155
مثل بیشتر وقت هایی که اعصابم گه مرغی است، داشتم بی هدف توی اینترنت می گشتم. اینجور وقت ها ذهنم ظرفیت هیچ کار باارزش تری را ندارد. الکی وبلاگ ها را پایین و بالا می کنم. دویست- سیصد بار اینباکس ایمیلم ، یا صفحه کامنت ها را رفرش می کنم ، یا بدتر از همه ی اینها ، توی گوگل کلمات احمقانه را سرچ می کنم. مثلا توی این سایت های پزشکی ، با حالت بیمارگونه ای دنبال "علائم افسردگی" می گردم. با این هدف که ببینم مرضی چیزی ندارم؟
بگذریم...
فکر کنم پنج دقیقه پیش بود که برای هزارمین بار ، صفحه ی بلاگفا را رفرش کردم و به یک عنوان جالب توی وبلاگ های به روز شده برخورد کردم. از روی کنجکاوی لینک را باز کردم و ...
بیشتر از این حوصله ی توضیح دادن ندارم. چیزی که برایم جالب هست این که همین الان ، یک آدم ، یک جایی توی همین مملکت ، توی سن و موقعیت من چکار دارد می کند یا چه جور زندگی می کند. - می دانم هیچ اهمیتی ندارد. ولی خب...-
فکر کنم از من خیلی "هیفده ساله"تر باشد.
لینک وبلاگ مربوطه
بگذریم...
فکر کنم پنج دقیقه پیش بود که برای هزارمین بار ، صفحه ی بلاگفا را رفرش کردم و به یک عنوان جالب توی وبلاگ های به روز شده برخورد کردم. از روی کنجکاوی لینک را باز کردم و ...
بیشتر از این حوصله ی توضیح دادن ندارم. چیزی که برایم جالب هست این که همین الان ، یک آدم ، یک جایی توی همین مملکت ، توی سن و موقعیت من چکار دارد می کند یا چه جور زندگی می کند. - می دانم هیچ اهمیتی ندارد. ولی خب...-
فکر کنم از من خیلی "هیفده ساله"تر باشد.
لینک وبلاگ مربوطه
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۷ ب.ظ توسط سروش
|