این روزها ، مدرسه...
۲- آقای "ح"معلم "آرایه"مان هم نسبتا آدم باحالی است. یک آدم خیلی متین ، موقر و باادب که اگر کسی متلکی چیزی سر کلاسش بپراند ، یکی از آن جواب های کلفت فجیع تحویل طرف می دهد ، طوری که خودش از رو برود.
۳- آقای "م" معلم ادبیات ، برای من سمبل خونسردی و کلاس است ، با آن سامسونت آهنی سنگینش! خیلی راحت سر کلاس می آید ، درسش را می دهد ، از بچه ها سوال می کند و اگر کسی درس نخوانده باشد یک نگاه عاقل اندر سفیهی توی چشم های طرف می اندازد که یکجورهایی یعنی "بدبخت ، تو هیچی نمیشی!"
۴- آقای "ح" دبیر عربی ، کلاس هایش از دور برای خندیدن خوش است! گاهی وسط درس برای این که مثلا بچه ها خسته نشوند ، جوکی ، لطیفه ای چیز بی مزه ای تعریف می کند ، ما هم که خب کشته مرده خنده هستیم ، همینطوری الکی و تا حدودی هم برای وزنه برداری می زنیم زیر خنده و گاهی محض خنده بیشتر برای آقای معلم کف می زنیم! همین مسخره بازی ها خودش بقیه بچه ها را هم می خنداند و خلاصه اوضاع باحالی راه می افتد.
۵- دیروز بالاخره تصمیم گرفتم عضو کتابخانه مدرسه بشوم ، و شدم. رفتم طبقه بالا ، برگه دان را باز کردم و لیست دور و درازی دیدم از توپ ترین کتاب هایی که عمری دنبالشان بودم و دستم نمی رسید: "مادر" ماکسیم گورکی ، "درخت انجیر معابد" و "دیدار" از احمد محمود ، "جنگ شکر در کوبا" از ژان پل سارتر ، "طاعون" کامو و "خاطرات یک موتورسیکلت". ذوقمرگ شده بودم ، دلم می خواست کتابخانه مدرسه را یکجا ببلعم. برای دست گرمی فعلا مجموعه داستان "دیدار" احمد محمود را گرفتم تا بعد.
۶- یکی از بچه های کلاسمان دارد زن می گیرد ، همینطور همینطوری! اولش من و حمید جریان را باور نمی کردیم ، بعد که همولایتی هایش هم این را گفتند کم کم توانستیم قضیه را هضم کنیم! ظاهرا توی ولایت این ها یک رسمی است که از همین سن ، دختر و پسر شیرینی خورده هم می شوند ، حلقه عقد توی انگشت شان می رود و دو سه سال دیگر رسما عروسی شان است.
خدا از این توفیق ها به همه نمی دهد!
۷- شاید مسخره باشد ، ولی یک احساسی به من می گوید این شرایط به قول آقای عضو "سخت و زیان آور" زیاد طول نخواهد کشید.
پی نوشت: این شب هایم با "باران" می گذرد و "اوس یارولی" و "مائده" و نوذر توی کوچه پس کوچه های داغ آبادان. بعدا بیشتر درباره اش می نویسم.
۲- ع.ن از فردا دوباره راه می افتد دنبال زندگیش در پایتخت ، تا تنها کاری که از من بر می آید این باشد که از از ته قلبم آرزو کنم خوشبخت باشد. چقدر دیدن خوشبختی آدمها لذتبخش است...