دلم گرفته...

هر از چندوقتی یک بار اینطوری می شوم. یعنی دلم بدجوری می گیرد.

اینجور وقت هاست که حسابی یاد خدا می افتم ، انگار وقتی حالم خوب است خدا بدجوری یادم میرود... 

اوف!

ایکاش...

فضل فروشی های رادیو...

پیچ رادیو رو هی می چرخونم. آنتن به آنتن می شه ، لابلای خش خش هایش ، صداهای نیمه مبهمی می شنوم.. ظاهرا رادیو داره فخر فروشی های یکی از این  فیلسوف ها رو پخش می کنه. یارو سرفه ای می کنه و لابلای حرف هایش چیزهایی با سواد سیکل خودم می فهمم: «فلسفه سقراط پایه گذار چیزی بود که امروز فاشیسم خوانده می شود. بر خلاف تصویر منفی که امروز از سوفیست ها ارائه می کنند ، محوریت تفکر آنها اصول دموکراسی بوده... سوفیست ها معتقد بودند حقیقت وجود خارجی ندارد ، این ذهن انسان هاست که حقیقت را تعیین می کند و بنابراین ، هر انسان حقیقت خاص خود را باور دارد. به همین دلیل هم بود که اعتقادی به تعیین ارزش های واحد برای همه انسانها نداشتند و از آنجایی که به نظر آنها حقیقت ، وجود خارجی نداشت ، این عقل جمعی انسانها بود که همه چیز را تعیین می کرد. در همین حال سقراط عقیده داشت حقیقت چیزی ماورای تصور همه انسانهاست. سقراط معتقد بود ما از حقیقت ، فقط سایه آن را می بینیم. او برای این که بتواند نظریات خودش را توجیه کند ، حقیقت و ارزش را چیزی خارج از جهان مادی تصور می کرد. چیزی که همه انسانها باید به آن الزام داشته باشند و پیرو آن باشند ، این تفکر پایه گذار فاشیسم بود.تفکری که... خش...ویز...شتلق...خشخشخش....ووووییییز....»

صدای خش خش رادیو کم کم بلند می شود. صدای یارو فیلسوفه رو نمی تونم دیگه بفهمم. برای همین باز پیچش رو می چرخونم. این دفعه رادیو میافته روی موج یک کارشناس ادبیات خارجی:« اوریانا فالاچی ، نویسنده ایتالیایی در بعضی آثارش از خاطرات 3 ساله خود با آلساندرو پاناگولیس می نویسد. پاناگولیس تفکر سیاسی خاص خود را داشت. وی معتقد بود ایدئولوژی بلای بزرگ قرن بیستم است. پاناگولیس ، ایدئولوژی را نوعی بیماری سیاسی می دانست که ناقل آن مگس ها ، یا همان روشنفکران کوته فکر ایدئولوگ اند. پاناگولیس عقیده داشت ایدئولوژی از انسانها ماشین می سازد ، ماشینهایی که فقط در همان قالبهای تعریف شده عمل می کند...وووووووووووووووووبوم!» صدای ناهنجار رادیو ، گوشمو کر میکنه! باز میافته روی خط فلسفه:« بر اساس این نظریه ، هر تزی آنتی تز خودش را از درون می پروراند ، این آنتی تز به مرور زمان هی بزرگ و بزرگتر می شود ، تا اصلا تز اولیه را نابود می کند...خشخشخشخشخشخشخ....»

پیچ رادیو رو 180 درجه می چرخونم! یه کارشناس روانشناسی داره حرف میزنه ، این باز حرفاش به نسبت قابل فهم تره:« بر اساس بعضی تئوری های روانشناسان قرن بیستم ، بسیار اوقات عقل گروهی بر عقل فردی موجودات حاکم می شود. این مسئله در مورد همه حیوانات صدق می کند. چوپان ها همیشه با استفاده از همین قانون گوسفندان را حرکت می دهند. چوبان با حرکت چوب خود گوسفند اول را حرکت می دهد ، اولی که حرکت کرد ، بقیه گله هم پشت سرش حرکت می کنند. جالب است بدانید که اولین نظریه پردازی که..»

خسته میشم از این همه نظریه پردازی! باز پیچ رو می چرخونم. ایندفعه موسیقی سنتی ایرانی به تورم می خوره. صدای تار و تمبک بلند شده. خواننده می خونه: «کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من...»

منم همراش می خونم:«چون قافیه تنگ آید ، شاعر به جفنگ آید»

فکر کنم رادیو هم به جفنگ گفتن افتاده ، بهتره خاموشش کنم!

 

برای یک دوست...

سلام! به قول خودت نامه نوشتن با آن جزئیات و قوانین مزخرفش را بلد نیستم!

این را برای دوستی می نویسم که شاید اشتباه باشد اگر الان او را تحت عنوان یک دوست نام میبرم. برای همانی که خودش را این روزها بدجوری گم کرده...

می بینم برای خودت کسی شده ای! موفق ، پرتلاش ، فعال...

این روزها خیلی زندگی به تو خوش می گذرد! حق هم داری ، من هم وقتی جای تو بودم بهم خوش میگذشت...

این روزها می دانم زندگی برایت شیرین شده ، و خیلی خوشحالم ، خوشحال از این که می بینم دیگر مثل آن وقت ها نمی گویی همیشه افسرده ام ، و خوشحال از این که برای خودت آرمان ها و آرزوهای بلندی داری ، و اصلا خوشحال از این که خوشبختی! چون همیشه مثل یک برادر ، دوستت داشته ام ، دارم و خواهم داشت...

نمی دانم همیشه اینجور خوشحال باشی یا نه ، اما فکر می کنم دنیا همیشه اینجور نخواهد بود...
توی این دنیا ، خیلی زود چیزها دل آدم را می زنند. خیلی زود خسته می شوی ، توی این راه سخت ، گاهی پیش می آید که دیگر نتوانی جلو بروی ، گاهی می شود که از همه چیز ناامید می شوی...

صبر کن! هنوز اول راه است! یکوقت می شود که بغضت می گیرد ، دوست داری دوستی داشته باشی ، تا گریه هایت ، عقده هایت را سرش خالی کنی...

یکوقت می شود که فقط یک گوش شنوا می خواهی تا درددل هایت را سرش خالی کنی... صبر کن!

میز و صندلی ها می آیند و می روند ، اما آدم ها همانی که هستند می مانند.

به هر حال خودت خوب می دانی از دستت خسته ام ، دلم را غمگین کرده ای ، اشکالی ندارد! شاید نمیدانستی ، شاید عمدا نبود ، شاید...

زیاد پرحرفی کردم! ادامه بده! موفق خواهی بود! آینده روشنی در پیش داری، با کلی سختی و مشکلات ، موفق خواهی بود...

اما همیشه یادت باشد ، اینجا کسی هست که اگرچه دوستت نمی دانیش ، همیشه به فکرت خواهد بود و همیشه آرزو دارد تو موفق باشی! مواظب باش ، فقط هیچوقت خودت را گم نکنی...

بدرود!

 

به بهانه روز خبرنگار...

روز خبرنگار ، بهانه ی خوبی است تا آدم برای یک بار هم که شده دست از سر این اجتماع بیچاره بردارد و کمی هم از خودش بنویسد. به همین مناسبت یادداشتی را برای روزنامه نوشتم که می خوانید:

من یک خبرنگارم!

من یک خبرنگارم! یعنی همه اینطور می گویند. خودم هم فکر می کنم خبرنگار باشم.

من یک خبرنگارم! می گویند من رسالت خطیری را بر عهده دارم. می گویند چشم و گوش جامعه هستم. می گویند شغل من یک وظیفه مقدس است.

من یک خبرنگارم! کار دقیقم این است که هر روز توی سه چهار تا جلسه بشینم و هرچیزی مدیران گفتند از اول تا آخر بی هیچ کم و کاست بنویسم تا کاغذهای روزنامه سیاه شود. البته فقط چیزهایی را می نویسم که آنها خوششان بیاید. قبل از چاپ همیشه خبرم را به مدیرها نشان میدهم تا مبادا خدای نکرده به تریش قبای کسی بربخورد.

من یک خبرنگارم! هنوز یک موتورسیکلت لکنته ی درب و داغون زیر پایم است ، ولی خب ، دارم پولهایم را جمع می کنم تا یک پراید بخرم.

من یک خبرنگارم! هر روز بیشتر از دیروز رشد می کنم ، چون هر روز تعامل و ارتباط مثبت بیشتری با مدیران پیدا می کنم. به برکت آگهی و رپرتاژ و هزار چیز دیگر هر روز حقوقم بیشتر می شود. اصلا مگر بدون رپرتاژ هم زندگی می چرخد؟ کی می تواند با ماهی دویست هزاز تومان زندگی زن و بچه اش را بچرخاند؟

من یک خبرنگارم! از زندگی ام «آفیش» رفتن و شرکت فعالانه در جلسات را خوب یاد گرفته ام. توی این جلسه ها که می نشینم ، برگ خبر پت و پهنی را که لوگوی روزنامه ام رویش نقش بسته از کیف در می آورم و به آن افتخار می کنم. هر چند این روزها برگ خبر دیگر کهنه شده. میخواهم با پولی که از رپرتاژها در می آورم یک واکمن بخرم.

من یک خبرنگارم! توی هر جلسه ای که می نشینم ، با رفقای همکارم درباره همه چیز حرف میزنیم ، از آبگوشت کله گرفته تا غیبت این و آن کردن!

من یک خبرنگارم! رقابت سختی در انعکاس صدای مدیران با همکارانم دارم. دوست ندارم همکارهایم سهم رپرتاژ من را بگیرند.برای همین هم به محض این که فرصتی دست بدهد زیرآب بقیه را می زنم!

من یک خبرنگارم! هر سال روز خبرنگار همه اداره ها از من تجلیل می کنند و توی این یک هفته کلی ربع سکه و نیم سکه و تمام سکه گیرم  می آید و کلی به خودم افتخار می کنم که با موفقیت توانسته ام همه حرفهای مدیران را انعکاس بدهم.

و دست آخر این که آنطور که می گویند من یک خبرنگارم!ولی خب ،راستش هنوز ته دلم یک کم شک دارم ،انگار خودم هم نمی دانم چی هستم...

عادت می کنی!

 

میدان خیلی شلوغ بود...

صدای بوق بوق ماشین ها ، گوش آدم ها را کر می کرد. بعضی راننده تاکسی ها کارشان را ول کرده بودند پیاده شده بودند منظره را تماشا کنند.

زن و مردهای جوان بغل دست هم ایستاده بودند و میخ شده بودند به منظره وسط میدان. ولوله ای بین مردم افتاده بود: 

- « می گن جرمش سرقت مسلحانه بوده...»

- « اینجور که من شنیدم تو درگیری مرتکب قتل شده...»

- « این؟ این که خیلی سنش کمه. بیست سالش هم نیست...»

- « چی میگی تو بابا؟! این طرف ظاهرا خیلی حرفه ای بوده... سابقه داره!»

چشمهای جوان را بسته بودند. دو مامور که بازوهایش را گرفته بودند راهنماییش کردند از پله ها بالا برود. پله ها را یکی یکی با خونسردی بالا رفت.

ملت ، همینجور ایستاده بودند بر و بر نگاه می کردند ، می خواستند ببینند چطور یک آدم اعدام می شود. جوان روی سکو ایستاد و جلو چشم های مردم قد علم کرد.

یکی از مغازه دارهای محلی می گفت: - «حیفه ، این بیچاره که هنوز خیلی جوونه...»

رفیقش جوابش را داد: -« باید این آدما رو اعدام کرد تا کسی دیگه فکر این غلطا به سرش نزنه ، باید جلو چشم جمعیت حکمش اجرا بشه تا برای بقیه عبرت باشه....»

تعدادی از بچه مدرسه ای هایی که از راه مدرسه بر می گشتند سر راه ایستاده بودند تا منظره اعدام را تماشا کنند. یکی از بچه ها موبایلش را درآورده بود تا بتواند از اعدام فیلم بگیرد.

آن طرفتر ، زنی چادری در حالی که بچه اش را توی بغلش گرفته بود ایستاده بود و جرثقیل را نگاه میکرد. بچه ، یک سال و نیمی داشت. چشم هایش را که شیطنت از آنها می بارید با تعجب به جمعیت دوخته بود. چشمهایش را گرد کرده بود و بر و بر جوان را نگاه می کرد که چشمهایش را بسته بودند. شاید پیش خودش فکر می کرد: « اینجا چرا اینجوریه؟ این آقاهه کیه که رفته اون بالا؟»

مادر ، بچه اش را سفت بغل کرده بود. انگار با دیدن جوان اعدامی ، بیشتر بچه اش را دوست داشت. شاید آن لحظه آرزو می کرد هیچوقت پسرکوچولویش جای جوانی که روی سکو ایستاده نباشد.

کودک ، گاهی سرش را از توی بغل مامان ، بالا می کشید تا ببیند چه خبر است.

طناب را دور گردن متهم انداختند. کودک نگاهی انداخت. چشم هایش بیشتر گرد شد:

« این آقاها میخوان چکار کنن؟ این چیه دور گردن اون آقاهه انداختن؟»

جمعیت در حالی که هنوز ، پچ پچ می کرد ، به جرثقیل خیره شده بود. طناب ، کمی سفت تر شد و نگاه کودک متعجبانه تر...

مامور اجرای حکم ، با بی تفاوتی منتظر بود زودتر حکمش را اعدام کند ، از شر این یکی متهم هم خلاص شود.

ساعت را نگاه کرد. ثانیه ها چه کند می گذشت. کودک ، کمی که نگاه کرد خنده ای نخودی سر داد! همه این چیزها به نظرش خنده دار می آمد:« این آدم ها برای چی این کارها را می کنند؟»

جمعیت از خنده کودک ، کمی جا خوردند. مامانش ، سعی می کرد بچه اش را ساکت کند. اما کودک همچنان دستهایش را تکان می داد ؛ می خندید و به محکوم اشاره می کرد.

سه ثانیه مانده بود ، سه ثانیه قدر تمام دنیا...

سه ، دو ، و یک...

مامور ، با خونسردی ، سکوی زیرپای محکوم را لگد کرد. سکو افتاد و طناب اعدام ، هی سفت و سفت تر شد. متهم ، سرش گیج رفت و آخرین نفسش به زور از گلو بالا آمد.

یکهو ، کودک خنده اش را ول کرد. مات ماند و به محکوم نگاه کرد:« آقاهه چه مسخره داره میره بالا؟ کجا داره میره؟ برای چی اینقدر بالا؟»

صدای هق هقی از گلوی محکوم به زور شنیده می شد. کودک بهت زده بود. سعی کرد چشمهای محکوم را زیر آن پارچه سیاه ببیند.

یکدفعه صدای محکوم بریده شد. صاف و بی حرکت ، آن بالا راست ماند. کودک که ، از این منظره بدش آمده بود خیره شده بود به تن بی حرکت محکوم...

یک نگاه به مامانش انداخت که داشت با هیجان منظره را نگاه می کرد. بعد دوباره به تن محکوم نگاه کرد.

چیز یخی را حس کرد ، یک چیز خیلی خیلی یخ... تا حالا به همچین چیزی برنخورده بود! آدمی که از جایش تکان نمی خورد و عین مجسمه راست شده است!

کودک ، که دلش گرفته بود یکهو ونگ ونگ گریه را سر داد. همه جمعیت توجه شان به او جلب شد. کودک توی بغل مامانش ، هی جیغ می کشید و هی گریه می کرد.

کودک آرام و قرار نداشت. شاید اگر زبان داشت می پرسید: «این یعنی چی؟ چرا این آقاهه دیگه تکون نمی خوره؟»

«عجب بچه تخسیه! » : جمعیت می گفتند...

مامان ، هر کاری می کرد بچه آرام نمی گرفت. آخرسر ، در حالی که عصبانی بود نتوانسته بقیه منظره را نگاه کند ، از جمعیت فاصله گرفت و دور شد...

کمی که دور شدند ، دیگر چیزی دیده نمی شد. دیگر خبری از آقاهه که تکون نمی خورد نبود. کودک هنوز گریه می کرد...

کتاب با طعم یک فنجان قهوه

اگر یک کتاب فروشی هنری و یک کافی شاپ را کنار دست هم در خیابان  ببینید کدام را انتخاب می کنید؟ یک فنجان قهوه داغ داغ بهتر است یا یک نمایشنامه پوچی از بکت یا شکسپیر یا خواندن یک داستان کوتاه از صادق هدایت؟ کدام بیشتر می چسبد؟

حال اگر یک روز ببینید این کافی شاپ همان کتاب فروشی است یا به عبارت دیگر این کتاب فروشی همان کافی شاپ است یا اصلا هردوی آنها یکی هستند چکار می کنید؟

شاید باور نکنید اگر همین الان بشنوید همچین جایی واقعا در همین شیراز خودمان وجود دارد.

اما واقعیت همیشه خیلی هم  باورکردنی نیست.

«کافه کتاب گودو» ، یک کافی شاپ- کتاب فروشی نوین در شیراز است که می تواند امکان خوردن یک فنجان قهوه داغ و همزمان مطالعه آثار صادق هدایت را به راحتی برای شما فراهم کند. باور نمی کنید ، ببینید!

از پله های تودرتوی ساختمان آناهیتا که بالا بروی ، تابلوی بزرگی را می بینی که نوشته: «کافه کتاب گودو» و بغل دستش عکس یک فنجان قهوه با کاپوچینو خودنمایی می کند.

آن داخل ، بدجوری تاریک است ، انگار فقط به درد هنرمندهای جوان قرن بیست و یکمی شیراز میخورد! آنهایی که دور هم جمع می شوند و توی این محفل روشنفکرانه حسابی فلسفه بافی هایشان را سر هم خالی می کنند.

موسیقی کلاسیک ملایمی که در فضا پخش می شود ، تصویر نویسندگان معروف قرن بیستم روی دیوارها ، و عناوین مختلف کتاب هایی که در قفسه ها دیده می شود ، از اینجا فضای متفاوتی ساخته است.

آلبر کامو، وودی آلن ، صادق هدایت ، آل احمد و فرانتس کافکا ، همه و همه روی دیوارهای «کافه کتاب گودو» بدجوری خودنمایی می کنند و خود به خود به نظر آدم می رسد دارند از پشت تابلو به چهره هنرمندان جوان شیرازی چشمک می زننند!

مصطفی کشتگر ، مدیر کافه کتاب گودو ، که خود در زمینه ادبیات نمایشی تحصیل کرده ، درمورد انتخاب اسم «گودو» برای این کافه کتاب می گوید: «ما این اسم را بر اساس نمایشنامه معروف «در انتظار گودو» ، اثر بکت انتخاب کردیم که یکی از بهترین تراژدی های پست مدرن قرن بیستم است.

«گودو» به عبارتی از کلمه «گاد» در انگلیسی به معنای خدا می آید. این نمایشنامه یک جور به معنای انتظار برای یک منجی ، شاید خداست. به همین دلیل ما هم از این اسم استفاده کردیم.»

مدیر کافه کتاب «گودو» می گوید:«کافه کتاب شاید در ایران چیز جدیدی باشد ، اما در جهان خیر. از سالها پیش کشورهایی مثل فرانسه ، آلمان و انگلستان دارای کافه هایی بودند که در کنار آنها کتابفروشی قرار داشت و علاقه مندان در این محیط ها بحث و تبادل نظر میکردند. حتی کافه «نادری» در تهران خودش یک جور کافه کتاب بوده که اساتید بزرگی در این محیط دور هم جمع می شده اند.»

وی می افزاید: «امروز دنیا ، دنیای پیشرفت و دنیای سرعت است ؛ اگر ما با این دنیا همگام نباشیم مسلما عقب می افتیم ، همینطور که در چندین سال اخیر عقب افتاده ایم. بنابراین امروز برای آشنایی هرچه سریعتر و بهتر با دنیای خارج به اینچنین فضایی نیاز داریم.»

اما کتاب های کافه «گودو» نیز با کتاب های یک کتابفروشی معمولی خیلی متفاوت است. اینجا خبری از رمان های عاشقانه و کوچه بازاری یا کتاب های روانشناسی عامه پسند نیست.

کشتگر در این زمینه می گوید: ما سعی کرده ایم فقط کتاب های هنری در زمینه های سینما ، موسیقی و تئاتر را در اینجا جمع آوری کنیم ، ضمنا در کنار کتاب ها آرشیو کاملی از موسیقی و فیلم کلاسیک را در کنار این کتاب ها گذاشته ام تا بچه هایی که به هنر در هر زمینه ای علاقه مند هستند  به منابع مورد نیازشان دسترسی داشته باشند. ضمن این که در کنار همه این چیزها فضایی را به شکل کافی شاپ آماده کرده ایم تا جوانان اهل هنر بتوانند دور هم جمع شوند و به تبادل نظر و تبادل اطلاعات بپردازند.

مدیر کافه کتاب گودو معتقد است: «متاسفانه امروز به مقوله کتاب در ایران به دیدی نابهنجار نگریسته میشود. کتاب های هنری هم بخاطر گستردگی کم چاپ جمع آوریشان خیلی سخت است. به همین دلیل هیچ کتابفروشی حاضر نیست این ریسک را بکند و تعداد زیادی از این کتاب ها بخرد ، چرا که این کتاب ها با استقبال گسترده ای مواجه نمی شوند. ما سعی کرده ایم این کار را با همه خطرهایش انجام دهیم.»

وی می افزاید: خوشبختانه بیشتر کسانی که به هنر علاقه مند بوده اند ،  با این فضا آشنا شده و از آن استقبال کرده اند. ضمن آن که ما سعی کرده ایم برای این افراد برنامه هایی مثل نمایشنامه خوانی ، کارگاه عروسک سازی و مرور فلسفه در طول هفته برگزار کنیم.

کشتگر می گوید: «مزیت این فضا این است که قشری که می خواهند از کتاب ها استفاده کنند میتوانند در کنار هم از منابع اطلاعاتی استفاده کنند و عقایدشان را در مورد مسائل هنری در همه زمینه ها بیان کنند.»

بیشتر مخاطبین کافه کتاب «گودو» از گروه جوانانی هستند که خود دستی در هنر دارند.

مدیر کافه کتاب در این زمینه می گوید:« البته مخاطب ما قشر خاصی از جامعه نیست ، همه می توانند از کافه کتاب استفاده کنند. اما بیشتر افرادی که به هنر علاقه مند هستند به اینجا مراجعه می کنند.»

جالب است بدانید این کافه کتاب ، کتابها را به قیمت ارزانی به افراد کرایه می دهد و علاقه مندان حتی می توانند در همین محیط ، وقتی دارند یک بستنی ، آب پرتقال یا یک فنجان قهوه را سر میکشند فارغ از همه مسائل روزمره به مطالعه بپردازند.

مصطفی کشتگر می گوید: خوشبختانه حضور اینجا در  هزینه خاصی ندارد ، حضور در کلاس ها و بحث ها نیز آزاد است و کتاب در هر زمینه ای به آسانی در دسترس عموم قرار دارد.

وی می افزاید: سعی کرده ایم اینجا بیشتر آثار ایرانی و خارجی را اینجا در کنار هم داشته باشیم ، ضمن آن که اینجا اشعار مولوی و حافظ را در اختیار داریم نمایشنامه های معروف خارجی نیز در دسترس عموم قرار دارد.

کشتگر می گوید: از آنجایی که کافه کتاب اولین بار است که در شیراز و حتی جنوب کشور تاسیس می شود ، تلاش کرده ایم از طریق بچه های تئاتر آن را به همه علاقه مندان به هنر معرفی کنیم.

یکی از بازدیدکنندگان کافه کتاب «گودو» می گوید: از آنجایی که رشته دانشگاهی ام هنر بود وقتی با این کافه کتاب آشنا شدم ، خیلی زود به این محیط علاقه مند شدم و حالا این محل به پاتوق همیشگی من تبدیل شده است.

وی که به تئاتر و ادبیات نمایشی علاقه مند است ، داستان کوتاه را بیشتر از رمان می پسندد. این بازدیده کننده معتقد است: در دنیای مدرن کسی رمان نمی خواند ، امروز دوران داستان کوتاه است ، و رمان نویس های سابق به داستان کوتاه گرایش دارند.

وی می گوید: نمی شود از اینجا به عنوان یک «پاتوق» یاد کرد. اما به هر حال حداقل برای اهالی هنر محل مناسبی است.

حمیده مقدسی ، دیگر همکار کافه کتاب «گودو» در خصوص ایده راه اندازی این محل می گوید: مدتی پیش با چند نفر از بچه های هنر دور هم جمع شدیم تا در مورد راه اندازی مکانی تصمیم گیری کنیم که هم کتابفروشی تخصصی هنر باشد و هم بچه ها بتوانند دور هم جمع بشوند و تنها مکانی که همچین امکانی را داشت یک کافی شاپ بود. در تهران قبلا چند کافه کتاب بود که بنا به دلایل و مشکلات زیادی متاسفانه تعطیل شده بود. بالاخره ما جایی را راه اندازی کردیم که هم کافی شاپ باشد و هم کتاب فروشی.

وی می افزاید: در حال حاضر ما پیگیر مراحل قانونی دریافت مجوز از اداره ارشاد برای اجرای برنامه های نشست های هنری، نمایشنامه خوانی و پخش فیلم هستیم.

مدیر کافه کتاب «گودو» می گوید: تنها هدف ما از راه اندازی گودو، ارتقای فرهنگ در جامعه است و این که هرچه زودتر شیراز به جایگاه خاص خودش برگردد.

روزگار سالخوردگی عریضه نویسی

عکس: عرفان نجف آبادی

 پیرمرد ، انگشت های خسته اش را یکی یکی روی تن مظلوم کلیدها می کوبد: اینجانب ..... فرزند ..... تقاضا دارم به شکایتم در خصوص..... رسیدگی لازم به عمل بیاید....

پیرمرد سالهاست که این کلمات را سر ماشین تحریر خالی می کند! بیچاره کلیدها ، هر روز چقدر باید کتک بخورند تا مردم بتوانند به بدبختی های حقوقی شان برسند!

پیرمرد سالهاست اینجا می نشیند ، همه چیز می نویسد ، تقاضای طلاق ، فرجام خواهی ، دعواهای حقوقی ....

 اینجا انتهای خیابان زند است ، میدان شهرداری ، دادگستری کل استان فارس...

آدم های درب و داغونی که عرق از سر و رویشان می چکد ، اینجا می آیند و می روند ، آدم هایی که بدبختی هایشان ، آنها را اینجا کشانده است!

اینجا دادگستری استان فارس است ، و هر کسی ، چه بخواهد ، چه نخواهد بالاخره یک بار هم که شده در طول زندگی پایش به اینجا کشیده می شود...

اما آن طرفتر ، آدم هایی هم هستند که زندگی شان با دادگاه و دادگستری و شکایت و طلاق گذشته است...

از میدان شهرداری که کمی پایین تر بیایی ، کوچه باریکی را می بینی که صدای تق تق کلیدهای ماشین تحریرش از فاصله دور شنیده می شود...

این کوچه پر از میرزا بنویس هایی است که نسلشان هنوز منقرض نشده ، هر چند شاید تا چند سال دیگر نمونه شان توی این شهر و این دیار پیدا نشود!

میرزا بنویس ها ، از سالها پیش توی این کوچه ، پشت دادگستری استان فارس ، بساط ماشین تحریرهایشان را پهن کرده اند و هنوز هم که هنوز است سر جایشان هستند ، هر چند شاید هم این کوچه دیگر پیر شده ، هم ماشین تایپ ها و هم عریضه نویس هایش...

پیرمرد می گوید: 50 سال است که کارم نوشتن نامه های شکایت مردم است ، وقتی این کار را شروع کردم 20 سالم بود ، حالا 70 ساله شده ام...

50 سال مدت کمی نیست! فکرش هم سخت است ، 50 سال عمر عزیزت ، را توی گرما ، توی سرما ، در سخت ترین شرایط توی این کوچه با یک ماشین تحریر بگذرانی!

فکرش را بکن ، 50 سال تمام هر روز مجبور باشی به شکایت های مردم گوش بدهی ، هر روز شکایت هایشان را می نویسی ، اما یک بار هم که شده نمی توانی بدبختی های خودت را فریاد بکشی! یک بار هم نشده پیرمرد از زندگی سخت و طاقت فرسایش بنویسد...

پیرمرد سالهای جوانی اش را اینجا بوده ، از قبل از ازدواج همینجا کار می کرده....

 آن وقتی که شروع به این کار کرد ، هنوز برف پیری روی موهایش نریخته بود ، پر از شور بود ، پر از نشاط ، پر از آرزو ، پر از هیجان جوانی! سرشار از امید به آینده... امید به یک زندگی بهتر!

شاید آن وقت ها نمی دانست باید تا آخر عمرش را همینجا بگذراند ، توی همین کوچه ، پشت همین ماشین تحریر...

خودش حالا می گوید: «دیگر هیچ آرزویی برای زندگی ام ندارم!»

و این یکی از تلخ ترین جمله هایی است که تا امروز شنیده ام! آخر مگر می شود؟ یعنی ممکن است؟ ممکن است آدم هیچ آرزویی نداشته باشد؟ یعنی فقط منتظر مردن باشد؟

نه! تصورش ناممکن است!

این حرف را می زند ، ولی خدا می داند ، شاید ته دلش ذره ای هم عشق باشد! حداقل عشق به خانواده اش...

شاید به خاطر همین عشق هم هست که به گفته خودش ،هیچوقت زیر بار نوشتن دادخواست طلاق نمی رود.

می گوید: « هیچوقت دلم راضی نیست بگذارم زن و شوهری از هم جدا شوند ، برای همین هم زیر بار نوشتن دادخواست های طلاق نمی روم ، معمولا سعی می کنم آنها را آشتی بدهم تا کارشان به دادگاه کشیده نشود...»

قلب میرزا بنویس ، توی این 50 سال با همه گرم و سرد زندگی ، هنوز همان قلب دوست داشتنی قدیمی است ، از همان قلب هایی که امروز نایاب شده اند...

« بارها توانسته ام زن و شوهرهایی را که برای نوشتن دادخواست طلاق پیش من می آیند آشتی دهم ، خیلی ها پیش من آمده اند و نگذاشته ام کارشان به طلاق بکشد...»

میرزا بنویس ، دو پسر دارد. می گوید: «یکی از پسرهایم مدیر یک شرکت شده ، ولی آن یکی با وجودی که خودش سه تا بچه دارد هنوز بیکار است ، هنوز من باید خرجی اش را بدهم...»

دل میرزا بنویس از مردم و از این زمانه خون است: « مردم حاضر نیستند برای یک شکایت نوشتن پول درست و حسابی بدهند ، سر یک قران کمتر و بیشتر چانه می زنند ، با این هزینه های سرسام آور واقعا می شود حتی یک زندگی بخور و نمیر دست و پا کرد؟»

می گوید: « در کنار همه این هزینه های سرسام آور ، شهرداری و دادگستری هم به ما فشار می آورند ، انگار راضی نیستند کسی نان بخورد... برایمان تعرفه ای گذاشته اند که نباید برای نوشتن دادخواست از هیچکس بیشتر از 1000 تومان بگیریم...»

میرزا بنویس از دست همه دنیا خسته است: « مدام مانع کار ما می شوند ، قبلا جلو دادگستری که کار می کردیم باز مشتری هایمان بیشتر بود ، آن وقت ها جای مشخصی داشتیم که نامه های مردم را می نوشتیم ، اما شبانه ، همه بساطمان را برچیدند و جایی را که کار می کردیم تبدیل به تعاونی مسکن کردند.»

«نان ما راحت بریده می شود ، مثلا همین یک مدت پیش وقتی دادگستری 5-6 روز تعطیل شد، زندگی ما حسابی به هم ریخت!»

آهی از سر بیچارگی می کشد: « آن وقت ها ، ما با دو هزار تومان زن می گرفتیم ، چقدر زندگی راحت می گشت...»

ناخودآگاه ، کنجکاو می شوی بدانی پیرمرد چطور به این کار کشیده شده است. خودش می گوید: «وقتی وارد این کار شدم ، از همان اول عشقش را داشتم... نمی دانستم توی این کار نان نیست... نمی دانستم زندگی برای یک میرزا بنویس اینقدر سخت است...»

تایپ کردن را به صورت تجربی یاد گرفته است.

می گوید: « 4 ، 5 سال در مشهد زندگی می کردم ، آنجا کلاس تایپ داشتم و تدریس می کردم ، اما کم کم کلاس از رونق افتاد.» من هم که بیکار شده بودم ، 10-12 تا ماشین تحریری را که داشتم فروختم ، آمدم اینجا...»

او ، به تمام قوانین حقوقی آشناست ، هر چه باشد او 50 سال این کاره بوده! می گوید: «هر سال از دادگستری برایمان کلاسهایی می گذارند و قوانین حقوقی را آموزش می دهند ، ما هر سال باید امتحان بدهیم!»

نان پیرمرد، علاوه بر میرزا بنویسی در گرو خرید و فروش ماشین تحریر هم هست. اما می گوید: « عملا میتوانم بگویم ما اینجا اصلا حقوقی نداریم!»

پیرمرد می گوید:« اگر کمی ، فقط کمی پول داشتم ، بجای این کار برای خودم کاسبی راه می انداختم...»

اما حکایت ، فقط حکایت این پیرمرد نیست. این کوچه ، پر از پیرمردهای میرزا بنویس است ، آنهایی که به نسل پیش تعلق دارند ، آنهایی که انگار وجودشان توی این دنیای قرن بیست و یکمی اضافی است!

 

قورمه سبزی

صدای زنگ موبایلم اعصابم را خط خطی می کند!

عمدا ساعت زنگ دارش را کوک کرده ام! ساعت 9 جلسه دارم ، برای همین امروز باید زودتر از همیشه بلند شوم.

جالب است ، خودم ساعت را کوک می کنم و اعصاب خودم خورد می شود! روزگاری رسیده که ملت ، خودشان اعصاب خودشان را داغون می کنند!

جرات ندارم پتو را کنار بزنم ، از بس سرد است این هوای لعنتی!

آرام آرام نوک انگشتانم را از زیر پتو در می آورم…

ووی! چقدر این هوا  یخ زده است!

یک بار دیگر با احتیاط امتحان می کنم ، جراتم بیشتر می شود و مچ پایم را از زیر پتو بیرون می کشم.

کم کم کار به زانوها و بعد بالاتنه ام می رسد و حالا دیگر از پتو و از رختخواب خبری نیست!

آه افسوسی می کشم… چقدر زیر پتو کیف داشت!

ته دلم آرزویی می کنم ؛ آرزو می کنم الان منشی ام زنگ بزند و از کنسل شدن جلسه خبر بدهد.

اما این آرزو، فقط در حد همان آرزو می ماند.

کمد به هم ریخته ام ، با همه لباس ها حالا جلو چشمم است. توی فکرم از بین این همه

لباس به هم ریخته کدام را انتخاب کنم! بالاخره تصمیمم را می گیرم: کت و شلوار مشکی با پیراهن راه راه سفید و آبی ام ، فعلا بهترین گزینه است.

باید عجله کنم. ساعت 8 و نیم شده! هیئت مدیره کارخانه منتظرم هستند.

به سرعت از پله ها پایین می روم. توی هال ، مثل همیشه هیچکس منتظرم نیست تا صبح بخیر بگوید.

 پسرم الان دانشگاه است. خانم هم رفته ، با چند تا از دوستانش قرار داشت. میز دراز صبحانه ، نامرتب و به هم ریخته است!

پر از ظرف های خالی تخم مرغ و فنجان هایی که هنوز ته مانده چای را در خود دارند! صندلی ها کج و معوج دور میز چیده شده اند.

از خیر صبحانه می گذرم. باید زودتر برسم ، مثل همیشه!

همیشه ی خدا تکلیف من همین است ، باید برسم ، برسم ، برسم! هنوز نمی دانم کجا؟ انگار همیشه دنبال چیزی دویده ام ، شاید دنبال یک سراب!

وارد پارکینگ که می شوم ، اعصابم از همیشه بیشتر به هم می ریزد!

طبق معمول ، خانم ، ماشینم را برداشته و رفته...

خیالی نیست! سوار ماشین زنم می شوم. پشت پژو 206 سفیدش می نشینم. در پارکینگ اتوماتیک است ، با فشار دادن یک دکمه ، باز و بسته می شود.

باز ساعتم را نگاه می کنم: 8 و 45 دقیقه... خدایا! باید برسم!

پایم را روی گاز می گذارم ، خوشبختانه کوچه ها خلوت هستند ، اما به خیابان که میرسم آه از نهادم بر می آید!

ترافیک وحشتناک است! دستم را تکیه گاه کله ام می کنم و پشت فرمان لم می دهم. به لطف باد کولر ، از این آفتاب داغ اعصاب خورد کن چیزی حالیم نیست!

ترافیک ، آرام آرام جلو می رود. انگار این اعصاب من است که لای چرخ های ماشین ها له می شود!

آرام ، آرام ، آرام... کند و دیوانه کننده! مثل آدمی که یکدفعه خلاصش نمی کنند ، زجرکشش می کنند. با چاقو آرام آرام زجرش می دهند و دردش را طولانی می کنند. مثل  سوزنی که آرام آرام روی بدنه یک ماشین کشیده می شود ، و صدای کر کننده اش که تن آدم را می لرزاند ، قطع نمی شود.

حالا پشت چراغ قرمز گیر کرده ام! توی این گیر و دار رسیدن ، چراغ قرمز ها همیشه کشنده بوده اند!

چراغ که سبز می شود ، پایم را می گذارم روی گاز و می گازانم...

سرعتم که بیشتر می شود ، اعصابم آرام می گیرد. یک قدم به رسیدن نزدیک تر شده ام! کم کم از مرکز شهر دورتر می شوم. کارخانه آسفالت ، جایی خارج از شهر است. شهر پیش چشم هایم کمرنگ و کمرنگ تر می شود و دور و برم با صفاتر...

انگار نقاش طبیعت ، قلم مویش را دستش گرفته ، رنگ های سبز و زرد را قاطی هم کرده و تا می توانسته با بی قیدی و بی خیالی این اطراف را رنگ زده!

اینجا مثل شهر نیست! هیچ چیز نظم ندارد! هیچ چیز به قاعده نیست! هیچ چیز سر جایش نیست! اینجا همه چیز ول شده اند!

یک طرف چمن است و یک طرف زردی خوشه های گندم ، اما این وسط گلهای آفتابگردان با بی قیدی سرهایشان را یک وجب بلند کرده اند.

مطابق معمول ، دربان ، با احترامی آمیخته به ترس سلام می کند و درها باز می شوند. پژو 206 را در حیاط پارک میکنم.

ساعتم را نگاه می کنم: اوخ اوخ! بیست دقیقه ای دیر شده!

پله ها را به سرعت بالا می روم. حس می کنم پله ها با من غریبه هستند. انگار نه انگار ، در و دیوار این کارخانه ، همه و همه متعلق به منند...

در که باز می شود ، قیافه های شاکی و عصبانی اعضای هیئت مدیره را می بینم که بر و بر نگاهم می کنند.

حرفهایشان تکراری است. مثل همیشه به من گوشزد می کنند که: ناسلامتی من مدیر کارخانه هستم و نباید دیرتر از همه حضور داشته باشم و از این چرت و پرت ها!

بعد وارد بحث اصلی می شوند. مباحث احمقانه همیشگی: معاونم می گوید که الان یک ماه است هیچ شرکتی با ما قرارداد نبسته ، بعد خبر می دهد که گروهی از کارگران برای اعتراض به عقب افتادن حقوقشان ، اعتصاب کرده اند و بعد با نگرانی احمقانه ای می گوید که کارها خوابیده و از این حرفها!

چشم به چشم هایشان می دوزم! یکجور بلاهت خنده دار! منتظر پاسخگویی من هستند!

برای چند لحظه آرزو می کردم مدیر کارخانه نبودم تا چند تا حرف رکیک آبدار بارشان میکردم! راستی الان چند وقت است فحش نداده ام؟ چند وقت است سر کسی داد نزده ام؟ چند وقت است دق دلی ام را سر آنهایی که زجرکشم  می کنند خالی نکرده ام؟ آخ چقدر دلم میخواست مدیر کارخانه نبودم ، آنوقت اینقدر مودبانه رفتار نمی کردم!

من هم جواب های همیشگی را می دهم: این که بر اساس هماهنگی های انجام شده ، به زودی با چند شرکت مهم قرارداد خواهیم بست ، این که حقوق معوقه کارگران خیلی زود پرداخت خواهد شد ، این که در آینده نزدیک چه برنامه هایی را داریم و چنین کرده ایم و چنان کرده ایم که همه اش دروغ محض است!

خودم بهتر از همه می دانم چقدر وضع خراب است!

با اعصابی داغون تر از همیشه ، با تک تک اعضای هیئت مدیره به گرمی دست می دهم و تک تک آنها قول های مساعدی از من می گیرند.

از در اتاق که بیرون می روم ، آه می کشم ، آهی به وسعت تمام دنیا!

تازه بعد از صبح تا حالا چشمم به منشیم می افتد. بهش سلام می کنم ، با خجالت میگوید: ببخشید ، من سلام کرده بودم ، صبح سرتون شلوغ بود نشنیدین...

یک دنیا خجالت می کشم! آنهم از کی؟ از یک دختر جوان که نصف من سنش نیست!

منشی ، دختر خیلی قشنگی نیست ، یعنی قیافه اش توی چشم نمی آید. اما خب ، نمی دانم چرا ، حس خوشایندی ته دلم ایجاد می کند.

کمتر دیده ام حرف بزند. نه این که کم حرف باشد ، اما خب ، بالاخره من هم جای او بودم رویم نمی شد یا اصلا جرات نمی کردم ، با رئیسم که زمین تا آسمان با من فاصله دارد حرف بزنم...او کجا و من کجا؟!

تا ظهر پشت میزم نشسته ام و همانطور که کارهایم را انجام می دهم ، زیرچشمی منشی را می پایم.

نماینده های طرف های قراردادهایمان مراجعه می کنند. با لحنی مودبانه تا می توانند لیچار بار کارخانه آسفالت و هیئت مدیره و صاحب کارخانه می کنند. همگی میخواهند من را ببینند و وقتی شخصا می بینمشان ، مودبانه از من می خواهند پول هایشان را پس بدهم! انگار دارند با یک دزد حرف می زنند!  

هر کلامی که از دهانهایشان در می آید ، انگار کاردی ته قلب من بیچاره می کشند!

ظهر که می شود ، آهی می کشم که معلوم نیست از خوشحالی است یا از ناراحتی!شاید هم هردو!  از ناراحتی برای قراردادهای به هم خورده و از خوشحالی این که بالاخره موقتا از شر یک مشت احمق خلاص شده ام!

وای! دوباره موقع ناهار شده و ماتم گرفته ام! خیلی وقت است از روی ناچاری هر روز غذای آماده می خورم و حالا دیگر حالم از هرچی پیتزا و همبرگر است به هم می خورد! با حسودی ، منشی ام را نگاه می کنم که ظرف غذایش را از کیفش درمی آورد.

خورشت قیمه دارد. دهانم بدجوری آب افتاده و خیره شده ام به منشی ام!

یکهوی متوجه من می شود که دارم خیره خیره نگاهش میکنم! دستپاچه می شود. شاید برای این که حرفی زده باشد و این سکوت یخ زده را بشکند می گوید:

بفرمایید ، چند لقمه بخورید...

اهل تعارف نیستم! از خدایم هست! برای همین هم قبول می کنم. یک بشقاب برای خودم برمی دارم و کمی از خورشت قیمه برای خودم می کشم. مزه اش که زیردندانم می رود ، بدجوری کیف می کنم. به جرات می گویم چندماه است که اینطور کیف نکرده بودم: «به! چه خوشمزه است! کی اینجور درست کرده؟»

منشی ام با لپ های پر می گوید: «دستپخت مامانمه! تازه کجاشو دیدین؟ قورمه سبزیش حرف  نداره!»

اسم قورمه سبزی که می آید ، حال و هوای دیگری پیدا می کنم. انگار بوی قورمه سبزی ریه هایم را پر کرده است! وای! قورمه سبزی!

یادم به بچگی ام میافتم! یادش بخیر ، آن وقت ها که بچه بودیم! شش تا خواهر و برادر بودیم ، مامان که قورمه سبزی درست می کرد ، چه کیفی داشت وقتی همه مان دور سفره می نشستیم! هنوز هم قورمه سبزی های مامان خوب یادم مانده!

با حسرت می گویم:«میشه یه روز من هم مزه قورمه سبزی مامان شما رو بچشم؟»

سرخ می شود: «شما رو سر ما جا دارین ، اگه بیاین ، خونه ، خونه خودتونه...»

خنده ام می گیرد! تصور روزی را می کنم که من رئیس کارخانه ، پای سفره قورمه سبزی مادر منشی کارخانه ام بشینم!

 ***

در را که باز می کنم ، می بینم پسرم مثل همیشه پای ماهواره نشسته ، خدا میداند چه آشغال هایی نگاه می کند. تا من می رسم ، زود کانال را عوض می کند...

خیال می کند من اینقدر احمقم که ندانم چکار می کند!

سلام می کنم. لب های پسرم کمی می جنبند و کلمه ای را زمزمه می کنند. خدا میداند، شاید آن کلمه «سلام» باشد.

«مامان کجاست؟»

«با یکی از دوستاش بیرونه. هنوز نیومده.»

خیلی برایم غیرعادی نیست. اصلا منتظرهمین جواب بودم...

لباسهایم را از تنم می کنم و پرت می کنم توی کمدم! معمولا این ساعت ها ، خوش ترین ساعتهای شبانه روز من هستند. وقتی می خوابم ، انگار بار همه دنیا از روی شانه هایم برداشته می شود...

این موقع معمولا می زنم به در بی خیالی! هیچ چیز شیرین تر از خواب نیست! دنیا حالا برایم نرم شده است ، نرم نرم نرم... دیگر نه از هیئت مدیره احمق خبری هست ، نه از طلبکارها و نه از این کارخانه لعنتی!

توی خواب قورمه سبزی می بینم!

***

توی اتاق کارم نشسته ام ، پشت میز پت و پهنم که نصف اتاق جا می گیرد...

فنجان قهوه را آرام به لب هایم نزدیک می کنم. گرمای مطبوعی دارد. تلفن زنگ می زند. منشی بر می دارد: «بله ، بفرمایید...»

منشی چند دقیقه ای با یاروی پشت تلفن حرف می زند: «بله ، چشم ، حتما به ایشون میگم...»

بعد از چند دقیقه ، منشی وارد اتاقم می شود: «آقای .... زنگ زدن ، گفتن منتظر هستن چک پنجاه میلیونیشون وصول بشه...»

تمام تنم می لرزد: « گفتن اگه تا فردا صبح ساعت 8 ، مبلغ به حسابشون واریز نشه ، شکایت قانونی می کنن...»

شکایت قانونی! خودم را پشت میله های زندان مجسم می کنم! وای ! پس آبرویم چی می شود؟ آبرو ، آبرو ، آبرو...

دنیا دور سرم گیج می رود ، پیش چشم هایم سیاه می شود ، کم کم دیگر هیچ چیز از این دنیای لعنتی نمی فهمم...

چشمهایم را که باز می کنم ، چشمهای منشی را می بینم که با نگرانی خاصی به من خیره شده است... برایم آب قند هم می زند. آب قند را مزه مزه می کنم. خدایا! چه چشمهای مهربانی دارد! از نگرانی این چشمها لذت می برم ، چقدر وقت بود ندیده بودم کسی برای من نگران باشد...

این چشم ها ، من را یاد قورمه سبزی می اندازند! چقدر وقت است قورمه سبزی نخورده ام! از اول ازدواجم تا امروز یک بار شده مزه قورمه سبزی را بچشم؟

***

این بار واقعا بوی قورمه سبزی را زیر دماغم حس میکنم!

اینجا خانه خانم منشی است، قرارشده من امروز دستپخت مادرش را بچشم! خانه شان هرچند کوچک است ، اما خب ، خوبی اش به این است که فضای خالی توی این خانه حس نمی شود!

بر عکس خانه ما ، آنقدر بزرگ بود که هر کاریش می کردی ، باز انگار یک چیزی کم داشت! آخرین مراحل واگذاری کارخانه ام این روزها در حال انجام است! دلم برای مدیر جدید کارخانه می سوزد! حالا او باید زندگی سابق من را با همه مصیبت هایش تحمل کند!

کارخانه را فروختم و با پولش از شر همه قرض و قوله ها راحت شدم.

رن و بچه ام هم که تحمل این وضع را نداشتند ول کردند رفتند! من هم مانعشان نشدم. گفتم: به درک! هرجا خواستین برین.

 حس عجیبی دارم ، انگار دیگر قرار نیست به جایی برسم... یعنی هیچوقت قرار نبود برسم...

عادت کرده بودم به جای این که فشنگی های مسیر را ببینم ، به مقصد لعنتی فکر کنم! مقصدی که اصلا وجود نداشت!

حالا من پای سفره نشسته ام ، چقدر کیف می دهد وقتی آدم اینقدر سبک باشد! قورمه سبزی که وسط سفره پهن می شود ، عشق دنیا را می کنم!

زندگی یعنی همین: یک بشقاب قورمه سبزی! 

قلعه حیوانات و چالش کمونیسم

 


حاکمیت کمونیستی شوروی در قرن بیستم و وقایع جنگ سرد ، همیشه بهانه ای خوب بوده است برای داستان پردازی نویسندگان آمریکایی.

این نویسندگان ، غالبا با استفاده از قوه تخیل خود ، داستانهای مهیجی از روسیه کمونیستی ، و پرده آهنین آن می ساختند. بسیاری از این داستان ها ، ماجرای زندگی جاسوس هایی بود که برای انجام عملیات جاسوسی از شوروی به آمریکا یا از آمریکا به شوروی اعزام می شدند.

گروهی از نویسندگان روسی ، در آثار خود از حاکمیت مارکسیستی دفاع می کردند ، اما بسیاری نویسندگان آزادی خواه ، مخالفت خود را با کمونیسم به جرات بیان می کردند.

یکی از این نویسندگان که با آثار خود ، با بیانی طنزآلود دیکتاتوری شوروی را به چالش کشید ، جرج اورول بود.

جرج اورول با نگارش رمان های "قلعه حیوانات" و "1984" به شدت به مخالفت با کمونیسم برخاست.

"قلعه حیوانات" ، انقلاب 1917 شوروی و وقایع بعد از آن را به تمسخر می گیرد.

این اثر ، بر خلاف بسیاری از آثاری که در آن زمان در وصف پرده آهنین و جنگ سرد نگاشته می شدند ، به طور مستقیم کوچکترین اشاره ای به مسائل سیاسی جهان قرن بیستم ندارد ، بلکه شخصیت های سیاسی جهان را در قالب حیوانات یک مزرعه ، به تصویر می کشد.

ماجراهای این رمان ، از جایی آغاز می شود که گروهی از حیوانات یک مزرعه ، تصمیم به شورش علیه صاحب مزرعه می گیرند.

آغاز کننده این شورش ، خوک پیری است که سال ها در مزرعه زندگی کرده ، و از ظلم صاحب مرزعه در حق حیوانات ناراضی است. او حیوانات مزرعه را جمع می کند و با بیان شعارهایی ، آنها را تشویق به قیام علیه آقای جونز صاحب مزرعه می نماید.

حیوانات مزرعه آقای جونز ، خواهان برابری هستند. آنها از این که کار کنند و محصول کارشان به صاحب مزرعه تعلق بگیرد خسته شده اند.

بالاخره یک روز ، وقتی حیوانات برای مدت زیادی گرسنه مانده اند ، از همه چیز خسته می شوند و دست به شورش دسته جمعی می زنند.

در این میان ، تنها حیوانی که نسبت به قیام حیوانات بی تفاوت است ، بنجامین ، الاغ مزرعه است که تنها جمله ای که همیشه می گوید این است که: عمر خرها دراز است!

شاید بتوان گفت نویسنده تصویر خودش را در قالب بنجامین منعکس کرده است. بنجامین ، با دیدی بی تفاوت به زندگی نگاه می کند و عقیده دارد که چه حیوانات برده انسان باشند و چه نباشند ، باز تا آخر عمر باید زندگی شان را با بدبختی بگذرانند.

بعد از بیرون راندن آقای جونز ، بنا بر این می شود که خوک ها مدیریت مزرعه را بر عهده بگیرند. حیوانات مزرعه آقای جونز که حالا آن را قلعه حیوانات نامیده اند ، برای خود قوانینی را تصویب می کنند و شعار "چهار پا خوب ، دوپا بد" را به عنوان مهم ترین آرمان شان قبول می کنند.

بر اساس قوانین قلعه حیوانات ، هیچ حیوانی حق ندارد روی دو پا بایستد ، از مشروبات الکلی استفاده کند ، لباس بپوشد یا روی تختخواب بخوابد.

آنها این قوانین را "قوانین حیوانگری" می خوانند.

بعد از شورش ، خوک ها مدیریت مزرعه را بر عهده می گیرند و بقیه حیوانات وظیفه انجام کارها را می پذیرند. در ابتدا همه چیز به خوبی پیش می رود. ظاهرا حیوانات مزرعه با هم برابرند.

اما یکی از خوکهای مزرعه به نام "ناپلئون" کودتا می کند و خودش را پیشوای حیوانات می نامد! ناپلئون چهار سگ هار را در اطراف خود جمع می کند و بقیه حیوانات را می ترساند.

کم کم حیوانات احمق مزرعه ، به خود می قبولانند که ناپلئون پیشوای آنهاست و حرف ناپلئون همیشه درست است. اما وضعیت مزرعه روز به روز وخیم تر ، و حاکمیت ناپلئون ، دیکتاتور مآبانه تر می شود.

انسان ها چند بار تلاش می کنند به مزرعه حمله کرده و آن را دوباره تسخیر کنند. اما حیوانات با تمام وجود مقاومت می کنند. ناپلئون ، هر حیوانی را که کوچکترین خطایی مرتکب می شود به آسانی می کشد.

به مرور زمان ، او حتی قوانینی را که در ابتدا توسط خود حیوانات تصویب شده بود زیر پا می گذارد ، روی به مشروب خواری می آورد ، خودش و نوچه هایش با هم در خانه سابق آقای جونز زندگی می کنند و به خودش مدال درجه یک و درجه دو حیوانگری را اعطا می کند.

حیوانات مزرعه ، حتی بیشتر از وقتی که تحت فرمان انسان ها بودند کار می کنند و بیشتر سختی می شوند و وقتی پیر می شوند ، به سلاخ خانه های شهر فروخته می شوند.

به مرور ، فرامین هفت گانه حیوانگری جای خودش را به یک قانون می دهند: "همه برابرند ، ولی بعضی برابرترند."

قلعه حیوانات ، زمانی به پایان می رسد که دیگر خوک ها از انسان ها قابل تمایز نیستند ، چرا که اخلاق انسانگری را جایگزین حیوانگری خود کرده اند. شعار حیوانات تغییر می کند: "چهارپا خوب ، دو پا بهتر!"

قیام حیوانات بر علیه آقای جونز ، همان قیام مردم روسیه بر علیه تزار است که با لحنی کنایه آمیز بیان می شود.

جرج اورول ، به خوبی شعارهای برابری خواهانه کمونیست ها را به تمسخر گرفته است.

قلعه حیوانات ، از سویی کمدی ، و از سوی دیگر تراژدی دیکتاتوری حیوانی است.