پانزدهم بهمن
روز یکنواختی بود. می توانم بگویم هیچ کار خاصی نکردم. منظورم کاری هست که واقعا خاص باشد. نمی دانم همین هست که عذابم می دهد؟ یا چیزی بیشتر از این؟
می دانم الان ، اگر توی رختخواب بروم سریع خوابم می برد. اما نمی فهمم چرا به طور عجیبی هیچ تمایلی به این کار در خودم حس نمی کنم. مثل این است که روزم را ناکام تمام کرده باشم. اینجور وقت ها ارتباطم با موسیقی هم خیلی ضعیف می شود. به جز کارهای خاصی. مثل بعضی ویولون کنسرت ها یا پارتیتا*های باخ ، که همیشه برایم آرامش بخش هستند.
فراز ،همیشه می گفت باخ نحس است. درک نمی کنم که چرا. ولی می دانم که بیراه نمی گوید. اصولا هیچوقت بیراه نمی گوید. خرافاتی هم نیست. یا اگر باشد به نظر من این ها خرافات نیست.
نمی دانم چرا اینقدر از منحرف شدن از بحث خوشم می آید. ترجیح می دهم همه چیز را ، در آن ، همانطوری که توی ذهنم شکل می گیرند بنویسم یا به زبان بیاورم. حتی اگر خیلی مزخرف و ابلهانه باشند.
اصلا این ها به کنار. چیزی که از اول می خواستم بگویم این بود که در کنار همه این بیهودگی ها ، یک حس عجیب مثبتی هم دارم ، متفاوت از گذشته.
این ، شاید قدرت باشد ، یا چیز دیگری. راستش از توضیح دادن زیاد خوشم نمی آید. حس می کنم جریان خیلی لوس می شود. از لوس بودن ، از "زنانه" بودن و ضعف داشتن هر چیزی بدم می آید.
صرفا میخواستم بگویم که...نمی فهمم چرا امشب ذهنم متمرکز نمی شود. میخواستم این را بگویم که وقتی دنیا را "همین" چیزی که هست بدانی ، "همین" که می بینی ، راحت باهاش کنار می آیی. منظورم این هست که آن چیزی که می خواهی بهش برسی ، مشخص است ، عینی است ، شدنی است.
اما وقتی دنبال "فراتر" از این ها می گردی- فراتری که نمی دانم هست یا نیست ، و مگر بودن و نبودنش مهم است؟ - گیج می شوی. از خودت می پرسی "حالا چکار کنم" و پاسخ می رسد که "هیچی."
و این هیچ بودن است که عذابت می دهد. یا شاید این منم که چون حقیقت را ندیده ام دارم ره افسانه می زنم. نمی دانم چرا بحث به اینجا کشیده شد.
بگذریم از این مزخرفات...شب قشنگی هست...نیست؟



*پارتیتا:تکنوازی ویولون