این روزها ، مدرسه...

۱- همینطوری با معلم  دینی مان شاخ تو شاخ شدم ، سر مسائل مسخره اعتقادی. نمی خواستم اینطوری بشود ، خودش از روز اول هی بهم گیر داد اعصابم را به هم ریخت ، آخر سر مجبور شدم جواب گنده ای تحویلش بدهم. راستش معلم دینی مان از آن آدم هایی است که ما شیرازی ها بهشان می گوییم "خلویی" ، و معنی کامل این کلمه را هم فقط خودمان درک می کنیم. خدا به داد من برسد با آقای "ک" تا آخر سال!
۲- آقای "ح"معلم "آرایه"مان هم نسبتا آدم باحالی است. یک آدم خیلی متین ، موقر و باادب که اگر کسی متلکی چیزی سر کلاسش بپراند ، یکی از آن جواب های کلفت فجیع تحویل طرف می دهد ، طوری که خودش از رو برود.
۳- آقای "م" معلم ادبیات ، برای من سمبل خونسردی و کلاس است ، با آن سامسونت آهنی سنگینش! خیلی راحت سر کلاس می آید ، درسش را می دهد ، از بچه ها سوال می کند و اگر کسی درس نخوانده باشد یک نگاه عاقل اندر سفیهی توی چشم های طرف می اندازد که یکجورهایی یعنی "بدبخت ، تو هیچی نمیشی!"
۴- آقای "ح" دبیر عربی ، کلاس هایش از دور برای خندیدن خوش است! گاهی وسط درس برای این که مثلا بچه ها خسته نشوند ، جوکی ، لطیفه ای چیز بی مزه ای تعریف می کند ، ما هم که خب کشته مرده خنده هستیم ، همینطوری الکی و تا حدودی هم برای وزنه برداری می زنیم زیر خنده و گاهی محض خنده بیشتر برای آقای معلم کف می زنیم! همین مسخره بازی ها خودش بقیه بچه ها را هم می خنداند و خلاصه اوضاع باحالی راه می افتد.
۵- دیروز بالاخره تصمیم گرفتم عضو کتابخانه مدرسه بشوم ، و شدم. رفتم طبقه بالا ، برگه دان را باز کردم و لیست دور و درازی دیدم از توپ ترین کتاب هایی که عمری دنبالشان بودم و دستم نمی رسید: "مادر" ماکسیم گورکی ، "درخت انجیر معابد" و "دیدار" از احمد محمود ، "جنگ شکر در کوبا" از ژان پل سارتر ، "طاعون" کامو و "خاطرات یک موتورسیکلت". ذوقمرگ شده بودم ، دلم می خواست کتابخانه مدرسه را یکجا ببلعم. برای دست گرمی فعلا مجموعه داستان "دیدار" احمد محمود را گرفتم تا بعد.
۶-  یکی از بچه های کلاسمان دارد زن می گیرد ، همینطور همینطوری! اولش من و حمید جریان را باور نمی کردیم ، بعد که همولایتی هایش هم این را گفتند کم کم توانستیم قضیه را هضم کنیم! ظاهرا توی ولایت این ها یک رسمی است که از همین سن ، دختر و پسر شیرینی خورده هم می شوند ، حلقه عقد توی انگشت شان می رود و دو سه سال دیگر رسما عروسی شان است.
خدا از این توفیق ها به همه نمی دهد!
۷- شاید مسخره باشد ، ولی یک احساسی به من می گوید این شرایط به قول آقای عضو "سخت و زیان آور" زیاد طول نخواهد کشید.

پی نوشت: این شب هایم با "باران" می گذرد و "اوس یارولی" و "مائده" و نوذر توی کوچه پس کوچه های داغ آبادان. بعدا بیشتر درباره اش می نویسم.

به یاد 555

 از سر عفیف آباد که می گذشتم ، نگاهی انداختم به طبقه بالای ساختمان 555 ، دیدم تابلوهای بزرگ روزنامه هنوز سر جایشان هستند. به این فکر کردم که اگر الان مثلا 4 روز پیش بود ، به جای نگاه کردن و حسرت خوردن ، پله های ساختمان را با عجله می رفتم بالا ، نفس نفس زنان خودم را می رساندم به اتاق سردبیر ، خوش و بشی و می نشستم پای کارم ،شاید تا آخرهای شب ، و البته آخرش با یک خستگی لذتبخش خاصی برمی گشتم خانه ، راضی از این که نتیجه کار خوب از آب درآمده است و فردا صبح ، از دیدن محصول کاری که برایش وقت و انرژی گذاشته ام و گذاشته ایم ، روی کیوسک ها لذت خواهم برد. یعنی همه چیز تمام شده؟
بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که نه ، تازه اول راهیم. گیرم که این یک شکست باشد ، گیرم که روزنامه توقیف شده باشد ، گیرم که اصلا بیکار باشیم ، واقعا همه چیز تمام شده؟ پس آن عشق همیشگی کجا می رود ، عشقی که با زندگی ماها عجین شده ، و یک دم ولمان نمی کند...؟ شرافتمان چطور ، گیرم که خانه نشین باشیم ، شرافتمان هم خانه نشین می شود؟

یک بار دیگر به طبقه چهارم ساختمان نگاه کردم ، راهم را کشیدم و رفتم ، آفتاب ملایم پاییزی یک لذت خاصی دارد. از یکی از کافی شاپ های سر راهم بستنی گنده ای خریدم ، و در حالی که داشتم خنکی بستنی را مزمزه می کردم به راهم ادامه دادم. بعد یادم افتاد که یک عالمه کتاب و فیلم توی خانه پشت دستم دارم که مدتهاست دارند گوشه اتاقم خاک می خورند ، و چقدر این مدت دلم می خواست فرصتی داشتم برای خواندن ، برای فکر کردن به زندگیم ، به دور و بری ها و به آینده...
یک حس عجیبی داشتم ، حس این که همیشه زندگی دوست داشتنی های تازه ای با خودش دارد ، و همیشه راه برای یک کار جدید باز است ، برای رسیدن به یک تجربه تازه... هنوز خیلی چیزها مانده که باید مزمزه شان کنم.

پی نوشت: خب ، فعلا که بیکارم. شاید این روزها بیشتر اینجا بنویسم...

و...

یک نفر می گفت چیزهای دوست داشتنی عمرشان خیلی کوتاه است ، از پریشب تا حالا بیشتر دارم به مفهوم حرفش پی می برم. خب ، دارم سعی می کنم دوباره به تنها بودنم عادت کنم. فعلا همین!

مردی در آستانه فصل سرد

۱- من از پاییز خوشم نمی آید. ولی زمستان را از یک جهت هایی خیلی دوست دارم. دیشب با ف نشسته بودیم یک جایی و درباره زمستان حرف می زدیم. درباره این که قدم زدن توی شب های سرد زمستان چقدر باحال است ، با آن تیپ خاص زمستانی اش: بارانی بلند ، با آن کلاه قدیمی لبه دار که موهای خیست از زیرش بیرون زده و افتاده روی پیشانی ات. یکجور تریپ روشنفکری خاص ، یک چیزی توی مایه های آلبر کامو:

 ۲- ع.ن از فردا دوباره راه می افتد دنبال زندگیش در پایتخت ،  تا تنها کاری که از من بر می آید این باشد که از از ته قلبم آرزو کنم خوشبخت باشد. چقدر دیدن خوشبختی آدمها لذتبخش است...

 ۳- وقتی آدم کار جدیدی را شروع می کند ، یک حس خاص  خیلی مثبتی دارد. حسی که هر روز ظهر راه به راه و ناهارنخورده از مدرسه می کشاندت به ساختمان ۵۵۵ ، و ساعت ها می گیردت به کار کردن. این روزها دارم کارهای جدیدی می کنم ، فکر کنم نتیجه اش به زودی معلوم شود.

 

پ.ن: نگاه کن من از ستاره سوختم/ لبالب از ستارگان تب شدم/ چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل/ ستاره چین برکه های شب شدم...

به بهانه اول مهر

پیوست: این یادداشت را پارسال همین وقت ها نوشته بودم. هر چند مزخرف شده ، ولی فکر می کنم خواندنش خالی از لطف نباشد.
           ***
۱- بچه مدرسه ای بودن با روزنامه نگار بودن یک پارادوکس عجیبی دارد ، انگار هر روز نقش دو تا آدم کاملا متفاوت را بازی می کنی ، صبح تا ظهرت را یک بز تمام عیاری که یونیفرم آبی پوشیده ، سعی می کنی بچه خوب و منضبطی باشی ، به مزخرفات معلم ها با دقت گوش می دهی ، همکلاسی های کرمویت را تحمل می کنی و در مجموع خفه خون بگیری ، بعد از ظهرها اما همه چیز فرق می کند. تو یک آدم بزرگی ، که کار می کنی و حقوق هم می گیری ، واقعا هم بهت مثل یک آدم بزرگ احترام می گذارند ، خبری از آن صندلی های تک نفره احمقانه نیست. کسی چیزی را به تو دیکته نمی کند و مجبور هم نیستی کاری را بکنی که از آن متنفری ، همه اینها از زندگی ژورنالیستی یک زندگی دلچسب می سازد. (منم چقدر همه چیزو جدی گرفتم!) و اینچنین است زندگی ما ، یا بهتر بگویم زندگی من (چون هنوز لنگه خودم را نتوانسته ام پیدا کنم) که نصف روز را در جمع اهالی فرهنگ می گذارانم و نصف دیگرش را در جمع اهالی بی فرهنگ! با همه اینها از حق نگذریم تجربه کردن دو مدل زندگی کاملا متفاوت هم خودش می تواند خیلی جذاب باشد.
۲-  و امروز هم مثل همه اول مهرها ، راستش کمی مزخرف تر از آنی بود که فکرش را می کردم ، درجه "بزیت" بچه ها به طرز پیش بینی نشده ای بالا بود! مراسم آشغال صبحگاه و خیلی چیزهای دیگر...
 با همه بدبختی ها ، امروز از یک جهت هایی خیلی روز خوبی بود ، به سه علت: اول این که....................... و دوم این که .... و ..... بعد از چند روز از آن تو آمدند بیرون و اتفاقا خیلی خوشحال هم بودند (انگار محیط آنجا بهشان ساخته بود)، و اما علت سوم................................ که خب خیلی اتفاق توپی بود و بهمان فاز داد حسابی!
۳- خب ، ساعت الان ۱۱ ربع کم است ، فردا صبح باید ساعت ۶ عین سگ از خواب بلند شوم بلکه زودتر برسم به قسمت اول زندگیم ، یعنی قسمت صبح تا ظهرش. فعلا شب همگی خوش!

پی نوشت: تازگی ها دارم به یک کشف جدید می رسم ، این که در ۱۶ سالگی چقدر آدم باحالی هستم! به قول ع.ن قربون خودم برم الهی...!