کابوس های من

همه خوابیده اند ، سینه ات سنگین است ، یک کابوس وحشتناک!
اینجا کویر است ، داغ داغ داغ! اما آفتابش قشنگ نیست ، آفتابش تاریک است انگار...
چوپان هی بالا و پایین می رود ، ترکه انار دستش گرفته و هی می زند ، می زند روی تن گوسفندها ، و این صدای بع بع مظلومی است که زورکی از ته گلوها در می آید...
چوپان با لحن پدرانه اش می گوید: "آنجا که می گویم بروید تا رستگار شوید..."
و این گوسفندها هستند که دسته جمعی بع بع می کنند...
چوپان باز دلداری می دهد: "آن دور دورها ، جایی است سرسبز ، پر علف ، تر و تازه ، فقط به چشم انداز زیبای من نگاه کنید ،  رستگار می شوید..."
و گوسفندها باز سر تکان می دهند و باز بع بع...
این وسط گاهی بعضی ها صداهای متفاوتی از خودشان در می آورند ، اما چوب چوپان که بالا می رود ، آنها هم یاد می گیرند مثل بقیه بع بع کنند. بعضی ها تنشان زخمی شده است ، از ترکه انار ، پشم هاشان ریخته و پوستشان سرخ شده ، خیالی نیست ، می دانند رستگار می شوند اگر ارزشهای ناب را صادقانه دنبال کنند. این راه شاید سختی هایی داشته باشد ، خیالی نیست...
سینه ات سنگین است ، پشت سر چوپان را که نگاه می کنی راه درازی را می بینی که تا اینجا آمده اند و جسد بعضی بزها که بین راه از گشنگی تلف شده اند و حالا خود شده اند غذای لاشخورهای گشنه...
جسد گوسفندها ، مظلوم با دهانهایی که باز مانده  ، پیداست ، اما دلشان خوش است که نسلهای بعد راهشان را ادامه می دهند ؛ خوشبخت خواهند شد...
انگار بختک روی سینه ات افتاده ، می خواهی داد بزنی ، می خواهی بیداد کنی ،  نمی توانی ، صدا از گلویت در نمی آید ، داد که می زنی کسی صدایت را نمی شنود ؛ همه بع بع می کنند و می روند و باز اگر تو نروی از غافله مانده ای و بعید نیست خوراک لاشخورها شوی...
ساکت می شوی ، باز ادامه می دهی و ...
قصه که به اینجاها می رسد گوشی موبایلت زنگ می زند ، شانس آورده ای! این فقط کابوس بود! پاشو پسر! مدرسه ات دیر شد!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

ای بابا ، چی بنویسم؟ هوا سرد است ، خیلی سرد ، به قول اخوان "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"... دیشب اولین بار مجبور شدم کاپشن بپوشم بروم بیرون... اما باز هم توی این سرما یخ می زدم ، دیشب از ته قلبم آرزو کردم کاش یک دست محکم گرم توی دستم بود...
دیشب خیلی تنها بودم ، خیلی فکر کردم! یقه کاپشن را تا خود چشمهایم بالا آورده بودم و کلاه را پایین کشیده بودم تا فقط چشمهایم پیدا باشد ، یک ساعتی را توی این کوچه پس کوچه های تاریک قدم زدم.  یک نفر بهم می گفت: "داری توی روزمرگی ها می میری" و من کمی که فکر کردم دیدم راست هم می گوید ، این روزها دیگر نه وقتی برای فکر کردن مانده ، نه برای خواندن و نه بحث کردن با این و آن... شاید خودم ترجیح داده ام ساکت باشم...
اما زندگی انقدرها هم بد نیست! توی مدرسه معمولا هر چقدر هم سعی می کنم زرنگ باشم باز گاهی ساده بازی در می آورم و بچه ها به قول خودشان "می دهند دستم"!
بغل دستی ام توی کلاس یک روز گفت: فلانی ، حالا خداوکیلی تو که این همه کتاب خوندی به کجا رسیدی؟"
بیراه هم نمی گفت ، هر چی کتاب خوانده ام ، هنوز انگاری پخمه ام!
پی نوشت: مدتی است به سرم زده یک  رمان بنویسم ، داستان خودم را می نویسم ، داستان آدم پخمه ای که هرچقدر هم کتاب خوانده بود ، هنوز پخمه بود و هنوز ساده ، و هنوز به همان سادگی دستش می انداختند...
پی نوشت ۲: امیدوار بودم با کد گذاشتن در سیستم کامنتینگ بلاگفا دیگر از شر این اسپام ها و کامنتهای کپی پیستی راحت بشویم ، اما هنوز هم داستان همان داستان است و باز همان کامنت های  "سلام دوست من ، وبلاگ زیبایی داری ، به من هم سر بزن ، با تبادل لینک موافقی و ..."

یک نگاه کوچک

این آقا را می بینید؟ این هم خیلی غیرت داشت ، به همه ارزش ها و ایدئولوژی هایی که برای خودش ساخته بود پایبند بود. سبیلهایش را می بینید؟ چه غیرتی پشت این سبیلها قایم شده...
این آقای متعصب پایبند به ارزش ها ، می دانید چند نفر یهودی و لهستانی را عین کره توی آتش آب کرد؟ میدانید کوره آدم پزی راه انداخته بود؟!
بدبخت ها ، شما هم فاشیست هایی بیش نیستید ، اما یک واقعیت تلخ را برایتان بگویم: من زندگیم را از همه پرت و پلاهایی که شما ساخته اید بیشتر دوست دارم!

جشن تولد!

امروز جشن تولد آقای دبیر خبر است! البته تولد خودش که نه ، تولد وبش!
ما هم خواستیم بی معرفتی نکرده باشیم و به سهم خودمان کادویی برای تولد وبلاگ  ایشان داده باشیم. یک سال پیش در چنین روزی آقای دبیر به جمع ما وبلاگ نویس ها پیوسته اند و امروز با آرزوی قبولی طاعات و عبادات خواستیم جشن تولدی برای او داشته باشیم.
فقط احتراما یک سوال پیش آمده که شاید بیجا نباشد الان بپرسم ، آن هم این است که این "برای او..." برای کیه؟ (قیافه دبیر خبر به اینجور شیطنت ها نمی خورد!)
راستی پیرو این با معرفتی ، ما هم خواهشمند با معرفتی هایی از جانب شما خواهیم بود. خواهشمند است در اعطای مرخصی ، افزایش حقوق ، افزایش تایم لازم برای بسته شدن صفحه پارس و در صورت لزوم پارتی بازی پیش بچه های فنی همکاری لازم را مبذول فرمایید.
امید است همکاری ها و با معرفتی ها همچنان ادامه داشته باشد.

آرمان هایی که در گرداب واقعیت خفه می شوند

۱- از در ستاره فارس که تو می روم ، لباس های رنگارنگ  چسبان ، مغازه های پرزرق و برق ، پله برقیها ، موهای عجق وجق سیخ سیخی ، همه و همه جلو چشمم رژه می روند و جمعیتی که بی تفاوت آمده اند تا یک شبشان را اینجا بگذرانند  ، مصرف گرایی ، کاپیتالیسم ، تجمل گرایی ، چشم و همچشمی و در مجموع یکجور بیماری اجتماعی!
۲- شاید هم من تند رفته ام! اصلا برای چی من سعی می کنم ژست روشنفکر بازی در بیاورم؟! مگر ملت حق ندارند ، جوان ها حق ندارند خوش بگذرانند؟ مگر حق ندارند جوانی کنند؟ مگر زندگی فقط نشستن در تاریک و روشن کافه کتاب هاست؟ اصلا من به چه حقی درباره ملت اظهار نظر می کنم؟
۳- یک پلیس نیروی انتظامی با بی خیالی ایستاده جمعیت را نگاه می کند ، با یکی از بچه جغله هایی که اینجا برای خرید آمده اند حرف می زند ، تی شرتی را که پسر جوان خریده است توی دستش گرفته و دارند درباره لباس های مد روز حرف می زنند! نزدیک می شوم: 
- "سرکار ببخشید! می خواستم ببینم تی شرت ها هم مشمول ارتقای امنیت اجتماعی میشن؟"
- "البته ، اگه مثلا عکس خواننده زن داشته باشن ، یا تور توری باشن یا خلاف اخلاق باشن بله..."
- "مثلا اگه عکس جنیفر لوپز روی پیرهن آدم باشه بده؟" ( یک جوری نگاهم می کند!) 
" سرکار  امنیت تی شرت هم ارتقا می دین؟"
۴- نسل سی سال پیش کجا ، نسل امروز کجا... آنها کجا بودند ، ما کجاییم! پدرهای ما توی نخ ایدئولوژی های انقلابی شان بودند ، پدران ما برای خودشان آرمان هایی داشتند ، قهرمان هایی داشتند که برایشان می جنگیدند ، می جنگیدند برای ارزش هایشان ، برای آرمان هایشان ، برای اعتقاداتشان و حالا ما امروز کجاییم؟
اینجا ، دور و برم را که نگاه می کنم همه بی خیالی است و بی خیالی و بی خیالی!
۵- زندگی این روزها خیلی واقعی شده! یعنی زیادی واقعی شده! نسل امروز عین پدرهایشان توی رویا سیر نمی کنند ، نسل امروز قهرمان ندارند ، نسل امروز آرمان ندارند ، و نسل امروز اگر هم بجنگند فقط برای خودشان می جنگند.
دغدغه ما نسل سومی ها ، این نیست که فردا انقلاب بشود یا نشود ، دغدغه ما کنکور است ، دانشگاه ، ازدواج ، مسکن ، کار ، زمین ، حساب های بانکی و هزار کوفت و زهرمار دیگر!
ما به ریش آرمان های پدرانمان می خندیم و آنها برای بی خیالی ما سر تکان می دهند.
۶- زندگی می کنیم برای زندگی! قهرمان نداریم ؛ نمی خواهیم داشته باشیم ، قهرمان ، چه دردی از ما دوا می کند؟ حساب های بانکی مان را پر می کند ، برایمان کار می شود ، یا نه ، شاید قهرمان برای ما نمره کنکور بشود یا پول جهیزیه و مسکن!
۷- اما راستی اگر قهرمان نباشد پس زندگی می کنیم برای چی؟ فقط برای بقا؟ همین؟ یعنی باید تلاش کنیم زنده بمانیم تا روز مرگ؟ راستی اگر یک روز مرگ در پیش است این همه سگ دو زدن ها برای چیست؟ نهایتش تا کی می توانیم زنده بمانیم؟ هشتاد سال؟ نود سال؟ فوقش صدسال؟! آخرش باید ریق رحمت را سر بکشیم! راستی اگر قرار نباشد فکر کنیم ، اگر هیچ رویایی ، هیچ آرزویی ، هیچ آرمانی ، هیچ اعتقادی نداشته باشیم برای چی زنده هستیم؟
۸- ما نسل سومی ها به این نتیجه رسیده ایم که قهرمانان دردی را دوا نمی کنند ، می دانیم از دل آرمان دیکتاتوری در می آید ، از دل آرمان فقر بیرون می آید ، زاییده آرمان معضل ازدواج است ، نه! ما دیگر خر نمی شویم! ما قهرمان نمی خواهیم!
روزی که گالیله را به دادگاه بردند و او از عقیده خودش برگشت و بخشیده شد ، وقتی از در دادگاه بیرون آمد یکی از شاگردانش او را دید و خطاب به استاد گفت: "بدبخت ملتی که قهرمان ندارد..."
گالیله پاسخ داد: "بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد!"
۹- آن قدیم ها ، زندگی رنگ و بوی دیگری داشت! رنگ شجاعت! رنگ رویا! رنگ خطر! رنگ فراز و نشیب! آن قدیم ها ، پدرهای ما توی زیرزمین دور هم جمع می شدند ، ژست روشنفکری می گرفتند ، بحث های فلسفی سیاسی می کردند و در نهایت نتیجه می گرفتند که برای آزادی باید جنگید ، پدرانمان ما اعلامیه پخش می کردند ، تظاهرات می کردند و گاهی جان می دادند ، ما از دنیای آنها چی ارث برده ایم؟ آنها اعلامیه پخش می کردند ، ما فیلم رقص جنیفر لوپز برای هم بلوتوث می کنیم! آنها هر شب تجمع سیاسی داشتند ؛ ما "اکس پارتی" داریم! آنها با دنیا می جنگیدند ، ما به ریش دنیا می خندیم ، رویای آنها آزادی مملکت بود ، رویای ما آن ور آب! راستی ما نسل سومی ها برای چی زنده ایم؟
۱۰- راستی تقصیر ما چیست؟ به کدامین گناه باید در قرن بیست و یکم توی این مملکت زندگی کنیم؟ به کدامین گناه باید توی این دنیای شلوغ یک موجود بدبخت به بدبخت های دیگر اضافه شود؟ به کدامین گناه باید در دوره ای زندگی کنیم که مجبوریم عین نظریه انتخاب طبیعی داروین ، با همنوعانمان رقابت کنیم تا همچنان زنده بمانیم؟! رقابت برای بقا ، بقا برای چی؟
۱۱- بی رنگی ، بی تفاوتی و سردی ، به هنر هم کشیده شده! قدیم رمان ها قهرمان داشتند ، قهرمانهایی که محبوب جوان ها بودند ، قدیم ادبیات دم از شور و شوق زندگی می زد ، قدیم حرف هنر همین بود: جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن برای اعتقادات! اما امروز پای چیزهای جدیدی به ادببات کشیده شده ، شخصیت های خاکستری ، زندگی های بی رنگ ، پوچ گرایی ، داستان هایی که آخرشان به هیچ ختم می شوند! موسیقی هم معنای خودش را از دست داده ؛ پریشب که توی یک تاکسی نشسته بودم راننده ، آهنگ را تا آخرین ولوم بلند کرده بود و وقتی من گوش می دادم حالم به هم می خورد! خواننده هر آشغالی که می توانست توی این ترانه می خواند ، از مسائل جنسی تا...!
موسیقی قبل از انقلاب را که گوش می دهم ، حس عجیبی بهم دست می دهد ، حس روزهای شادی که پدران ما داشتند ، حس واقعی جوانی؟
۱۲- راستی آنها جوانی کردند یا ما؟
۱۳- اما واقعا پدران ما از این آرمان ها چه خیری دیدند؟ اعتقاداتشان برایشان نان شد؟ قهرمان ها به دادشان رسیدند؟ برای چی باید دنبال مسیر مسخره ای باشیم که آنها رفتند؟
۱۴- همه چیز واقعی شده این روزها ، دیگر خبری از رویا و خیالات نیست ، اینجا همه چیز واقعی است، واقعی واقعی! زندگی می کنیم تا زنده بمانیم!
۱۵- ما ، جوانان قرن بیست و یکمی ، در دنیایی زنده می کنیم که باید به زور زنده ماند ، ما در دنیایی زندگی می کنیم که هر روز بیشتر به ما سخت می گیرد ، برای همین به ریشش می خندیم! می آییم عفیف آباد ؛ به دخترها متلک می پرانیم ، با تیپ های عجیب و غریب توی مغازه های گران ستاره فارس می گردیم!
۱۶- اما راستی آینده ماها چیست؟ پدرها و مادرها جوانی شان را کردند ، به زندگیشان رسیدند ، عشقشان را کردند و خانه و زندگی تشکیل دادند. اما خدا به داد ماها برسد که هنوز این هفت خوان سخت را پیش رو داریم...راستی تکلیف ما چیست؟
۱۷- زیادی نوشتم ، فقط یک سوال: قهرمان باشد یا نباشد؟  گذشت زمان ثابت کرده که آرمان و اعتقاد و قهرمان و جنگ برای ایدئولوژی ، همه کشک است و نان و آب نمی شود!
اما اگر قهرمان نداشته باشیم چی؟ یعنی دیگر هیچوقت قرار نیست آن روزهای رویایی تکرار شود؟ یعنی قرار است زندگی همینجوری باشد که هست؟ بدون هیچ رنگ و بویی؟!
هر چی فکر می کنم آخرش به سردرگمی می رسم ، گیج می شوم ، دور و برم را نگاه می کنم ، هیچکس نیست کمک کند ، همه باید بدوند دنبال بدبختی هایشان و من جوان ، با هزار و یک سوال میمانم ، سرم را به دیوار می کوبم ، سعی می کنم قد راست کنم ، اما نمی توانم ، تکلیف من توی این مملکت چیست؟

پی نوشت: بوی دماغ سوخته می آید ، انگار این آقای "یک دوست" دیگر سر نمی زند ، دلم تنگ شده این روزها...

پی نوشت ۲: شاید اینجا جای نوشتنش نباشد ، اما بعضی ها تا به جایی می رسند خودشان را زود گم می کنند که هیچ ، همه عشق و محبت و احساساتشان را هم گم می کنند...
آخ! کاش بزرگ نمی شدم! آدم ها که بزرگ می شوند دلهایشاتن عینهو سنگ می شود ، بی رحم میشوند ، حالا مهم شده اند! اگر قرار است من اینجوری باشم میخواهم هیچوقت بزرگ و مهم نشوم!

من می اندیشم ، پس ...

دفتر روزنامه ام و باید صفحه ام را ببندم ، فرصت زیاد نوشتن ندارم ، اما حالا که اینترنت مجانی گیرم آمده بدم نمی آید درباره جمله ای بنویسم که این روزها خیلی به قول معروف «تو کفش» رفتم!
این جمله دکارت خیلی باحاله که میگه: « من می اندیشم پس من هستم!»
کاش همه ما فقط یک کم به این جمله فکر می کردیم ، آن وقت روزه هایی که این و آن هر روز دم گوشمان میخوانند اول کمی درباره شان فکر می کردیم بعد قبول کنیم و به قول پوارو «یک کم از سلولهای خاکستری مغزهایمان استفاده کنیم!»
امروز معلم دینی اومده بود سر کلاسمون ، داشت برامون آینده وحشتناک درسیمون رو توضیح می داد. درباره کنکور صحبت می کرد و این که از الان باید بشینیم درس بخوانیم تا یک روز در کنکور قبول بشیم تا شغل گیرمون بیاد ، اونوقت بتونیم ازدواج کنیم تا نسلمون ادامه پیدا کنه...
خود به خود این سوال برام پیش اومد که: «یعنی زندگی فقط برای بقاست؟ یعنی ما فقط زندگی می کنیم تا زنده بمونیم؟ یعنی زندگی واقعی همش همینه؟ کنکور و هفت خوان ازدواج و اشتغال و نون خوردن و زنده موندن؟ یعنی واقعا قرار نیست از زندگی هیچ چیز بفهمیم؟ قرار نیست از زندگی لذت ببریم؟
نمی دونم مغزی که ازش استفاده نمی کنیم به چه کار میاد....

در کشاکش روزمرگی ها...

۱- این روزها زندگی سخت است و چه می دانم چه باید بنویسم ، خسته ام ، خسته ، خسته...!
۲- صبح که بلند می شوی استرس امروز را داری ، کیفت را می پیچی و این اونیفورم آبی که بی شباهت به لباس مخصوص زندانی ها نیست...! توی راه همه اش دلشوره داری: "نکند مدیر دیروز حضور و غیاب کرده باشد فهمیده باشد تو سر نماز نبودی؟ نکند بفهمند هر روز داری با یک تعداد از بچه ها از زیر نماز جماعت در می روی؟ نکند مدیر بفهمد تو از نماز زورزورکی خوشت نمی آید؟ نکند بفهمد همه آرمانها و اهداف بلندپروازانه ای را که برای زندگی تو ، زندگی شخصی خودات دارند توی دلت مسخره می کنی؟
حالا سر صفی ، جمعیت پر ، کله های کچل ، همه عین هم ، همه باید عین هم باشیم... باید درس بخوانیم ، باید نمره بگیریم ، باید به اهداف مقدس معتقد باشی ، باید مغرت زیر بار ماشین ایدئولوژی جواب بدهد!
۳- معلم عربی خیلی سخت گیر است ، زبان فارسی هم همین طور... از همان روز اول شروع کردند به مچ گرفتن و ضایع کردن بچه ها! عوضش معلم ادبیات فارسی زنگ خیلی دلچسبی دارد! زنگ خشکی نیست ، بچه ها اظهار نظر می کنند ، معلم ذوق دارد...
تاریخ ادبیات هم بد نیست! معلم تاریخ ادبیاتمان اهل فیلم است ، امروز با هم درباره فرهنگ نجیب زادگی در اروپای قرون قدیم و بعد قرون وسطی بحث کردیم. تا الان فقط از معلم ادبیات خیلی خوشم آمده...
۴- باز زنگ آخر شده و باز تا روی مدیر برمی گردد تو از در بیرون رفته ای ، اما حالا نگرانی های تازه ای داری: مطلب اصلی امروز را چکار کنی؟ این وقت ظهر از کی باید مصاحبه بگیری؟ پله های ساختمان ۵۵۵ را نفس نفس زنان بالا می روی ، همیشه همینطور بوده...
یادش بخیر روز اول! تازه اولین بار بود دفتر روزنامه را می دیدی! هرچی از پله ها بالا می رفتی باز به دفتر نمی رسیدی!
هنوز هم اینجا را عین روز اول دوست داری ؛ اما این روزها فشار کاری و نگرانی ها زیاد شده...
۵- دیوارهای روزنامه دلپذیر است ، آدم هایش هم کم و بیش همینطور ، صفحه آرا عین خود حضرت عجل هی بالای سرت می آید ، دلت نمی آید صفحه را اینترنتی ببندی ، برای همین هی کشش می دهی...
هی تلفن می کنی به موبایل فلان مدیر و روابط عمومی فلان اداره و فلان مسئول و خدا را شکر همه یا جلسه دارند ، یا مامویتند یا اجازه مصاحبه ندارند! پدرت در می آید تا از یک گفتگوی کوتاه ۳۰۰ کلمه ای ، هزار و دویست کلمه مطلب در می آوری!
۶- از خانه زنگ می زنند و کلی تهدید و ترغیب و تشویق و تحریک که تا ساعت ۹ باید خانه باشی ، پرینت صفحه را که نگاهی می کنی ، نفس راحتی می کشی ، امروز هم به خیر گذشت!
۷- کیفت را روی کولت انداخته ای و حالا برمی گردی ، خرد شده ای ، اما خستگیش هم لذت بخش است. یادت می افتد که دو هفته است هیچ چیز نخوانده ای و دو ماه است چیز جدید درست حسابی ننوشته ای و وجدانت حسابی غلغلکت می دهد!
۸- "پنه لوپه به جنگ می رود" را توی دستت  گرفته ای و چشمهایت روی سطرها ولو شده اند ، سه هفته است این کتاب را گرفته ای و هنوز نخوانده ای ؛ اما چند صفحه اول را تمام نکرده ، تو خواب شده ای... خواب می بینی ، خواب همه آدم هایی که توی روز دیده ای: خواب مدیر ریش پشمی ، خواب آخوندی که امروز سر کلاستان آمد( عجب آخوند باحالی بود!) ، خواب دبیر ادبیات ، خواب دبیر خبر ، خواب صفحه آرای دویست کیلویی ، و دست  آخر خواب احمدی نژاد که دارد توی سازمان ملل سخنرانی می کند تا باز حرفهایش بمب خبری یا به عبارتی جک روز رسانه های دنیا شود...
۹- فردا هم روز خداست ، باز یک روز دیگر شروع شده و باز...

مطبوعات فارس به کدام سمت می روند؟

۱- تقریبا دو سال و نیمی پیش بود ، وقتی گام به عرصه خبرنگاری گذاشتم. ۱۲ ساله بودم و عشق خبر ، اما تنها تجربه ام سردبیری یک نشریه ۵۰ نسخه ای در مدرسه بود که مخارجش را سخت در می آوردیم و گاه سودی که از فروش مجله عایدمان می شد فوقش هزار تومان بود!
یادش بخیر ، آن وقت از خبرنگاران برای خودم غولی ساخته بودم! خدمتگزارانی با دید اجتماعی بالاتر از عامه مردم ، روشنفکرانی که از زوایای پشت پرده سیاست سردرمی آورند ، و آدمهایی که کم و بیش درگیر روزمرگی ها نشده اند. اولین بار که برای پوشش خبری به جلسه ای اعزام شدم ، می ترسیدم ، فکر می کردم چون نه تحصیلات خبرنگاری دارم و نه تجربه این کار ، کم می آورم. فکر می کردم خبرنگاری سخت تر از این باشد که من نیم وجب قد و بالا بتوانم از عهده اش بربیایم ، و باز فکر می کردم بقیه همکارانم چیزهایی خیلی بیشتر از من می دانند. 
۲- اما خیلی زود فهمیدم خبرنگار شدن حداقل در شهری مثل شیراز آسان تر از چیزی است که فکر میکنم. فهمیدم روزنامه نگار بودن در شیراز آنقدرها هم مهم نیست ، این چیزها را به مرور میفهمیدم... بعدها با حضور در یک محیط  مثلا جدی تر ، یعنی تحریریه یک روزنامه این مسئله را کاملا حس کردم...خبرنگاری ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم ، نیاز به تحصیلات نداشت ، نیاز به تجربه نداشت ، از همان روز اول که شروع می کردی باید بود سرت را به جلسات روزانه و حرفهای تکراری مدیران ادارات گرم کنی ، باید بود میرزابنویس خوبی باشی ، همین!
۳- تلخ است ، اما باید باور کرد این واقعیت را که نه تنها خبرنگاری در استان فارس و در شیراز ، گرفتار روزمرگی ها شده است ، بلکه کل بدنه روزنامه های محلی به همین آفت مبتلاست! برای منی که از مطبوعات محلی برای خودم بهشتی ساخته بودم ، راستش خیلی توی ذوقم خورد وقتی این واقعیات را فهمیدم. برای بستن یک صفحه در یک روزنامه محلی کافی است ۴۰۰۰ کلمه از هرجا که می توانی جور کنی و باز برای کسی مهم نیست این ۴۰۰۰ کلمه چه جور باشند و از کجا...
برای بستن یک صفحه اجتماعی کافی است نیم نگاهی به سرویس اجتماعی خبرگزاری ها بیاندازی و تا چشم به هم بزنی صفحه بسته شده ، اینجا برای کسی مهم نیست گزارشی در صفحه ات کار کرده باشی یا نه ، برای کسی مهم نیست ستون هایت را با چه اخباری پر کرده ای ، اینجا برای کسی مهم نیست پایین صفحه را گزارش تصویری کار کرده ای یا یک یادداشت سیاسی اینترنتی... تنها چیزی که مهم است این شده که مطالب را تا قبل از ۴ بعدازظهر به صفحه آرا برسانی و پرینت صفحه را به سردبیر ... بعد با خیال راحت کیفت را روی دوشت می اندازی ، کاورت را در می آوری ، از پله ها پایین می روی و نفسی می کشی...
۴- اما واقعیت تلخ تر وابستگی اقتصادی روزنامه ها در شیراز است. در حالی که حق التحریری که از یک گزارش چهارهزارکلمه ای نصیب گزارشگر می شود در تهران چهاربرابر شیراز است ، غالبا خبرنگاران شیرازی برای تامین درآمد خود مجبورند خودشان را به بخش رپرتاژ و آگهی بچسبانند ، متاسفانه خبرنگاران شش روزنامه ای که در شیراز فعالیت می کنند ( خبر جنوب ، عصر مردم ، نیم نگاه ، افسانه، تحلیل روز ، سبحان) هیچ فرقی با روابط عمومی ادارات ندارند. بین این جامعه گسترده رسانه ای کمتر کسی را می توانی پیدا کنی که تحصیلات روزنامه نگاری داشته باشد یا وارد حیطه رپرتاژ و آگهی نشده باشد. چند روز پیش که برای مصاحبه با یکی از مدیران شهرستانی تماس گرفته بودم تا مشکل خشکسالی را پیگیری کنم ، آقای فرماندار به من می گفت: "شما برای این مصاحبه پول هم می گیرید؟ یعنی هزینه ای برای ما دارد؟"
در واقع نه تنها دید خبرنگاران نسبت به رسالت مثلا مقدسشان ، بلکه تصویر مدیران از آنها نیز ایجاب میکند که وارد حیطه تبلیغاتی شوند. اثبات مطلب فوق نگاهی است به صفحات آخر روزنامه های شیراز که بیشتر اوقات به رپرتاژهای ادارات مختلف اختصاص دارند ، بعبارتی از پتانسیل رنگی بودن این صفحات (به دلیل مشکلات مالی بیشتر روزنامه های شیراز صفحات داخلی شان را سیاه و سفید کار می کنند) برای مصارف تبلیغاتی استفاده می شود تا ارائه یک کار حرفه ای.
همین مسائل تبلیغاتی باعث شده است تا روزنامه های شیراز برای گرفتن آگهی به ادارات و سازمانها وابسته باشد و همین مسئله باعث می شود تا بیشتر اوقات اگر هم عملکرد اداره ای نقد می شود این نقد محافظه کارانه باشد تا مباید اداره مزبور از دادن آگهی به روزنامه خودداری کند.
حال این سوال پیش می آید که چرا حقوق یک خبرنگار در شیراز نباید در حدی باشد که آقا یا خانم خبرنگار برای گذران زندگی مجبور نشود به تبلیغات و رپرتاژ متکی شود؟
۵- نبود نیروهای متخصص روزنامه نگاری در شیراز عاملی شده است تا مطبوعات خیلی آماتورتر از حد شهری که داعیه پایتخت فرهنگی بودن را دارد عمل کنند. برای اثبات این حرف ، کافی است چرخی در میان مطبوعات شیراز بزنید و از خبرنگاران شیرازی سوالاتی بپرسید که حداقل چیزی است که باید یک روزنامه نگار بداند. کافی است بپرسید: " تعریف خبر چیست" ، "تحلیل با تفسیر چه فرقی دارد؟" ، "در خبرنویسی از چند نوع لید می شود استفاده کرد؟" ، "از چه سبکهایی در نوشتن خبر استفاده می شود" و ببینید چند درصد از خبرنگاران شیرازی قادرند پاسخگوی این پرسشهای ابتدایی باشند. هرچند دانشکده خبر شیراز افتتاح شده است ، اما از گوشه و کنار خبرهایی از دانشکده خبر به گوش می رسد که چندان خوش آیند نیست و حکایت از جو خوش خوشانه این دانشکده می نماید!  از طرف دیگر گروهی که در شیراز آنقدر پیشرفت می کنند که در روزنامه نگاری تا حدودی حرفه ای می شوند نمی توانند جو تنگ نظرانه ای را که اینجا حاکم است تحمل کنند و پایشان خیلی زود به پایتخت باز می شود. متاسفانه در شیراز وابستگی های اقتصادی باعث شده است خبرنگاران ، نه تنها حرفه ای عمل نکنند ، بلکه به اصطلاح زیرآب گروهی را که متفاوت فکر می کنند و متفاوت کار می کنند بزنند. همکاران رسانه ای در شیراز نمی توانند پیشرفت هم را تحمل کنند.
در جلسات خبری که می نشینی ، با چشم های خودت می توانی ببینی خبرنگاران شیرازی به جای نوشتن خبر ، در گوش هم حرفهای خاله زنکی پیرزن های قدیمی  شیرازی را پچ پچ می کنند و می خندند و فردا می توانی خبری را که ایرنا روی خروجی خود قرار داده است در شش روزنامه شیراز و به اسم خود خبرنگاران روزنامه ها بخوانی...
۶- اینترنت ، بلای دیگری شده است برای مطبوعات شیراز ، روز شنبه وقتی یکی از روزنامه ها را که نمیخواهم اسمی از آن ببرم می خواندم ، دقت که کردم دیدم بین ۱۶ صفحه روزنامه حداکثر سه ، چهار تا مطلب تولیدی دیده می شود و بقیه روزنامه سرخوشانه با اینترنت پر شده است. نمی دانم چطور بعضی ها می توانند نسبت به کاری که می کنند اینقدر بی خیال باشند؟
۷- شیراز شش روزنامه دارد و هفتمی هم در آینده نزدیک در راه است. عادت کرده ایم خودمان را با شهرستانهای ضعیف تر مقایسه کنیم ، اما کافی است روزنامه های شیراز را با روزنامه های رقیب شمالی استانمان ، یعنی اصفهان مقایسه کنیم تا بفهمیم در کجای صفحه قرار داریم...
قصد سیاهنمایی ندارم و خوب می دانم امروز شیراز از خیلی شهرستان های دیگر کشور قوی تر عمل می کند. کمتر شهرستانی را می توان یافت که ۶ روزنامه محلی داشته باشد ، اما مشکل اینجاست که کمیت بالا ، به کیفیت بالا هم نیاز دارد. باز هم تاکید می کنم قصد سیاهنمایی ندارم ، و شاید حداقل برای این که برای یک روزنامه نگار پایتختی که این یادداشت را می خواند تصویرنادرستی از مطبوعات استان فارس به وجود نیاید لازم است تاکید کنم مطبوعات شیراز ، هر چند بسیاری اوقات ضعیف عمل کرده اند ، اما گاه پیش آمده که در دوره ای کوتاه تیم های حرفه ای با سابقه و تحصیلات بهترین عملکردی را که میتوانسته اند ارائه داده اند ، اما این افراد نیز بالاخره خسته شده و از فعالیت مطبوعاتی کنار کشیده اند.
۸-  روزنامه هفتم شیراز به زودی در راه است و باز از فردا به خودمان افتخار می کنیم که رکورددار تعداد مطبوعاتیم ، اما راستی مطبوعات فارس به کدام سمت می روند؟