121

چشم هایم را می بندم ، پهن می شوم کف زمین ، در حالی که نور خیره کننده لامپ از پشت پلکهایم رد می شود و چشمها را می سوزاند. 
شوپن دارد پخش می شود. مثل بیشتر وقت هایی که عصبی هستم. نرم نرمک توی گوشهام زمزمه می کند. مثل آبی که قطره ، قطره ، قطره سر می رود ، و چک چک ملایم و عصبی اش فضا را پر می کند. از والس ها می رسم به اتودها. اپوس ۱۲ ، شماره ۱۰. من دیوانه ی این اتودم. فضای وهم انگیز و دوری را برایم تداعی می کند. مثل این که دم غروب ، جایی وسط جنگل ایستاده باشی ، بعد کورسوی چراغ کوچکی از دور خودش را نشان می دهد و بعد... و بعد ، رقص گیسوها را می شنوم توی دست باد و سوت قطار را ، که به سرعت برق از وسط دشت می گذرد.
حالا نوبت نکتورن هاست. شماره یک را دوست دارم ، دو را همینطور. از این ها بیشتر نکتورن ۱۵ در فامینور ، که همیشه تنهایی خودم را برای خودم تداعی می کند. قسمت دوم آهنگ البته استثناست. یک ماجرای عاشقانه شاید ، یا یک ضربه... نمی فهمم ، ولی خیلی حسش می کنم.
نکتورن می مینور (۱۹) کمرنگ است ، ولی دوست داشتنی و وهم انگیز. شماره ۲۰ (دودیز مینور) را هر کسی می تواند دوست داشته باشد. این ، از عاشقانه ترین هایی است که تا حالا شنیده ام.
ضربه های پیانو ادامه پیدا می کند ، و من ، همچنان پهن شده ام جلو بخاری ، کف زمین ، و نور لامپ همچنان می زند پشت پلکم. بدون این که خواب به چشم هایم راه پیدا کند حتی. بدون این که بتوانم حتی کمتر عصبی باشم.
بیشتر شب ها ، حالم همینطوری است - یا فکر می کنم باشد- گیج و خسته ، خسته و گیج. گیج و کلافه. نمی فهمم چرا. ولی حتی اگر همه ی روزم به کار کردن گذشته باشد ، حس می کنم هیچ کاری نکرده ام. انگار از روزم کام نگرفته باشم.
یک چیزی ، را من باید دریابم ، عمیقا باید بفهممش ، باید لمسش کنم ، در آغوشش بکشم ، مزمزه اش کنم و... یک چیزی را ، من باید قبل از خواب...
یک چیزی را...


پ.ن: موسیقی ، انتزاعی ترین هنرهاست. هیچ کدام از برداشت هایی که نوشتم ، معنیش این نیست که هدف آهنگساز همین بوده. من ، صرفا یک حس درونی را به یک تصویر عینی تعبیر می کنم ، همین.

120

من
از همان آدم ها بودم
که چیزهایی را که دوست دارند ، نمی توانند - یا نمی خواهند- بدست بیاورند.
پس ، تصمیم گرفتم -یا مجبور شدم- چیزهایی را که دارم ، دوست داشته باشم...
من ، از همان ها بودم...

119

خوابی امیر؟

118

دلم ، برای خودت تنگ شده.
برای ساز زدنت تنگ شده.
برای حرفهایت - حتی مزخرف ترین شان- دلم تنگ شده...
من اینجوری هستم ، دلم زود تنگ می شود...


پ.ن: گفتم: فردا قرار بذاریم. گفتی "نه ، سه شنبه بهتره. هواشناسی گفته سه شنبه ابریه..."
- از آفتاب خوشت نمی آید...-  

117

توی این چشم ها
چی هست؟
قداست شاید؟ یا فراتر از آن...
توی این چشم ها ، چیز عجیبی را می بینم...
خیلی عجیب...

116

عشق را ای کاش...

115

به من نگو "عزیز" ، حالم را از خودم به هم می زنی اینطوری...
لطف کن
یا بگو "عزیزم" یا ساکت باش و هیچی نگو.

114

با همه این ها ،فعلا دنیا را فقط به یک رنگ می بینم: صورتی.


+صورتی

113

امروز صبح ساعت شیش و نیم پاشدم. به امید "ده شدن" دو سه تا درس کتاب تاریخ شناسی را فرمالیته نگاهی انداختم و همینطوری ت.خمی ت.خمی پاشدم رفتم سرجلسه امتحان. آن طوری که انتظار می رفت امتحان را گُه زدم و طبیعتا تا نصف روز اعصابم گُه مرغی بود.

از راه که رسیدم سریع رفتم دوشی گرفتم و بعدش همینطوری خیس خیس از حمام آمدم بیرون -کسی خانه نبود- و پهن شدم کف زمین ، جلو آفتاب. ده دقیقه ای که گذشت کم کم چشم هام گرم شد. داشت خوابم می برد که مامان این ها از راه رسیدند و از این حرفها.

این از نصف روزم. نصف بقیه اش را هم کم و بیش به بطالت گذراندم. نوشتن کار جدیدی را که از دیروز-پریروز شروع کرده بودم -یادم نیست دقیقا دیروز بود یا پریروز- ادامه دادم - کل کار توی ذهن من تمام شده بود ، نوشتنش مانده بود- ، کمکی درس خواندم و از این کارها تا این که عصر شد.

دو تا لیوان چایی انداختم بالا و به بهانه کتابخانه هم که شده از خانه زدم بیرون. راستش عصر که می شود ، هوای خانه بوی مرگ می گیرد ، حال آدم گرفته می شود.

بابام ، عادت دارد عصرها بشیند پای ماهواره ، هی این کانال و آن کانال کند ، راستش این عادتش اعصاب من را به هم می ریزد. حوصله زرت و پرت این شبکه های خارجی را ندارم.

این بود که همینطوری الکی از خانه زدم بیرون تا خیر سرم درس بخوانم. تو عفیف آباد که داشتم قدم می زدم دخترهای خوشگل و خوش تیپ و خوش ادا را می دیدم ، دست تو دست پسرهای پولدار خوش هیکل خوش ذوق پولدار بالاشهری. آنها با هم لاس می زدند و خیابان ها را بالا و پایین می کردند و من داشتم می رفتم کتابخانه که تا شب عین خر درس بخوانم. بعد چشمم افتاد به یکی از همین مغازه های لوکس که داخلش یکی از همین آدمهای خوشبخت پشت میزی نشسته بود. بعدش دو تا از همین دخترهای خوشگل رنگارنگ رفتند تو و سلام علیک و بگوبخند و روبوسی.برای یک لحظه تو دلم به خودم گفتم این انصاف است؟ طرف پول دارد. خوش تیپ هست. خوش بر و قامت هست. هر روز با کلی از این پری رویان سر و کله می زند. آن وقت من دارم عین افلیج ها می روم کتابخانه درس بخوانم که فردا...

بگذریم.آهی از نهادمان بلند شدیم و همینطوری به راهمان ادامه دادیم و طبق برنامه تا شب کز کردیم کنج کتابخانه و به حال خودمان افسوس خوردیم و از این حرفها.

 القصه ، شبی که برگشتم ، خانه همچین سوت و کور شده بود. یعنی هوا قابل تحمل تر بود. آمدم کار جدیدم را آپلود کنم که دیدم سرعت اینترنت در حد تخم مرغ شانسی پایین است. این بود که بی خیالش شدم و تصمیم گرفتم کپه مرگم را بگذارم. خلاصه مناسک قبل از خوابم را به جا آوردم و رفتم توی رختخواب و ربع ساعتی غلط خوردم تا به این نتیجه رسیدم که کپه ام نمی آید. پاشدم ، نشستم پای نت آهنگ کذایی و نوشتنش را تمام کردم ، بعد دوباره آمدم کپه مرگم را بگذارم که باز دیدم خوابم نمی برد. به هر زور و زحمتی بود کامپیوتر را روشن کردم و با جهد و تلاش فراوان کانکت شدم و بعد از دویست سیصد بار زور زدن ، بالاخره صفحه بلاگفا را باز کردم و الان هم که دارم این خزعبلات را می نویسم و این حرفها... چیزی که هست اعصاب من بگیر نگیر دارد. یکهو دیدی ده دقیقه بعد دوباره گه مرغی شد -مثل صبح- ، آن وقت دست به هر کاری ممکن است بزنم.

نوشتن وقایع امروز من ، هیچ فلسفه خاصی نداشت و هیچ فکر خاصی هم پشتش نبود. صرفا می خواستم اعصابم آرام تر شود. همین. الان هم باید بروم دوباره کپه مرگم را بگذارم.

پ.ن: یادم رفت یک چیزی را تعریف کنم. طرف ،بچه یکی از این سگ پول های روزگار بود. یک روز با رفقایش رفته بودند الواتی. عرق خورده بودند به گمانم. یک کمی هم هروئین کشیده بودند. بعدش طرف همینطوری داغ داغ پریده بود تو آب سرد استخر. بیچاره کُپ کرده بود و شیش ماه تو کما بود تا بالاخره مرد. تو این شیش ماه جان بابا و مامانش به لب رسید.

 بعد از مرگش ، همه می گفتند آدم خوبی بود. به یادش شعر گفتند ، محفل انس تشکیل دادند. امروز هم توی نگارخانه "و" به یادش نمایشگاه نقاشی گذاشته اند. اتفاقا نقاشی های جالبی هم بود. پشت این داستانی هم که گفتم هیچ فلسفه خاصی نبود. هیچی. فقط می خواستم تعریف کرده باشم

 

112


من ،از زیر دست خدا در رفتم.
از هر ده نفر یکی اینطور "اشتباهی" به دنیا می آید...

111

الان یک هفته می شود ، که چیزی بیخ گلویم را می فشارد. بی این که بفهمم چی هست و چطور باید گفتش ، بی آن که کلمه شود حتی.
می خواهم نقش جدیدی بزنم...
می خواهم...

110

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت...

109

می توانستی چشم و چراغم باشی.
دلم را گرم کنی ، چشمم را روشن.
و من ، دری از رنگین کمان و ترانه را ، پیش چشمت باز می کردم.
و تو...

108

به دوستان نداشته ام
به امیدهای گمشده ام...
به همه آنها
که با من بوده اند و نبوده اند...


+چشم هات ، آن شب... 

107

وقتی "همه چیز" را از دست داده باشی ، آنوقت تازه می فهمی که چقدر آزادی.
این است مفهوم دموکراسی برای من...

106

بعد از بیست و چهار ساعت...
عمق فاجعه را حالا می فهمم.

105

صکس...
احمقانه ترین واقعیتی است که تا به امروز شناختم.
پوچ ، مثل صورتکی که تمام مدت با لبخند احمقانه اش تو را "انکار" می کند.
کمی کثیف -فقط کمی-
و حقیرتر از آن که حتی نفرت انگیز باشد...
صکس...



پ.ن: چرا دارم راجع بهش فکر می کنم؟
(این استفراغ است که تا بیخ گلویم را می فشارد...
استفراغ...)

104

پکیدم از غصه...پکیدم...

103

من
بی گمان
تو زندگی قبلیم آدم خیلی بدی بوده ام...
بی گمان
هر آنچه بر من می رود حق است...
حق...


پ.ن: دمی دیگر
         زنی بر پشت باد 
         مرا خواهد زایید 
            (جبران)

102

بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود...



+نیایش (در لامینور)

 نیایش ۲ (در دودیز مینور)