فضل فروشی های رادیو...

پیچ رادیو رو هی می چرخونم. آنتن به آنتن می شه ، لابلای خش خش هایش ، صداهای نیمه مبهمی می شنوم.. ظاهرا رادیو داره فخر فروشی های یکی از این فیلسوف ها رو پخش می کنه. یارو سرفه ای می کنه و لابلای حرف هایش چیزهایی با سواد سیکل خودم می فهمم: «فلسفه سقراط پایه گذار چیزی بود که امروز فاشیسم خوانده می شود. بر خلاف تصویر منفی که امروز از سوفیست ها ارائه می کنند ، محوریت تفکر آنها اصول دموکراسی بوده... سوفیست ها معتقد بودند حقیقت وجود خارجی ندارد ، این ذهن انسان هاست که حقیقت را تعیین می کند و بنابراین ، هر انسان حقیقت خاص خود را باور دارد. به همین دلیل هم بود که اعتقادی به تعیین ارزش های واحد برای همه انسانها نداشتند و از آنجایی که به نظر آنها حقیقت ، وجود خارجی نداشت ، این عقل جمعی انسانها بود که همه چیز را تعیین می کرد. در همین حال سقراط عقیده داشت حقیقت چیزی ماورای تصور همه انسانهاست. سقراط معتقد بود ما از حقیقت ، فقط سایه آن را می بینیم. او برای این که بتواند نظریات خودش را توجیه کند ، حقیقت و ارزش را چیزی خارج از جهان مادی تصور می کرد. چیزی که همه انسانها باید به آن الزام داشته باشند و پیرو آن باشند ، این تفکر پایه گذار فاشیسم بود.تفکری که... خش...ویز...شتلق...خشخشخش....ووووییییز....»
صدای خش خش رادیو کم کم بلند می شود. صدای یارو فیلسوفه رو نمی تونم دیگه بفهمم. برای همین باز پیچش رو می چرخونم. این دفعه رادیو میافته روی موج یک کارشناس ادبیات خارجی:« اوریانا فالاچی ، نویسنده ایتالیایی در بعضی آثارش از خاطرات 3 ساله خود با آلساندرو پاناگولیس می نویسد. پاناگولیس تفکر سیاسی خاص خود را داشت. وی معتقد بود ایدئولوژی بلای بزرگ قرن بیستم است. پاناگولیس ، ایدئولوژی را نوعی بیماری سیاسی می دانست که ناقل آن مگس ها ، یا همان روشنفکران کوته فکر ایدئولوگ اند. پاناگولیس عقیده داشت ایدئولوژی از انسانها ماشین می سازد ، ماشینهایی که فقط در همان قالبهای تعریف شده عمل می کند...وووووووووووووووووبوم!» صدای ناهنجار رادیو ، گوشمو کر میکنه! باز میافته روی خط فلسفه:« بر اساس این نظریه ، هر تزی آنتی تز خودش را از درون می پروراند ، این آنتی تز به مرور زمان هی بزرگ و بزرگتر می شود ، تا اصلا تز اولیه را نابود می کند...خشخشخشخشخشخشخ....»
پیچ رادیو رو 180 درجه می چرخونم! یه کارشناس روانشناسی داره حرف میزنه ، این باز حرفاش به نسبت قابل فهم تره:« بر اساس بعضی تئوری های روانشناسان قرن بیستم ، بسیار اوقات عقل گروهی بر عقل فردی موجودات حاکم می شود. این مسئله در مورد همه حیوانات صدق می کند. چوپان ها همیشه با استفاده از همین قانون گوسفندان را حرکت می دهند. چوبان با حرکت چوب خود گوسفند اول را حرکت می دهد ، اولی که حرکت کرد ، بقیه گله هم پشت سرش حرکت می کنند. جالب است بدانید که اولین نظریه پردازی که..»
خسته میشم از این همه نظریه پردازی! باز پیچ رو می چرخونم. ایندفعه موسیقی سنتی ایرانی به تورم می خوره. صدای تار و تمبک بلند شده. خواننده می خونه: «کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من...»
منم همراش می خونم:«چون قافیه تنگ آید ، شاعر به جفنگ آید»
فکر کنم رادیو هم به جفنگ گفتن افتاده ، بهتره خاموشش کنم!