ای بابا ، چی بنویسم؟ هوا سرد است ، خیلی سرد ، به قول اخوان "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"... دیشب اولین بار مجبور شدم کاپشن بپوشم بروم بیرون... اما باز هم توی این سرما یخ می زدم ، دیشب از ته قلبم آرزو کردم کاش یک دست محکم گرم توی دستم بود...
دیشب خیلی تنها بودم ، خیلی فکر کردم! یقه کاپشن را تا خود چشمهایم بالا آورده بودم و کلاه را پایین کشیده بودم تا فقط چشمهایم پیدا باشد ، یک ساعتی را توی این کوچه پس کوچه های تاریک قدم زدم.  یک نفر بهم می گفت: "داری توی روزمرگی ها می میری" و من کمی که فکر کردم دیدم راست هم می گوید ، این روزها دیگر نه وقتی برای فکر کردن مانده ، نه برای خواندن و نه بحث کردن با این و آن... شاید خودم ترجیح داده ام ساکت باشم...
اما زندگی انقدرها هم بد نیست! توی مدرسه معمولا هر چقدر هم سعی می کنم زرنگ باشم باز گاهی ساده بازی در می آورم و بچه ها به قول خودشان "می دهند دستم"!
بغل دستی ام توی کلاس یک روز گفت: فلانی ، حالا خداوکیلی تو که این همه کتاب خوندی به کجا رسیدی؟"
بیراه هم نمی گفت ، هر چی کتاب خوانده ام ، هنوز انگاری پخمه ام!
پی نوشت: مدتی است به سرم زده یک  رمان بنویسم ، داستان خودم را می نویسم ، داستان آدم پخمه ای که هرچقدر هم کتاب خوانده بود ، هنوز پخمه بود و هنوز ساده ، و هنوز به همان سادگی دستش می انداختند...
پی نوشت ۲: امیدوار بودم با کد گذاشتن در سیستم کامنتینگ بلاگفا دیگر از شر این اسپام ها و کامنتهای کپی پیستی راحت بشویم ، اما هنوز هم داستان همان داستان است و باز همان کامنت های  "سلام دوست من ، وبلاگ زیبایی داری ، به من هم سر بزن ، با تبادل لینک موافقی و ..."