۱- حیف شد! چقدر این قالب قبلی را دوست داشتم! منتهی دیروز دیدم وبلاگم دایورت شده روی یک آدرس دیگر ، بخاطر همین مجبور شدم قالبم را فعلا عوض کنم...
البته برای من قالب مهم نیست ، اینجا هر قالبی داشته باشد باز من حرفهایم را می نویسم...
به هر حال فعلا که سر می کنیم!
۲- دیشب دوستی قدیمی اس ام اس زد ، و چقدر خوشحال شدم و چقدر یاد بی معرفتی های خودم افتادم... رفیق یک سال پیش ساختمان ۵۵۵ ، این روزها جایش خیلی خالی است!
۳- من هم انگار توی این روزمرگی های خودم دارم گم می شوم! باید زودتر فکری بکنم! باید خودم را از زمین بکنم! باید بالهایم را باز کنم و بروم تا اوج... چقدر وقت است آرزوی پرواز به دلم مانده!
۴- این روزها چه باران قشنگی می زند! ما توی شیراز کمتر می توانیم بوی لذت بخش خیس خوردگی زمین را تا اعماق ریه هایمان حس کنیم. اینجا هوا خشک است. اما این چند روز انگار دوباره زنده شدم. به سرم زده امروز صبح که روز مثلا تعطیل است بلند شوم بروم بیرون!
چقدر دوست دارم آبی به سر و روی خاک خورده و خسته ام بکشم! دوست دارم دوباره زندگی کنم!