امروز صبح ، شیراز بارانی بود.
امشب هم من بارانی بودم.
حالا ، در حالی که جای اشک روی گونه هایم خشک شده ، نشسته ام اینجا ، کنج کافی نت و ...
می خواهم برای "شما" قصه تعریف می کنم.
شمایی که صرفا خیالات من هستید: ای ، نداشته های من!

+ the last kiss


(نمی دانم این کار مسخره شد یا نه. ولی دوستش دارم.)