پنجشنبه شب ما...
سه چهار دستی کشتمت ، بد رقم ، ده-بیست دست کشتیم به طرز فجیع!
تازه داشت بهمان می چسبید که تو یادآوری کردی امشب وضع هیچ کداممان خوب نیست و حساب و کتابمان کم کم دارد زیاد می شود و بهتر است بی خیال شویم. در حالی که تو لبخند خبیثانه ای زده بودی و من توی دلم بهت فحش می دادم از در گیم نت زدیم بیرون.
کیفت حسابی کوک بود ، البته تا وقتی که من هنوز بهت یادآوی نکرده بودم جیب هردوتایمان خالی شده و دیگر نمی توانیم مثل هر پنجشنبه خودمان را با دو تا دلستر و تی تاپ مهمان کنیم.
و اینچنین بود که ما تصمیم گرفتیم به خودمان ریاضت بدهیم تا ما باشیم دفعه بعد پول بی صاحاب را برای لهو و لعب خرج نکنیم ، و تصمیم گرفتیم به جای کیک و دلستر خوردن درباره مسائل مهم تر حرف بزنیم ، درباره مسائل آدم بزرگ ها. مثلا درباره کنکور ، این غول بی شاخ و دم که زندگی را به کام آدم ها تلخ می کند ، و درباره این درس های مسخره که از همه ی دنیا فقط عصرهای پنجشنبه را برای ما گذاشته ، بلکه به حال خودمان باشیم.
بعد زدیم به عالم خیال که مثلا دو سال دیگر همین وقت ها تو سر کلاس فیزیک محض دانشگاه شیراز هستی و من دارم "علامه" روزنامه نگاری می خوانم ، که هر دوتایمان آدم های خیلی گنده ای شده ایم ، و احتمالا دیگر وقت گیم نت رفتن هم نخواهیم داشت. تو با غصه گفتی "چقدر ۴ سال دوری کشیدن سخت است" و من بهت قول دادم به یادت باشم و هفته ای دو-سه بار بهت زنگ بزنم.
و بعد یادمان آمد که هر دو تایمان فعلا پشت کنکوری هستیم و اخلاقاً درست نیست از الان به شکم خودمان صابون بزنیم. ساعت کم کم داشت ۹ می شد که دیدیم اگر همینطوری اینجا بمانیم احتمالا تا دو- سه ساعت دیگر قندیل می بندیم و فعلا نخود نخود تا بعد...
***
تو که رفتی ، یک نگاهی به جیبم انداختم و دیدم محض رضای خدا یک ۲۵ تومانی هم پیدا نمی شود. در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتم فاصله فلکه "میم" تا خانه را پیاده بروم ، نه این که مسئله پول مطرح باشدها ، نه ، اصلا این حرفها نیست که... بحث سلامتی خودم بود ، گفتم یک کمی پیاده روی کنم بلکه هیکلم رو فرم بیاید.
کلا پیاده روی در شب های سرد خیلی چیز مفیدی است ، یکجور تمرین استقامت است ، مثل یوگا یا انرژی درمانی یا یک چیزی توی این مایه ها.
عمده حالش به این است که یقه کتت را تا زیر چانه بالا بکشی ، دستهای یخ زده ات را قایم کنی توی جیبت و خیابان ها را یکی یکی گز کنی. آن وقت یاد "رت باتلر" می افتی که همینطوری ، در حالی که دستش توی جیبش بود و یکی از همین کت ها پوشیده بود "اسکارلت" را ول کرد و رفت ، و به همین سادگی توی تاریکی غیبش زد.
و تا تو بخواهی به همه این ها فکر کنی رسیده ای در خانه ، همه چیز تمام شده!
***
اساسا من کشته مرده شب های پنجشنبه هستم ، به یک دلیل خیلی ساده: می توانی تا نیمه های شب بیدار بمانی و "مادر" "ماکسیم گورکی" را تا صفحه ۲۰۰ بخوانی ، یا بشینی برای خودت چیزکی بنویسی ، یا ساعت ها با یک نفر چت کنی ، بدون این که هیچ بنی بشری بهت گیر بدهد ، یا برای فردا صبح عذاب وجدان داشته باشی ، لازم هم نیست عین آدم های مازوخیست آلارم گوشیت را برای ساعت ۵ صبح کوک کنی تا صبح اول وقت به طرز دردناکی خوابت را به هم بزند.
آری اینچنین بود که وسط های صفحه ۱۹۹ پلک های من به طرز عجیبی روی هم افتاد ، و چشم که باز کردم ساعت ۹ صبح بود ، بعد یادم افتاد که فردا امتحان زبان فارسی دارم و هنوز لای کتاب را هم باز نکرده ام ، عجب زندگی نحسی!
شریطه: پروردگارا ، به کجای دنیا برمی خورد شنبه صبح اصلا وجود نداشت؟
