تا حالا شده حس کنید هیچ انگیزه یا دلیلی برای ادامه زندگی کردن توی این دنیای مزخرف ندارید؟ خب ، من الان دقیقا همینطوری ام. نه بخاطر این که فعلا هیچ بدبختی یا گرفتاری خاصی داشته باشم ، فقط سرما خورده ام! همین! 
خیلی مرض مزخرفی است این سرماخوردگی ، حال و حوصله هیچ کاری ندارم ، نه حس روزنامه رفتن هست ، نه کتابی چیزی خواندن (شش هفت تا رمان کلفت پشت دستم دارم که هنوز بازشان هم نکرده ام) ، نه گیم های کامپیوتری (که بین همه این ها دلچسب ترین کار ممکن است) و نه حتی کار کردن روی قالب وبلاگ یک دوست که بهش قول داده بودم درستش کنم. کاغذهای چک نویس یک مصاحبه الان شش روز است داخل کیفم مانده ، دو سه بار عزمم جزم شد بشینم مصاحبه کذایی را پیاده کنم ، ولی به طرز عجیبی دیدم واقعا حسش نیست. ویژه نامه این هفته هم که بخاطر مناسبت های مذهبی پرید رفت ، احساس تنبلی ما را چند برابر کرد!
دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده می شدم ، خواب های در هم ریخته ای داشتم ، نصفه شب پاشدم ، کورمال کورمال توی تاریکی رفتم آشپزخانه ، در یخچال را باز کردم ، شیشه آب یخ را برداشتم و چند قلپی فرو دادم شاید حالم بهتر شد ، همان موقع یک باد یخی زد توی صورتم ، و حال و روزم بد از بدتر شد ، تا صبح به زور نفس می کشیدم و صدای عطسه هایم همه را عاجز کرده بود.
از همه اینها بدتر اما اینجاست که صدایم خیلی تودماغی و مضحک شده ، قیافه نازنینم هم به شکل فجیعی به هم ریخته ، یا بهتر است بگویم کج و کوله شده ، احساسات نارسیستی ام خدشه دار شده ، دوستان می گویند این هم از عوارض سرماخوردگی است.
توی دو سه روز گذشته انقدر کفر گفته ام که فکر کنم علاوه بر دور و بری ها خود خدا هم دیگر از دستم کلافه شده باشد ، یعنی بعید نیست یکهویی اعصابش به هم بریزد صاعقه ای چیزی از آن بالا نازل کند روی سرم ، یا مثلا سنگم کند تا درس عبرتی باشم برای همگان! در هر صورت فعلا همینطوریش هم من یک مرده متحرکم ، به معنی واقعی کلمه ، که دارم وبلاگم را آپ می کنم. راستی یک سوال: شما وقتی سرما می خورید چکار می کنید؟

اطلاعیه: به یک عدد آدم باحال جهت بهبود روحیه سرماخوردگی نیازمندیم. ترجیحا خانم ، مجرد ، مسلط به فن وقت تلف کردن ، سرخوش (یعنی زیادی خوشحال)، شوخ طبع و خوشمزه. همینجا اضافه کنم که از پذیرش آدمهای اخلاقی- اعتقادی ، پیرزن ها و خانم قرائت ها معذوریم.