این چیزی که  گوشه ی چپ سینه ام ، گاهی تیر می کشد...نمی دانم قلبم باشد ، یا قفسه ی سینه ام... چیزی که هست ، زیاد از مرگ نمی ترسم. (این را کاملا صادقانه می نویسم و به نظرم افتخار هم نیست) تنها چیزی که این وسط برایم ناخوشایند است وضعیت  خانواده ام هست بعد از مردن من...
راستش ، به آینده که نگاه می کنم می بینم قرار نیست کار زیادی توی این دنیا بکنم.
در عین حال...می بینم که به خیلی چیزهای باید برسم و هنوز نرسیده ام. از این جنبه اش شاید هنوز یک کمی زود باشد... حیف هست ، ندیده ، نشنیده ، نسوخته از دنیا بروم...حیف است...