۱- بالاخره بعد از کلی تشویق و ترغیب و گاها تهدید ، آن عکس را از اینجا برداشتم که اصلا بخورد توی سرتان که جربزه هیچ کاری را ندارید! اولش همه همدردی کردند و رمانتیک بازی درآوردند ، ولی خب ، راستش از کامنت های تهدیدآمیز و مشت های گره کرده نیروهای نفوذی تحلیل روز ترسیدم و برداشتمش! تا بخورد توی سرتان! اصلا به من چه؟ من چکاره ام؟ هر کار میخواهید بکنید!  تقصیر من است که سنگ همه را به سینه میزنم!
۲- خبر دیگر این که بعد از مدت ها کتاب جدید مسیح علی نژاد با پست دستم رسید و باعث شد که به قول عرفان روحم شاد شود ، همین امروز و فردا رمان را تمام می کنم.
۳- اینجا خیلی وقت بود رنگ و بوی آدمهای مادرمرده را به خودش گرفته بود و اصلا این وبلاگ شده بود عینهو مجلس عزا ، از این به بعد از گریه و زاری خبری نیست!

پی نوشت: خاک توی سر بی فرهنگ هر کس که اینجا کامنت بگذارد و بنویسد: "سلام دوست عزیز ، وبلاگ خوبی داری ، به منم سر بزن..."