ده پلان ماندگار سال ۸۸

۱
چمران از شلوغی جای سوزن انداختن نیست ، بچه ها پوستر پخش می کنند. صدای شعارها توی هم پیچیده ، ما همه هیجان زده ایم. بچه ها ، همه هستند. و ما به آینده فکر می کنیم...

۲
از ۵ صبح بیدار بودیم پای بی بی سی ؛ احمدی نژاد برنده شد. این را تلویزیون می گوید. حال خیلی ها گرفته است ؛ "پ" زنگ می زند ،همینطور الکی از خانه می زنیم بیرون... تحریریه نا ندارد. بچه ها شوخی و جدی تسلیت می گویند. طرفهای ظهر سر و کله "ح.م" شد؛ با آن دوچرخه درب و داغونش ؛ مثل همیشه لبخند به لب. انگار دنیا اصلا خبری نشده ، از درخت توی حیاط غوره تازه می چید. "م" حرفهای امیدوارکننده ای می زد، از جنس آن حرفهایی که به دلم می چسبند.

۳
"پارامونت" شلوغ شده. بچه ها را گرفته اند. دلم شور می زند. مادر یکی از بچه ها زنگ زد به شماره من ، صدایش از پشت خط می لرزد.  نمی دانستم چی باید بهش بگویم. خدا من را ببخشد ، گفتم خبری ندارم ، بهتر است زنگ بزند به ......  

۴
کلیسا ، با مرز فاصله ای ندارد. کمتر از دو-سه کیلومتر. اگر سر و کله این راننده عوضی پیدا نشده بود جُلفا خیلی بیشتر از این ها بهمان می چسبید. ما، روبروی ارس ایستادیم و زل زدیم به آن طرف مرز. 

۵
بالاخره رفتم سر جلسه امتحان کذایی ، نشستم پشت میز و با همه قدرتی که داشتم پاسخنامه کذایی را نابود کردم تا یادگاری باشد از من در تاریخ! از سالن امتحان آمدم بیرون ، نقس عمیقی کشیدم و هوا را با همه قدرتم قورت دادم.
جالب است ، چون "ف" هم بعد از امتحان همان احساس من را داشت ، یکجور پوچی لذتبخش! به میمنت تمام شد آزمون لعنتی ، رفتیم فلکه گاز هات داگ تنوری زدیم ، بعدش هم پارک آزادی و دست آخر یک موزیک فروشی باحال توی بازار انقلاب که هر آهنگی فکرش را بکنی دارد ، و از آنجا که آن روز من به معنی واقعی کلمه ، خدای شانس بودم یکی از آن آلبوم هایی که مدت ها دنبالش بودم پیدا کردم. (این قسمت را عینا از یکی از پست های سابقم کپی کردم. لازم به گفتن است که من بعدا به طرز غیرمنتظره ای در امتحان کذایی قبول شدم!)

۶
پله های ۵۵۵ را یکنفس بالا می روم. هوای ساختمان عجیب به دلم می چسبد. روز اول کار خاصی نداشتم ، نمی توانستم از هوای روزنامه دل بکنم. تا آخرهای شب دفتر بودم و از این اتاق به آن اتاق می شدم.  "ص" پدر بچه های فنی را درآورده ، صدای ویراستارها از عوض شدن های دم به دم مطالب درآمده. قرار شد از فردا صفحه آخر را ببندم.
این یکی دو هفته عجیب گذشت. سر کلاس های مزخرف مدرسه فکرم جای دیگری بود ،یک جایی توی ساختمان ۵۵۵. کار سنگین بود ، خستگی معنی نمی داد. ما امیدوارانه ادامه می دادیم.
حکم "لغو امتیاز" مثل صاعقه بود. می دیدم بغض های بچه ها را. بچه هایی که "تحلیل" جزئی از زندگی شان شده بود. شب تلخی بود ؛ حتی لبخندهای زورکی و عکس های یادگاری هم نتوانست تلخی آن شب را از یادم ببرد. یعنی کار ما تمام بود؟

۷
پنجشنبه های فلکه "میم" را یادم نمی رود. به قول "ف" ما "پدر اپیکور را سوزاندیم" عصرهای پنجشنبه!

۸
عجب هوایی دارد این اتاقک زیر شیروانی. با آدم های جدیدی آشنا شدم ، کارهای جدیدی کردیم و داشتیم به نتیجه هایی هم می رسیدیم ، اما...

۹ 
"ع" قبول شد ، همین!

۱۰ 
زل زده ام به شیشه مانیتور ، سال دارد تمام می شود ، و من خسته ام ، و بی اعتقاد به همه چیز... راستی آینده ای هم هست؟

 

وقتی مملکت قحط الرجال باشد...

من اهل خاله زنک بازی نیستم ، از هوچی گری و الکی سر و صدا کردن هم خوشم نمی آید. ولی بعضی وقت ها آدم واقعا نمی تواند با دیدن بعضی چیزها سکوت کند. 
همین دو سه دقیقه پیش بعد از مدت ها فرصت کردم و سری به وبلاگ فرهاد جعفری زدم ، خیلی اتفاقی نظرم به لینکی در کنار صفحه وبلاگ جلب شد: "دوره های یافتن کلید داستان نویسی"!
آگهی عجیبی بود: فرهاد جعفری ، که خیلی وقتی از انتشار اولین اثر زندگی اش نمی گذرد بعد از همه اظهار نظرهای حکیمانه اش در جریان انتخابات حالا دوره داستان نویسی برگزار می کند! آقای جعفری البته تاکید کرده که برای پذیرش افراد در کلاس هایش  اول "تست استعداد" می گیرد ، شهریه هر دوره از کلاس ها ششصد هزار تومان است و جلسات به صورت دو یا سه نفره برگزار می شود.
خب ، پروژه جالبی به نظر می رسد. به قول یکی از دوستان وقتی "همای سعادت" بر پیشانی کسی نشست موفقیت به طرز احمقانه ای زندگی اش را عوض می کند. البته من که از موفقیت کسی ناراحت نمی شوم ، بیشتر از این جهت افسوس می خورم که روزگاری امثال گلشیری و براهنی در این مملکت کلاس داستان می گذاشتند ، امروز اما...
و باز به قول بزرگمهر حسین پور، در مملکتی که ....... برگزیده می شود  و ..................... می گردد و ................. ، ...........می شود تعجبی ندارد که فرهاد جعفری هم کلاس نویسندگی بگذارد.
خدا آخر و عاقبت همه ما را به خیر کند!

...نیست...

پاکت مارلبورویی نیست تا دودش را ول کنم توی هوا ، کافه ای نیست که کنج یکی از میزهایش کز کنم و قهوه ام را مزمزه کنم ، دختری با موهای شلال و پالتو بلند قهوه ای روبرویم نیست تا مزخرفات روشنفکری ام را بلغورش کنم. شعله های آتش توی شومینه کنار اتاق جلز و ولز نمی کند ، صندلی راحتی ام نیست تا با لذت داخلش لم بدهم ،  میز تحریرم نیست ، ماشین تایپم نیست ، زیرسیگاری ام نیست ، کتاب هایم نیست ، اصلا خانه ام نیست ، خودم هم نیستم ؛ هر تکه ام گوشه ای افتاده. و از همه بدتر تو نیستی ؛ تو که نیستی هیچ ؛ دست هیچ آدم بامروتی هم نیست که توی این هوای یخ زده شانه هایم را ماساژ دهد. فکر کنم بهتر باشد بروم بمیرم! 

 

پنجشنبه بارانی

 برای وقت تلف کردن هیچ جا بهتر از فلکه میم نیست. اینطرف گیم نت ممد ، آنطرف کافه تریایی که من کشته مرده شیرکاکائوهای داغش هستم ، آن هم زیر باران ؛ آن ورتر یک کیوسک مطبوعاتی است که می توانی ساعت ها جلوش بایستی و تیترها را زیر و رو کنی. مجموع این کارها یک اسم زشتی دارد که اینجا نمی توانم بنویسم ، اما مودبانه اش الکی چرخیدن و ضایع کردن وقت است. دارم وقت تلف می کنم ، و از این کار لذت می برم ؛ و چرا نبرم؟ آن هم وقتی امروز پنجشنبه باشد. هیچ چیز بهتر از یک پنجشنبه بارانی نیست. مخصوصا وقتی مدرسه ساعت ۱۱ تعطیل شده باشد ساعت ۱۲:۳۰ با "ف" قرار داشته باشی و به شدت خوش تیپ شده باشی و ساعت ها با غرور زیر باران قدم بزنی...
وای که چقدر این پنجشنبه لعنتی لذتبخش است!