چترها را باید بست
شیراز خیس شده این روزها و ماها ، انگار دلهایمان ترک برداشته بود توی این هوای خشک... آسمان شیراز دوباره بغضش شکست انگار و کاش بغض های قدیمی ما هم می شکست!خوب می دانم که دارم از چارچوب های خشک و رسمی و جدی روزنامه نگاری بیرون می آیم ، همیشه به ما می گفتند روزنامه نگار خوب احساساتی نمی شود ، می گفتند هرچقدر هم تنهاست ، احساسات شخصی اش را روی برگ های کاهی روزنامه نمی نویسد ، اما راستی قرار نیست یک روز هم برای ما باشد؟
امروز تصمیم گرفته ام به هیچ کدام از این چارچوب های مزخرف کاری نداشته باشم! اما راستی چه هوایی بود امروز ، و سک دلمان شکست! امروز صبح قطره های باران انگار تنهایی را توی سرمان می کوفتند! یکی ، یکی ، یکی...
اینجا ما توی اتاق تحریریه نشسته ایم ، و شلتوک کار مطلبی را درباره مسائل اقتصادی و دولتی و صنایع مادر بلند بلند می خواند! ای بابا! عجب حوصله ای دارد امروز...
صبح در را که باز کردم خیابان ها را می دیدم ، درخت های لخت پاییزی را که انگار دارند نفس می کشند ، و البته آدم هایی را که با همه سرما امروز صبح بلند شده بودند آمده بودند سر کار تا مثل همیشه به روزمرگی هایشان بپردازند!
تک و توکی از مغازه ها باز بودند ، همه دوست داشتند امروز صبح زیر لحاف گرم بخوابند. چند تایی از مغازه دارها بودند. گه گاهی هم آدمهایی با چتر و کلاه و کاپشن از جلوم رد می شدند.
باران انگار تمام شدنی نیست ، الان هم که می نویسم هنوز می بارد ؛ اما انقدر این دلهای ما خاک خورده که انگار دیگر هرچقدر هم باران ببارد توفیری نمی کند!
این روزها هر کس سرش به کار خودش گرم است. یکی دغدغه اش این شده که «خاتمی می آید یا نمی آید» ، آن یکی به این فکر می کند که امشب چه ساعتی صفحات بسته خواهند شد ، و بغل دستی اش به آگهی فردا صبح فکر می کند.
دغدغه های دیگری هم هست... دیشب توی راه که بر می گشتم دختر کوچولویی را دیدم که دفتر مشقش را کف پیاده رو پهن کرده بود ، با یک دستش مشق می نوشت با دست دیگرش ترازو گرفته بود آدم ها را وزن می کرد ، تا شاید فرداشب طعم تکه نانی زیر دندانش برود.
و ما که از خودمان خجالت نمی کشیم ، ما زندگیمان را می کنیم ، باید به حساب های بانکی مان برسیم ، هزار تا گرفتاری داریم ، هزار تا کار اداری داریم ، هزار تا دردسر...
دست هایمان یخ زده ، یخ یخ یخ! تنها ایستاده ایم ، با این بادی که یک دم می زند توی صورتمان و یک دقیقه هم ول کن نیست لامذهب!
اما انگار قرار نیست دست گرمی روی شانه هایمان ، توی دست هایمان باشد...
یکی از دوست های قدیمی دیشب اس ام اس داد و نوشت: «انگار دیگر عادت کرده ام تنها باشم...»
و چه راست می گفت! همه مان به تنهایی عادت کرده ایم! عادت کرده ایم توی این گردباد ، توی این یخبندان گلیم خودمان را از آب خوب بیرون بکشیم!
شاید هم آنقدر یخ زده ایم که دیگر بی حس شده ایم! این سرما آرام آرام ما را توی بغلش گرفته ، آنقدر آرام یخ زدیم که نفهمیدیم چطور!
خیلی وقت است آرزوی دست های داغ به دلمان مانده! بهار هم خیال آمدن ندارد انگار... امروز صبح ، باران روی شیشه ماشین های مدل بالای کنار خیابان ضرب می زد. تک و توکی صبح دلشان کشیده بود از خانه بیرون بیایند ، سوار ماشین های آهنی شان شده بودند تا یکوقت قطره های باران چشم هایشان را خیس نکند. هیچکس دوست ندارد خیس شود ، به جز کارگر شهرداری که چه بخواهد چه نخواهد ، باید امروز سر کارش باشد و برگ های زرد و قرمز پاییزی را جارو کند. پیرزنی آمده بود ، مرغ و برنج خریده بود ، نایلون های برنج را کشان کشان زورکی با خودش سمت خانه اش ته کوچه می برد. بیچاره ، انگار امروز صبح هیچکس نبود کمکش کند. دختری تند تند راه می رفت و با موبایلش حرف می زد: « عزیزم این که به درد نمی خورد ، رنگش خوب نبود! آخه مگه تو نمی دونی؟ امسال سبز مغرپسته ای مد شده! آره... آره بابا...» چند تا از این پسر جغله ها هم موهایشان را عین جوجه تیغی کرده بودند آمده بودند توی پاساژها! این ها روز تعطیل هم ول کن نیستند!
امروز باران بارید ، اما چه بارانی؟ همه چتر داشتند! هیچ کس جرات نکرد خیسی قطره ها را حس کند!
ای بابا! من هم دلم خوش است ، برای کی دارم می نویسم آن هم روز جمعه ای؟ شیرازی ها همه خوابند! اما انگار داریم می میریم توی این روز و شب هایی که می آیند و می روند...
من هم باید بخوابم ، پس من هم مثل بقیه می گویم: «شب بخیر!»