امروز صبح ساعت شیش و نیم پاشدم. به امید "ده شدن" دو سه تا درس کتاب تاریخ شناسی را فرمالیته نگاهی انداختم و همینطوری ت.خمی ت.خمی پاشدم رفتم سرجلسه امتحان. آن طوری که انتظار می رفت امتحان را گُه زدم و طبیعتا تا نصف روز اعصابم گُه مرغی بود.
از راه که رسیدم سریع رفتم دوشی گرفتم و بعدش همینطوری خیس خیس از حمام آمدم بیرون -کسی خانه نبود- و پهن شدم کف زمین ، جلو آفتاب. ده دقیقه ای که گذشت کم کم چشم هام گرم شد. داشت خوابم می برد که مامان این ها از راه رسیدند و از این حرفها.
این از نصف روزم. نصف بقیه اش را هم کم و بیش به بطالت گذراندم. نوشتن کار جدیدی را که از دیروز-پریروز شروع کرده بودم -یادم نیست دقیقا دیروز بود یا پریروز- ادامه دادم - کل کار توی ذهن من تمام شده بود ، نوشتنش مانده بود- ، کمکی درس خواندم و از این کارها تا این که عصر شد.
دو تا لیوان چایی انداختم بالا و به بهانه کتابخانه هم که شده از خانه زدم بیرون. راستش عصر که می شود ، هوای خانه بوی مرگ می گیرد ، حال آدم گرفته می شود.
بابام ، عادت دارد عصرها بشیند پای ماهواره ، هی این کانال و آن کانال کند ، راستش این عادتش اعصاب من را به هم می ریزد. حوصله زرت و پرت این شبکه های خارجی را ندارم.
این بود که همینطوری الکی از خانه زدم بیرون تا خیر سرم درس بخوانم. تو عفیف آباد که داشتم قدم می زدم دخترهای خوشگل و خوش تیپ و خوش ادا را می دیدم ، دست تو دست پسرهای پولدار خوش هیکل خوش ذوق پولدار بالاشهری. آنها با هم لاس می زدند و خیابان ها را بالا و پایین می کردند و من داشتم می رفتم کتابخانه که تا شب عین خر درس بخوانم. بعد چشمم افتاد به یکی از همین مغازه های لوکس که داخلش یکی از همین آدمهای خوشبخت پشت میزی نشسته بود. بعدش دو تا از همین دخترهای خوشگل رنگارنگ رفتند تو و سلام علیک و بگوبخند و روبوسی.برای یک لحظه تو دلم به خودم گفتم این انصاف است؟ طرف پول دارد. خوش تیپ هست. خوش بر و قامت هست. هر روز با کلی از این پری رویان سر و کله می زند. آن وقت من دارم عین افلیج ها می روم کتابخانه درس بخوانم که فردا...
بگذریم.آهی از نهادمان بلند شدیم و همینطوری به راهمان ادامه دادیم و طبق برنامه تا شب کز کردیم کنج کتابخانه و به حال خودمان افسوس خوردیم و از این حرفها.
القصه ، شبی که برگشتم ، خانه همچین سوت و کور شده بود. یعنی هوا قابل تحمل تر بود. آمدم کار جدیدم را آپلود کنم که دیدم سرعت اینترنت در حد تخم مرغ شانسی پایین است. این بود که بی خیالش شدم و تصمیم گرفتم کپه مرگم را بگذارم. خلاصه مناسک قبل از خوابم را به جا آوردم و رفتم توی رختخواب و ربع ساعتی غلط خوردم تا به این نتیجه رسیدم که کپه ام نمی آید. پاشدم ، نشستم پای نت آهنگ کذایی و نوشتنش را تمام کردم ، بعد دوباره آمدم کپه مرگم را بگذارم که باز دیدم خوابم نمی برد. به هر زور و زحمتی بود کامپیوتر را روشن کردم و با جهد و تلاش فراوان کانکت شدم و بعد از دویست سیصد بار زور زدن ، بالاخره صفحه بلاگفا را باز کردم و الان هم که دارم این خزعبلات را می نویسم و این حرفها... چیزی که هست اعصاب من بگیر نگیر دارد. یکهو دیدی ده دقیقه بعد دوباره گه مرغی شد -مثل صبح- ، آن وقت دست به هر کاری ممکن است بزنم.
نوشتن وقایع امروز من ، هیچ فلسفه خاصی نداشت و هیچ فکر خاصی هم پشتش نبود. صرفا می خواستم اعصابم آرام تر شود. همین. الان هم باید بروم دوباره کپه مرگم را بگذارم.
پ.ن: یادم رفت یک چیزی را تعریف کنم. طرف ،بچه یکی از این سگ پول های روزگار بود. یک روز با رفقایش رفته بودند الواتی. عرق خورده بودند به گمانم. یک کمی هم هروئین کشیده بودند. بعدش طرف همینطوری داغ داغ پریده بود تو آب سرد استخر. بیچاره کُپ کرده بود و شیش ماه تو کما بود تا بالاخره مرد. تو این شیش ماه جان بابا و مامانش به لب رسید.
بعد از مرگش ، همه می گفتند آدم خوبی بود. به یادش شعر گفتند ، محفل انس تشکیل دادند. امروز هم توی نگارخانه "و" به یادش نمایشگاه نقاشی گذاشته اند. اتفاقا نقاشی های جالبی هم بود. پشت این داستانی هم که گفتم هیچ فلسفه خاصی نبود. هیچی. فقط می خواستم تعریف کرده باشم