- سه و نیم بعد نصف شب...خواب از سرم پریده ، دارم به خیلی چیزها فکر می کنم. به کابوس هایم ، به آدم ها ، و به یک مسئله غریب که این روزها عجیب فکرم را درگیر کرده ، این که فراتر از همه چیزهای دور و بر ، یک "چیزی" باید باشد ، یک چیز اصیل ، یک چیز ذاتی بزرگ ، چیزی فراتر از احمقانه هایی که هر روز می بینیم. چیزی که "احمقانه" نیست و این روزها دارد دیوانه ام می کند. نیچه می گفت "کسی که به چرایی زندگیش پی ببرد با هر چگونه ای خواهد ساخت" ، نمی خواهم به این سوال کلیشه ای و احمقانه فکر کنم که مثلا چرا زنده ایم و از این حرفها. بیشتر می خواهم به این فکر کنم که آن طرف دیوار هم چیزی هست؟ میل خوشبینانه ای در من ، می گوید که باید چیزی باشد ، اما خب ، این صرفا یک میل خوشبینانه است ، دوست ندارم احمقانه خوش بین باشم.
- مسئله دیگری که این روزها بهش فکر می کنم مسئله "اخلاق" است. ماکیاولی ، و بعدها نیچه یکجور نگاه ضداخلاقی جالب دارند که به نظرم خیلی درست می آید: این که اخلاق زاییده ذهن بشری است ، بشر ضعیف ، بشر بدبخت که اگر "اخلاق" را نداشته باشد باید بمیرد.
اخلاق ، لااقل تا حد زیادی پرداخته دست طبقاتی است که از قدرت محروم مانده اند ، ضعفایی که اخلاق را برای توجیه ضعفشان تعریف کرده اند ، مگر همین طبقات اگر قدرت داشتند به اخلاق خودشان پایبند بودند؟
با همه این اوصاف ، مزخرفات نیچه ای در مورد "ابرمرد" را هم نمی توانم بپذیرم. شاید بشود گفت نظم فعلی حاکم بر دنیا ناشی از برقراری یکجور توازن قدرت بین ابرقدرتهای دنیا باشد. یک چیزی توی مایه جنگ هسته ای ، که طرفین می دانند شروع کردن آن نهایتا خودشان را نابود خواهد کرد. شاید اگر این توازن قدرت نبود "ابرقدرت ها" تا امروز ششصد بار دنیا را به خاک و خون کشیده بودند.
برگردیم به مسئله اخلاق ، همه علاقه من به نیچه و ماکیاولی از یک چیز ناشی می شود: صداقت فوق العاده ای که در فکر و بیان این دو نفر میشود دید. کمتر فیلسوفی در طول تاریخ جراتش را داشته که با این صراحت ذات انسان را به نمایش بگذارد ، ذات شهوت پرستی (شهوت به معنی گسترده آن) که همه رفتارهایش ریشه غریزی دارند. ماکیاولی دقیقا از آنچه "انسان هست" حرف می زند و آنچه که در سیاست واقعا "اتفاق می افتد" را بیان می کند ، بدون این که دم از مزخرفات مربوط به انسانیت و آرمانهای متعالی جامعه بشری بزند.
- دوست دارم این پست را با چند تا پیشنهاد موزیکال تمام کنم. "ویولون سونات شماره ۹ بتهوون" را توی مجموعه جدید کلاسیک هایم پیدا کردم ، از آن آهنگ های خفنی است که همه سلیقه ها را جذب می کند. راسپودی راخمانیوف روی تم کاپریس ۲۴ پاگانینی هم جالب است (کاپریس یعنی هوس ، کاپریس ۲۴ را بعید است نشنیده باشید) ، اما از همه جالب تر به نظرم اجرای راخمانیوف روی flight of bumblebee (پرواز زنبور عسل) کورساکف آمد که با پیانو اجرا شده (هر چند اصل آهنگ چیز دیگری هست). اسم کورساکف را آوردم ، به عنوان توصیه آخر شهرزاد کورساکف و اپرای "عروس تزار" را هم حتما گوش کنید. (اگرچه من در مقامی نیستم که توصیه کنم) ، برای من هم دعا کنید که شر این امتحانهای کثیف زودتر از سرم کنده شود.
پ.ن:هنوز در عجبم ، راستی ، چیزی بود؟...