امروز تولد بیتا بود. می خواستم سورپریزش کنم. برایش جنازه ای از قبرستان سر کوچه خریدم. یک مرد بود ، می زد که چهل و خرده ای سالش باشد. شاید هم بیشتر. سر قیمتش خیلی چانه زدیم ، بالاخره سر دو و پانصد توافق کردیم. مرد را به زور توی صندوق عجب جا دادم ، پاهایش خیلی دراز بود ، لامصب تا هم نمی شد.
سویچ را چرخاندم و ماشین روشن شد. تلفنم داشت زنگ می خورد ، گوشی را برداشتم ، بیتا بود: «الو ، سلام عزیزم ، کجایی؟.... بیکاری امروز؟.... آها ، خب پس بیا خونه ی من ، یه هدیه دارم برات ، یه چیز خوب...»
پیچیدم توی خیابان آن طرفی، از مغازه ی رنگارنگ آخر خیابان ، سه متر کاغذ کادوی گل گلی خریدم. مرد را از توی صندوق عقب درآوردم ، کشاندمش توی مغازه، گذاشتمش روی پیشخوان: «آقا بی زحمت اینو کادوپیج می کنید؟»
«قابل شما رو نداره...»
مردک بد قلق بود ، هر جایش را می گرفتی جای دیگریش در می رفت. برجستگی های بدنش قابل کنترل نبود. کاش سایز کوچکترش را گرفته بودم. بهتر از این هم پیدا می شد.
هیکل جنازه را کادو گرفتیم و با چهار تا روبان صورتی دور و برش را بستیم. سر تا پایش را یک بار دیگر برانداز کردم. حالا تودل برو تر شده بود. دوباره گذاسشتمش توی صندوق عقب ، توی راه ، داشتم قیافه بیتا را وقتی که کادوی تولدش را ببیند مجسم می کردم. چه کیفی داشت وقتی برق چشمهایش را از خوشحالی ببینم.
از ماشین پیاده شدم. کادو را بغل کردم و به زور از پله ها بردم بالا ، پدرسوخته سنگین بود. در حالی که یک دستم به جسد مردک بود ، با دست دیگرم کلید را از توی جیبم بیرون کشیدم و در آپارتمان را باز کردم.
داخل تاریک بود.هدیه را تو آوردم و پهنش کردم روی کاناپه. پنجره ها را باز کردم ، نور کف سالن پخش شد. در یخچال را باز کردم ، کیک تولد داشت چشمک می زد. سی تا شمع گرفته بودم ، برای سی سالگی بیتا. می خواستم همه چیز رمانتیک باشد ، همانطوری که انتظار می رفت. فکر کردن به این چیزها خسته ام کرده بود.
 پهن شدم روی کاناپه ، و گرفتم کنار جنازه خوابیدم. طرف های عصر بود که زنگ در بیدارم کرد. هول شدم. کادو را زیر کاناپه قایم کردم ، چراغ ها را خاموش کردم ، و دو سه تا شمع ، گوشه ای از اتاق روشن گذاشتم. دلم داشت تالاپ تالاپ می کرد ، نمی فهمیدم چرا. بیتا پرید تو ، بغلش کردم و «تولدت مبارک» گفتم. خوشحال بود ، می گفت فکر نمی کرده یادم باشد. کیک را آوردم و بیتا شمع ها را فوت کرد. عجب کیکی بود ، «تولدت مبارک» خواندیم و در حالی که لب و لوچه هر دو تایمان خامه ای شده بود حسابی خندیدیم. بعد نوبت باز کردن کادو رسید. دستم را گذاشتم روی لب بیتا ، گفتم: «حالا قسمت جذاب امشب....» و نگاه ترسناکی توی چشمهایش انداختم. بیچاره واقعا ترسیده بود. بهش گفتم که چشمهایش را ببندد. بست. گفتم که یواشکی از زیر پلک ها هم نگاه نکند. بعد پاورچین رفتم و کادو را از زیر کاناپه بیرون کشیدم ، گذاشتمش روی میز. گفتم «حالا چشماتو باز کن».
«وای عزیزم این چیه؟»
-«میبینی...»
و دو تایی بازش کردیم. آنقدر بازش کردیم تا به چشمهای مردک رسیدیم. دستش را روی دهانش گذاشت. بعد جیغی از خوشحالی کشید. بغلم کرد و گفت «تو خیلی خوبی...»
جنازه ، داشت با چشمهای مغمومش ما را نگاه می کرد. بیتا صبر و قرار نداشت: «حیفه اینو همینجوری نگهش داریم ، باید یه کاریش بکنیم...»
- «چکار کنیم؟»
کمی فکر کرد: «یه کار باحال ، چطوره قابش بگیریم؟»
پیشنهاد خوبی بود. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ توی خرت و پرت هایم گشتم ، و قاب چوبی کهنه ای پیدا کردم ، یکی از آن قاب های خیلی بزرگ. مرد را از توی کادو درآوردیم و گذاشتیمش توی قاب ، این دفعه دیگر لجبازی نمی کرد. فقط خیره شده بود به ما. برای قشنگی ، چهارزانو نشاندیمش و پشتش را با برگ های زرد و نارنجی پر کردیم.حالا بیتا مثل بچه ها بالا و پایین می پرید: «وای خیلی خوشگل شد ، خیلی خوشگل شد ، خیلی...»
قاب را توی اتاقخواب آویزان کردیم به دیوار و خودمان پهن شدیم روی تخت. چشمهای کنجکاوش داشت ما را نگاه می کرد. از نگاهش خوشم نیامد. چراغ خواب را خوش کردم و خزیدم زیر پتو.
وقتی بیدار شدم بیتا رفته بود. چشمهای ترسناک جنازه هنوز نگاهم می کردند.