روز عبثی را گذراندم. - تقریبا مثل بیشتر روزهایم- منظورم این است که کار مفیدی نکردم. به جز این که چند ساعتی درس خواندم - برای آینده ام- و بعد پهن شدم روی کاناپه و رفتم توی فکر. فکرش را که می کنم می بینم توی این چند وقته ، این چیزها را تقریبا هر روز تجربه کرده ام. طبعا ، این که توی یادداشت هایم دائم تکرارشان می کنم چیز عجیبی نیست. از این ها که بگذریم به چیز خاصی هم فکر نمی کردم.
فکر کردن صرفا از آن جهت که تفکر ویژگی ذاتی بشر است ، و من هم یک بشر عادی هستم و الخ.
گاهی این عادی بودن را خیلی دوست دارم. سعی می کنم عادی و ریلکس به مسائل نگاه کنم. مثل چیزی که می آید و می رود و تمام می شود. مثل همین خورشیدی که چند ساعت پیش غروب کرد. و چه زیبا بود... 
پس زمینه ی همه چیز آبی شده بود. بالکن ، پرنده ها، خیابان ، ابرها ، و درخت کاج خانه ی همسایه. - هیچ وقت سر در نیاوردم یارو با چه عقلی توی باغچه خانه اش کاج کاشته- حیف که باید چشم هایم را روی همه این مناظر می بستم و می چسبیدم به کارهایم. تقریبا ساعت هشت بود که نشستم پشت سازم و سعی کردم سونات ۱۴ بتهوون را دربیاورم -قبلا گفته ام که این آهنگ را دیوانه وار دوست دارم- منظورم از درآوردن این است که لمسش کنم ، بچشمش ، دیوانه بشوم و ... - از این رمانتیک شدن خودم سخت متنفرم- حیف که سر و صدا نمی گذاشت زیاد توی حال خودم باشم. این بود که بی خیال شدم و برگشتم به همان تفکرات مالیخولیایی خودم. الان که نوشتن این یادداشت را تمام می کنم ساعت ده و ده دقیقه است و من دیگر دلیلی برای بیدار خودم نمی بینم - مثل بیشتر صبح ها و شب ها- ، بی این که خوابم بیاید یا حتی چشم هایم گرم باشد.
صرفا به هیچ چیز نمی خواهم فکر کنم - فکر کردن دردم می دهد- برای همین ترجیح می دهم همینجا تمامش کنم و بگیرم کپه مرگم را بگذارم تا لنگ ظهر فردا.
برای ادامه این روند احمقانه دلیلی نمی بینم. برای تمام کردنش هم دلیلی نمی بینم. همه چیز بی نهایت عادی است. از رمانتیک بازی هم بدم می آید. بیشتر از این هم حسی در قلبم ندارم. - پاگانینی آهنگی به این اسم دارد. هر وقت کار را گوش می کنم منظره ویولون زدن پاگانینی جلو چشم هایم مجسم می شود ، در حالی که دخترک زیبایی دارد روی تختخواب بهش التماس می کند ، و پاگانینی سری تکان می دهد و افسوسی می خورد که یعنی "عزیزم بیشتر از این در قلبم حسی ندارم" -خب... کم کم حس می کنم دارم بیشتر از ظرفیت مغزم ازش استفاده می کنم. پایان بندی هم بلد نیستم و هی الکی متن را کش می دهم. همینجا دیگر تمامش می کنم.
تمام.  



پ.ن: این را یادم رفت تعریف کنم. امروز تلویزیون فیلم نیمه مستندی گذاشته بود راجع به کوهنوردان فاتح قله ی اورست. داشتم به این فکر می کردم که آنها ، بعد از این که اورست را فتح کردند چکار می کنند؟ فکر کنم باید برگردند پایین...نه؟