بی اعتقاد بودن شهامت می خواهد. شهامت این که قبول کنی فقط "خودت" هستی و "خودت" که توی بی وزنی مطلق سیر می کنی.
به همان اندازه معتقد بودن هم شهامت می خواهد. شهامت این که بار سنگین مسئولیت (به قول شاعری بار امانت) را قبول کنی روی شانه هایت و ...
ایستادن شهامت می خواهد.
راه رفتن هم شهامت می خواهد.
فکر کردن شهامت می خواهد.
فکر نکردن هم همینطور.
گاهی فکر می کنم "زندگی کردن" مثل راه رفتن روی لبه ی یک تیغ است. کافی است یک طرفش سنگین تر شود (از آن چیزی که باید باشد) ، و بلافاصله سقوط...
آنچه که تو را جلو می برد صرفا "غریزه" است. غریزه ات به تو می گوید الان "باید" به این سمت بروی و تو ادامه می دهی... (مثل راه رفتن گربه روی شیروانی)
بگذریم...
نمی دانم چرا این وقت شب ، این چیزها به ذهنم رسید...





پ.ن: خسته ام، خیلی.