و نوشت: «انگار دیگر عادت کرده ام تنها باشم...»
و چه راست می گفت! همه مان به تنهایی عادت کرده ایم! عادت کرده ایم توی این گردباد ، توی این یخبندان گلیم خودمان را از آب خوب بیرون بکشیم!
شاید هم آنقدر یخ زده ایم که دیگر بی حس شده ایم! این سرما آرام آرام ما را توی بغلش گرفته ، آنقدر آرام یخ  زدیم که نفهمیدیم چطور!
خیلی وقت است آرزوی دست های داغ به دلمان مانده! بهار هم خیال آمدن ندارد انگار... امروز صبح ، باران روی شیشه ماشین های مدل بالای کنار خیابان ضرب می زد. تک و توکی صبح دلشان کشیده بود از خانه بیرون بیایند ، سوار ماشین های آهنی شان شده بودند تا یکوقت قطره های باران چشم هایشان را خیس نکند. هیچکس دوست ندارد خیس شود ، به جز کارگر شهرداری که چه بخواهد چه نخواهد ، باید امروز سر کارش باشد و برگ های زرد و قرمز پاییزی را جارو کند. پیرزنی آمده بود ، مرغ و برنج خریده بود ، نایلون های برنج را کشان کشان زورکی با خودش سمت خانه اش ته کوچه می برد. بیچاره ، انگار امروز صبح هیچکس نبود کمکش کند. دختری تند تند راه می رفت و با موبایلش حرف می زد: « عزیزم این که به درد نمی خورد ، رنگش خوب نبود! آخه مگه تو نمی دونی؟ امسال سبز مغرپسته ای مد شده! آره... آره بابا...» چند تا از این پسر جغله ها هم موهایشان را عین جوجه تیغی کرده بودند آمده بودند توی پاساژها! این ها روز تعطیل هم ول کن نیستند!
امروز باران بارید ، اما چه بارانی؟ همه چتر داشتند! هیچ کس جرات نکرد خیسی قطره ها را حس کند!
ای بابا! من هم دلم خوش است ، برای کی دارم می نویسم آن هم روز جمعه ای؟ شیرازی ها همه خوابند! اما انگار داریم می میریم توی این روز و شب هایی که می آیند و می روند...

من هم باید بخوابم ، پس من هم مثل بقیه می گویم: «شب بخیر!»  

شکل و شمایل جدید اینجا...

۱- حیف شد! چقدر این قالب قبلی را دوست داشتم! منتهی دیروز دیدم وبلاگم دایورت شده روی یک آدرس دیگر ، بخاطر همین مجبور شدم قالبم را فعلا عوض کنم...
البته برای من قالب مهم نیست ، اینجا هر قالبی داشته باشد باز من حرفهایم را می نویسم...
به هر حال فعلا که سر می کنیم!
۲- دیشب دوستی قدیمی اس ام اس زد ، و چقدر خوشحال شدم و چقدر یاد بی معرفتی های خودم افتادم... رفیق یک سال پیش ساختمان ۵۵۵ ، این روزها جایش خیلی خالی است!
۳- من هم انگار توی این روزمرگی های خودم دارم گم می شوم! باید زودتر فکری بکنم! باید خودم را از زمین بکنم! باید بالهایم را باز کنم و بروم تا اوج... چقدر وقت است آرزوی پرواز به دلم مانده!
۴- این روزها چه باران قشنگی می زند! ما توی شیراز کمتر می توانیم بوی لذت بخش خیس خوردگی زمین را تا اعماق ریه هایمان حس کنیم. اینجا هوا خشک است. اما این چند روز انگار دوباره زنده شدم. به سرم زده امروز صبح که روز مثلا تعطیل است بلند شوم بروم بیرون!
چقدر دوست دارم آبی به سر و روی خاک خورده و خسته ام بکشم! دوست دارم دوباره زندگی کنم!

اندر حکایت فرار ریال ها  

 «آقا میگن دوبی با پول ایرانی ها آباد شده ، اسم این پاساژ معروفه رو که شنیدی ...  شنیدی صاحبش ایرانیه؟ آره بابا! میگن طرف از اون خرپول های ته ته بوده ، رفته دوبی پاساژ ساخته...» « فلانی رو که میشناسی؟ همون که تو کیش کلی مغازه داره ، شنیدم رفته تو جزایر قناری هتل ساخته ، عجب هتلی هم که ساخته! هر روز میلیارد میلیارد میره تو جیب این آدم! ای بابا! کاش از این کارا تو ایران هم می کردن...»
«شنیدی میگن یه شرکت تجاری معروف تو آمریکا هست که یه ایرانی ساختتش ، طرف میلیاردره...»
بعید نیست شما هم هر روز گوشه و کنار خیابان ، توی تاکسی یا سر کار این حرفها را شنیده باشید. راستش تا امروز بازار «فرار مغزها» خیلی داغ بود. اما امروز می خواهیم به یک حکایت جدید بپردازیم به اسم فرار ریال ها!
تعجب نکنید! مگر فقط مغزها فرار می کنند؟ ریال ها هم این روزها فراری شده اند!
 اگر بخواهیم با عینک دودی روزنامه نگاری به این حکایت فرار ریال ها نگاه کنیم حالا حالاها کاغذ می شود سیاه کرد. کمی جدی تر که بخواهیم وارد عمق این قضایا بشویم ، خیلی چیزها می بینیم ، مثلا پول ها و سرمایه های کلانی که هر روز از آبهای خلیج فارس یا از فرودگاه مهرآباد از کشور خارج می شود ، و بعد می شنویم که فلان سرمایه دار ایرانی در جزایر قناری هتل ساخته و کارش هم حسابی گرفته! 

 اما بیایید باز هم عمقی تر نگاه کنیم. مثلا کمی به این سوال فکر کنیم که چرا یک سرمایه دار نباید از سرمایه اش در جهت مصالح کشور و توسعه اقتصادی مملکتش استفاده کند؟ یا این که اصلا چه دلیلی دارد سرمایه دار ایرانی ، بار و بندیل و پولش را بردارد و با خودش ببرد ینگه دنیا ، و بعد فردا جریان پاساژهای دبی یا هتل های جزایر قناری را از این و آن بشنویم و بعد به این فکر کنیم که اگر همین سرمایه گذاری ها در ایران انجام می شد ، زندگی چند نفر جوان بیکار تامین می شد؟ چند نفر صاحب شغل می شدند؟ جهیزیه چند عروس و داماد ایرانی جور می شد؟
و اصلا چرا باید افسوس بخوریم که در حالی که معضل اشتغال اینجا بیداد می کند ، سرمایه های ایرانی آن طرف دنیا خوش می گذرانند؟

مجال نتیجه گیری و قضاوت کردن از این بحث نیست. اما با همان خرده عقل روزنامه نگاریمان یک سوال می پرسیم و آن این که اگر سرمایه دار ایرانی مطمئن بود اینجا با خیال راحت می تواند با استفاده از تسهیلاتی که در اختیارش قرار می گیرد ،  فعالیت های صنعتی ، گردشگری و اقتصادیش را ادامه دهد ، هیچ وقت اسکناس هایش را با خودش آن طرف آب می برد؟
اگر سرمایه دار نگران ورشکستگی زودهنگامش نبود ؛ یا دغدغه این را نداشت که فردا ممکن است به انگ نامسلمان بودن و هزار تهمت دیگر ، ورشکسته اش می کنند باز هم شاهد این روند بودیم؟
چه کنیم با حکایت فرار ریال ها؟  

اصلاحات یا خاتمی؟


1- اصلاحات را با خاتمی می شناسند و بی شک ، هر گاه نام اصلاحات به گوش می رسد ، چهره خندان و کم و بیش مظلوم خاتمی در ذهن تداعی می گردد. چهره ای که در دوم خرداد ، آنچه بعدها به یک «حماسه» تعبیر شد ؛ رهبری جریانی را بر عهده گرفت که در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی حسب نام خود ، قرار بود وظیفه سنگین اصلاح جریانات اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی جامعه را بر عهده بگیرد.
هدف از این سخن کوتاه تشریح و توضیح اصلاحات و جریان اصلاح طلبی در ایران نیست که چه بسا نوشتن از ماهیت اصلاحات ساعت ها وقت می گیرد و کاغذها سیاه خواهد شد.
2-  دولت خاتمی در اواخر دوره 8 ساله خود با هجوم انتقادات و اعتراض های بسیاری همراه بود. گروهی معتقد بودند خاتمی به آنچه وعده داده بود عمل نکرد و گروهی نیز عقیده داشتند خاتمی در مقابل بسیاری مسائل ضعف نشان داد و محکم نایستاد.  اما خواسته یا ناخواسته ، تجربه دولت نهم ، محبوبیت دوباره سید را در پی داشت. شاید به همین دلیل هم باشد تلاش های بی وقفه عده ای که سعی دارند خاتمی را به هر  طریقی شده به عرصه انتخابات ریاست جمهوری دهم وارد کنند. این در حالی است که چهره هایی همچون کروبی و میرحسین موسوی نیز در کنار خاتمی خودنمایی می کنند و شاید اگر خاتمی ، این بار از صحنه کنار بکشد ؛ نوبت کروبی و امثال کروبی هاست تا جریان اصلاحات را زنده نگه دارند. کروبی که چند هفته پیش رسما کاندیداتوری خویش را اعلام کرد گزینه ای جدی برای اصلاح طلبان به نظر می رسد.
3- اما واقعا اصلاحات بدون خاتمی نزد مردم زنده خواهد ماند؟ خاتمی که همواره به عنوان شاخص اصلی اصلاح طلبی در ایران و در نزد مردم شناخته می شده است ، تا چه حدودی این تعبیر درست است که اصلاحات بدون وجود خاتمی کالبدی بی روح بیش نخواهد بود؟
یا شاید بهتر باشد یک سوال کلی تر را مطرح کنیم: عامه مردم اصلاحات را می خواهند یا خاتمی را ، و بهتر بگوییم چه گروهی از مردم از ماهیت آنچه در ایران اصلاحات خوانده می شود با خبرند؟
هنگامی که در انتخابات دولت هشتم ، سیل عظیمی از مردم برای انتخاب دوباره خاتمی پای صندوق های رای رفتند ، به خاتمی فکر می کردند یا اصلاحات؟

4- قهرمان سازی از دیرباز رسم کهنه ما ایرانیان بوده است. یکی از دوستان که در زمینه جامعه شناسی مطالعه زیادی داشت می گفت: « متاسفانه ما عادت کرده ایم معمولا برای فرار کردن از زیر بار مسئولیت اجتماعی مان ، برای خودمان یک قهرمان بسازیم و منتظر باشیم تا قهرمانمان اوضاع را تغییر بدهد و نابسامانی ها را حل کند ، این در حالی است که اصلاحات نیازمند یک موج گسترده اجتماعی است تا به مرور و با حرکتی آرام و نه مقطعی ، وضعیت را بهبود ببخشد.»
5- خاتمی به تنهایی چه خواهد کرد؟ راستی اگر یک روز این کهنه قهرمان دوم خرداد از صحنه کنار بکشد ، جریان اصلاحات به کجا خواهد انجامید؟ چرا همیشه باید منتظر یک ناجی باشیم؟

مسیح علی نژاد آزاد شد!

طرح جلد
 
بعد از ماجرای پرسر و صدای آواز دلفین ها ، مدتی زیاد خبری از مسیح علی نژاد نبود ، اما این روزها کتاب جدید او با عنوان "من آزاد هستم" در انگلیس منتشر شده ، و چشمان منتظر و مشتاق جمع زیادی از خوانندگان وی تنها به جلد کتاب دوخته شده است!
من آزاد هستم ، رمانی سیاسی است که در قالب داستان به بیان مسائل اجتماعی سیاسی ایران میپردازد. به هر حال این روزها خانم علی نژاد کتاب را اینترنتی به ایرانیان داخل کشور پیش فروش میکند. برای اطلاعات بیشتر می توانید به اینجا مراجعه کنند.