153
...گاهی -فقط گاهی- توی آینه که نگاه می کنم، غریبه ای را می بینم که انگار فرسنگ ها از هم فاصله داریم. بعد سعی می کنم به خودم لبخند بزنم ، و لبخند خودم را توی آینه نگاه کنم.
لب هایم را کج می کنم و می بینم که چقدر همه چیز احمقانه به نظر می رسد. قیافه ی خودم: گوش ها ، چشم ها ، موهایی که توی پیشانی ول شده ، لبخندی که مصنوعی بودنش حالم را به هم می زند ، با آن لب های کج شکل و ... نه این که هیچ کدام از این ها زشت باشد. بیشتر احساس می کنم مسخره و ابلهانه است. از خودم سوال می کنم که "توی این لحظه به چه چیزی باید بخندم" یا "به چه چیزی باید گریه کنم" و مات و مبهوت و گیج می مانم در برابر بودن خودم ، بدون هیچ سوالی که لااقل به بودنم در این لحظه معنا بدهد...
... توی آینه که نگاه می کنم ، انگار سبک تر از همیشه ام. غریبه ای را می بینم که نمی داند از کجا آمده و آمدن و رفتنش بهر چیست. راه گم کرده ای که وقتی توی چشم های خودش نگاه می کند ، از خودش شرمنده می شود. اگر به بقیه بشود دروغ گفت ، خودش را که نمی تواند گول بزند. از واقعیت خودش فرار کند. توی چشم های خودش که نگاه می کند ، تا ته ماجرا را می خواند و ...
... توی آینه ، بیشتر از همیشه غربت را می بینم...
بگذریم...
لب هایم را کج می کنم و می بینم که چقدر همه چیز احمقانه به نظر می رسد. قیافه ی خودم: گوش ها ، چشم ها ، موهایی که توی پیشانی ول شده ، لبخندی که مصنوعی بودنش حالم را به هم می زند ، با آن لب های کج شکل و ... نه این که هیچ کدام از این ها زشت باشد. بیشتر احساس می کنم مسخره و ابلهانه است. از خودم سوال می کنم که "توی این لحظه به چه چیزی باید بخندم" یا "به چه چیزی باید گریه کنم" و مات و مبهوت و گیج می مانم در برابر بودن خودم ، بدون هیچ سوالی که لااقل به بودنم در این لحظه معنا بدهد...
... توی آینه که نگاه می کنم ، انگار سبک تر از همیشه ام. غریبه ای را می بینم که نمی داند از کجا آمده و آمدن و رفتنش بهر چیست. راه گم کرده ای که وقتی توی چشم های خودش نگاه می کند ، از خودش شرمنده می شود. اگر به بقیه بشود دروغ گفت ، خودش را که نمی تواند گول بزند. از واقعیت خودش فرار کند. توی چشم های خودش که نگاه می کند ، تا ته ماجرا را می خواند و ...
... توی آینه ، بیشتر از همیشه غربت را می بینم...
بگذریم...
پی نوشت (صبح دوشنبه): گاهی هم - فقط گاهی- مرد بزرگی را می بینم که آمده ، تا در بهار شاهد شکفتن گل ها باشد ، اصوات طبیعت را به گوش جان بشنود. بزرگی ابرها را کنج آسمان دریابد ، و از همه این ها در حیرت شود ، آنگاه در عمق لحظه ها نفس بکشد...
گاهی ، فقط گاهی...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط سروش
|