این روزها به سختی از کسی خوشم می آید. شاید برای همین ترجیح دادم ارتباطم با آدمهای دور و بر محدودتر باشد. و صدالبته این که تنهایی خودخواسته را تدبیر نیست.
همین الان فهمیدم که سبک نوشتنم هم نسبت به قبل خیلی عوض شده. خشونتی را که خودم "میخواستم" ندارد ، ندارم.
خوابیدن ، آسان ترین راه فکر نکردن است. راه های دیگری هم هست البته. مثل این که سرت را به اخبار گرم کنی ، مثلا به خبرهای سیاسی. اتفاقاتی که دارد میافتد. بعدش سعی کنی یکجور هیجان کاذب توی خودت ایجاد کنی. اینطوری زندگی برایت معنی بیشتری پیدا می کند.
نمی دانم سیاق من درست است یا نه - مهم هم نیست- ولی خب ، داشتم به این فکر می کردم که شاید برای همین باشد که اکثریت آدمها-یی که من می شناسم- این خلائی را که من الان حس می کنم توی زندگی هایشان ندارند. این که همیشه چیزهایی برای سرگرم شدن دارند.
پول ، زندگی ، زن ، بچه ، سیاست ، وام مسکن و غیره و ذلک. - که هیچ کدام از این ها بد نیست و شاید از آن مزخرفاتی که من بهشان فکر می کنم هم خیلی باارزش تر باشند- ...
بچه تر که بودم -منظورم هشت نه سال پیش هست- زیاد حوصله ام سر می رفت. همین معضل فعلی را هم داشتم اتفاقا. این که کمتر چیزی بهم می چسبید.
نه گل کوچیک ، نه پارک و در و همسایه ، نه حتی... چه می دانم. آن وقت ، عین احمق ها دراز می کشیدم توی رختخواب و "بینوایان" می خواندم. -نسخه کاملش که نمی دانم ترجمه کی بود- یادم هست که از هر بیست صفحه ، یک صفحه اش را می فهمیدم - همان یک صفحه ای که داشت خود داستان را تعریف می کرد- نوزده صفحه بقیه اش حرفهای فلسفی بود که چیزی ازش نمی فهمیدم.
با این وجود ، بیهوده اصرار داشتم که این کتاب لعنتی را خوانده باشم.
به جز این ، کارهای مزخرف دیگری هم می کردم. مثلا می نشستم نقشه ی دنیا را می کشیدم. خیلی به نقشه کشی علاقه مند بودم. یا حتی برای مدتی داشتم یک دایره المعارف می نوشتم. - از روی دایره المعارف زرین به علاوه ی چُس اطلاعاتی که خودم داشتم- صفحه ها را یکی یکی ، با ذوق سیاه می کردم و داخلش هم از خودم نقاشی می کشیدم. مثلا عکس مشاهیری که زندگیشان را جمع می کردم. حالا برای چی دارم این ها را تعریف می کنم؟ میخواهم بگویم اشتباهی بودم. عوضی بودم. یک .... به تمام معنا. بگذریم...
شاید اگر آشنایانی اینجا را نمی خواندند ، رٌک تر می نوشتم بعضی چیزها. یا مثلا خیلی نقطه چین ها را پر می کردم. - هر چند که همینطوری اش هم قابل حدس هستند- حافظ یک غزلی دارد که بیت اولش خیلی شاهکار است و بیت اولش یک مصراع دومی دارد که این روزها ملکه ذهن من شده.
می فرماید "چنان نماند ، چنین هم نخواهد ماند" ...
بگذریم...